۱۳۸۷/۰۲/۱۸

زمان


شعر را که خواندم طبع ترجمه ام گل کرد و به حال و هوای خودم ترجمه اش کردم .
Die Uhrzeit
Die Zeit hat niemals für sich Zeit,
denn sie läuft ständig weiter.
Sie trägt ein graues Arbeitskleid
Und ist zum Ausruhen nie bereit,
sie macht auch nicht gescheiter,
weil sie ganz einfach, tik, tak, tik,
nur vorwärts schreitet, nie zurück,
mit jedem Uhrschlag bestimmt
ein Leben gibt, ein Leben nimmt.
..
Sekundenschnell kostet ihr schlagen
So manchen von uns Kopf und Kragen.
Wenn Politik die Zeit verdreht,
diese sehr bald im Abseits steht.
..
Ihr Ablauf drängt uns in die Pflicht,
denn Zeitverspätung kennt sie nicht-
doch hält sie Glückliches bereit,
vergisst man einfach mal die Zeit.
Geert-Ulrich Mutzenbecher
............

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۷/۰۲/۱۱

روز معلم و به یاد معلمین


روز معلم از راه رسید وخاطرات تلخ و شیرین دوران تحصیل در دلها زنده شد . معلمهائی که به زور خط کش چوبی ، انبار ، تنبل کشیدنهای سر صف ، ترسانن از چشمهای گرد و نگاه خشمگین خانم ناظم ، تلاش میکردند که از ما دانش آموزان زرنگ و درسخوان و باهوش بسازند. به روش غلط یا درست با خشن یا رئوف می خواستند آینده شاگردانشان را تضمین کنند .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۷/۰۲/۰۴

اتاق 176


اول صبحی با سر پرستار وارد سالن بزرگ خانه سالمندان شدیم . قرار بود یکی یکی در اتاقها را بزنیم سپس در را باز کنیم و بلافاصله چراغ را روشن کرده به ساکن اتاق سلام و صبح به خیر بگوئیم . دلم به حالشان سوخت . فکرش را بکنید در خواب نازید و یکی یک دفعه در را می زند و وارد می شود و چراغ را هم روشن می کند چه حالی می شوید ؟ حتمن لحاف را زود روی سرتان می کشید که نور ناگهانی چراغ چشمتان را اذیت نکند . گفتم : چرا صبح به این زودی بیدارشان کنیم ؟ بیچاره ها کاری ندارند بگذارید تا لنگه ظهر بخوابند . خندید و گفت : اینها کار ندارند ، ما کار داریم . تا ساعت هشت صبح فقط دو ساعت وقت داریم باید همه شان را بیدار کنیم و کمک کنیم لباس بپوشند و دست و روی بشویند و آماده صبحانه شوند .

متن کامل

۱۳۸۷/۰۱/۳۰

دو درد دل در یک پست


عده ای از عزیزان که وبلاک باز می کنند یا به وسیله کامنت خبر می دهند که « وبلاک توپی داری به من هم سر بزن نظر یادت نره » یا اینکه به وسیله ایمیل از شروع به کار وبلاکشان و آدرس وبلاکشان خبر می دهند. تا اینجایش که حق دارند . همه ما دلمان می خواهد وبلاکمان معرفی شود و مخاطب داشته باشد . اما مدت کمی است که تعدادی از وبلاک نویسان علاوه بر ارسال ایمیل و آدرس وبلاک ، مطالب وبلاکشان را با حجم بیشتر ارسال می کنند و ایمیل ( 5 ام . ب ) ای ( وب . د ) نمی تواند جوابگو باشد .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۷/۰۱/۲۳

ما اهالی غربتستان


دو سال و اندی از غریب شدنمان نگذشته بود که خوابهای وحشتناک و کابوسهای شبانه به سراغم آمدند با درهای بسته ای که هیچ قفلی بازشان نمی کرد . دیری نگذشت که به وجود غده هائی روی دست و پا و بازو و کمر و سرم ، پی بردم . یک بار پیش پزشک آلمانی رفتم و با زبان الکنم غده ها را نشانش دادم دستی بر بازو و دستهایم کشید و گفت سالم هستید و چیزی نیست . باورش نکردم ، اما بی اعتنا به همه چیز در انتظار خفگی ناشی از بزرگ شدن غده روی گلویم بودم که فرزندم به سختی سرما خورد و او را به نزدیکترین پزشک رساندم . پزشک افغانی پس از معاینه بیمار دست به خودکار و نسخه برد تا برایش قرص و شربت بنویسد . مشغول نوشتن بود که گفتم : آقای دکتر این آلمانیها علم پزشکی سرشان نمی شود . بدنم پر از غده شده است و دکتر غده های به این بزرگی را ندید . پزشک افغانی در حالی که نسخه را می نوشت با شنیدن صدایم سرش را بلند کرد و خیره نگاهم کرد . سپس خودکار را روی میز گذاشت و از روی صندلی اش بلند شد و به طرفم آمد و گفت : غده ها کو نشانم بده .

متن کامل

۱۳۸۷/۰۱/۱۸

سیزده بدر و دزد بی انصاف


سیزده بدر که شد ، دل من هم تنگ آن آب و خاک شد . جاده سردرود و شکوفه های بادام و گیلاس جلو چشمم به رقص و عشوه در آمدند . دوشنبه را با حال و هوای شکوفه ها و گلها و صف اتومبیلهائی که به طرف سردرود و جاده اسکو در حرکت بودند ، گذراندم . عصر احساس خستگی می کردم . چشمم به دو ماهی قرمز تنگ آبم افتاد . وای من به این دو دوستم قول داده بودم که امروز آنها را کنار رودخانه ببرم و داخل آب رهایشان کنم . آنها باید امروز طعم آزادی و دنیای بزرگشان را می چشیدند . وای من چقدر بدقولم .
متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۷/۰۱/۱۴

یولیا


یولیا حدود پانزده سال سن دارد. او دختر پرجنب و جوش و باهوشی است. روز والنتین ، کاغذ و خودکاری به دست گرفته بود و از دوستان غیر آلمانی اش می خواست که « دوستت دارم » را به زبان خودشان و با الفبای لاتین روی کاغذ او بنویسند. بعد از نیم ساعتی با خوشحالی گفت : دوستت دارم را به دوازده زبان دنیا یاد گرفتم . یک کمی که گذشت ، زنگ به صدا درآمد و بچه ها یا سر کلاس و یا ورزش و ... رفتند و دو سه تا از دخترها برای تزئین شیرینی والنتین ماندند . آنها در حالی که شیرینی ها را مطابق میل و سلیقه خودشان تزئین و بسته بندی می کردند با هم شروع به صحبت کردند . یولیا گفت : من عاشق این جمله کوتاه و قشنگ « دوستت دارم » هستم .

متن کامل

۱۳۸۷/۰۱/۰۸

آتا اوجاغی : خانه پدری

در این ایام نوروزی یکی از دیدوبازدیدهای بسیار شیرین ، مهمانی رفتن دختر به خانه پدری است . خانه ای که قسمت مهمی از دوران زندگیش را آنجا گذرانده است . خانه ای که از در و دیوارش یاد و خاطره ای زیبا تراوش می کند . خانه ای که حتی تلخ ترین خاطره اش نیز لذت بخش است . دعوا با داداش بزرگه و آبجی بزرگه ، گاز گرفتن دست داداش بزرگه ، قهر و آشتی های لوس و بی مزه با دخترهمسایه ، یادآوری تک تک این خاطرات مرا به لحظات خوش و ناخوش آن دوران می برد و بی اختیار لبخند بر لبانم می نشیند . یک شب عیدی که دختر دائی ودلارام خانم میهمان ما بودند . مادرم رختخواب هر سه ما را در یک اتاق پهن کرد .

متن کامل

۱۳۸۷/۰۱/۰۵

ساقیا آمدن عید مبارک بادت


بچه که بودم ، مادربزرگم می گفت : هنگام تحویل سال نو اگر دعا بخوانی و سپس از خدا حاجت بخواهی هر چه بخواهی می دهد . من نیز شب عیدی شروع به چیدن سفره هفت سین کردم . سیب و سرکه و سمنو ، سنجد و سیر و سماق ، سکه و سبزی و سنبل ، وقتی شمرده دیدم که هفت سین سفره ام نه سین شده است . آینه و ماهی هم که داشتم . تخم مرغها را به سبک قدیمیها داخل قابلمه گذاشتم و دورتادورشان پوست پیاز چیدم و قابلمه را پر از آب کردم و پختم . تخم مرغها قرمز و زرد خوشرنگ شدند . آنها را نیز روی میز چیدم .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایرن

۱۳۸۶/۱۲/۲۸

چهارشنبه سوری


هر روزتان نوروز ، نوروزتان پیروز

بایرامیز مبارک اولسون ، گلن گونلریز خیر اولسون ، ایللر بویو گؤزل بایراملار یاشییاسیز

یادش به خیر ، چهارشنبه سوری که می شد ، راسته کوچه هم پر از چرخهای دست فروشان و مملو از جمعیت خریدار می شد . نخ و سوزن و جارو و آینه و ماهی و اسباب بازی و غیره به فروش می رسید . یکی از مشتریهای پروپا قرص این دستفروشها ، من و دخترهای همسایه بودیم . آن روز مادرهایمان جارو و نخ و سوزن می خریدند . ما دختربچه ها عروسک پلاستیکی می خریدیم . آخردختربچه که بودیم هنوز عروسکهای آوازخوان وخندان و گریان و رقصان ، یا اختراع نشده بودند و یا ما از وجودشان خبر نداشتیم . دلمان به همین عروسکهای پلاستیکی که تا فوتشان می کردی دست و پایشان لق می شد و می افتاد ، خوش بود . این عروسکها داخل نایلون پلاستیکی بسته بندی شده به فروش می رسیدند و طفلکی ها لباس هم به تن نداشتند . بعضی هایشان کفش و زیرپوش به تن داشتند .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

در رادیو زمانه - گفتگوی خودمونی - با صدای لیدا حسینی نژاد

۱۳۸۶/۱۲/۲۶

انتخابات


در آن زمانهای یک کمی قدیم که غربت نشین نشده بودم . در انتخابات شرکت می کردم . همیشه هم به زنان رای می دادم . با خودم می گفتم هر چه باشند زن هستند و اورگی یانانین اوره گی یاناندان خبری اولار ( درد دلسوخته را سوخته بهتر داند .) وقتی آرا من هیچ تاثیری در تصمیم گیری و تصویب قانون به وجود نیاورد ، دلسرد شدم و پشت دستم را داغ کردم که دیگر پای صندوق رای نروم . آخر مرا چه کار با سیاست و سیاستمداری . در این عالم مگر من و امثال من عددی هستیم که اظهار نظرمان نیز عددی به حساب بیاید ؟
متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۲/۲۴

کارهای من

گفتگو در رادیو قاصدک

گفتگو در رادیو زمانه

حکایت صنم و صادق با صدای سما شورائی

نقد سیاه مشق های یک معلم به قلم رضا اغنمی

نقد سیاه مشق های یک معلم - شهرنوش پارسی پور

صادق اهری

شهلا شرف

نق نقو

انجمن نویسندگان ماکو

ارگون - دلواپسی های یک مشاهده گر

سرزمین پریا

رادیو زمانه

عمو اروند

محمد قربانزاده

مهدی جلیل زاده

قصه تلخ نیلوفر و داداش کوچولوی او

...

وبلاکهای من

زن متولد ماکو در پرشین بلاک

حکایتهای شهربانو بدون فیلتر

حکایتهای شهربانو - ادامه مطلب

شعرلر و ترجمه لر

آموزش دستورزبان فارسی و ترکی آذربایجانی

قایاقیزی در بلاکفا

قایاقیزی جانشین بلاکفا

سؤزلوک

ماهنی لار

آتا سؤزلری

...

کوفته تبریزی به روایت خانم روح انگیز خادم

...

سیاه مشق های یک معلم در :

رادیو قاصدک - سویس
..
دالاهو - سویس
..
دیار کتاب - دانمارک

..
کتابفروشی آیدا - آلمان - بوخوم
Universitätsstr . 89
44789 Bochum
TEL: 0049/ 0208/ 9704804
E-Mail :
aidabook@freenet.de
..

نشر دنا - هلند
..

و انتشارات فروغ - آلمان - کلن

......

یک ضرب المثل

متن کامل

۱۳۸۶/۱۲/۱۹

هفت ترانه


توسط صبورای نازنین به بازی هفت ترانه دعوت شده ام . قبل از نوشتن موهای سفیدم را توی آینه دیدم و به خود گفتم : از تو گذشته با این موی سفیدت قاطی جوانها شوی و از ترانه بازی کنی . اما بی اختیار یاد زنده یاد ویگن افتادم و ترانه زیبای میخوام بیست ساله باشم .
1 – میخوام بیست ساله باشم ، میخوام سی ساله باشم ، میخوام وقتی بهاره ، گل امساله باشم
کاش ییرمی یاشدا اولام ، کاش اوتوز یاشدا اولام ، کاش کی یاز چاغیندا ، بو ایللیک چیچک اولام
در آن گذشته های نه چندان دور دلم میخواست که بیست ساله باشم . اما حالا دیگر فکر می کنم ، با سن زیاد هم می شود احساس جوانی کرد و دلی جوان داشت .
متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۲/۱۷

به بهانه روز جهانی زن


هشتم مارس و روز جهانی زن است . تبریک گفتن مخصوص زمانی است که زن و مرد دارای حقوق مساوی باشند .
اسماعیل جمیلی شاعر خوش سخن و توانای آذربایجانی ، شعری بسیار زیبا به نام « قادین » سروده است . سال گذشته به فارسی ترجمه اش کردم و سپس در حال و هوای خودم برایش جواب که نه ، هذیانی ، درد دلی ، در زبان حال نیمی از ساکنان آن آب و خاک « من و ما » را نوشتم .
...
اسماعیل قارداشا بیر سؤز


متن کامل


وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران


۱۳۸۶/۱۲/۱۵

آخرین چهارشنبه ماه صفر


آن زمانها می گفتند : ماه محرم و صفر ، ماه عزا و مصیبت اهل بیت خانم فاطمه زهرا ( س ) است . در این دوماه او خیلی رنج کشید. هرگاه آخرین چهارشنبه ماه صفرسپیده دم ، درست در اولین لحظه وقت نماز صبح جلوی در مسجد باشی و درش را بکوبی ، معنی اش این است که به خانم فاطمه زهرا ( س ) مژده می دهی که مصیبت دارد تمام می شود و ربیع الاول پشت در است . آن گاه مژدگاهی می خواهی و آن بانوی معصوم هر چه می خواهی به تو می دهد . یادم می آید روزی با خاله تامارایم سپیده دم ، دم در مسجد رسیدیم . خوشحال شد که اولین نفریم و دعایمان فوری قبول می شود . او زیر لب حرفهای می گفت و زمزمه هائی می کرد و با آرنجش به بازویم می کوبید و اشاره می کرد که حاجتم را بخواهم .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۲/۱۳

حقوق زن و مرد

روز جهانی زن دارد کم کم نزدیک می شود . بچه ها دارند به مناسبت این روز تدارک می بینند . چه می دانم گل و شیرینی و کاردستی و از این قبیل هدیه ها . دلم نمی خواهد آن روز که هشت مارس خواهد بود گلی به دست بگیرم . دلم نمی خواهد آن روز که هشت مارس خواهد بود دهانم را شیرین کنم . همین
..
این شعر را در سایت تنها صداست که می ماند ، با صدای زیبای پروین شنیدم . به هنگامی که گوش می کردم نوشتم . در بعضی از بیتها اشتباهاتی دارم . علتش این است که آن قسمتها را خوب نشنیدم .حالا دیگر وقتی در همین سایت روی شعرها کلیک می کنم اشعار زیبای عالم تاج قائم مقامی را با صدای قشنگ پروین نمی شنوم . اما تعدادی از اشعار را به همین طریق نوشته ام .

...

با تشکر از پروین عزیز جهت ارسال متن صحیح

این اشعار زیبای عالمتاج قائم مقامی را همراه با گوش کردن به صدای پروین یادداشت کرده ام .

1 - حقوق زن و مرد

2 - چه می شد

3 - درد دل با سماور

4 - فرزند به دنیا نیامده

5 - گفتگو با چرخ خیاطی

6 - پیام به زنان

7 - از خویشتن خویش - دور از فرزند - دوری از فرزند

۱۳۸۶/۱۲/۰۹

عید دارد می آید


عید دارد کم کم از راه می رسد ، اما در این دوردستها حال و هوای نوروزی را حس نمی کنم . ناچار به گذشته ها و رویاها پناه می برم . به آن دور دورها ، به عالم کودکیها و بی خبری ها که با یک آب نبات چوبی و شکلات مینو دلخوش می شدم . به روزهائی که نوروز را در چادرنماز گلی گلی شب عید و کفشهای قرمز دخترانه می دیدم . ناچار به آن دوران سفر می کنم . بعد از ناهار پدر رو به مادر می گوید : عیدی و پاداش مان را دادند . مادر فوری می گوید : برویم خریدهای عیدمان را بکنیم . بعد دوتائی می نشینند و به قول مادر عیدی و پاداش را مثل گوشت قربانی تقسیم می کنند . این پول برای لباس بچه ها ، این برای شیرینی و میوه شب عید ، این برای برنج و گوشت میهمانها ، و ... و ... و آخر سر یک دفعه مادر می گوید : ای وای می بینی عیدی خواهرهایت را فراموش کردیم . پدر نگاهی به بقیه پولی که در دست دارد می کند و سپس می گوید : خواهر ها مهم نیستند .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۲/۰۷

باز هوای وطنم وطنم آرزوست


عجب روز و روزگاری شده است به خدا . دلم می خواست در حال و هوای سال نو و سفره هفت سین مادربزرگ بنویسم . اما امشب نوشتنم نمی آید .
...
نظر شما به ثبت رسید و پس از تایید نویسنده وبلاک نمایش داده خواهد شد .
پس از نوشتن پیام در وبلاک دوستی ، وقتی جمله بالا بر صفحه مونیتور ظاهر می شود ، حکایت از این دارد که بعضی ها یا دوست ندارند وبلاک نویس مطالبی که باب میل شان نیست بنویسد ، یا بیماری مردم آزاری دارند . چنین افرادی حتی این منطق را هم ندارند که بگوئی : داداش من ، آبجی من ، نوشته ها اذیتت می کند ؟ مجبورت که نکرده اند . آرام و بی سر و صدا ماوس را به قسمت بالای مونیتور و گوشه راست برده و روی ضربدر قرمز کلیک کن و از وبلاک یا سایت یا هر صفحه دیگر خارج شو. بدون اینکه به هموطن ، به نویسنده وبلاک توهینی بکنی که چنین اجازه ای هم نداری .

باز هوای وطنم وطنم آرزوست

۱۳۸۶/۱۲/۰۱

به بهانه دوم اسفند و روز زبان مادری


سخن از دوم اسفند و روز زبان مادری به میان آمد ، بی اختیار یاد خانم معلم و قلک سفالی اش افتادم . اول صبح که وارد کلاس می شد ، دفتر نمره بزرگش را روی میز می گذاشت و سپس کیفش را باز می کرد. اول جاخودکاری فلزی نیم کره ای اش را در می آورد و روی میز می گذاشت و خودکار قرمز و آبی و مداد سیاهش را یکی یکی روی جامدادی به دارازا می چید وچند نیم ورقه که رویش با خط درشت « تنبل » نوشته شده بود را نیز زیر جامدادی می گذاشت . بعد تشکچه کوچک ده سانتی متری گلی گلی اش را که خودش دوخته بود و مخصوص سنجاق ته گرد بود از کیفش در می آورد و به قسمت بالای جامدادی آویزان می کرد . مادر و مادربزرگ و خاله ها و عمه هایم نیز از این تشکجه ها داشتند و به آن ایینه قابی ( جا سوزن ) می گفتند . آنها با حلقه کوچک پارچه ای که خودشان برایش دوخته بودند ، ایینه قابی را از گوشه ای از چرخ خیاطی آویزان می کردند .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

در بالاترین

۱۳۸۶/۱۱/۲۸

آن روز که والنتین بود


آن روز والنتین بود ، سالروز عشق مستی ، سوختن و خاکستر شدن ، مهر و صفا و دلدادگی بود. عشاق جلو چشم همه به همدیگر ابراز عشق می کردند. دختر و پسر نوجوان داخل اتوبوس در دست هم ، برای همدیگر عشقنامه می خواندند. قلب سرخ و بوسه های آتشین به یکدیگر هدیه می دادند. مادربزرگی بغل دستم نشسته بود و به دختر و پسر نوجوان که روبرویمان نشسته و همدیگر را می بوسیدند خیره نگاه می کرد. گاهی زیر لب زمزمه می کرد و غر می زد .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۱/۲۴

بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست


والنتین یا سپندارمزگان یا روز عشاق یا سئوگی گونو ، براهل محبت و دوستی مبارک

بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست
آندم که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
ما را به منع عقل مترسان و می بیار
کان شحنه در ولایت ما هیچکاره نیست
از چشم خود بپرس که ما را چه می کشد
جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست
رویش به چشم پاک توان دید چون هلال
هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست
فرصت شمر طریقه رندی که این نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست
نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ روی
حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست

۱۳۸۶/۱۱/۲۱

اولین روز درس بود


اولین روز درس بود . وارد خیابان فرعی شدم . ساختمان کودکستان ، دبستان ، گزامت ، رئال و ... و ... همه در یک خیابان و نزدیک به هم بود . گوئی وارد سامان مئیدانی خودمان با مدارس مختلف عفت و گلستان و باغبان و شهید حقیقی و رازی و امت و ... شدم . خیابان و میدانی که پر از دانش آموزان ریز و درشت بود . اینجا هم بچه ها کیف به دست و بعضی ها با عجله و دوان دوان به مدرسه می رفتند . پسری که کیف مدرسه اش را روی دوشش انداخته بود ، در حال خوردن ساندویچ و با حال و هوای خودش به در ورودی نزدیک می شد که دختری مو طلائی و باریک اندام ناگهانی از جا جهید و روی کول پسر سوار شد و ساندویچ را نیز از دستش گرفت ودر حالی که یک بازویش را دور گردن پسر حلقه کرده بود شروع به خوردن کرد . پسر دادی کشید و دختر زود پائین پرید و در حالی که به سرعت می دوید وارد سالن شد . یک لحظه احساس غربت کردم . چقدر دلم می خواست در آن لحظه شاهد طناب بازی و ایاق جیزیغی ، گرگم و گله می برم ، دختر بچه ها باشم .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۱/۱۶

فردا اولین روز درس


از آن روز که آخرین روز درس بود ، حدود یازده سال می گذرد . آن آخرین روز درس که لحظات به سرعت سپری می شدند و من دلم می خواست عقربه های ساعت را از حرکت باز دارم . آن روزی که دلم نمی خواست زنگ آخر به صدا درآید . گذر لحظات رنجم می داد . اما لحظات سپری شدند و زنگ آخر رسید و بچه ها با شور و نشاط و انرژی تمام نشدنی کیفشان را برداشته و خداحافظ گویان راهی خانه هایشان شدند . من اما قدمهایم از رفتن باز مانده بود . از دوستان خداحافظی کرده و مدرسه را ترک کردم . اما هرازگاهی به پشت سرم برمی گشتم و با خود زمزمه می کردم که برمی گردم ، یکی دو سال که چیزی نیست . بالاخره تمام می شود و برمی گردم .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۱/۱۳

سخنی از برتولت برشت


Wer kämpft, kann verlieren. Wer nicht kämpft, hat schon verloren

Bertolt Brecht

کسی که مبارزه می کند ، ممکن است ببازد . کسی که مبارزه نمی کند ، خودش باخته است .
برتولت برشت

۱۳۸۶/۱۱/۰۷

کودکانه

به بهانه درگذشت سجاد هاشمی وبلاکنویس ده ساله
می گویند چله زمستان بود و برف شدیدی باریده و کوههای قیه و سبد داغی را سفید پوش کرده بود . در آن حال و هوای بسیار سرد ، مادر حامله ام در انتظار تولد فرزندی بود . آن زمانها رسیدن صدای ناله و فریاد زائو به گوش پدرشوهر و برادرشوهر و شوهر ، ضد ارزش بود .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۱/۰۲

به بهانه عاشورا و به یاد شهدا


بچه که بودم از کلمه عاشورا ، ازطبل و دهل جنگ ، از مردان کفن پوش قمه به دست بسیار می ترسیدم . روز عاشورا برایم وحشتناکترین روز بود . شبیه خوانان شلاق به دست که کودکان یتیم و پدرمرده را با ضربه های شلاق به جلو می راندند ، دلم را به درد می آورد . مادربزرگم می گفت : اینها مصیبت امام حسین علیه السلام را نشان می دهند . این فقط شبیه خوانی و نمایش است . اما برای من باز غیر قابل باور و تحمل بود که پدر و برادرها و فامیل و خانواده یکی را بکشند و فرزندان و اهل عیالش را با چنین بی رحمی اسیر بگیرند . اما هر چه سعی می کردم گریه کنم تا به قول مادربزرگم هر دانه اشکم شفیع من در روز قیامت باشد ، نمی توانستم .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۰/۲۵

اتاق 151 و شانس


ساکن اتاق 151 پیرمردی رنجور و بیمار بود . او زن و فرزندانی داشت . زن مثل او پیر و از کار افتاده بود اما می توانست راه برود و خودش کارهایش را انجام دهد . اما مرد نیاز به پرستار داشت و زن از نگهداری او عاجز بود . بچه هایش کار می کردند و هزینه خانه سالمندان پدر را شراکتی می پرداختند . آنها هیچ کدام فرصت مواظبت از پیرمرد را نداشتند . اول صبح روی یک تکه نان تست کره و سپس مربای توت فرنگی مالیدم و داخل یک لیوان پلاستیکی دردار قهوه ریختم و یک حبه قند و یک قاشق شیرقهوه به آن اضافه کرده به اتاق 151 بردم . پیر مرد آرام روی تختش دراز کشیده بود و مثل همیشه حوصله خوردن نداشت . اما مجبور بود بخورد .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۰/۱۸

Rutz den Frühling!

Ach, was sind wir dumme Leute
Wir Genießen nie das Heute
Unser ganzes Menschenleben ist ein Hasten
ist ein Sterben
ist ein Bangen
ist ein Sorgen
heute denkt man schon an morgen
morgen an die spätere Zeit und kein Mensch genießt das Heute
Auf des Lebens Stufenleiter
Eilt man weiter
..
Rutz den Frühling deines Lebens
leb im Sommer nicht vergebens
denn gar bald stehest du im Herbste bis der Winter naht,
dann stirbst
und die Welt geht trotzdem weiter
immer weiter
immer weiter
Otto Reutter

بهار می گذرد
آخ ، چیستیم ما مردم نادان
ما هرگز از امروز لذت نمی بریم
تمام زندگی ما عجله است
مردن است
ترس است
نگرانی است
امروز آدمی به فردا می اندیشد
فردا به دیرترین وقت
و هیچ کسی از امروز لذت نمی برد
در هر مرحله زندگی به عجله ادامه می دهد
ادامه می دهد
...
بهار زندگیت می گذرد
خورشید زندگی نمی بخشد
به زودی پائیز عمرت می رسد
زمستان نزدیک می شود ، سپس می میری
و بالاخره دنیا دوباره تکرار می شود
تکرار می شود
تکرار می شود
اوتو رویتر

۱۳۸۶/۱۰/۱۶

خانه سالمندان


پنج ماه کلاس تمام شد و مسئولمان برای هر کسی کاری پیشنهاد کرد . به من که رسید گفت : برای شما دوجا در نظر داریم یکی را خودتان به اختیار انتخاب کنید . یکی رستورانی نزدیک به مرکز شهر است واز لحاظ رفت و آمد برای شما راحتتر و دیگری خانه سالمندان در فلان جا است . فوری گفتم : رستوران . مسئول گفت : اما شما در خانه سالمندان تجربه دارید و هر دو رئیس هم در مورد شما گزارش خیلی خوبی به اداره کار نوشته اند .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۰/۱۱

دکتر ندیم


می گویند آن زمانها که من نوزاد بودم ، شیر مادرم کافی نبود و از قضای روزگار دو کوچه آن طرفتر یکی بود که در خانه اش گاو داشت و شیر و ماست می فروخت . برای من نیز شیر گاو می خریدند . من با وجود کمبود غذا و احتمال سوئ تغذیه فیس و افاده هم داشتم و شیر گاو به دهانم مزه نمی داد و نمی خوردم . به همین سبب نیز لاغر و مردنی بودم . روزی از همان روزها در آغوش مادر و همراه با مادربزرگ و زن عمو و خاله و ... و .. به مهمانی می رفتیم . هنوز به محله بئش گؤز نرسیده بودیم که باش بیزیم باش دوخدور ندیمین ( با دکتر ندیم روبرو شدیم ) پس از سلام و احوالپرسی مختصر ، از لاغری من پرسید و مادربزرگ گفت : شیر مادر کافی نیست و این ذلیل مرده شیر گاو را به اکراه می خورد . دکتر ندیم داد کشیده : یعنی چه ؟ اگر بچه شیر گاو دوست نداشته باشد باید بمیرد ؟ مادر بزرگ جواب داد: پس چه کنیم آقای دکتر خوب گناه بچه است دیگر نمی خورد .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۰/۰۷

من و مهمان و مهربان


از هفته پیش ، منتظر مهمانان عزیزی بودم . چقدر هم برای خودم برنامه ریزی کردم . قرار بود کارهایم را انجام دهم و تمام شود و وقت بیشتری با مهمانان عزیزم بگذرانم . ما مردم ماکو می گوئیم که آب آبگوشت را زیاد می کنم تشریف بیاورید . طبق این اصطلاح ، من نیز در حال و هوای خودم ، آبگوشت را روی اجاق گذاشتم و جوشید و جوشید و جوشید و سرانجام پخت و داشت جا می افتاد که خبردرگذشتی رسید وهمه برنامه ها به هم ریخت و در واقع آبگوشت هم مثل دماغ من سوخت . اینجور وقتها حال و احوال آدمی به هم می خورد . من هم حوصله ام خیلی سر رفت و کارهای ناتمامم را همین طوری ناتمام رها کردم ونشتسم تلویزیون را باز کردم و بعضی از کانال ها ترور بی نظیر بوتو را نشان می داد و دلم بیشتر گرفت . برای خودم یک لیوان چائی ریختم و منتظر تلفن شدم تا از برنامه ریزی و سفر خبردار شوم . باز داشتم در حال و هوای گرفته خودم چائی می خوردم که تلفن به صدا درآمد .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۰/۰۳

گولنار = گل انار


یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود ، در زمانی تا حدودی قدیم من یک کمی بچه بودم . روزی از روزها به شهرستانی در همان دور و برها سفر کردیم و مهمان خانه مشهدی جلیل شدیم . بعد از ظهر زلفعلی برای خوشامدگوئی به ما به خانه مشهدی جلیل آمد و صاحبخانه را با مهمانان برای صرف شام به خانه شان دعوت کرد . مشهدی جلیل هم با کمال میل این دعوت را پذیرفت . اهالی آن خانه دلشان نمی خواست به این مهمانی بروند اما خوب دعوت شده بودند و قبول دعوت نشانه ادب بود . هنگام غروب از خانه بیرون آمدیم و قدم زنان به طرف خانه زلفعلی به راه افتادیم . جای دوستان خالی رفت و آمد اتومبیل کم وهوا تمیز و صاف و نسیم خنکی می وزید . بالاخره به خانه زلفعلی رسیدیم و وارد شدیم و بعد از خوشامد گوئی زلفعلی رو به زنش کرد و گفت : گولنار چرا وایستادی ؟ زود باش ، چائی چی شد ؟ زن با عجله به آشپزخانه رفت تا چائی بیاورد .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۰۹/۳۰

شب یلدا و عید قربان مبارک

من و حافظ و یلدا
حدود سی و چند سالیست که می شناسمش . یکی از قدیمی ترین و باوفاترین دوستانم را می گویم . رفیق شفیقی که ترکم نکرد و نمی کند و همیشه کنارم است . عمامه ای دور سرش پیچیده و عبائی بر دوش دارد موهای سفیدش ، کمر خمیده اش از گردش چرخ فلک شکایتها دارد . چهره اش سالهاست که به همان شکل است. همان شکلی که محمد تجویدی ترسیم کرده است . در تمام طول زندگی آرام و طوفانی ، خوش و ناخوش همراهم بود و هست . در روزهای خوش چهره اش را شاد می دیدم . زمانی که می گریستم اشکهایش را احساس می کردم . هنگامی که از درد به خود می پیچیدم چهره اش را برافروخته می دیدم . زمانی که منتظر خبری بودم اول از همه خبرم می کرد :

متن کامل

بلاک اسپات

۱۳۸۶/۰۹/۲۷

لودیا


یکی از دوستان ما زنی لهستانی به نام لودیا است . به مناسبت جشن هالوین کیک کدو تنبل پخته بود و دور هم جمع شده و کیک و قهوه می خوردیم . یاد زمانهای یک کمی قدیم افتادم . پائیز که می شد ، مادر و خاله و زن همسایه و...با هم به مغازه حاج حسین سبزی فروش می رفتند و یک عالمه کدو تنبل می خریدند . حیاط را جارو می کردند و گلیمی روی کاشیهای حیاط پهن می کردند و بعد می نشستند و صحبت کنان ، کدوها را تمیز می کردند و بعد قطعه قطعه کرده و با قالبهای شیرینی پزی به شکلهای مختلف خرد می کردند . سپس داخل آب آهک خیس می کردند و صبح روز بعد هم آنقدر آب این کدوها را عوض می کردند تا مطمئن شوند دیگر آهکی داخل کدوها نمانده و است . آن وقت مربای کدو تنبل درست می کردند . این مربا زرد خوش رنگ و شفاف و سفت و خوشمزه می شد . بیشتر به شیرینی شبیه بود تا مربا و با نان لواش گرم و کره روستائی عجب مزه ای می داد .

متن کامل

۱۳۸۶/۰۹/۲۶

زن


اورقیه آنا بعد از دیدن فیلم مشهدی عباد گاهی این چنین می خواند :
مشهدی عباد دود ائله دی (مشهدی عباد توفان به پا کرد )
اوغلان قیزا گؤز ائله دی ( پسر به دختر چشمک زد )
اوغلاندا تقصیر یوخویدو ( پسر تقصیری نداشت )
هر نه ائله دی قیز ائله دی ( هر گناهی که کرد دختر کرد )
بعد می گفت : خوب اول پسر چشمک زد ، اول پسر دل دختر را برد ، پس چرا همه گناهها بر گردن دختر افتاد ؟
سپس به خودش جواب می داد : اگر دختر رویش را قشنگ می گرفت و پسر نمی توانست چشم و ابروی او را ببیند ، اگر دختر به پسر نگاه نمی کرد و طنازی نمی کرد ، پسر هم به او چشمک نمی زد و فساد عالم را نمی گرفت .

متن کامل

۱۳۸۶/۰۹/۲۱

ناریش خانم = نارنج خانم


آن زمانها که هنوز بزرگ نشده بودم ، زن جوانی به نام ناریش به خانه مان رفت و آمد می کرد. ناریش مربی ترویج بود و محل کارش دهی از دهات آن ولایت بود . او هر ماه یک بار برای دریافت حقوق به شهر می آمد و یکی دو روز مهمان ما می شد . بجز دریافت حقوق به اداره مربوطه اش سر می زد و از آنجا وسایل کمکهای اولیه و کتاب و ... و قرص ضدحاملگی می گرفت وبا یک ساک پر به ده خود برمی گشت . فکر کنم اوایل تیرماه بود که آمد و کارهای اداریش را انجام داد و ما را به خانه اش دعوت کرد . مادرم دعوتش را قبول کرد و ساکمان را بستیم و بعد از ظهر همان روز همراهش به ترمینال رفتیم . سوار اتوبوس قراضه ای شدیم و همراه با شاگرد راننده برای سلامتی راننده و مسافران صلوات فرستادیم و سپس ضبط صوت را باز کرد . رشید بهبود اف داشت می خواند که :
یاشیل باغین گؤزلی دیر آغ آلما ، آلمانی دردین داها باغدا قالما
( سیب سفید ، زیباروی باغ سبز است ، سیب را که چیدی دیگر در باغ نمان )
اتوبوس در هر سه راه یا چهارراهی می ایستاد و مسافر پیاده می کرد. چند دقیقه ای به مقصد مانده ، شاگرد راننده از مسافر کرایه را حساب می کرد . قبل از رسیدن ما به مقصد ، شاگرد راننده از ناریش کرایه خواست .

متن کامل

۱۳۸۶/۰۹/۱۶

پتک

پتک : ( په ته ک ) کندوی عسل
پتک زنی میانسال از ترکیه است . او متاهل و سه فرزند جوان دارد که هر کدام سرو سامانی گرفته اند و زندگی مستقلی دارند . پتک زنی سخت کوش است و دوست دارد از هر فرصتی برای رسیدن به هدف و آرزویش استفاده کند . گاهی سر از کلاسهای آموزش زبان درمی آورد و زمانی کاری پیدا کرده و با انرژی فراوان مشغول به کار می شود . آقاشوهرش بسیار جوان تر از اوست . آنها حدود هفده سال و یا بیشتر است که به این غربتستان کوچ کرده اند . صدای خوشی دارد وهنگام فراغت ترانه های زیبائی را زمزمه می کند . صدایش را دوست دارم و با جان و دل گوش می کنم . آخرین ترانه ای که برایم خواند خیلی غمگین بود و موجب شد درد دلش باز شود و برایم از علت کوچشان و سرگذشتش حرف بزند . گفت :

متن کامل

۱۳۸۶/۰۹/۱۵

حکایت روباه و مار


قبل از شروع قصه : دانشجویان عزیز هر جا که هستید موفق و آزاد و سربلند باشید . دعای خیر پدران و مادرن به همراهتان ، خدا پشت و پناهتان .

...
می گویند روزی روزگاری در یک جنگلی ، روباهی با ماری همسایه بود . این دو با هم رفاقت و سلام و علیکی نداشتند . زیرا که روباه از مار می ترسید و هر وقت او را بیرون از لانه می دید ، به سرعت به لانه خودش پناه می برد و در را چفت و بست می کرد . مدتی گذشت و یک روز آفتابی و گرم ، مار از لانه بیرون آمد و در خانه روباه را زد و گفت : همسایه بیا بیرون کارت دارم . روباه از پشت در جواب داد که همسایه هر حرفی داری از پشت در بگو و برو .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان داخل ایران

۱۳۸۶/۰۹/۱۲

لوتو و رویاهای ما


با دوستان دور هم جمع شده و در مورد لوتو صحبت کردیم . اول تصمیم گرفتیم هر کدام جداگانه بازی کنیم ، اما پنبه گفت : اگر یکی از ما برنده شود ، با دیدن آن همه پول خدای ناکرده ذوق زده شده و سکته می کند و جوانمرگ می شود . یک نفر آن همه پول را چگونه می تواند تنهائی خرج کند . حالش را می زند . پس از مشورت فراوان گفتیم بیائید دسته جمعی بازی کنیم . اول پنج نفر بودیم که اقا معلم نیز خواست شریک شود . خلاصه شش نفر شدیم .

متن کامل

۱۳۸۶/۰۹/۱۱

حکایت شتر و موش


صبح یک روز آفتابی ، شتر از خواب بیدار شده و به طرف رودخانه رفت . حیوانات جنگل با دیدن او شروع به خنده و تمسخر کردند .
خرگوش گفت : گوشهای درازش را ببین . میمون گفت : جست و خیزش را تماشا کن .آن یکی بر کوهانش خندید .دیگری پلکهایش را به رفیقش نشان داد . در این میان موش از فرصت استفاده کرد و خواست خودی نشان دهد . فوری جلو دوید و افسار رها شده شتر را در دست گرفت و جلو افتاد و در حالی که معایب او را برمی شمرد همراهش به راه افتاد . شتر بی اعتنا به حرفهای این و آن ، سرش را پائین انداخته و به راهش ادامه داد . بعد از دقایقی به رودخانه رسیدند . موش کنار رودخانه ایستاد و به شتر امر کرد و گفت : برو جلو . شتر گفت : نه قربان اول شما بفرمائید . پس از دقایقی تعارف موش گفت : آخر عمق این رودخانه زیاد است . شتر فوری داخل رودخانه رفت و گفت : ببین عمق رودخانه زیاد نیست . آب تا زانوهای من می رسد .موش جواب داد : آخر بی انصاف آبی که تا زانوی تو برسد صدتا موش همچون مرا با خود می برد و غرق می کند .
شتر در جوابش گفت :
تو مری با همچو خود موشان بکن
با شتر مر موش را نبود سخن
« مولانا »
ما می گوئیم : سیچان قارداش ، قاش گئت اؤز قاپیزدا اوینا بالامسان .
این حکایت را در کتاب مثنوی معنوی خواندم . یکی از حکایتهای زیبای مولاناست .

۱۳۸۶/۰۹/۰۹

گلین = عروس


معجز شبستری شاعر آذربایجانی ( تولد 1253 هجری خورشیدی – وفات 1313 هجری شمسی ) شاعر ضنزپرداز و روشنفکر زمان خود ، اشعار زیادی در انتقاد از اوضاع زنان و جهل و تعصب مردم از او به یادگار مانده است . او گاهی صاف و پوست کنده سخن می گفت و گاهی به زبان طنز از دانایان شکوه می کرد . از اشعارش معلوم است که به سختی مخالف بی سوادی زنان بود . اما گوئی اهالی شبستر نیز آزارش دادند که سرود ای برادران شبستری چه بدی به شما کرده ام ؟ اینجا
شعر( گلین : عروس) او توجه ام را جلب کرد و ترجمه فارسی اش را نوشتم . برای خواندن شعر گلین به زبان ترکی اذربایجانی اینجا را کلیک کنید .
عروس

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۹/۰۷

حکایت لقمان حکیم و شاگردش


می گویند روزی روزگاری لقمان حکیم با شاگردش با سفر رفتند. در سر راه خود به شهری رسیدند . اتاقی گرفتند چون خسته و گرسنه بودند ، حکیم شاگردش را به بازار فرستاد تا نان و پنیری و ..و .. بخرد . شاگرد لقمان به نانوائی رفت نانی خرید و تا قیمت را پرسید نانوائی گفت ( مثلن ) : یک شاهی . شاگرد نان را خرید و به دکان بقال رفت و از بقال ماست و کره و شور و عسل خرید . قیمت را که پرسید بقال گفت : قیمت هر کدام یک شاهی است . شاگرد پول را پرداخت کرد و با خوشحالی پیش حکیم برگشت و گفت : چه شهر خوبی ! ارزانی و فراوانی ! لقمان حکیم گفت : باید هرچه زودتر از این شهر برویم . بیر یئرده کی شورنان بالین فرقینی بیلمه دیلر اوردا قالمارام ( در جائی که تفاوت بین عسل و شور را نمی دانند ، نمی مانم . ) اما شاگرد پافشاری کرد که چند روزی بمانیم و از خوردن این غذاهای ارزان قیمت و برابر لذت ببریم .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۹/۰۵

سنبل بنیادی


آن زمانهای قدیم که درس خواندن برای زنان گناه به حساب می آمد ، در شهرستان ماکو زنی با کمک و پشتیبانی مادرش نه تنها درس خواند ، بلکه معلم هم شد . می گویند برای رسیدن به هدف خود با مشکلات فراوانی دست و پنجه نرم کرد و سرانجام توانست به عنوان اولین زن معلم اسم خود را در تاریخ زنان شهرستان ماکو با سربلندی ثبت کند . آن مرحوم معلم خاله و عمه و دختران همسایه و ... و مادرم بود . مادر و خاله ام تا کلاس ششم ابتدائی درس خواندند و چون تعداد دانش آموزان کلاس هفتم کمتر از حد استاندارد بود کلاس تشکیل نشد و آنها نیز خانه دار شدند . رئیس اداره وقت به سراغ پدر بزرگم رفته و از او درخواست کرده بود که اجازه بدهد تا مادر و خاله به استخدام آموزش و پرورش درآیند و همراه با سنبل خانم بنیادی به کار تدریس مشغول شوند .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۹/۰۴

حکایت شاه عباس و هندوانه فروش


حکایتی دیگر از اورقیه آنا و با اقتباس از آذر نت
می گویند در زمان حکومت شاه عباس مرد باغبانی بود و در باغ خود میوه هائی چون هندوانه و خربزه می کاشت و با فروش آنها زندگانی می گذرانید . یکی از سالها دید که هندوانه هایش بزرگ و شیرین شده است . با خودش گفت : بهتر است مقداری از این هندوانه ها را بار الاغم بکنم و به شاه عباس هدیه کنم . هندوانه های درشت و خوب را بار الاغش کرد و به راه افتاد . می گویند ان زمانها شاه عباس و وزیرش با لباس درویشی از قصر خارج شده و در کوی و برزن به راه می افتادند و از احوال مردم مردم باخبر می شدند . آنها در بین راه به مرد باغبان رسیدند .
شاه عباس پرسید : بارت چیست و به کجا می بری ؟
مرد باغبان گفت : هندوانه است و به خدمت شاه عباس می برم .
متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

گفتگو


گفت : چه غذای خوشمزه ای ! بونو پیشیرن ال درد گؤرمه سین .( دستی که این غذا را پخته درد نبیند . )
گفتم : نوش جان .
گفت : این کیک خیلی خوشمزه است شیرینی و خامه زیادی حالم را به هم می زند . خامه و مزه این کیک به اندازه است .دادیندان دویماق اولمور ( بس که خوشمزه است آدم سیر نمی شود . )
گفتم : نوش جان . قابل شما را ندارد .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۸/۲۹

اورقیه آنا = مادربزرگ رقیه


می گویند مادربزرگ مرحومم در عنفوان جوانی درگذشت . پدربزرگ بعد از او به فکر مادری برای بچه های قد و نیم قدش افتاد . او به دنبال زن نازا می گشت . حالا برای خودش هم دلایلی داشت نمی دانم . اما باز می گویند که تعداد بچه هایش را کافی می دانست و نمی خواست زنی دیگر بیاید و بچه ای بزاید و خانه اش دو رگه شود . خلاصه گشت و گشت اورقیه آنا را پیدا کرد و با او ازدواج کرد . اورقیه آنا بیوه زن پیری بود که سه بار ازدواج کرده واز قرار معلوم پدربزرگ ما شوهر چهارمش بود . اورقیه آنا باور داشت که چون روز سیزده بدر به دنیا آمده است زنی بدشانس و بد اقبال است .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۸/۲۸

باز هم یک ضرب المثل

کبوتر با کبوتر باز با باز
کند همجنس با همجنس پرواز
تایلی تایین تاپماسا ، یاماندی حالی گونو
داشتم در این عالم وبگردی می کردم که به azer.org/ رسیدم . یک عالمه شعر و قصه و ترانه و بیوگرافی خوانندگان آذربایجانی و فیلمها رسیدم . به قسمت حکایتها که سر زدم بی اختیار یاد اورقیه آنا ( مادربزرگ رقیه ) افتادم . مرحوم اورقیه آنا منبع قصه و بایاتی و ضرب المثل بود . در بین حکایتها به ضرب المثلی رسیدم که از اورقیه آنا هم طوری دیگر شنیده بودم . در این پست این حکایت از او را که در آذر اورگ خواندم می نویسم و در پست بعدی سرگذشت و قصه عشقش را خواهم نوشت .
متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۸/۲۴

ای قصه های تلخ


نادیا انجمن زن جوان افغانی ، دو سال پیش آبان ماه 1384 ساده و بی صدا ، با فریادهای خفه شده در گلویش ، زیر مشت و لگد شوهرش لت و پار شد . او هنگام کشته شدن 25 سال داشت . سرگذشت او را در همین دو سطر نوشتم و دیگر چه بنویسم .
...
متن کامل

بقیه برگزیده اشعار نادیا انجمن در اینجا

۱۳۸۶/۰۸/۱۸

گؤزل : زیبا


گؤزل دختری ساکت و کم حرف و گوشه گیر بود . به ندرت شلوغی و دعوا می کرد . روی هم رفته توی لاک خودش بود و کاری به کار کسی نداشت . بی سر و صدا درسش را می خواند . یک سال هم دیرتر به مدرسه اش فرستاده بودند . چون پدربزرگش فکر می کرد دختر درس بخواند یا نخواند بالاخره باید به خانه شوهر برود و شوهرداری و بچه داری بکند . یک دختر خوب باید پختن و شستن و جارو کردن را خوب یاد بگیرد . شاید دلیل راه یافتنش به مدرسه کوچ آنها از ده به شهر بود .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۸/۱۵

درد دلی دوستانه با مامان ها


و شاید
یک انشای بی مزه
داشتم کتاب فارسی کلاس دوم را ورق می زدم . چشمم به شعر خانواده اش افتاد که بابا نخستین و مادر خانم خانه است . نمی دانم چرا ذهنم یک کمی آشفته شد . خوب دارد به بچه اول بودن پدر و زن خانه بودن مادر را یاد می دهد چرا باید فکردیگری بکنم . شاید من اشتباه می کنم . صفحات را همین طوری ورق زدم مطالب کتاب تغییر کرده و اندازه اش نیز بزرگتر شده و هر پایه دو جلد کتاب « بخوانیم » و « بنویسیم » دارد . در بین صفحات « دوستان ما » را پیدا کردم و یاد انشائی افتادم که چند سال پیش به این سبک و با نام « خانه ما » نوشته بودم .
متن کامل

۱۳۸۶/۰۸/۱۰

الماس


چند روز پیش میهمانی از ایران داشتم . الماس دختر جوانی است که حدود سی و چند سال سن دارد و در یکی از ادارات کارمند است و چون با پدرومادرش زندگی می کند از نطر مادی و معنوی زندگی آرام و مرتبی دارد . یک ماه مرخصی گرفته و به قصد آشنائی بیشتر با نامزدش به آلمان سفر کرده ، برای صرف ناهار میهمان من بود . دوستان دیگری نیز آمده بودند و دور هم جمع شده بودیم . سر میز ناهار متوجه شدم که الماس انگشتری نامزدی به انگشت ندارد . پرسیدم : انگشتر نامزدیت کو ؟ جواب داد : به یداله پس دادم . من و او برای همدیگر ساخته نشده ایم .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۸/۰۷

من و غربت


با خودم قرار گذاشته بودم که من نیز مثل دیگر وبلاک نویسان در وصف وطن بنویسم . اما مدتهاست تا سخنی و تصویری از وطن می بینم ، کلمه سنگین غربت در ذهنم نقش می بندد و تلخیهای سالهای اول غربت نشینی ، اوقات شیرینم را تلخ می کند . در وصف وطن عاجزم . در وصف آنجا که برایم سرشار از خاطرات خوش و ناخوش زندگیست، آنجا که دل کندنم بسیار سخت بود ، ناتوانم .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

...

می روم

دفتر پاکنویسی بخرم

زندگی را باید

از سر سطر نوشت

« قیصر امین پور » درگذشت .

...............................

۱۳۸۶/۰۸/۰۲

حکایت دخترکی که نذر شد


در زمانهای یک کمی قدیم که ما هنوز دختر محصل بودیم ، در مجالس عروسی و جشن ، زنان دایره می زدند و ترانه سروان اوغلان را می خواندند . در بین بایاتیهای این ترانه بایاتی زیر توجه ام را جلب کرد ،
یولووا قویموشام ایده سروان برای توشه راهت سنجد گذاشته ام سروان
گئدیرسن منه باخ بیرده میروی یک بار دیگر نگاهم کن
نذر ائلیرم تئز گلسن سروان نذر می کنم زود برگردی
باجیمی وئرم سئییده خواهرم را به سید بدهم
از مادربزرگم پرسیدم مگر می شود آدمی چنین نذری . گفت : آن قدیمها کسی که گرفتاری و مشکلی برایش پیش می آمد ، چنین نذر و نیازی می کرد . حالا دیگر مردم چنین فکرهائی نمی کنند .
خدا رحمت کند آن مادربزرگ را و مادربزرگان دیگر را که با خیال راحت خوابیده اند و فکر نمی کنند که در این عصر کسانی باشند که جگرگوشه شان را نذر سید بکنند .

متن کامل

۱۳۸۶/۰۷/۲۷

تاتیانا


در میان دوستان ، دوستی است که نامش تاتیانا است . تاتیانا زنی جوان و مادر چهار بچه قد و نیم قد است . این زن جوان و زیبا و بلوند و خوش قد و قامت بسیار تند خو و بد خلق و ناراضیست . گاهی اوقات از در که وارد می شود صدای کفشهایش « که از کوبیدن پاهایش به زمین بلند می شود » به فغانی دردناک شبیه است . صبح به خیر گفتنش به اعلان جنگ تن به تن می ماند . وقتی نگاه می کند گوئی با چشمانش به آدمی هزار فحش خواهر و مادر می دهد .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۷/۲۲

داغ فرزند


بچه که بودم بارها می دیدم که پدربزرگ و مادربزرگم دست به دعا برداشته اند که الهی هیچ پدر و مادری داغ فرزند نبیند . یک کمی که بزرگ شدم این نوع دعا را از زبان پدر و مادر خودم و هر پدر و مادر دیگری شنیدم . مادر بزرگم می گفت داغ فرزند وحشتناکترین و طاقت فرساترین دردهاست . مادر ذره ذره می سوزد و خاکستر می شود . هیچ علاجی هم ندارد . اؤلن دن اؤلمه ک اولماز ( همراه مرده نمی شود مرد ) آن زمانها مفهوم سخنش را درک نمی کردم .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

روح خلیل و همه خلیل ها که به دلایل مختلف پرپر شده اند شاد .

۱۳۸۶/۰۷/۱۶

بگذار بنویسم


نقدی بر کتاب سیاه مشق های یک معلم در اخبار روز و عصر نو و صدای ما و شهروند
با تشکر از عزیزان وبلاکشهری
صادق اهری ، شهلا شرف ، نق نقو ، انجمن نویسندگان ماکو ، ارگون ، سرزمین پریا ، رادیو زمانه و عمو اروند برای لینک سیاه مشق های یک معلم در بلاک نیوز و دکتر احمد سیف
متن کامل

وبلاک بدون فیلترمن

۱۳۸۶/۰۷/۱۱

خیردا خانیم : خانم کوچک


از اول صبح که بیدار شده ام یاد خیردا خانیم ، یکی از شاگردانم افتادم . چهره اش از جلو چشمم دور نمی شود . جوان و کم تجربه بودم و خیردا خانیم شگردم بود . دختر خوب و با ادبی بود . موهایش کوتاه بود و همیشه قسمتی از موها جلوی چشم چپش می افتاد و جلوی دیدش را می گرفت و هر روز تذکر می دادم که دخترجان موهایت را مرتب کن .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۷/۰۸

بازی مدرسه


به دعوت ارگون عزیز می نویسم .
اولین مدرسه من دبستان ملی فرهنگ بود . مدرسه ای که حیاطی بزرگ و اتاقهائی تودرتو داشت . خانه ای بزرگ و قدیمی که مدرسه شده بود .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

....
یک خبر :

صادق اهری از وبلاک نویسی و وبلاک خوانی یک ایده صحیح و سالم و به درد بخور به دست آورده است . کار با ارزش وی ایجاد لینک کده ای در مورد بیماری ام . اس است . در مورد این بیماری در این وبلاک جدید خواندم و مطالبی آموختم . دوستان عزیز گفتم که خیلی کم سوادم و از این دنیای اینترنتی خیلی درسها می آموزم .

۱۳۸۶/۰۷/۰۴

ماه رمضان و من دلتنگ


آن زمانهای دور که هنوز هشت سالم بود و دانش آموز کلاس دوم بودم ، علاقه زیادی به ماه رمضان و روزه داشتم . آنچه که از این ایام به خاطر دارم کلوچه روغنی شب افطار و زولبیا و بامیه بعد از افطار و مزه شیرین خوردنیهای گوناگون بود . گاهی اوقات به همراه بزرگترها بیدار می شدم و سحری می خوردم و تا هنگام ناهار روزه می گرفتم . آنگاه با اصرار بزرگترها موقع ناهار افطار می کردم و روزه ام تاباق اوروجوایا کله گنجشکی می شد . تا آنجائی که به خاطر می آورم سه یا چهار روزه درست گرفتم و به پدر و مادربزرگ و مادرم فروختم تا به روح امواتشان هدیه کنند . این نیز خود عالم زیبائی داشت . مادرم هر روز بعد از نماز ظهر فرنی درست می کرد و توی بشقابهای کم عمق می ریخت که تا هنگام افطار سرد شوند و ته قابلمه را به من می داد وای که چقدر از خوردن فرنی داخل قابلمه لذت می بردم .
متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۶/۳۱

فردا اول مهر ماه


سی ام شهریور ماه بود و من بچه مدرسه ای بودم . با پدرم به بازار رفتیم و برایم یک جفت کفش خرید . هنگام بازگشت از مدرسه هم از بقال سر کوچه چند جلد دفتر چهل برگی و بیست برگی خرید . به من دو جلد دفتر بیست برگی داد . یکی برای مشق و دیگری حساب و هندسه . دفاتر چهل برگی را به آبجی بزرگ داد . آخر او در کلاس بالاتر درس می خواند و احتیاجش به کاغذ بیشتر ازمن است . دلم می خواهد از پدر و مادرم قهر کنم آخر آنها با هم تصمیم گرفتند و برای آبجی روپوش مدرسه خریدند و مادرم روپوش کهنه او را کوتاه کرد و این طرف و آن طرفش را هم دوخت تا اندازه من شد .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۶/۲۷

به بهانه زنده یاد شهریار


شهریار را با حیدربابایش شناختم . اشعارش برایم آنقدر روان و ساده و دلنشین است که هنگام زمزمه خود را در آن محیط روستائی می بینم . روزگاری دوست داشتم کوه حیدر بابا را از نزدیک ببینم . دیدن عظمت و ابهت حیدربابا یکی دیگر از آرزوهایم بود . پدرم می گفت : حیدربابا کوهی بسیار کوچک و گمنام بود . شهریار حیدربابایش کرد و با قلم توانایش به او عظمت بخشید .
پدربزرگم همراه حیدربابا به دوران نوجوانی و جوانی اش سفر می کرد . عمه جانین بال بلله سی ( لقمه عسل عمه جان ) آغاج مینیب آت گزدیرمه ک ( سوار چوب شدن و اسب بازی کردن ) شال ساللاماق ( یکی از مراسم سال نو ) و

متن کامل

۱۳۸۶/۰۶/۲۴

این خواب من


بعضی وقتها خوابهای عجیب و غریبی می بینم و فوری تعبیر می کنم که خیر است ، اما آنچه که در طول روز اتفاق می افتد ربطی به تعبیر و تفسیر من ندارد و اتفاق می افتد . فامیل نزدیکی داریم که هر وقت او را در حال آواز خواندن می بینم مطمئن می شوم که خبر درگذشت یکی از عزیزان برایم خواهد رسید . بیشتر وقتها هم پشت تلفن از او می خواهم که عزیز من وقتی به خوابم می آیی آواز نخوان . مادربزرگم می گفت : در خواب اگر خون ببینی آن خواب تعبیر ندارد . انگور نشانه غم است و گوشت نشانه دعواست و درد دندان بیماری فامیل . بچه نشانه خبری خوش است و سیل و طوفان خانه خراب کن است . اگر در خواب موهایت را شانه بزنی به سفر خوشی می روی من هم به روایت مادربزرگ خوابهایم را تعبیر می کردم . اما مادرم می گفت خواب که دیدی یک کلمه بگو خیر است انشالله .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۶/۲۰

حکایت یک ضرب المثل


اؤلسون او پیس کی یئرینه یاخجی سی گله جاخ ( هیچ بدی نمرد که خوبی جایش را بگیرد )
روزی روزگاری در آن زمانهای نه چندان دور و نه چندان نزدیک در ولایتی که بزرگترها برای فرزندان خود تصمیم می گرفتند و دخترشان را به عقد پسری درمی آوردند ویا برای پسرشان زن می گرفتند ، مردی زندگی می کرد .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۶/۱۷

رقیه


در مدت چهل و هشت سال و اندی زندگی در این دنیا و کار و تلاش بی وقفه تنها ثروتی که برایم باقی مانده آلبوم عکسهایم هستند .عکسهائی که برایم خیلی عزیزند و خاطرات تلخ و شیرینم را زنده می کنند . آلبومی که پاکسازی و سانسور و بایگانی کرده ام .در میان عکسهای دوران تحصیل چشمم به رقیه و لبخندش افتاد . دوست صمیمی من که از کلاس هفتم به بعد همکلاسی بودیم . او دانش آموز ممتازی بود و پدرش راننده کامیون و مادرش از دوستان مسجد مادرم بود . گاهی اوقات همراه مادرش به مجلس روضه خوانی ما می آمد . بعضی از بعد از ظهرهای ماه های رمضان همدیگر را در مسجد مولانا می دیدیم . خنده های ما و تذکر فاطمه سلطان خانم نگهبان مسجد با مزه بود .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۶/۱۵

انشای این هفته ما


چند روز پیش آقا معلم مان از ما خواست که در مورد کشور و زادگاهمان مقاله ای تهیه کنیم و همراه با نقشه و تصاویر و چه و چه به ایشان تحویل دهیم . اصل سخنش هم این بود که اکثر کشورها را می شناسیم و بهتر است در مورد زادگاهمان ( شهر یا روستا ) بنویسیم . یکی یکی در مورد زادگاهمان توضیح مختصری دادیم .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۶/۰۹

مصاحبه من در رادیو زمانه


لینک مصاحبه من در رادیو زمانه

....

سووقه ت
بیر نئچه گون قورتولورسان ، بو غربتین هاواسیندان
گئنه وطن تورپاغینا ، گئدیرسن خوش حالین اولسون

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۶/۰۳

اووته


در خانه سالمندان یکی از کارهای بسیار مهم ، غذا دادن به سالمندان است . غذا دادن به افرادی که توانائی حرکت دست و پای خود را از دست داده اند و چشم امیدشان به کارکنان سفیدپوشیست که در حال جنب و جوشند . هر ساعت یک بار بایستی به اتاقها سر زد و در نوشیدن آب کمکشان کرد . سالن طولانی با اتاقهای دو تختخوابه بیمارستان را یادم می آندازد .
متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۵/۲۸

و این یک سال من


قرارداد یک ساله ام تمام شد . حدود دو ماهی نیز استراحت کردم . روی هم رفته محل کار خوبی داشتم و همکارانم نیز آدمهای خوبی بودند . چند روز پیش در اداره کارقرار داشتم . سر وقت حاضر شدم و مسئولم که پرونده ام روی میز بود و نگاهش می کرد ، گفت : که در حال حاضر کار مناسبی وجود ندارد و فقط خانه سالمندان نیاز مبرم به تعدادی پرستار دارد و چون شما آنجا کار کردید واجد شرایط هم هستید .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۵/۲۴

دارم دعا می خوانم


یکی دو روز است که سعی می کنم بنویسم اما گوئی دیگر فکر و ذهنم کار نمی کند . خواستم شکوه کنم ، اما بلد نیستم . آخر بجز نوشتن حکایت و سیاه مشق کاری دیگر از من ساخته نیست . دیروز صالیحا می گفت : به مرخصی وبلاکشهری برو . چند روزی به خودت تعطیلی بده . قلم را کنار بگذار . خواستم به پیشنهادش عمل کنم . اما نتوانستم این مداد رنگ و رو رفته را کنار بگذارم . آخر با مداد می نویسم و فکر می کنم خودکار و قلم خطم را بد نشان می دهند و گویا خودکار کندذهنم می کند . خلاصه یک کمی دلخورم و یک کمی هم متعجب .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۵/۱۸

آغجا قیز


آغجا قیز( دختر سفید )
در بین دانش آموزانم دخترکی سفید برفی و چشم عسلی بود که آغجا قیز صدایش می کردند . دو دندان جلوئیش افتاده بود . وای من چقدرازقیافه بچه هائی که دندان شیریشان می افتاد و هنگام خنده دندانهایشان یکی درمیان نمایان می شد خوشم می آمد . آغجا قیز هم سفید برفی و هم بامزه بود . او یکی یکدانه پدر و مادر بود . مادرش را فقط یک بار دیدم و پدرش را تقریبن هر روز هنگامی که با اتومبیل خودش دخترش را جلوی در مدرسه پیاده می کرد می دیدم .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

در رادیو زمانه - گفتگوی خودمونی - با صدای لیدا حسینی نژاد

۱۳۸۶/۰۵/۱۶

دانشجویان این نسل مظلوم


هفته گذشته از طرف دختر همسایه دعوت شدم تا در مورد 14 مرداد ودانشجویان در بند و همبستگی اهالی وبلاک شهربنویسم . مانده بودم که چه بنویسم و چه ننویسم . در بیشتر موارد برای نوشتن جمله کم می آورم . اما امروز با خودم گفتم حداقل می توانم برای رفع بلا و آرزوی سلامتی و آزادی دانشجویان دعا کنم . دعا تنها کاری است که از دستم برمی آید . مادربزرگم می گفت : اگر دعا مستجاب هم نشود یک کمی آرامش روحی که به انسان می دهد .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۵/۰۸

پدر

به دعوت فروغ عزیز می نویسم .
بهترین خاطره
پدرم این معلم پیر رئوف ، با درآمدی کم و قلبی بزرگ ، سالهای سال میزبان بی ریای میهمانانی بود که چشم امید به آینده داشتند . خانه اش مدرسه و پناهگاه درویشی محصلینی بود که برای ادامه تحصیل به او پناه می آوردند . او و مادرم دست در دست هم چرخ سنگین زندگی را می چرخاندند . مردی که هرگز دست روی ما بلند کرد . صدای خشمگین و فحاش از او نشنیدیم .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۵/۰۴

فیصل و مادلین


حدود هشت نه سال پیش فیصل از طریق دانشگاهی در آلمان ویزای دانشجوئی دریافت کرد و چمدانهایش را برای سفر آماده کرد . پدر و مادرش نشسته و با هم مشورت کردند که یعنی چه ؟ ما اجازه می دهیم این پسر همین طوری ال قولون ساللیا ساللیا ( منظور سرش را پائین انداخته ) راهی مملکت اجنبی ها بشود . نکند خدای نکرده توی دام یکی از زنان مو بور و دماغ قرمز و بلند قد اجنبی ها بیفتد و آنجا ماندگار شود .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۴/۲۹

این دوست من


اسم یکی از دوستانم صالیحا است . او تقریبن هم سن و سال من است . با هم به خرید می رویم و گاهی به خانه همدیگر رفت و آمد می کنیم . او پاکستانی است و تا به خانه اش می روم برایم چای پاکستانی درست می کند . او چائی را به جای آب با شیر داغ جوشیده می پزد و شکر به اندازه کافی می ریزد . این نوشیدنی داغ خیلی خوشمزه است اما جای چائی سیاه و قند پهلوی ما را نمی دهد و رفع تشنگی نمی کند . غذاهای بسیار خوشمزه ای می پزد اما با فلفل فراوانی که تویش می ریزد دل و جگر آدم را کباب می کند .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۴/۲۴

این کلبه کوچک من


در گذشته ای کمی نزدیک همراه پسرم به اداره کار رفتیم . هر دو فکر می کردیم که من خیلی دست و پا چلفتی هستم و حرف زدن بلد نیستم و نمی توانم گلیم خود را از آب بیرون بکشم وهمیشه باید آقابالاسری داشته باشم . به اتاق مسئول که رسیدیم ، پسرم به خانم توضیح داد که برای کمک به من آمده است .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۴/۲۰

سومین شکست مهربان


حدود ده ماهی بود که از مهربان بی خبر بودم . دیگر نه زنگی به من می زد و نه در مسیرمان همدیگر را می دیدیم . تا اینکه دیروز تلفن به صدا درآمد و تا گوشی را برداشتم صدای بغض آلود مهربان حالم را گرفت . پس از سلام و احوالپرسی گفت که حالش خیلی بد است و دارد دیوانه می شود و آدرس منزلم را خواست تا پیشم بیاید . ادرس را دادم و ساعتی نگذشته آمد .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۴/۱۴

اگر زندگی دنده عقب داشت


سالها در حسرت جوانی زیستم . در حسرت روزهائی که فکر می کردم اگر به عقب برگردند می توانم از اول شروع کنم . فکر می کردم اگر زندگی دنده عقب داشت تا مرز بیست سالگی عقب می رفتم . جوانی را سر می گرفتم . هرگز عاشق نمی شدم . به خانه ای که بختش می نامند قدم نمی گذاشتم .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۴/۱۰

عجب عالمی دارد


عجب لذتی دارد ! تنهائی با قطار سفر کردن ، بین راه یک فنجان قهوه داغ نوش جان کردن .
عجب عالمی دارد ! ( بدون دیکته شدن قبل از سخن ) سخن گفتن هر چند غلط و نسنجیده .
عجب مزه ای دارد ! به سایتهای
چنچنه و شیندخت سر زدن و از روی دستور پخت آنها غذا پختن و بدون نگرانی مزه غذا را چشیدن و از طعم لذیذش لذت بردن .
عجب عالمی دارد ! ساعتی سرمست از می ناب موفقیتی هرچند کوچک ، در عالم خوشی هذیان نوشتن .
ای خدا جون ، زندگی با همه مشکلاتش چقدر زیباست . دوستان عزیز می ناب لحظات خوش زندگی ( هرچند کوتاه ) گوارایتان .

۱۳۸۶/۰۴/۰۵

مادرشوهر و عروس


دیشب گلشن مهمانم بود . وقتی این بانوی سالخورده پیش من است متوجه گذر زمان نمی شوم . با هم به گذشته ها سفر می کنیم . گاهی می گوئیم و می خندیم و زمانی دردهای کهنه دلمان را می سوزاند و های های گریه می کنیم . دیشب حالش خوب نبود می گفت و می گریست . برای اینکه دلش باز شود کامپیوتر را باز کردم واو را به وبگردی دعوت کردم .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من برای هموطنان داخل کشور

۱۳۸۶/۰۴/۰۱

آبجی بزرگ و آبجی کوچک


در کوچه پس کوچه های دراز و عریض یک شهر قدیمی ، در یک خانه بزرگ ، آبجی بزرگ و آبجی کوچک زندگی می کردند . آبجی بزرگ عزیزدردانه و گستاخ و بی پروا بود . ساندیخاناسیندا سؤز دورمازدی ( توی دلش حرف نمی ماند ) او گاهی مهربان بود ، زمانی همچون عقرب بی غرض می گزید ، زمانی زبانش چون مار زهر خود را در کام شنونده می ریخت و تا مغز استخوان طرف را می سوزاند .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من برای هموطنان داخل کشور

۱۳۸۶/۰۳/۲۵

نمی خواهم بمیرم با که باید گفت ؟


بچه که بودم از عزرائیل خیلی می ترسیدم . مادربزرگم می گفت : وقتی هنگام مرگت می رسد ، دیوار دو شقه می شود و عزرائیل با هیکل درشت و چشمانی از حدقه درآمده وارد می شود . اگر اهل بهشت باشی مثل یک پزشک جلو می آید و دستی بر سر و چشمت می کشد و تو آرام به خواب ابدی می روی . اما وای به حالت اگر اهل جهنم باشی . آن وقت عزرائیل در شکل و شمایلی وحشتناک و با صدائی که کوههاو صخره ها را می لرزاند ، جانت را می گیرد .

متن کامل

۱۳۸۶/۰۳/۱۸

حکایت گل پسر ایرانی و گل دختر ژاپنی



یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود ، غیر از خدا هیچکس نبود . در این قرن بیست و یکم یک قصه عجیبی بود .
در این غربتستان یک گل پسر ایرانی و یک گل دختر ژاپنی دوست بودند . آنها دانشجو و همکلاس بودند . به هم علاقه داشتند . با هم همراز و همدل بودند . در میان حیوانات خانگی خرگوش و ماهی را خیلی دوست داشتند . کیک پنیر ، کیک مورد علاقه شان بود . اوقات فراغت با هم به سینما می رفتند و هر دو از فیلمهای ویل اسمیت خوششان می آمد . روزی از روزها به این نتیجه رسیدند که می توانند با تفاهم کنار هم زندگی خوب و آرامی داشته باشند و تصمیم به ازدواج گرفتند .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من برای هموطنان داخل کشور

۱۳۸۶/۰۳/۱۵

صنم و صادق با صدای سما


نام کتاب : سیاه مشق های یک معلم
مجموعه داستان
نوشته : شهربانو باقرموسوی قایاقیزی
چاپ : اول آوریل 2007
انتشارات: فروغ - آلمان - کلن
تلفن : 9235707-0221-0049
فاکس: 2019878-0221-0049
ایمیل: foroghbook@arcor.de
آدرس :Foroghbook
Jahn STR 24
50679 Köln
Germany
چاپ و صحافی : چاپخانه باقر مرتضوی ، آلمان ، کلن
BM-Druckservice
Dürener Str . 64c,50931 Köِln
info@bm-druckservice.de
Tel: 0049- 0221-405848
Fax: 0049- 0221-405767
طرح روی جلد : ارسالی دکتر احمد سیف

...
اولین حکایت کتاب سیاه مشق های یک معلم « حکایت صنم و صادق » است . صنمی که آرام و بی صدا به گناه بی گناهی سوخت . وقتی چکیده حکایت را با صدای سما از رادیو قاصدک شنیدم بی اختیار اشک ریختم . در سوگ زنی گریستم که بی صدا می گریست . گوئی می ترسید بگویند یئرینه ایشه ماغین بس دئییل بیرده بیر شیرین چای ایستیرسن ؟ ( شب ادراریت بس نیست چای شیرین هم می خواهی ؟ ) . برای گوش کردن حکایت
اینجا کلیک کنید .

۱۳۸۶/۰۳/۱۳

کره کره دائی یادا کره ؟

روزی پسری به دائی خود گله می کند که دائی فدای تو بشوم بدهکار شده ام و طلبکارها پاشنه در را از جا می کنند و پولشان را می خواهند .

دائی می گوید : این ناراحتی ندارد که . هر کسی برای طلب پولش آمد فقط بگو کره .

پسر حرف دائی را گوش می کند . پس از چند روز دائی ، خواهرزاده را می بیند و از او حال و روزگارش را می پرسد .

پسر می گوید : فدای تو دائی . هر طلبکاری که آمد ، فقط گفتم کره و آنها هم فکر کردند که دیوانه شده ام ، از خیر پولشان گذشتند و رفتند .

دائی می گوید : حالا که تو را از چنگ طلبکارها نجات دادم ، حداقل پول مرا بده .

پسر در جواب دائی نیز می گوید :کره .

دائی می گوید : کره کره دای یا دا کره ؟ = کره کره به دائی هم کره ؟

...
دئییر گؤنلرین بیر گونونده بیر اوغلان دایی سینا دییه ر : آی دایی باشیوا دولانیم بورجلو دوشموشه م . طلبکارلار قاپینی سیندیریرلار . منه بیر یول گؤرسه ت آخی به نیئنییم ؟ دایی دییه ر : بونون خینووی یوخدور کی هر کیم گلدی پولون ایسته مه یه ، نه دئدیلر جاوابلاریندا دئنه ن کره . اوغلان دایی سینین سؤزونه باخار . بیر نئچه گوندن سورا دایی باجی اوغلون گؤره ر حالی قضیه نی سوروشار . اوغلان دییه ر آی دای باشیوا دولانیم هر گلنه کره دئدیم . ائله بیلدیلر باشیما هاوا گلیب بوراخیب گئتدیلر . دایی دییه ر : ایندی کی من سنی اولارین الیندن قورتاردیم باری منیم پولومو وئر . اوغلان دایی نین دا جاوابیندا دییه ر کره . دایی قاییدیب دییه ر : اوغول کره کره دایی یا دا کره ؟

آرزوهای سما

سمای عزیز را نیز به بازی آرزو دعوت کرده بودم و چون خود وبلاک نویس نیست از طریق ایمیل در بازی شرکت کرد و من ایمیل ارسالیش را اینجا کپی کردم .
بازی آرزو به روایت سما ، ماکوئی زیبا و خوش صدای رادیو قاصدک
شهربانوهمشهری ماکوئی من
اومدم که با هم آرزو بازی کنیم .
همیشه فکر می کردم آرزوهام خیلی بزرگن، اما فکر که می کنم می بینم ، کوچکتر از آنی هستند که تصورش رو می کنم .

متن کامل

وبلاک من برای هموطنان داخل کشور

۱۳۸۶/۰۳/۰۷

تاثیرگذارها


توسط مینوی عزیز به این بازی دعوت شده ام و این موضوع از دیشب فکرم را به خود مشغول کرده است . قبل از دعوت هم در وبلاکها این موضوع را دیده بودم و فکر می کردم اهالی وبلاک شهر انشای سختی برای نوشتن انتخاب کرده اند . اما خوب زیاد هم سخت نیست و می توان نوشت .

متن کامل

متن کامل برای هموطنان داخل کشور

۱۳۸۶/۰۳/۰۴

این روزها


این روزها بازار بگیر و ببند و بزن و بکوب خیلی داغ شده به هر سایت خبری که سر می زنی عکسهای انسانهائی را می بینی که یا با سر و صورت خونین و داخل اتومبیل پلیس نشسته اند و یا در حال کتک خوردن هستند . عکس دختری را می بینی که توسط پدر زنده به گور شده است . اؤز گؤزوموزده تیری گؤرمور اؤزگه گؤزونده قیلی سئچیر ( در چشم خود تیر را نمی بیند و در چشم دیگران تار مو را تشخیص می دهد ) نه که خود اهل بهشتند ، می خواهند دیگران را نیز به زور ضرب و شتم و با سر و روی خون آلود روانه بهشت کنند به این امید که حوریان زیبا روی در انتظارشان است بدیهی است که قلمانها هم در انتظار زنان بهشتی هستند .

متن کامل

ادامه مطلب برای هموطنان داخل کشور

۱۳۸۶/۰۲/۲۹

حکایت آخوند آقا و دختر


آن زمانها که هنوز بچه بودم و مادربزرگ مرحومم زنده بود فروشنده دوره گردی به نام زلف علی هفته ای یک بار به کوچه ما می آمد . او خری داشت و بار خرش محصولات روستائی مانند بلغور و رشته و کشمش و سنجد بود . به جز زبان چرب و نرم صدائی بسیار خوش داشت . بیشتر اوقات دایره هائی را با طناب به هم بسته و به گردنش می آویخت و دایره زنان وارد محله می شد . زنان با شنیدن صدای خوش او از خانه ها بیرون می آمده و صحبت کنان از او خرید می کردند .

متن کامل

ادامه مطلب برای هموطنان داخل کشور

۱۳۸۶/۰۲/۲۱

بازی آرزو



چند روز پیش مامان صبا مرا به بازی آرزو دعوت کرد . مادربزرگ مرحومم همیشه می گفت : چاغریلان یئرده دارینما ، چاغریلمییان یئرده گؤرونمه ( جائی که دعوت شدی برای رفتن تنبلی نکن و در جائی که دعوت نشدی دیده نشو ) خوب من هم در این بازی شرکت می کنم .
بچه که بودم آرزو می کردم در یک روز برفی اوگوبولوخ ( موجود افسانه ای ) مرا بالای کوه قایا بنشاند و من از آن بالا ، شهر پوشیده از برف را تماشا کنم . بعدها یک کمی که بزرگ شدم ، مادربزرگم از سفر فرح دیبا شهبانوی سابق ایران به شهر ماکو تعریف می کرد که چگونه گارد شاهنشاهی دور تا دور اتومبیلش را احاطه کرده بود تا خدای نکرده کسی قصد ازار نامبرده را نداشته باشد . من نیز آرزو کردم که فرح دیبا شوم تا گارد به داداش بزرگه و داداش کوچکه و مادر و ... اجازه زورگفتن و زدن مرا ندهد . در سالهای بحرانی زندگیم آرزو کردم که با آپولو یازده به کره ماه سفر کنم آنجا را تسخیر کنم و دم در ورودیش با خط درشت بنویسم ورود آقایان اکیدن ممنوع .
اما در دوران نوجوانی و جوانی آرزوهای بسیار قشنگی داشتم . مثلن آرزو داشتم که استاد دانشگاه شوم که نشدم . آرزو داشتم نویسنده ای بزرگ و مشهور شوم که نشدم . آرزو داشتم اشعاری پربار و نغز بسرایم وبا شاعران بزرگ رقابت کنم و زبانزد خاص و عام شوم که نشدم .
شبی که تصمیم به خودکشی گرفته بودم و می خواستم آرزوهای دور و درازم را با خود به گور ببرم ، برای آخرین بار و به هدف خداحافظی با حافظ صفحه ای از دیوانش را باز کردم و حافظ خشمگین با من گفت :
ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه ؟
مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه ؟
شاه خوبانی و مقصود گدایان شده ای
قدر این مرتبه نشناخته ای یعنی چه ؟
از خودکشی صرف نظر کردم که این خود حکایتی دارد . در این سه سال اخیر زندگیم تغییر کرد . اتفاقات قشنگی افتاد . با دست خالی زندگی را از صفر شروع کردم و موفق شدم . دو فرزندم توانستند گلیم خود را از آب بیرون بکشند و موفقیتهائی در زندگی کسب کنند . روز جمعه هیجانزده به کلن سفر کردم و روز شنبه با خوشحالی چند جلد از کتابم را از چاپخانه آقای مرتضوی تحویل گرفتم و روز یکشنبه مست از می ناب یک موفقیت هر چند کوچک احساس کردم که دارم به بعضی از آرزوهایم می رسم . اگر چه نویسنده ای بزرگ و توانا نیستم اما نوشتم و به چاپ رساندم و هم اکنون می نویسم و تا زمانی که انگشتانم توان نوشتن دارند و فکرم کار می کند خواهم نوشت .
...
نام کتاب : سیاه مشق های یک معلم
مجموعه داستان
نوشته : شهربانو باقرموسوی قایاقیزی
چاپ : اول آوریل 2007
انتشارات: فروغ - آلمان - کلن
تلفن : 9235707-0221-0049
فاکس: 2019878-0221-0049
ایمیل:
foroghbook@arcor.de
آدرس :Foroghbook
Jahn STR 24
50679 Köln
Germany
چاپ و صحافی : چاپخانه باقر مرتضوی ، آلمان ، کلن
BM-Druckservice
Dürener Str . 64c,50931 Köِln
info@bm-druckservice.de
Tel: 0049- 0221-405848
Fax: 0049- 0221-405767
طرح روی جلد : ارسالی دکتر احمد سیف
این هم جواب معمای قشنگ بود .
...
اما بجز آرزوهای شخصی ، آرزوهای دیگری نیز دارم بعضی وقتها می ترسم به زبان بیاورم . سالهای سال زحمت کشیده اند و یادم داده اند که ترسو باشم من هم که بچه حرف شنوئی بودم ، ترسیدم و ترسو بار آمدم . از همه چیز و همه کس ترسیدم . از سوسک و موش گرفته تا داداش بزرگه و داداش کوچکه و آقاشوهر و مادرشوهر و وحشتناکتر از همه ، از جامعه ترسیدم . از جامعه ای که مردمش را و بخصوص زنانش را به سختی می کوبد . از جامعه ای که گئچه نه گوذشت دییه رلر ( گذشته ها گذشته ) نمی گوید .
آرزو دارم روزی زنان این نصف جمعیت وطنم ، همانند نصف دیگر به حقوق مساوی و عادلانه برسند .
آرزو دارم در وطنم و دنیا صلح و آرامش و دوستی برقرار باشد .و آرزوهای زیاد دیگری که اگر بنویسم کتابی می شود .
به رسم بازی وبلاکی دوستان عزیزم را به بازی دعوت می کنم . مینو و هاله و عمو اروندعزیز ،نرگس و سپیده و شهلا و صادق اهری وخاتونک و نفیسه و احمد سیف و نازخاتون وسما ... و همه . نمیتوانم تفکیک کنم .

متن کامل

ادامه مطلب در وبلاگ من بدون فیلتر برای هموطنان داخل کشور

۱۳۸۶/۰۲/۱۶

gib mir mein Herz zurück

قلبم را پس بده

du hast 'n schatten im blick

dein lachen ist gemalt
deine Gedanken sind nicht mehr bei mir
streichelst mich mechanisch


ترجمه به فارسی در
متن کامل و کلیپ این ترانه آلمانی

ادامه مطلب در وبلاگ من بدون فیلتر برای هموطنان داخل کشور

یک معمای قشنگ


پریروز هیجان زده بودم ، دیروز خوشحال شدم و امروز خیلی خوشحالم .
چه کسی می تواند حدس بزند این شهربانو برای چه اینچنین خوشحال است ؟

۱۳۸۶/۰۲/۱۱

به بهانه روز معلم

معلمی هنر است ، عشقی است آسمانی به قلم بیژن صف سری

.............

از دوران مدرسه بخصوص دبستان ، آنچه که بیشتر به خاطر دارم خط کش چوبی خانم معلمها و خانم ناظمها و سوزش دستهایم است . به حق و ناحق کتک خوردم و بی صدا گریستم . زمانی که خود محصل بودم مادرم به خانم معلم گفت : اتی سنین سومویو منیم ( گوشتش مال شما و استخوانش مال من ). وقتی خودم معلم شدم مادر دانش آموزان گفتند : مواظب روح لطیف و دل نازک فرزند دلبندم باش
متن کامل

۱۳۸۶/۰۲/۰۷

توران خانم

توران خانم یکی از دوستان قدیمی من ، زنی باحوصله و شوخ بود . با همه مشکلاتی که داشت خنده از لبهایش دور نمی شد در مقابل کنجکاوی دیگران می گفت : دست روی دلم نگذارید که شاپالاغینان اوز قیزاردیرام ( با سیلی صورتم را سرخ نگاه می دارم ) گاهی که مرا افسرده و ناامید از زندگی می دید برایم از عبیدزاکانی حکایتهائی تعریف می کرد

۱۳۸۶/۰۱/۳۱

گدا


هنوز دو هفته از ورودم به غربتستان نگذشته بود که با آقا شوهر برای خرید به آلدی رفتیم . آلدی یکی از فروشگاههای زنجیره ای مواد غذائی است که همیشه شلوغ و پرمشتری است . دوستی می گفت : صاحب آلدی مرد فقیری بود و مواد غذائی کارخانه ها را که کهنه می شد

۱۳۸۶/۰۱/۲۶

اورزولا

دوستم اورزولا زن جالبی است . او شوخ طبع و مهربان و مثل آلمانیها رک گوست . کاری با تعارف ندارد گاهی اوقات که بیکاریم همراه با نوشیدن قهوه داغ دان باغ دان دانیشاریق ( از این در و آن در صحبت می کنیم ) . گویا دو هفته پیش یکی از کانالها ماجرای اعدام دختر شانزده ساله و جریمه ناچیز
مرد شریک جرمش را نشان داده بود
متن کامل

۱۳۸۶/۰۱/۲۰

آن زن


غربت نشین که شدیم ، بنا به درخواست آقا شوهر ، کلیسا زنی را به ما معرفی کرد که تا آموختن زبان و آشنائی با دیار غربت ، در کارهای اداری کمکمان کند . آن زن میان سال و قد بلند و لاغر اندام بود . از زیبائی دوچشم آبی روشن داشت

۱۳۸۶/۰۱/۱۹

آرشیو حکایتهای قبلی من

از دوستان عزیز در ایران خبر می رسد که گویا وبلاک پرشین بلاک من در ایران فیلتر شده است . من نیز آرشیو پرشین بلاک را در اینجا کپی کرده ام که هم در صورت حذف شدن آن وبلاک در بایگانی
بماند و هم دوستان عزیزی که علاقمند به خواندنشان هستند بخوانند