2008/04/11

ما اهالی غربتستان


دو سال و اندی از غریب شدنمان نگذشته بود که خوابهای وحشتناک و کابوسهای شبانه به سراغم آمدند با درهای بسته ای که هیچ قفلی بازشان نمی کرد . دیری نگذشت که به وجود غده هائی روی دست و پا و بازو و کمر و سرم ، پی بردم . یک بار پیش پزشک آلمانی رفتم و با زبان الکنم غده ها را نشانش دادم دستی بر بازو و دستهایم کشید و گفت سالم هستید و چیزی نیست . باورش نکردم ، اما بی اعتنا به همه چیز در انتظار خفگی ناشی از بزرگ شدن غده روی گلویم بودم که فرزندم به سختی سرما خورد و او را به نزدیکترین پزشک رساندم . پزشک افغانی پس از معاینه بیمار دست به خودکار و نسخه برد تا برایش قرص و شربت بنویسد . مشغول نوشتن بود که گفتم : آقای دکتر این آلمانیها علم پزشکی سرشان نمی شود . بدنم پر از غده شده است و دکتر غده های به این بزرگی را ندید . پزشک افغانی در حالی که نسخه را می نوشت با شنیدن صدایم سرش را بلند کرد و خیره نگاهم کرد . سپس خودکار را روی میز گذاشت و از روی صندلی اش بلند شد و به طرفم آمد و گفت : غده ها کو نشانم بده .

متن کامل

20 comments:

Anonymous said...

سلام شهر بانوی عزیز
مدت ها بود دلم هوای داستان های زیبای شما را کرده بود. قالب بولاگم را عوض کرده بودم و آدرسی نداشتم تا از سرزمین سبز به اینجا رسیدم. ولی این نوشته اخیر شما که امروز نوشتید... خدای من چقدر ملموس و تاثیر گزار بود.اگر حرفی از مهاجرت در وبلاگ زده بودم هرگز به این جنبه نپرداخته بودم چون معتقد بودم در استرالیا اگر کسی بخواهد میتواند راحت زندگی کند. و من آنجا راحت نبودم شهر بانوی عزیز برای شما ارزوی روزهای خوشی در کنار فرزندان عزیزتان دارم هر کجا که هستید شاد و موفق باشید.

عمو اروند said...

هرکسی درد خویش دارد ولی هوای وطن نیز دردی خودی است. آن‌که مرا از اندیشیدن به میهنم منع کند بدلیل به این مسئله بیاندیشد که چه بر سر من آمد که قبول ترک دیار کردم. بی‌شک چنین کسانی خود دستی در حکومت دارند و بنوعی سهمی می‌برند از چپاول یغما گران

نگاهی نو said...

چقدر زیبا گفتی دوست عزیز و این حقیقت تلخ را عریان کردی

خاتونك said...

چه غم سنگینی است درد غربت. اونایی که نچشیدن نمیتونن به درستی درکش کنن. و ما پدر و مادرهای ایرانی که همیشه خودمون رو برای بچه ها فدا می کنیم. ما حاضریم غریبی رو تحمل کنیم تا بچه هامون جای خوبی زندگی کنن

Mehri Publication said...

اول سلام دوم سال نو مبارک سوم در رابطه با غربت نشینی باید بگویم دوست خوب من همه جا یکسان نیست .در رابطه با خودم باید بگویم جزیره را با همه جای دنیا عوض نمی کنم حتی با وطن عزیزم ایران می دانی چرا چون در این جا فرصت برای فکر کردن داشتم و دارم ولی در وطن اسلامی نه ! در وطن اسلامی کودکی ام را از دست دادم .به زندان افتادم و هزاران اتفاق دیگر ولی وقتی به اینجا آمدم به قابلیت های خودم پی بردم زندگی با همه سختی هایش به من هجوم آورد .افسرده شدم .غم غربت وجودم را پر کرد ولی این روزها به زندگی عشق می ورزم و دوست دارم وقتی به کشورم برگردم که بشود در آن نفس کشید . گرچه حرف برای گفتن زیاد است ولی برایت در سال نو آرزوی بهترین ها را دارم

Anonymous said...
This comment has been removed by the author.
Anonymous said...

دوست گرامی آیا از یاد برده ای آنجا غریب تر از اینجا بودی که هجرت کردی آیا فراموش کردی از دانش آموزی که تو مادر معنویش بودی بهراسی که فرزند از ما بهترانی نباشد یا در جمع همکارانی که نان را به نرخ روز میخورند خودی بودند وتو ناخودی و یا رنجی که میکشیدی زبان مادری بچه ای را از او بگیری مجبورش کنی به زبانی دیگر که خود نیز با آن بیگانه بودی سخن گوید و خیلی چیزهای دیگر که خود بهتر میدانی آیا شنیده ای هم زبانی از ما که محبوس میباشد لسانی را میگویم تبعیدش کردهاند که زندانبانش هم زبانش نشود ودیگر اینکه حتی در تلفن تورکی حرف نزند غربتستان کجاست اینجا که با پترا بدون ملاحظه از همه چیز وهمه جا ویا با یارانت به هر زبانی و راحتی اینجا دیوارهایشان نه موش دارند ونه گوش دوست عزیزم میدانم بهار است و فصل دلتنگی به همراه شعری از زنده یاد بانوی مهاجر شعر ایران را میفرستم که مرحمی برای دلتنگیهایت باشد

پرندگان مهاجر

در این غروب خموش

که ابر تیره تن انداخته به قله‌ی کوه

شما شتابزده راهی کجا هستید

کشیده پر به افق تک تک و گروه گروه

چه شد که روی نهادید بر دیار دگر

چه شد که از چمن آشنا سفر کردید

پرندگان مهاجر

دلم به تشویش است

که عمر این سفر دورتان دراز شود

به باغ باد بهار آید و

بدون شما شکوفه‌های درختان سیب

باز شود

ژاله اصفهانی

Anonymous said...

این معنی «دقمرگ» را اولین بار مرگ غلامحسین ساعدی روانپزشک نویسنده اهل تبریز به ذهنم آورد. او که در گورستان پرلاشز همانجا که هدایت خوابیده، فرود آمد.
داستان وطن هم برای من حرف داریوش آشوری را تداعی می کند: مصاحبه کننده از او پرسید «شما کی به ایران برمی گردید؟» و او در پاسخ گفت:« وقتی که ایران به ما برگردد.»
دوست دیگری هم در کامنت خود نکته زیبایی نوشته که مرا به یاد «ایوان دنیسویچ» شخصیت داستان سولژیینیستین انداخت که این روزها زیاد یه او فکر کردم. ایوان با یک مسیحی مومن در زندان بحث مخالف می کرد به این مضمون که من تا از این زندان آزاد نشوم نمی توانم به هیچ چیز ایمان بیاورم. البته با جمله ها و عمقی که سولژینیستین در کتابش پرورده.
و بعد از خودم بگویم...
فکر می کنم که قدرت یک آدم و زمان محدودی که عمرش به او می دهد به او اجازه نمی دهد که چیزهایی را تغییر بدهد، و با نوعی غربت هم خوب آشنا هستم و آن غربت فهمیده نشدن است رنجی که در میان هم زبانان دو برابر می شود.
اگر هر آدمی داستانش باشد، رنج بزرگ این است که کسی به داستان تو گوش نکند یا از آن بی اعتنابگذرد یا نفهمد. درست همان که «بوف کور» با آن آغاز می کند. کسی که آن زمان قبل از کوندرا، کافکا را کشف کرد. کسی که «هستی و نیستی» سارتر را می خواند و فکرش به آن مشغول بود. و ...
کسی که در غربت نه جغرافیایی بلکه درک نشده مرد.
شهربانوی عزیز می بینم که قدرت نویسندگی ات روز به روز بیشتر می شود. مهم این است که به قول مون سینیور سکریبانو انسان موجودی است که رنج را تبدیل به عسل می کند.

خسرو

Unknown said...

آیا امکان دارد در مورد قز قاچرماغ (قیز قچرماغ) که همان "ربودن" زنان یا دختران برای ازدواج است کمی توضیح بدهید (با ذکر نمونه هایی که با آنها از نزدیک آشنایی داشتید).
ولی مشخصات مختلف (طبقه اجتماعی سن محل روستایی شهری ... ) و عکس العمل های متفاوت نسبت به آن ....

Anonymous said...

هادی عزیز
می بخشید که نتوانستم در وبلاکتان کامنت بگذارم . هرچه کردم ارسال نشد.
نظرتان درست . اما با عمو اروند موافقم درد وطن دردی خودی است .در مشکلات به وجود آمده خود آن آب و خاک و خاطرات و گذشته ها مقصر نیستند .
شهربانو

Anonymous said...

خسرو عزیز کلمه دق مرگ در اصطلاحات ما وجود دارد . می گوئیم این بچه دارد مرا دق مرگ می کند منظور خیلی حرص و جوشم می دهد و عصبانیم می کند و اعصابم را داغون می کند و غیره
اما مادربزرگم می گفت آدمی از غصه و غم زیاد نیز خود وقت مرگش را خیلی جلوتر می اندازد که این می شود دق مرگ
شما خیلی لطف دارید . اگر در امر نویسندگی پیشرفت کرده ام در سایه لطف و نقد و توجه عزیزانی چون شماست که به من جرات ادامه دادن می دهید .
شهربانو

Anonymous said...

حسین عزیز
از شعر بسیار زیبایتان تشکر می کنم . ژاله اصفهانی بی نظیر است
شهربانو

Anonymous said...

منوچهر عزیز
اصطلاح قیز قاچیرتماق را که به دختر ربودن معنی کردید به نظر من درست نیست . چون قیز قاچیرتماق با ربودن خیلی تفاوت دارد .
اما توضیح:
آن قدیمها وقتی دختر و پسری به هم علاقمند می شدند و قصد ازدواج داشتند و خانواده دختر و پسر مخالفت می کردند ، دختر و پسر به خانه ملای شهر می رفتند و دردشانم را می گفتند و پسر دختر را در خانه ملا به امانت می گذاشت . ملا به خانواده دختر خبر می فرستاد که دخترتان را » قاچیردیبلار «و این چنین می شد که هر دو خانواده با ازدواج آنها موافقت می کردند .
حکایتی در این باب نوشته ام که برای کتاب دوم آماده اش کردم .
شهربانو

Anonymous said...

سلام خانم موسوی
متاسفانه چون ایمیلتان ظاهرا مشکل دارد با پوزش جواب سوالتان را بالاجبار اینجا مینویسم و امیدوارم آدرس ایمیل تان را دقیق برایم ایمیل کنید .
اما جواب : بلی هر خانمی میتواند هر زمان که بخواهد مهریه خود را صرف نظر از اینکه مقدارش چقدر است به اجراء بگذارد و دریافت کند فقط فرقی که بین سکه و یا غیر از پول با پول رایج است در این است که غیر واحد پول مقدارش فرق نمیکند ولی اگر به پول باشد طبق جدول شاخصی که در وبلاک موجود است محاسبه خواهد شد .
اماجواب قسمت دوم سوالتان : اگر در هنگام اختلاف شوهر حاضر به طلاق نباشد و خانم دلایلی کافی قانونی برای طلاق گرفتن هم نداشته باشد نقش مهریه نوعی رشوه برای گرفتن رضایت شوهر است و لاغیر و الا جنبه قانونی ندارد تنها در حال موافقت است که گاهی خانمها بخاطر رضایت به طلاق به همسرانشان می بخشند تا رضایت او را جهت موافقت با طلاق بگیرند . البته در بعضی موارد و نوع طلاق شرعا حقی ایجاد میشود مثل طلاق خلعی که مطمئنا منظورتان این نبود . باز اگر سوالی داشتید و یا تفهیم نشد لطفا توسط ایمیلم بنویسید و سوالهایتان را واضح تر بیان کنید که در خدمتتان باشم .
موفق باشید
مریم

Anonymous said...

سلام
قایا قیزی
شهربانو
یا
ماکویی
خیلی متین نوشته ای
یاد شعری افتادم
از غربت دور از وطنان هیچ غمی نیست
ای وای بر آن مرد که در خانه غریب است
من غم دوری از خانه را تجربه کرده ام
ولی باور کن اینور اب هم خبری نیست

Anonymous said...

شهربانو جان سلام نوشته ات حسابی بر دلم نشست....با آقای خسرو موافقم ...تو هر روز داری بهتر و بهتر مینویسی..
اونایی که فکر میکنند خارج نشینان حقی بر ایران ندارند و حتی حق اظهار نظر هم نمیخوان به آدم بدن ...اصلا حقوق آدم سرشون نمیشه ....اینا همونایی هستن که اگه قدرت داشته باشن جزو زور گوها هستند.... .دلت همیشه شاد

Mehri Publication said...

ممنون شهربانو ی عزیز . من آدرس وبلاگم را تغییر داده ام .شب و روز خوبی داشته باشی دوست آذری من
www.thelostchildhood.wordpress.com

Anonymous said...

دختر بیکاری حالگیری میکنی؟! اشکمونو درآوردی که. اون کدوم بی همه چیزی بوده که گفته در مورد وطن اظهار نظر نکن؟ من او را محکوم میکنم تا خجالت بکشد!ا

Anonymous said...

سلام مادر عزیز و بزرگوارم چون شما واقعا جای مادر من هستید و از دور دستان شما را میبوسم خیلی بزرگواری کردید که به وبلاگ اذری بنده حقیر تشریف اوردید سپاسگزارم

Anonymous said...

هیچ وقت نتونستن برای فارسی زبونا heinwehرو معنا کنم
اما شما معناشو خوب می دونی!