2007/07/20

این دوست من


اسم یکی از دوستانم صالیحا است . او تقریبن هم سن و سال من است . با هم به خرید می رویم و گاهی به خانه همدیگر رفت و آمد می کنیم . او پاکستانی است و تا به خانه اش می روم برایم چای پاکستانی درست می کند . او چائی را به جای آب با شیر داغ جوشیده می پزد و شکر به اندازه کافی می ریزد . این نوشیدنی داغ خیلی خوشمزه است اما جای چائی سیاه و قند پهلوی ما را نمی دهد و رفع تشنگی نمی کند . غذاهای بسیار خوشمزه ای می پزد اما با فلفل فراوانی که تویش می ریزد دل و جگر آدم را کباب می کند .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

14 comments:

Anonymous said...

اين گونه حكايتها در جوامعي كه زندگي عشيرتي خود را حفظ كرده اند زياد است و انقدر به اين اعتقادات خود بها مي دهند كه اصطلاحا عرف ناميده مي شود و همين عرف در جوامع قبيله اي مثل ما مي شود قانون

خاتونك said...

من به هیچ وجه این گونه رسم و رسوم ها را قبول ندارم و از ممه بدتر اینکه رعایت این رسوم می شود احترام گذاشتن به بزرگترها. عروس بدبخت با یکی که جای پدرشه باید زندگی کنه چون باید مطابق میل شوهر بار بیاد!!

Anonymous said...

gott sei dank, dass ich aus iran komme!!!!!!!!

رامین said...

سلام خواهرم شهربانوی عزیز
بازم که گل کاشتی ،زنده باشی .اولا
این مسئله جهان شمول است ربطی به کشورهائی چون پاکستان ندارد فقط در مناطق صورت مسئله فرق میکند .ولی جای تعجب اینجاست !!! با اینکه این افراد(مادران) باداشتن اینهمه تجربه باز دنباله رو این اشتباهات برای فرزندان خود هستند!!!بهتر نیست کمی هم بجای معلول دنبال علل بگردید. پیروزباشید

رامین

نگاهی نو said...

سلام اولین بار است به وب لاگت می یام و برام خوندن پستهات خیلی جالب بود
.
شاد باشی و سلامت

Anonymous said...

همین رسم و رسوم هاست که به چشم هایمان اشک می آورد

Anonymous said...

سلام عزيز دلم شهربانو جان

حالا من تا كي صبر كنم خانم خانما ؟ !!
كي قلم شيرينت را جاري مي كني براي شنيدن قصه ؟
عاشق اين تعليق هاي دلنشينت هستم مهربان همزبان شيرين بيانم
www.sepideh51.blogfa.com

سامان said...

سلام شهربانوی عزیز
به نظر من رسوم در ذاتشان نه خوبند نه بد این زمان و مکان و ما انسان ها هستیم که آنها را خوب و بد میکنیم

Anonymous said...

این یه فرق مهم بین دنیای جدید و قدیمه ، در دنیای قدیم فرد وجود نداشت. به این معنی که فرد از راه قبیله اش خودش را می شناخا و از راه سنن داخل قبیله اش حقوق (یا بهتر وظایف) خودش را می شناخت.
بعد این آدم با دنیای مدرن آشنا می شه و من منتظرم که یک شوک عمیق بهش وارد شه.
و قسمت دوم داستان شهربانوی قصه گوی ما آغاز شه.
معنیش این بود که مشتاقانه منتظریم.

اقاقیا said...

گلم به یه بازی دعوت شدی. بیا ببین. گل باشی

Anonymous said...

سلام نازنينم

پنجشنبه ها روز خوبيه واسه قصه شنيدن

تعريف نمي كني برامون ؟؟

شاد باشي و سلامت و خوشدل خواهر گلم

www.sepideh51.blogfa.com

Anonymous said...

خسرو عزیز ، نگین عزیز
می بخشید که دیر شد . سرم گرم کاری نیک است . ببخشید
شهربانو

Anonymous said...

رامین عزیز از لطف شما تشکر می کنم .
شهربانو

Anonymous said...

راستی خسرو عزیز و رامین عزیز روز پدر بر شما مبارک .
شهربانو