2007/12/12

ناریش خانم = نارنج خانم


آن زمانها که هنوز بزرگ نشده بودم ، زن جوانی به نام ناریش به خانه مان رفت و آمد می کرد. ناریش مربی ترویج بود و محل کارش دهی از دهات آن ولایت بود . او هر ماه یک بار برای دریافت حقوق به شهر می آمد و یکی دو روز مهمان ما می شد . بجز دریافت حقوق به اداره مربوطه اش سر می زد و از آنجا وسایل کمکهای اولیه و کتاب و ... و قرص ضدحاملگی می گرفت وبا یک ساک پر به ده خود برمی گشت . فکر کنم اوایل تیرماه بود که آمد و کارهای اداریش را انجام داد و ما را به خانه اش دعوت کرد . مادرم دعوتش را قبول کرد و ساکمان را بستیم و بعد از ظهر همان روز همراهش به ترمینال رفتیم . سوار اتوبوس قراضه ای شدیم و همراه با شاگرد راننده برای سلامتی راننده و مسافران صلوات فرستادیم و سپس ضبط صوت را باز کرد . رشید بهبود اف داشت می خواند که :
یاشیل باغین گؤزلی دیر آغ آلما ، آلمانی دردین داها باغدا قالما
( سیب سفید ، زیباروی باغ سبز است ، سیب را که چیدی دیگر در باغ نمان )
اتوبوس در هر سه راه یا چهارراهی می ایستاد و مسافر پیاده می کرد. چند دقیقه ای به مقصد مانده ، شاگرد راننده از مسافر کرایه را حساب می کرد . قبل از رسیدن ما به مقصد ، شاگرد راننده از ناریش کرایه خواست .

متن کامل

15 comments:

Mehri Publication said...

داستانت را خیلی قشنگ تعریف کردی دستت درد نکند همشهری

Artemis said...

سلام شهربانوجانم. خيلی خوشم اومد از اين ناريش خانم. جالبه که با يکی از اهالی همين ده هم ازدواج کرده. می دونی فقط کارش راضی کردن زنها به خوردن قرص نبوده، به نظر من کل فرهنگ اونجا رو کلی بالا برده. منم براش آرزوی سلامتی و شادی می کنم.
راستی زنهای ده به شوهرانشان می گفتند صاحبم؟ همه همينطور می گفتن؟

راستی، اين هم آدرس جديد وبلاگم که پرسيده بوديد.
http://abovethewall.wordpress.com/
خودم هنوز لينکها رو منتقل نکردم اما الان مال شما رو درست می کنم.
روزتون خوش

Mahbub said...

خیلی جالب می نویسید
خدا از این ناریش خانم ها زیاد کنه هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
پیروز باشید

اقاقیا said...

شهربانو جان
هنر دست نوشته های تو در روح آزرده شخصیت هایش پنهان شده، این ها تنها نمی تواند خاطرات تو باشد ، این ها نتایج سال ها خون دل خوردن و آزرده شدن قهرمانانی ست که تو عزیز از صندوقچه قدیمی و طلاکوب ذهنت بیرون می کشی و به ما باز می نمایانی. داشتم با خودم فکرمی کردم شهربانو چطور می تواند همه این خاطرات را مو به مو در ذهن خود نگاه داشته باشد. نه تو آن ها را در قلب خود نگاه داشتی عزیز، تو با آن ها زندگی
می کنی
برایت تندرستی و قلبی شاد آرزو
می کنم
در آلمان شاد باشی نازنینم
عزیز آدرس ایمیل یاهو قبلی من ماههاست که هک شده. این آدرس جدیدمه: اگه اشکال نداره ،برام ایمیل بفرست ، چون آدرس ایمیلتو ندارم، می خوام باهات بیشتر حرف بزنم

forough.s.m@hotmail.co.uk

عمو اروند said...

خوب این آقایان از ابتدا همیشه راهنمای چراغ بدست ما بوده‌اند برای رساندنم به بهشتی که خودشان فکر نکنم راهی بدان جا داشته باشند

نگاهی نو said...

همیشه از این جور خانومها خوشم می امده. خودم هم همیشه دوست داشتم پزشک یا پرستار و یا معلم میشدم و می رفتم به دهات دور افتاده ایران انجا کار می کردم

Anonymous said...

با سلام وعرض ادب خدمت شما هم وطن عزيز.براستي چرا بعضي از رسانه ها هدف اصلي خود رافراموش كرده به جاي اطلاع رساني صحيح وايجاد وحدت وارامش در كشور به دنبال ايجاد تفرقه و نفرتي كاذب بين ايرانيان هستند؟
چرا مسئولين اين نوع رسانه ها فكر مي كنند حقيقت فقط نزد ايشان است و ايشان تنها كاشفان حقيقتند و در سراسر ايران بهتر از ايشان هيچ فرد دگر انديشي قادر به درك حقيقت نيست و بنابر اين حق بيان ودفاع از خود را ندارد؟
آيا يك بهائي با مطالعه تهمت هاي روزنامه حق ندارد در ان رسانه حرفي بزند ودفاعي را بنويسد ؟
چرا اين نوع رسانه ها قسمتي از صفحه خويش را به گفتمان اختصاص نمي دهند تا ديگر انديشمندان نيزدر ان صفحه به دفاع از نظرات واتهامات بپردازد كه اولا اين گفتمان نشاني باشد بر ازادي ودوم اينكه مردم بهتر حقيقت راتشخيص بدهند.
ايا اين عمل زشت يعني دروغ پراكني تقرقه افكني وايجاد اشوب در يك كشور اسلامي جرم نيست ؟
وچرا رسانه ها نسبت به تهمت هائي كه به جامعه بهائي مي زنند نبايد به قوه قضائيه پاسخگو باشند؟
با راه اندازي وبلاگ ناقص خود سعي دارم پاسخي هرچند مختصروساده به آن اتهامات نخ نما شده رسانه ها بدهم ودر واقع اين فاصله را كمتر كنم . لطفا بي هيج پيش داوري، مطالب وب را مطالعه بفرمائيد منتظر نظر و راهنمائي هاي شما مي مانم
http://jooyya.blogfa.com/

Anonymous said...

سلام بر شما بانوی عزیز
وقتی داستانها را میخونم دلم میلرزد چون داستان زندگی منم شبیه داستانهای شماست .من میترسم از ایندم میترسم از اقای شوهر میترسم از مادر شوهرم میترسم زندگی من خودش حکایتیست.من از طوایف بلوچ هستم خوشحالم از اینکه با سایت شما اشنا شدم. پاینده و جاوید باشید

Anonymous said...

سلام شهربانو
واقعا که از حاضر جوابی این ناریش خانوم خوشم اومد
خوب جواب شاگرد راننده را داد
معلوم بوده که زن با حالی بوده

Anonymous said...

اين ملاها هم با اين افاضاتشان ملتي را به كام بي فرهنگي انداختند و مي اندازند.
اميدوارم ناريش خانمها تعدادشون زياد بشه

Anonymous said...

سلام اگه ناریش خانم بیاد تو انتخابات من حتما بهش رای میدم
موفق باشی
بای

آمیز نقی خان said...

یاشاسین ناریش خانم

Anonymous said...

ندا جان
آن زمانها بله به شوهر صاحب می گفتند و به زبان آوردن نام شوهر هم جز کارهای ناپسند بود . شوهر را با نامهائی مانند
او ، مرد ، پدر بچه ها ، و ... و اگر فامیل بود پسرعمو ، پسرخاله و ... صدا می کردند . مادر من هنوز هم هنوز است پدرم را آقا صدا می کند .
شهربانو

Anonymous said...

محبوب عزیز از محبت شما تشکر می کنم .
شهربانو

Anonymous said...

الهام جان
من هم از آشنائی با شما دوست عزیز خوشحال شدم . مشکلات زنان کم و تمام شدنی نیست . چی بگم بجز آقاشوهر خدا به مادرشوهر انصاف بدهد که او نیز زن است و مشکلات و سرد و گرم زندگی را چشیده و او نیز زمانی عروس بود . امیدوارم نگرانیتون برطرف بشه.
شهربانو