‏نمایش پست‌ها با برچسب دوربین من. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دوربین من. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۳/۰۷/۱۸

پائیز و زیبائی هایش

برگ درختان زرد و سرخ شده و همراه با بادرقص کنان بر زمین می نشینند. گوئی درختان با رها کردن هر برگ از شاخه هایشان، دارند یواش یواش از ما خداحافظی کرده و برای خواب زمستانی آماده می شوند.
اینجا هوا سرد شده و باران و باد، خودی نشان می دهند. اما باز طبیعت زیبائی هایش را از ما دریغ نمی کند و این بار با گل های زیبای مینا و داوودی، چشم نوازی می کنند.




۱۳۹۱/۱۱/۲۶

طفلک قناری

من : چرا در قفس را باز گذاشتی؟ قناری ات از قفس می پرد.
عطیه : نه نمی تواند بپرد گیسویش را کوتاه کرده ام.
دختر عطیه : نو رو خدا می بینید. پر پرنده ی بدبخت را قیچی کرده تا نتواند پرواز کند.
عطیه : نه جان ، نه عزیزم ، من چه کار با پر قناری دارم گیسویش را قیچی کرده ام. از ته دل به این قناری خوشگلم می رسم. بهار و تابستان برایش مریم چمنی جمع می کنم و نوش جان می کند. این قناری پیش من خوشبخت است.
دختر عطیه : نه مادر جان بیچاره را ناقص کردی و ادعای خوشبختی می کنی؟ می بینید دلم خیلی می سوزد. قناری بیچاره . نمی دانم  وقتی پر ش را قیچی می کرد دردش گرفت یا نه. توی کف دست مامان پر پر می زد.
عطیه : نه جانم توی دستم گرفته بودم یک کمی ترسید. تازه گیسویش را کوتاه کردم دست و بازویش را که قطع نکردم.
*
از آن روز مدتی می گذرد . اما هر وقت عکس این مریم چمنی را که از باغچه ی خانه ی قدیمی ام گرفته ام می بینم دلم به درد می آید. احساس خوشی ندارم . گویی عطیه قیچی در دست دارد بازوهایم را قطع می کند.
*


۱۳۹۱/۱۰/۲۳

دوربین من

۱۳۹۱/۱۰/۲۱

این طفلکی

صبحی سرد و ابری بود. پنجره را باز کردم و این کوچولو را کنار پنجره دیدم. گوئی از شدت سرما یخ زده و به دیوار چسبیده بود. دو انگشتم را جلو بردم و ساق پایش را گرفتم. به سرعت تکان خورد. فکر کردم از خواب بیدارش کردم. فوری انگشتهایم را از هم باز کردم که بر اثر تکان ساق پایش از جا کنده نشود. داخل اتاق برگشتم و دستمال کاغذی برداشته و پشت پنجره پهن کردم تا او را برداشته و روی دستمال کاغذی بگذارم . شاید گرمای اتاق حالش را جا بیاورد. دوباره که نگاه کردم ندیدمش. یا رفته و یا ضعف کرده و از لبه پنجره پایین افتاده بود. دلم به حالش سوخت.  طفلی زبان نداشت که بگوید از سرما و گرسنگی می لرزد. 
این طفلکی زمانی را به خاطرم آورد که چهار تا بوقلمون داشتیم. برایمان هدیه آورده بودند. توی حیاط کهنه وقدیمی رها شده و هر روز به دنبال دانه ، باغچه را زیر و رو می کردند. قبل از آمدن آنها ، مورچه ها در گوشه ای از حیاط برای خود لانه ساخته بودند. هر روز اول صبح بیدار شده و برای یافتن دانه با نظم  و پشت سر هم حرکت کرده و از درخت گلابی وسط باغچه بالا می رفتند. بالای درخت دنبال چه می گشتند نمی دانم. بوقلمونها مورچه ها را هم ریشه کن کردند. در یک روز سر زمستانی بابای دوست جان آمد و یکی یکی بوقلمونها را سر برید. احساس بسیار بدی داشتم. مادرمرده ها این طرف و آن طرف می دویدند. شاید می دانستند که نوبت به آنها هم می رسد. گفتم :« اگر اینها زبان داشتند چه می گفتند؟» بابای دوست جان گفت :« اینها بی زبان خلق شده اند که انسانها از گوشتشان استفاده کنند. دویدنشان به خاطر ترس از بریده شدن سرشان نیست. خوب عادتشان است برای دفاع از خود می گریزند.» اما من باورم نشد. یعنی درست هم گفته باشد دلم نخواست باور کنم. بماند که پوست کندن و تمیز کردنشان در آن سرمای زمستان روز جمعه ام را خراب کرد.
ای کاش جانوران هم می توانستند حرف بزنند. دردشان را بگویند. آهو التماس کند و بگوید شکارچی تو را به امام رضای غریب دست از سر بچه ام بردار. یا بچه آهو به شکارچی التماس کند که مادرم را نکش . یا همین گاو شیرده بگوید صبر کن شکم بچه ام را سیر کنم بعد بقیه شیرم مال تو.

۱۳۹۱/۱۰/۱۲

آن قدیمها یادش به خیر

بچه که بودیم این همه گلفروشی نبود. مرحوم اورقیه آنایم می گفت :« گل می خواهی ؟ برو به صحرا و هر چقدر دلت می خواهد بچین.» اما دل من گل صحرائی نمی خواست. من عاشق شمعدانی های مؤمنه خانم بودم که گلهای سفید داشت. بهار که می شد شمعدانی ها را از زیرزمین بیرون می آورد و در باغچه حیاط می کاشت.تابستان که همراه مادر برای مجلس روضه خوانی به خانه شان می رفتم ، دهانم از دیدن آن همه گل سفید باز می ماند.کافی بود که یک شاخه کوچک بچینم و داخل گلدان کوچک بکارم اما مادرم اجازه نمی داد و می گفت:« باید از خودش اجازه بگیری وگرنه  حرام مال بوی آتماز – مال حرام قد نمی کشد.» مؤمنه خانم را می گوئی می گفت :« اگر به هر کسی شاخه ای گل بدهم که گلی برایم نمی ماند.» شمعدانی های حاجیه خانم  سرخ خوش رنگ بود. او شمعدانی هایش  را داخل ظروف خالی حلبی روغن کاشته و دور حوض کوچک مستطیل  خانه شان چیده بود. اما دستش درد نکند که دست و دلبازتر از مؤمنه خانم بود. یک شاخه کوچک شمعدانی که یک کمی قدبلند تر از چوب کبریت بود به من داد. مادر دوست جانم هم گلدانهای کوچک و بزرگ بگونیا که ما به آن عروس می گوئیم پرورش می داد. او هم یک گلدان کوچک عروس به من هدیه داد.  روزی از روزها بیمار شدم و مؤمنه خانم به بهانه عیادت از من به خانه مان آمد و یک گلدان کوچک شمعدانی سفید برایم آورد. آخ که چقدر کیف کردم. بعد از رفتن او دوست جان گفت :« ای کاش من هم بیمار شوم و مؤمنه خانم برای من هم شمعدانی سفید بیاورد.» اما مادرم به ما اطمینان داد که این شمعدانی های کوچک در عرض دو سه سال باغچه را پر خواهند کرد. آن وقت می توانید به دوستانتان نیزهدیه بدهید. 
بعد از ظهر یک روز گرم تابستانی دوست جان به دیدنم آمد و با خوشحالی دو شاخه جوانه گل گندمی و چهار شاخه برگ بیدی که ما آشار داشار می گفتیم آورد و گفت : « جائی که مهمان بودیم حیاط پر از این گلدانها بود. خانم میزبان دید که خیلی نگاهشان می کنم از هر کدام چند شاخه چید و به من داد .گفت که کافی است داخل گلدان کوچک بکارم و مرتب به آب و آفتابشان برسم. زود رشد می کنند و بزرگ می شوند. من هم به هر یک از دوستان شاخه ای دادم و اینها برایم باقی ماند که آوردم با هم تقسیم کنیم.»
آن روز من و دوست جان بسیار خوشحال بودیم. چون هر دومان ،  پنج گلدان کوچک داشتیم که متعلق به خودمان بود. تابستان قشنگمان با پرورش گلدانها سپری شد.
امروز که شاخه های آشارداشار را داخل آب دیدم یاد دوست جان افتادم. کاش می دانست که چقدر دلم برایش تنگ شده. 

۱۳۹۱/۰۹/۲۲

۱۳۹۱/۰۹/۱۹

دوربین من

۱۳۹۰/۱۰/۱۶

یاد گذشته ها به خیر



آن قدیمها که بچه بودیم و هنوز ماشین لباشسوئی به خانه هایمان راه نیافته بود ، مادرمان لباس ها را داخل تشت های بزرگ می شست. بعد از آب کشیدن ملافه های سفید ، تشت را پر از آب ولرم می کرد و بعد پودری نیلی رنگ داخل آب می ریخت و با دست توی آب حل می کرد و سپس ملافه های سفید را داخل تشت فرو می برد و می گذاشت یک ساعتی بمانند و نیلی شوند و سپس با فشار دست آبشان را می چکاند و روی طناب بلند و دراز حیاط پهن می کرد تا خشک شوند.

*

متن کامل

*

۱۳۹۰/۰۶/۲۷

ای حلزون شاخکی

ای حلزون شاخکی / کجا می ری یواشکی / اول فکر کردم مرده . اما حرکت که کرد دلم به حالش سوخت و بردم گذاشتم بود.