از هفته پیش ، منتظر مهمانان عزیزی بودم . چقدر هم برای خودم برنامه ریزی کردم . قرار بود کارهایم را انجام دهم و تمام شود و وقت بیشتری با مهمانان عزیزم بگذرانم . ما مردم ماکو می گوئیم که آب آبگوشت را زیاد می کنم تشریف بیاورید . طبق این اصطلاح ، من نیز در حال و هوای خودم ، آبگوشت را روی اجاق گذاشتم و جوشید و جوشید و جوشید و سرانجام پخت و داشت جا می افتاد که خبردرگذشتی رسید وهمه برنامه ها به هم ریخت و در واقع آبگوشت هم مثل دماغ من سوخت . اینجور وقتها حال و احوال آدمی به هم می خورد . من هم حوصله ام خیلی سر رفت و کارهای ناتمامم را همین طوری ناتمام رها کردم ونشتسم تلویزیون را باز کردم و بعضی از کانال ها ترور بی نظیر بوتو را نشان می داد و دلم بیشتر گرفت . برای خودم یک لیوان چائی ریختم و منتظر تلفن شدم تا از برنامه ریزی و سفر خبردار شوم . باز داشتم در حال و هوای گرفته خودم چائی می خوردم که تلفن به صدا درآمد .
وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران