۱۳۹۰/۱۱/۰۳

این شوخی بی مزه

روز بارانی و کسل کننده ای بود. هاله زنگ زد و بعد از سلام و احوالپرسی ، گفت:« اورزولا اینجاست تو هم بیا با هم باشیم. »
گفتم :« نه نمی آیم. می دانم که شب سریال هنری هشتم را نگاه می کنی. مزاحم نمی شوم.»
گفت :« چه مزاحمتی؟ تو هم دوست داری ، با هم تماشا می کنیم. »
گفتم:« تو را می شناسم ، پا می شوی و شام درست می کنی و پذیرائی می کنی و نمی توانی فیلمت را ببینی.»
متن کامل


*


خواب دیدم - در رادیو زمانه


*

۱۳۹۰/۱۰/۳۰

دنیای ما در این هفته



یک هفته ای می شود که در این کلبه ی عزیز و دوست داشتنی ام چیزی ننوشته ام. حال و احوالم همچون هوای ابری و آقتابی و بارانی این ولایت تغییر می کند. گاهی دوست ندارم قلم را زمین بگذارم. می نویسم و پاک می کنم و دوباره می نویسم. فکر می کنم آنقدر قصه و سوژه و حرف برای گفتن دارم که اگر برای فردا بماند همگی از مغزم می پرند و دیگر چیزی برای نوشتن نمی ماند. زمانی مغزم خالی از هرگونه فکر و تصویر و ایده می شود. احساس می کنم دچار ایست مغزی شده ام. بعضی وقتها هم حس می کنم یکی قلم و خودکار را از دستم گرفته و پس نمی دهد و من بدون این دو قادر به انجام هیچ کاری نیستم. آن وقت است که دنیا را آب می برد و مرا خواب. اتفاقات یکی پس از دیگری می آید و می گذرد و من دیر می کنم. غلامرضا تختی متولد می شود و درمی گذرد. محمد علی کلی متولد و قهرمان بوکس جهان می شود و سپس در یک روز غم انگیز بازی را به جو فریزر می بازد. اولیور هاردی و استنلی لورل پس از سالها خنداندن مردم یکی پس از دیگری به درود حیات می گویند. ایرج گرگین ، صدای مورد علاقه ی پدرم خاموش می شود و تازه یادم می آید چه صدای دوست داشتنی داشت ، چه برنامه های خوبی تهیه و اجرا می کرد. آن وقت به جان یوتیوب می افتم که پیدایش کنم. اما یادم می افتد که پرند علیرضا افزودی ، دائره المعارف هنر و ادب ایران است. کتابی جامع و الکترونیکی است. با وجود این سایت نیازی به جستجو نیست. به جایزه ی اصغر فرهادی می رسم و همین جایزه وادارم می کند که فیلم « جدائی نادر از سیمین » را که فرصت تماشایش را نداشته ام شبانه از یوتیوب پیدا و تماشا کنم و ببالم به ناممان که درخشید. صبح روز بعد با دلی شاد از خانه بیرون بزنم که امروز دوست جان در مورد هسته و اتم و فلانی چنین گفت و نگفت حرف نخواهد زد و سخن در مورد مردی خواهد بود که جایزه به دست لبخند می زند. در مورد خاتونی که لخت شد و اذهان را به خود مشغول کرد و مشکلات جدی زنان را کمرنگ ، تا حدودی با زهرا موافقم . سرانجام به ونداد زمانی می رسم با مجله مرد روز و مقاله های خواندنی اش. در طول هفته ای که گذشت و قلم حال و هوای نوشتن نداشت ، اتفاقات زیادی در دنیا افتاد و من باز دیر رسیدم. همیشه یک قدم عقب تر از زمانم و می ترسم از عزرائیلی که سر برسد و کارهای ناتمامم روی دستم بماند و هر چه بگویم « هله گون گؤرمه میشم» بگوید « وقت قورتاردی نفس چکمه یه قادر ده ییسن

۱۳۹۰/۱۰/۲۲

سوغاتی تبریز

سوت شیرنی سی که تازگی ها اسمش را بستنی خشکه گذاشته اند. حیف نیست اسامی اصیل را خط زدن و به جایش کلمه ای ناآشنا را تحمیل کردن؟ داخل هر ذره ی کوچک این « سوت شیرنی سی » ها صدها خاطره ی شیرین هک شده اند. پدرم که برای خرید از خانه بیرون می رفت ، مثل بچه ها پشت سرش می دویدم و می گفتم آقا جونم سوت شیرنی سی .پیرمرد عجب حوصله ای داشت. می رفت سفارشات مادر را می خرید و به خانه می آورد . بعد به شیشه گرخانه می رفت تا برایم سوت شیرنی سی بخرد. بعضی وقتها هم از این تسبیحی های قهوه ای و شیری رنگ می خرید. دوستان هر وقت راهتان به تبریز افتاد ، اول یکراست به شیشه گرخانه بروید. سوت شیرنی سی و تسبیحی بخرید و نوش جان کنید، سپس در شهر تبریز بگردید.
*
گویا یکی دو هفته ی قبل بود که دختر ناز کوچولو با خوشحالی گفت : عمه خانوم ، عمه خانوم تعطیلیم . نشستم کارتون تماشا می کنم
چرایش را که پرسیدم ، گفت که هوای تبریز آلوده است. مدرسه ی مان را تعطییل کرده اند. تازه به مامان بزرگ ها و بابابزرگها هم گفته اند که از خانه بیرون نروید.
عصرهای خنک و تمیز و هوای صاف و نسیم ملایم تبریز ، یادش به خیر.


۱۳۹۰/۱۰/۱۶

یاد گذشته ها به خیر



آن قدیمها که بچه بودیم و هنوز ماشین لباشسوئی به خانه هایمان راه نیافته بود ، مادرمان لباس ها را داخل تشت های بزرگ می شست. بعد از آب کشیدن ملافه های سفید ، تشت را پر از آب ولرم می کرد و بعد پودری نیلی رنگ داخل آب می ریخت و با دست توی آب حل می کرد و سپس ملافه های سفید را داخل تشت فرو می برد و می گذاشت یک ساعتی بمانند و نیلی شوند و سپس با فشار دست آبشان را می چکاند و روی طناب بلند و دراز حیاط پهن می کرد تا خشک شوند.

*

متن کامل

*

۱۳۹۰/۱۰/۱۳

یادی از نیما یوشیج


یادی از نیما یوشیج با شعر ای شب

هان ای شب شوم وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم آتش؟
یا چشم مرا ز جای برکن
یا پرده ز روی خود فروکش
متن کامل

۱۳۹۰/۱۰/۱۱

سال 2012



سال 2012 همراه با ترقه ها و فشفه های پر سر و صدای همسایه بغل دستی و روبروئی و طبقه بالائی از راه رسید. با هر انفجاری ، صدای قهقه های شاد نوه های کوچولوی همسایه آن طرفی گوش را نوازش کرد و نوید شادی و خنده و صفا داد. امشب که اولین شب از سال است همسایه آن طرفی همراه با همسایه سر کوچه بچه ها را دور هم جمع کرده اند تا ته مانده ترقه ها و فشفشه ها را در آسمان به نورافشانی وادارند و به صدای خنده های معصوم و کودکانه نوه هایشان دل خوش دارند. دلتان همیشه خوش باد.
در سال جدید آرزو می کنم که خدا زمین و زمان و جهان و بنی آدم و گیاه و جانور را از بلاهای طبیعی و غیر طبیعی حفظ کند. الهی آمین سال نوی میلادی بر هموطنان و دوستان و همه مردم مبارک