‏نمایش پست‌ها با برچسب دخترناز کوچولو. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دخترناز کوچولو. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸/۰۶/۱۳

ماه رمضان و دختر ناز کوچولو

بچه که بودیم سحرها و سحری خوردن را دوست داشتیم. همراه بزرگترها بیدار می سدیم و سحری می خوردیم. داداش ها و پسرخاله ها اگر چه بزرگتر از ما بودند ، اما هنوز به سن شرعی روزه گرفتن نرسیده بودند. همیشه سفره سحری پر از ناز و نعمت بود. کلوچه روغنی جور وار جور، شیربرنج و فرنی ، کته پخته شده با برنج رشتی که عطرش مست کننده و طعمش مطبوع و دلپذیر بود. آخر سر هم یک استکان کوچک کانادا درای همان نوشابه زرد رنگ را می نوشیدیم تا به هضم غذایمان در آن نیمه شب کمک کند .

متن کامل

آن یکی وبلاک

۱۳۸۷/۱۱/۱۷

پنجشنبه دختر کوچولو

داشتم با دخترناز کوچولو صحبت می کردم. گفتم: چند بار زنگ زدم خانه نبودید.
گفت: از مدرسه که برگشتم دیدم مامان هسته های خرما را درآورده و به جایشان مغز پسته و بادام و گردو گذاشته و داخل سینی کوچک چیده و رویش هم پودر نارگیل پاشیده. خواستم یکی بردارم اما دلم نیومد. آخه قرار بود پیش بابام بریم واونجا به مردم بدهیم. مهمان هم داشتیم.همراه مهمانها و بابابزرگ و مامانی و مامان به وادی رحمت رفتیم.

متن کامل

۱۳۸۷/۱۱/۰۳

دلتنگی دختر ناز کوچولو

زنگ دبستان به صدا درآمد. دختر کوچولو کیفش را برداشت و از خانم معلم خداحافظی کرد و همراه همکلاسی هایش از کلاس خارج شد. مامانش دم در کلاس همراه بقیه مامانها ایستاده و منتظر بود. به جای مامان نسرین مامان بزرگش آمده بود. آخردیروز مامان نسرین حالش بد شده بود و به بیمارستان برده بودند و امروز صبح با یک خواهر ناز کوچولو به خانه برگردانده بودندش. مامان نسرین حالش خوب نبود و باید استراحت می کرد.

**

متن کامل

وبلاک بدون فی ل تر

**
ترانه خواهر ناز کوچولو را از اینجا داونلود کردم . داونلود بقیه ترانه ها هم اینجاست.

**

دختر ناز کوچولوفکر می کنه وقتی دل تنگه چه فرقی می کنه مرثیه مامان رو گوش کرد و در سوگ بابا گریست.