2007/07/30

پدر

به دعوت فروغ عزیز می نویسم .
بهترین خاطره
پدرم این معلم پیر رئوف ، با درآمدی کم و قلبی بزرگ ، سالهای سال میزبان بی ریای میهمانانی بود که چشم امید به آینده داشتند . خانه اش مدرسه و پناهگاه درویشی محصلینی بود که برای ادامه تحصیل به او پناه می آوردند . او و مادرم دست در دست هم چرخ سنگین زندگی را می چرخاندند . مردی که هرگز دست روی ما بلند کرد . صدای خشمگین و فحاش از او نشنیدیم .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

24 comments:

Anonymous said...

نازنین شهربانو از همچین پدری باید هم چنین دختری ...خصوصیات خوب پدران معمولا به دختران میرسه و مال مادران به پسران...خداوندسایه پدرت رو سالهای سال بالای سرتون نگه داره و همیشه سالم و تندرست باشند....من هم همین الان راجع به پدرم نوشتم :-) خوشحال میشم بیای پدر منو هم بشناسی
دلت همیشه شاد باشه

نگاهی نو said...

چقدر ساده و زیبا می نویسی
.
به نوعی یاد پدرم را در من زنده کردی و حیف و صد حیف نیست که جبران خیلی از محبتهایش را بکنم

خاتونك said...

شهربانو جان آرزو میکنم سالهای سال پدر شما زنده و سلامت باشن. تلخ ترین خاطره شما برام خیلی اشنا بود.

Anonymous said...

خواندم و گريستم و از خداي خود خواستم كه سالهاي سال برايت حفظ كند اين نازنين پدر را ...

عمري طولاني و با عزت و حرمت برايشان آرزو كردم...

ياد پدر بزرگ نازنينم افتادم كه هرچه خاك اوست عمر پدر عزيزت باشد

محل گردش ما باغ گلستان بود و چهارراه شهناز ... يادش به خير
يادش هزار هزار بار به خير

بر سپيدي كاغذ نمي نويسي شهربانو جان
كه بر قلب خوانندگانت حك ميكني

مي بوسمت نازنين همزبان شيرين سخنم
در پناه حق شاد باش و دير زي

www.sepideh51.blogfa.com

Anonymous said...

سلام عزيز دل برادر
چقدر سليس و روان نوشتي ،گريه ام را در آورد
و خاطرات خزان را
برقرار باشي شهربانوي عزيز
بالا بلند

Anonymous said...

فوق العاده بود...خدا سایه همه پدرا رو بالالی سرهمه دختراشون نگه داره...

Anonymous said...

یک کتاب با ارزشی آقای نراقی و دیگران ترجمه کرده اند به نام "عقل و اعتقاد دینی" نویسنده ها فیلسوف ها و کشیش هایی هستند که مفاهیم دینی را در چارچوب همان تیتر بررسی می کنند، خیلی جا ها هم نتیجه حتمی یا تجویزی نمی گیرند.
یکی از این مفاهیم "جاودانگی" است. یکی از بحث ها آدم رو یاد سعدی می اندازه. یعنی پدر شما مساوی با اون گوشت و استخوان نیست بلکه یک وجه معنایی و ذهنی داره، اون وجه در شما و نوشته های شما همیشه خواهد ماند. مثل همه قصه های ماندگار که در دنیای ذهن ها و ادبیات همیشه زندگی می کنند.
اون زندگی هم مثل همین زندگی درجه داره.
پس یادت نره شهربانو ثبتش کنی در ذهن ما خواننده های امروز و خواننده های آینده.

Fathi said...

سلام خواهرم، شهربانو جان
پدرها همیشه خوبند ، امیدوارم به آرزوهات برسی و خداوند عمرطولانی به پدر بزرگوارتان بدهد
راستی در بخش قبلی خبری بود نوشته بودید که سرگرم کاری نیک هستید شاید کتاب تازه تان زیر جاب میرود ؟ از حال تبریک بگم؟ موفق باشید
رامین

Anonymous said...

زیباست که میتوانید درباره پدرتون انقدر زیبا به یاد آورید و زیبا بنویسد شاید به خاطر آوردن برای من گونه ای آزار باشد ولی با آزار هم می گویم : پدر نمیر نمیر و برای پدرتون آرزوی سلامتی می کنم

Anonymous said...

سلام شهر با نو جان
ریبا و دلنشین نوشته بودید .
منم دعای شما رو تکرار می کنم .نمیر پدر نمیر
خدا حقظشون کنه این نعمتهای زندگی رو برامون.

Anonymous said...

خسرو عزیز : با تشکر از شما
در مورد پدر م گاه و بیگاه مطلب مختصری نوشتم . و قصد دارم تکمیلش کنم . او جز آن دسته از پدرهائیست که توانست به پسرهایش محبت و عشق به خانواده اش را بیاموزد . بر خلاف آن که به پسرش آموخت که مرد باید رئیس خانه باشد و هر سخنی که از زبانش بیرون می آید بی چون و چرا اجرا شود . پسرهای پدرم زندگی آرامی دارند و من به همین جهت پدرم را معلم و مربی توانائی می شناسم .اگر چه شغلش نیز معلمی بود
شهربانو
شهربانو

Anonymous said...

رامین عزیز برادر من :
با تشکر از شما من نیز به پدر و عزیزان شما آرزوی سلامتی و عمر طولانی دارم .
روی کتاب دوم برای چاپ کار می کنم و فکر می کنم چند ماهی طول بکشد . اما کار نیکی که گفتم در مورد دخترم بود که سال گذشته ازدواج کرد و خواستم هیچ آرزوئی بر دلش نماند و در تدارک جشن کوچکی بودم .
از تبریکتان تشکر می کنم و سعی می کنم کتاب دوم و سوم و ... را اگر عمر باقی ماند کامل کرده و به چاپ برسانم .
شهربانو

Fathi said...

شهربانوی عزیز ، خواهرم
ازدواج دختر نازت را از صمیم قلب تبریک گفته ، از خداوند متعال سلامتی وخوشبختی برایشان و توفیق برای شما آرزومندم. فردا حتما یک دسته گل بزرگ به میمنت جشن ایشان خواهم خرید
مبارک السون

رامین

Anonymous said...

سلام شهر بانو باجی
غربت سخته منم درد غربت کشیدم ولی اینو بدون که برا مادرتون خیلی سختره
امیدوارم همیشه به یادش باشی
راستی اولین آشناییمون یادته بهم یه سر بزن

Anonymous said...

برادر گرامی رامین عزیز :
از دسته گل بسیار زیبایتان تشکر می کنم . برای شما و خانواده گرامی تان بهترین ها را آرزو می کنم . موفق و سربلند باشید .
شهربانو

Anonymous said...

بایقوش قارداشیم :
مادرم را نیز خیلی دوست دارم .
خیلی از شما شرمنده ام میخواستم متن ترانه سماور را در وبلاک جدید ماهنی لار بنویسم و خبرتان کنم که دیر شد خیلی می بخشید .شما همیشه برادر عزیز من هستید .
شهربانو

Anonymous said...

سلام دوباره شهربانو باجی
دستت درد نکنه بابت شعر سماور چند جاش باید اصلاح بشه البته با اجازه شما
می خواستم ترجمه فارسی شعر رو بذارم تو وبلاگم
معنی مصراع رو نمی فهمم
ایچینده دالغاسی اولان
سانلی کنارا یاتیب
...

گجه گونوز درسینی وریب

بیر بویوگ عالیم سماور

این دو بیت رو نمی فهمم منظورش چیه
راستی شما تبریز میایین یا اونجا ماندگارین اومدین تبریز خبر بدین با بچه های وبلاگی یک مهمانی راه بندازیم من با بعضی از بچه های وبلاگی تبریز ارتباط دارم مثل آیدا یا ماوی که الان تبریز هستن وآرشام

Anonymous said...

تلخ و شيرين بود و مثل هميشه دلنشين. ارزو ميكنم خاطرات شيريني كه با پدر داشتين تكرار بشه. داشتن دختري مثل شهربانو هم خاطرات زيبايي براي هر پدري ميسازه. شعري كه داخل قرآن نوشته بودند تمام بغض نشكفته ي پدر رو فرياد ميزد.دوستتون دارم

Anonymous said...

شهربانوی عزیز
نوشته ات اشک به چشمام آورد... امیدوارم همه پدرهای خوب سالهای سال زنده باشند

Anonymous said...

پدر شما خيلي مرد بزرگي بوده اينو از نوشته هاي وبلاگ حس كردم اي كاش پدر ما هم...

Anonymous said...

پدر شما خيلي مرد بزرگي بوده اينو از نوشته هاي وبلاگ حس كردم اي كاش پدر ما هم...

Anonymous said...

من هم ميخواستم در اين بازي شركت كنم ولي خاطره خاصي رو جرات نكردم بنويسم چون هنوز ازش حساب مي برم

اقاقیا said...

شهر بانو جان سلام
متنت رو خوندم. چقدر زیبانوشتی. دختر بابا. بابایی سال های سال می مونه و پا برجا و استوار قدم بر می داره و هزار باره هزار باره از کوچه هاو خیابون های خاطراتت می گذره و با هر قدمی که بر می داره تو رو یاد می کنه
شهری جان تو اونجایی . کنار بابا. همه قلبش و همه احساسش از دوری و دلتنگی تو بال و پر در آورده و پر پر ی هاشو تو آسمون می پراکنه تا باد اونا رو به تو برسونه. آرزو می کنم به زودی عزیزانتو و خصوصا بابا رو ببینی . دوباره باهاش قدم برداری و دوباره او با متانت و حیای پدری گل بوسه ای از پیشانی ات برداره .فقط کمی صبر خدایا. اشک دیگه مجال نمی ده بنویسم
می بوسمت و ممنون که نوشتی

Anonymous said...

هومن عزیز :
با تشکر از لطف شما به یقین پدر شما هم مرد بزرگی بوده . کافیست که خاطرات خوبمان را به یاد بیاوریم .
..........
آلما جان :
اشکت رو نبینم . ان شالله که همیشه شاد و دلخوش باشید .
شهربانو