در مدت چهل و هشت سال و اندی زندگی در این دنیا و کار و تلاش بی وقفه تنها ثروتی که برایم باقی مانده آلبوم عکسهایم هستند .عکسهائی که برایم خیلی عزیزند و خاطرات تلخ و شیرینم را زنده می کنند . آلبومی که پاکسازی و سانسور و بایگانی کرده ام .در میان عکسهای دوران تحصیل چشمم به رقیه و لبخندش افتاد . دوست صمیمی من که از کلاس هفتم به بعد همکلاسی بودیم . او دانش آموز ممتازی بود و پدرش راننده کامیون و مادرش از دوستان مسجد مادرم بود . گاهی اوقات همراه مادرش به مجلس روضه خوانی ما می آمد . بعضی از بعد از ظهرهای ماه های رمضان همدیگر را در مسجد مولانا می دیدیم . خنده های ما و تذکر فاطمه سلطان خانم نگهبان مسجد با مزه بود .
8 comments:
چه شانسی آورده که عموی مهربانی داشته.
یاد دوست دبیرستانی خودم افتادم که درسش خیلی خوب بود اما با فشار خانواده مجبور به ازدواج شد و هرگز نتونست دانشگاه بره.
یاد دوستم افتادم که بیشتر از 25 سال است با هم دوستیم و چندی پیش نامزد کرد ولی چون مراسمش با در گذشت مادرم یکی بود بهش زنگ نزدم که خوش باشه و من با گریه هام اون را مواجه با خبر بد نکنم
عزیز و حورمتلی ایل قیزی شهربانو خانیم؛
یازدیق لارینیزه گوره , اللرینیزه ساقلیق و اورگینیزه امور بویو شادلیق آرزو ایدیرم. اومود ایدیرم کی سیزیزین یازماقینیز دواملی اولسون و اولاری اوخویان وتن داشلاریمیزده, گون به گون چوخ آلسینلار.
حورمه تیله: قوربه تچی
نفسم بند اومد تا آخرش رو خوندم چه خوب شد که رفت دانشگاه با اینکه می دونم هزارها دختر مثل اون عمویی نداشتن تا پادرمیونی کنه.
کاش یکروزی می رسید که دیگه همچین مشکلهایی برای دخترا وجود نداشت کاش کاش کاش
شهربانوجان شاد باشی
سلام
واقعا جای خوشحالی داره اراده و استقامت این خانوم برای درس خوندن....امیدوارم هر جا هست موفق باشه و سر بلند
سلام امیدوارم رقیه خانم صحیح سلامت باشندوروزی ازطریق وبلاگهای خوبتان باشماارتباط برقرار کنندوبداننددوست وهمکلاسی او (شهربانوخانم )دراثر پشتکاروتلاشی که داشته اند اکنون به یک نویسنده تمام عیاری تبدیل وکتابش هم بچاپ رسیده است .
عزیز قوربه تچی : سیزین محبتیزدن تشکر ائلیرم . چوخ ساغ اولون .
شهربانو
خاطرات دوستان قدیمی...بغضی که از یادآوریشان به آدم دست می دهد ایشالا همه سلامت و پیروز باشند
Post a Comment