2007/10/24

حکایت دخترکی که نذر شد


در زمانهای یک کمی قدیم که ما هنوز دختر محصل بودیم ، در مجالس عروسی و جشن ، زنان دایره می زدند و ترانه سروان اوغلان را می خواندند . در بین بایاتیهای این ترانه بایاتی زیر توجه ام را جلب کرد ،
یولووا قویموشام ایده سروان برای توشه راهت سنجد گذاشته ام سروان
گئدیرسن منه باخ بیرده میروی یک بار دیگر نگاهم کن
نذر ائلیرم تئز گلسن سروان نذر می کنم زود برگردی
باجیمی وئرم سئییده خواهرم را به سید بدهم
از مادربزرگم پرسیدم مگر می شود آدمی چنین نذری . گفت : آن قدیمها کسی که گرفتاری و مشکلی برایش پیش می آمد ، چنین نذر و نیازی می کرد . حالا دیگر مردم چنین فکرهائی نمی کنند .
خدا رحمت کند آن مادربزرگ را و مادربزرگان دیگر را که با خیال راحت خوابیده اند و فکر نمی کنند که در این عصر کسانی باشند که جگرگوشه شان را نذر سید بکنند .

متن کامل

18 comments:

نگاهی نو said...

این هم از بی دانشی و نا اگاهی و جهل مردم است

Anonymous said...

سلام شهربانو خانم
امرتان اطاعت شد میتوانید مطالعه فرمائید . ضمنا نمیدانم چی شده که اکثر نظرهای دوستان پاک میشود لطفا تا اصلاح این مشکل وبلاگم اوامرتان را بصورت نظر خصوصی لطف کنید

Anonymous said...

من تا بحال وبلاگ شما رو نخونده بودم. امروز لینکش رو توی رادیو زمانه دیدم. راستش خیلی کم پیش میاد که وبلاگی ادم رو اینقدر به وجد بیاره که که ادم کامنت بزاره مخصوصا برای یه خانم (بدون قصد جسارت). در هر حال این نوشته شما واقعا جالب و پر از درسه برای جامعه مذهبی ایران.

مرسی

Anonymous said...

liebe shahrbanu,
ich bin auch eine seyed(in).wowwwwwwww! ich mag solche nazrs!!!!!!!

Mehri Publication said...

شهربانو ! هیچ می دانی وقتی وبلاگت را می خوانم عطر گل یاس در اتاقم می پیچد و بی اختیار مادر بزرگم از پرده ی حریر بیرون می آید سماور نفتی اش را روشن می کند و دو استکان چایی می ریزد سرم را به روی پاهایش می گذارم و داستان های آذری را برایم دوباره خوانی می کند .مرسی از این حسی که به من می دهی!

اپرا پارسیف said...
This comment has been removed by the author.
اپرا پارسیف said...

مارال ماكويي سپاس از اينكه كاسپيكا را روئت كردي براي اين مطلب شما روي پرشين بلاگ كامنت گذاشتم

بدرود

Anonymous said...

سلام
چه جالبه این نذری که گفتین
واقعا که قدیمیا چه افکار عجیبی داشتن

Anonymous said...

سلام شهربانو خانم
،میخواستی در مورد لایحه چیزی بنویسی امروز خبری در بی بی سی خواندم تحت عنوان ازدواج مسیار ، شاید برات جالب باشد ، خوشحال میشوم اگر آدرس ایمیلتان را داشته باشم

اقاقیا said...

سلام به روی ماهت گلم
تلخ بود، صدای نفس ها و گریه های خاموش دخترک را از پس سال ها بی خبری می شنوم
برخی از زنان ما چوب فرهنگ غلطمونو می خورن شهری؟
افسوس
صد افسوس
با تمام این حرف ها من باز دلم این مادر بزرگ ها رو می خواد
من چه ام شده؟ تو می دونی؟

Anonymous said...

طبق معمول داستان جالبيه.اين داستان بيان اين باور قديميه.
كه ازدواج پيوند ميان دو فرد در زمينه اجتماعي تلقي نمي شده بلكه نوعي معامله بوده براي اهدافي خارج از زندگي عاشقانه.
نه اين كه عشق نبوده ولي ازدواج خيلي از مواقع هدفي مثلا مهم تر از رسيدن به معشوق داشته.
به علاوه عروس جزو اعضاي مختار براي تصميم گيري براي خودش نبوده يا حتي تصور داشتن چنين حقي رو هم نداشته.
هنوز هم در خيلي از ازدواج ها ‏ معامله دست اول رو داره ولي وزن اختيارات عروس كمي بيشتر شده.
حقيقت اينه كه خيلي از ما همه نوع روابط رو فقط از نوع معاملاتي مي بينيم.
در اين مورد مفصل تر نوشته ام. فكر كنم زير تيتر استرنبرگ

خسرو

Anonymous said...

سلام شهربانو جان .در این مدت همه نوشتهایت رو میخوندم ولی نمیشد برات کامنت بگذارم.حالا خوشحالم که راهی برای کامنت گذاری پیدا کردم.شاید هم البته موقتی باشد نمیدانم.امیدوارم که اینطور نباشد.نوشته ات را که خواندم غم دنیا روی دلم نشست.آخر خدا به جان مان رحم کند.

Anonymous said...

سلام شهربانو خانم
احتمالا وقتتان را خیلی میگیرم
ضمیمه ای که برام فرستادید نبود لطفا دوباره چک کنید و بفرستید .باز هم ممنون

Anonymous said...

بچه که بودم مادرم برام یه عروسک از پارچه های کهنه درست کرده بود ....نمیدونم دختر بود یا پسر ...برای من فقط ممل بود اسمش رو گذاشته بودم مملی!!!!!!!!خیلی باحال بود نمیدونم!!!! شبها تا کنارم نبود خوابم نمیبرد ...شاید بخاطر جنس پارچه اش بود...ولی خوشگل نبود ...خلاصه من این ممل خیلی رفیق بودیم ...حتی من ممل رومی بردم مدرسه درسش خیلی خوب بود ...ممل خیلی از من بیشتر درسها رو میفهمید ...هر سال تند تند قبول میشد ...تا اینکه یه روز گم شد ...نفهمیدم ...شاید رفت بهشت ...شاید رفت خارج ...شاید ازاینکه من همیشه کتک میخوردم دلش سوخت و یه شب از بالای پشت بوم خودش رو پرت کرد پایین و خودکشی کرد ولی بهرحال ممل رفت و دیگه کسی از ممل خبری نداشت . شاید توی مدرسه دزدیدنش یا شاید نمیدونم هرچی بود من ممل رو گم کردم و دیگه ممل نداشتم اون روز هیچ وقت یادم نمیره منی که زیر کتک های ناپدریم گریه نمیکردم وقتی توی محل ااونهمه کتک میخوردم گریه نمیکردم ...مثل ابر بهار بخاطر ممل اشک میریختم میفهمی...مثل ابر بهار

Anonymous said...

سلام
لطفا جواب سوال حقوقیتان را در ایمیلتان مطالعه فرمائید

Anonymous said...

اين از القائات سيستم اسلام اخوندي است كه هميشه به گونه اي طراحي كرده است كه منافع اقتصادي و سياسي اش محفوظ باشد.و مردم بي شائبه و ساده هم گول انهارا خورده.
واقعه اي در حدود 60 سال پيش در يكي از دهات طبس اتفاق افتاد. اخوند ده زنش مرد . اخوند به خان مراجعه كرد كه يك زن خوب و جوان برايش پيدا كند.
در اين بين يك دهاتي ذوب شده در سيستم اخونيسم امد دختر جوان 15ساله اش را به عقد اخوند پير در اورد. ميدانيد علت اين عمل دهاتي چي بود ؟
گفته بود كه من در اين دنيا گناه زياد كردم. دخترم را به اخوند دادم تا سبب شود در روز قيامت امام حسين شفيع من شود و بخاطر گناهانم به جهنم نروم !!!!
ببين زرنگي طراحان سيستم را كه با تاسيس و بوجود اوردن مفاهيمي چون شفاعت و .... دهاتي را مجبور به بخشيدن ثمره جانش به اخوند مي كند.

Anonymous said...

خسرو عزیز : من نتونستم تیتر استرینگ رو پیدا کنم و دوباره سعی می کنم .
.....
رویا جان از لطف شما تشکر می کنم .نمیدونم مشکل چیه بعضی وقتهاکامنت دونی مشکل پیدا می کنه که امیدوارم دیگه مشکلی پیش نیاد
و همچنین از دوست عزیزی که اسمشان را ننوشته تشکر می کنم .

شهربانو

Anonymous said...

Shahrbanou ye aziz ozr mikham
onvanesh hast
love vs exchange
too safheye panjome DRAFTS
Albatte farsi neveshtam
Khosrow Ahsani Ghahreman