‏نمایش پست‌ها با برچسب بازی وبلاکی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بازی وبلاکی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰/۰۶/۲۳

به بهانه بازی وبلاکی

اسد علی محمدی بازی وبلاکی به راه انداخته ، بازی شیرین و پرهیاهوی وبلاکی که مدتی بود به دست فراموشی سپرده شده بود. نه تنها بازی ، که خود وبلاکستان داشت کم کم به تاریخ می پیوست. چراغهای خانه های مجازی یکی یکی خاموش می شدند. آنها که هنوز اشتیاق نوشتن داشتند ، فیلترخانه به سراغشان می آمد و در خانه شان را مهر و موم می کرد و صاحب خانه نیز مجبور می شد ، با دور فیلترینگ و چه و چه وارد خانه اش شود تا بتواند چند جمله ای بنویسد. دردسر هزینه و وقت و کم شدن مخاطب موجب دلسردی نویسنده شده و در پست آخرش خداحافظی کرده و به مخاطبین باقی مانده خبر می داد که دیگر نمی نویسد. فی لترخانه هنوز هم فعال است و با جان و دل سرگرم خانه نشین کردن و شکستن مداد صاحب خانه.


متن کامل

۱۳۸۸/۰۷/۲۶

یک بازی دیگر

به دعوت غربت نشین کوچه های امیریه می نویسم که از در و دیوارخانه مجازی اش غم دلتنگی وطن می بارد. کسی که با خاطرات امیریه اش ، به یاد مادربزرگ مهربانش و با عشق به وطنش زندگی می کند.

قرار است در مورد ده چیزی که دوست داریم و ده تای دیگر که نمی خواهیم و دوست نداریم بنویسیم.
دوست دارم مرزها از میان بروند و دنیا ، دنیائی لبریز از مهر و صفا و شادی شود.

متن کامل

۱۳۸۸/۰۵/۰۹

از رسانه ملی چه انتظاری دارید؟

اهری عزیز مرا به یک بازی دعوت کرده است. داشتم با خودم فکر می کردم که رسانه ملی چیست و وظایفش چه می تواند باشد ؟ یاد یک کمی قدیم افتادم. دانش آموزی به اسم نوبار داشتم. پدر نوبار هر روز صبح دخترش را سوار تاکسی بارش می کرد و به مدرسه می آورد .

متن کامل

*
اهالی وبلاک شهر خیلی بهتر از این بنده حقیر در مورد رسانه ملی روایت کرده اند .

صادق اهری - آینه ایرانی - سیبستان - عمو اروند - نق نقو - تار نوشت - بلاک نوشت - نیک اهنگ - بیلی و من - پارسا نوشت

سوی بیدار واژگان - فانوس آزاد - پرواز در شب - امیریه - باغ بهار - ف . م . سخن - خاک - بیداد - زیتون

*

الحق والانصاف وبلاک ها خودشان رسانه ملی هستند.

*

۱۳۸۶/۱۲/۱۹

هفت ترانه


توسط صبورای نازنین به بازی هفت ترانه دعوت شده ام . قبل از نوشتن موهای سفیدم را توی آینه دیدم و به خود گفتم : از تو گذشته با این موی سفیدت قاطی جوانها شوی و از ترانه بازی کنی . اما بی اختیار یاد زنده یاد ویگن افتادم و ترانه زیبای میخوام بیست ساله باشم .
1 – میخوام بیست ساله باشم ، میخوام سی ساله باشم ، میخوام وقتی بهاره ، گل امساله باشم
کاش ییرمی یاشدا اولام ، کاش اوتوز یاشدا اولام ، کاش کی یاز چاغیندا ، بو ایللیک چیچک اولام
در آن گذشته های نه چندان دور دلم میخواست که بیست ساله باشم . اما حالا دیگر فکر می کنم ، با سن زیاد هم می شود احساس جوانی کرد و دلی جوان داشت .
متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۰۷/۰۸

بازی مدرسه


به دعوت ارگون عزیز می نویسم .
اولین مدرسه من دبستان ملی فرهنگ بود . مدرسه ای که حیاطی بزرگ و اتاقهائی تودرتو داشت . خانه ای بزرگ و قدیمی که مدرسه شده بود .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

....
یک خبر :

صادق اهری از وبلاک نویسی و وبلاک خوانی یک ایده صحیح و سالم و به درد بخور به دست آورده است . کار با ارزش وی ایجاد لینک کده ای در مورد بیماری ام . اس است . در مورد این بیماری در این وبلاک جدید خواندم و مطالبی آموختم . دوستان عزیز گفتم که خیلی کم سوادم و از این دنیای اینترنتی خیلی درسها می آموزم .

۱۳۸۶/۰۳/۰۷

تاثیرگذارها


توسط مینوی عزیز به این بازی دعوت شده ام و این موضوع از دیشب فکرم را به خود مشغول کرده است . قبل از دعوت هم در وبلاکها این موضوع را دیده بودم و فکر می کردم اهالی وبلاک شهر انشای سختی برای نوشتن انتخاب کرده اند . اما خوب زیاد هم سخت نیست و می توان نوشت .

متن کامل

متن کامل برای هموطنان داخل کشور

۱۳۸۶/۰۲/۲۱

بازی آرزو



چند روز پیش مامان صبا مرا به بازی آرزو دعوت کرد . مادربزرگ مرحومم همیشه می گفت : چاغریلان یئرده دارینما ، چاغریلمییان یئرده گؤرونمه ( جائی که دعوت شدی برای رفتن تنبلی نکن و در جائی که دعوت نشدی دیده نشو ) خوب من هم در این بازی شرکت می کنم .
بچه که بودم آرزو می کردم در یک روز برفی اوگوبولوخ ( موجود افسانه ای ) مرا بالای کوه قایا بنشاند و من از آن بالا ، شهر پوشیده از برف را تماشا کنم . بعدها یک کمی که بزرگ شدم ، مادربزرگم از سفر فرح دیبا شهبانوی سابق ایران به شهر ماکو تعریف می کرد که چگونه گارد شاهنشاهی دور تا دور اتومبیلش را احاطه کرده بود تا خدای نکرده کسی قصد ازار نامبرده را نداشته باشد . من نیز آرزو کردم که فرح دیبا شوم تا گارد به داداش بزرگه و داداش کوچکه و مادر و ... اجازه زورگفتن و زدن مرا ندهد . در سالهای بحرانی زندگیم آرزو کردم که با آپولو یازده به کره ماه سفر کنم آنجا را تسخیر کنم و دم در ورودیش با خط درشت بنویسم ورود آقایان اکیدن ممنوع .
اما در دوران نوجوانی و جوانی آرزوهای بسیار قشنگی داشتم . مثلن آرزو داشتم که استاد دانشگاه شوم که نشدم . آرزو داشتم نویسنده ای بزرگ و مشهور شوم که نشدم . آرزو داشتم اشعاری پربار و نغز بسرایم وبا شاعران بزرگ رقابت کنم و زبانزد خاص و عام شوم که نشدم .
شبی که تصمیم به خودکشی گرفته بودم و می خواستم آرزوهای دور و درازم را با خود به گور ببرم ، برای آخرین بار و به هدف خداحافظی با حافظ صفحه ای از دیوانش را باز کردم و حافظ خشمگین با من گفت :
ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه ؟
مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه ؟
شاه خوبانی و مقصود گدایان شده ای
قدر این مرتبه نشناخته ای یعنی چه ؟
از خودکشی صرف نظر کردم که این خود حکایتی دارد . در این سه سال اخیر زندگیم تغییر کرد . اتفاقات قشنگی افتاد . با دست خالی زندگی را از صفر شروع کردم و موفق شدم . دو فرزندم توانستند گلیم خود را از آب بیرون بکشند و موفقیتهائی در زندگی کسب کنند . روز جمعه هیجانزده به کلن سفر کردم و روز شنبه با خوشحالی چند جلد از کتابم را از چاپخانه آقای مرتضوی تحویل گرفتم و روز یکشنبه مست از می ناب یک موفقیت هر چند کوچک احساس کردم که دارم به بعضی از آرزوهایم می رسم . اگر چه نویسنده ای بزرگ و توانا نیستم اما نوشتم و به چاپ رساندم و هم اکنون می نویسم و تا زمانی که انگشتانم توان نوشتن دارند و فکرم کار می کند خواهم نوشت .
...
نام کتاب : سیاه مشق های یک معلم
مجموعه داستان
نوشته : شهربانو باقرموسوی قایاقیزی
چاپ : اول آوریل 2007
انتشارات: فروغ - آلمان - کلن
تلفن : 9235707-0221-0049
فاکس: 2019878-0221-0049
ایمیل:
foroghbook@arcor.de
آدرس :Foroghbook
Jahn STR 24
50679 Köln
Germany
چاپ و صحافی : چاپخانه باقر مرتضوی ، آلمان ، کلن
BM-Druckservice
Dürener Str . 64c,50931 Köِln
info@bm-druckservice.de
Tel: 0049- 0221-405848
Fax: 0049- 0221-405767
طرح روی جلد : ارسالی دکتر احمد سیف
این هم جواب معمای قشنگ بود .
...
اما بجز آرزوهای شخصی ، آرزوهای دیگری نیز دارم بعضی وقتها می ترسم به زبان بیاورم . سالهای سال زحمت کشیده اند و یادم داده اند که ترسو باشم من هم که بچه حرف شنوئی بودم ، ترسیدم و ترسو بار آمدم . از همه چیز و همه کس ترسیدم . از سوسک و موش گرفته تا داداش بزرگه و داداش کوچکه و آقاشوهر و مادرشوهر و وحشتناکتر از همه ، از جامعه ترسیدم . از جامعه ای که مردمش را و بخصوص زنانش را به سختی می کوبد . از جامعه ای که گئچه نه گوذشت دییه رلر ( گذشته ها گذشته ) نمی گوید .
آرزو دارم روزی زنان این نصف جمعیت وطنم ، همانند نصف دیگر به حقوق مساوی و عادلانه برسند .
آرزو دارم در وطنم و دنیا صلح و آرامش و دوستی برقرار باشد .و آرزوهای زیاد دیگری که اگر بنویسم کتابی می شود .
به رسم بازی وبلاکی دوستان عزیزم را به بازی دعوت می کنم . مینو و هاله و عمو اروندعزیز ،نرگس و سپیده و شهلا و صادق اهری وخاتونک و نفیسه و احمد سیف و نازخاتون وسما ... و همه . نمیتوانم تفکیک کنم .

متن کامل

ادامه مطلب در وبلاگ من بدون فیلتر برای هموطنان داخل کشور

۱۳۸۵/۱۰/۰۳

یلدا بازی و خاطره بازی



صادق اهری عزیز و یوسف علیخانی عزیز مرا نیز به بازی یلدا و خاطره دعوت کردند و من هم به قول مادربزرگ مرحومم که می گفت : تنبل تعبیرلی اولار ( تنبل فکرش را به کار می اندازد ) هر دو موضوع را در یک پست و 10 بند نوشتم