۱۳۸۵/۱۲/۰۸

قابل توجه وزارت محترم پست و تلگراف جمهوری اسلامی ایران

در این غربتستان اداره پست نیز مثل سایر ادارات دولتی و غیر دولتی در انجام وظایف خود کوشاست . نامه های اداری و غیر اداری مرتب و به موقع به دست صاحبانشان می رسد . وقتی با وطن گل و بلبلمان مقایسه می کنم آه از نهادم برمی آید . ما مسلمانیم وقوانین ما را این نامسلمانها دست چین کرده و
برداشته ومو به مو اجرا می کنند . باور نمی کنید ؟ من باور می کنم

۱۳۸۵/۱۲/۰۴

یک حکایت بی مزه


پدر بزرگم مردی متعصب و مذهبی بود . بعد از بازنشستگی به تبریز کوچ کرد تا آخر عمری کنار فرزندان و نوادگان عزیزش زندگی کند . باقی عمرش پای منبر و قرآن و سفر حج و کربلا گذشت. او سفر حج را بر هر زن و مرد مسلمانی واجب می دانست . یادش به خیر پنج شنبه همگی مهمان خانه پدربزرگ بودیم . یکی از همان پنج شنبه ها بود که اعلام کرد می خواهد به سفر حج برود . گفتند تنها
نرو و زنت را نیز با خودت ببر

۱۳۸۵/۱۱/۲۸

پری و زری

با احترام به روح خسرو گلسرخی و دیگر شهدای دلاور حکایت امروز را آغاز می کنم

آن زمانها که هنوز جوان و کم تجربه بودم در شهرستان کوچکی زندگی می کردیم . این شهرستان بیشتر به دهکده بزرگ شبیه بود تا به شهرستان . جای تعجب هم ندارد . خیلی از شهرستانهای ما شبیه به روستا و یا بدتر از آن هستند . مثلن در همین شهرستان مردم می دانستند که آب لوله کشی برای آشامیدن مناسب نیست و آب آشامیدنی را از چشمه می آوردند . بیچاره شهریها به خیال این که آب لوله کشی
واقعن تصفیه شده و تمیز است از همان آب برای آشامیدن استفاده می کنند
متن کامل

۱۳۸۵/۱۱/۲۰

گلشن و علی پاسبان

یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود ، غیر از خدا هیچکس نبود . سال 1357 بود . دارا و سارا و موسی و سامان ، بچه های گلشن و علی پاسبان بودند . علی پاسبان همانطور که از اسمش پیداست فقط پاسبان بود . کشیک می داد ، دزد می گرفت و ... غیر از این کار دیگری از دستش برنمی آمد
بیست و دو بهمن بود . آدمهائی دور هم جمع شده و دسته بزرگی تشکیل دادند . سپس به سراغ پاسبانها رفتند . گرفتند و لختشان کردند و بیرحمانه کشتند . آذرشهر رکورد قتل عام پاسبانها را آنهم به نوع وحشتناک ، به خود اختصاص داد

۱۳۸۵/۱۱/۱۴

دعا این مسکن ناتوانی من

مادربزرگم از مال دنیا ، تنها سجاده ای برای نماز داشت . داخل سجاده اش چادرنماز و جوراب و مقنعه مخصوص نماز و عطر گل محمدی مشهدی و از همه مهمتر تسبیحی داشت که بیشتر اوقات دستش بود و ذکر می گفت و صلوات می فرستاد . آهسته و آرام نماز می خواند و بعد از نماز در حالی که چهارزانو می نشست دستهایش را بالا می برد و دعا می کرد .
صادق اهری عزیز
برای بیماران شفای عاجل آرزو می کنم . خدایا هیچ بنده ای را محتاج دارو و درمان نکن