۱۳۸۶/۰۱/۱۱

طوبی خانم

طوبی خانم زن قد بلند و تپل مپلی بود شوهرش مشهدی قوچعلی برعکس او ، مردی لاغر اندام و ریزه میزه بود و صدای بم وحشتناکی داشت . وقتی داد می کشید صدایش تا عینالی نین اته یینه قدر یئتیریردی ( به آن دور دورها تا دامنه کوه عون ابن علی می رسید . ) خانه آنها کوچک و دو اتاقه بود
پشت دهلیز کوچک آشپزخانه ای بدون پنجره درست کرده بودند

۱۳۸۶/۰۱/۰۳

حکایت من و غفار

در این سال جدید باز دلم می خواهد بنویسم . می خواهم آنچه که دلم می خواهد بنویسم . نه از چپ نگاه کردن مادرم بترسم ، نه از بی حیا لقب گرفتنم پروا داشته باشم و نه پایبند تعصب و تبعیض شوم . من که الکیم اله نیب ، قلبیریم گؤیده فیریلداییب ( منظور از من دیگه گذشته ) از چی باید بترسم و خجالت بکشم ؟ ملاحظه چه چیزی را بکنم ؟ بیشتر از نصف عمرم غرق درتعصب و تبعیض و نابرابری سپری شد . به جوانیم رحم نکردم به پیری ام چرا رحم کنم ؟ بگذار بگویند فلانی سر پیری سخن ازعشق بر زبان می راند

۱۳۸۵/۱۲/۲۸

سال نو مبارک

هر روزتان نوروز
محبوبه عباسقلی زاده و شادی صدر با پرداخت وثیقه آزاد شدند. امیدوارم تا تحویل سال نو معلمین زندانی و تمامی زنان زندانی و ... نیز آزاد شوند

۱۳۸۵/۱۲/۲۷

معلم


از دوران تحصیل و دانش آموزی خاطرات تلخ و شیرینی دارم از ضربات خط کشی که بر کف دستهایم فرو می آمد ، از سیلی که بیخ گوشم را سرخ می کرد ، از سخنان تلخ و سرزنشهای گزنده ای که روحم را آزار می داد . اما می دانستم و می دانم که بیشتر آنچه که آموخته ام از آنان آموخته ام

۱۳۸۵/۱۲/۲۵

چادرنماز مادربزرگم اولین پست من

وبلاک زن متولد ماکو یکساله شد
یک سال پیش در همین روز ، بیست و پنجم اسفند ماه 1384 اولین نوشته ام « چادر نماز مادربزرگم » را در پرشین بلاک نوشتم و دارم می نویسم و خواهم نوشت

چادرنماز مادربزرگم
بچه بودم که یکی از خاله هایم دیپلم دانشسرا دریافت کرد و معلم شد و با حقوق اولش برای مادربزگم چادرنماز هدیه خرید .مادربزرگم را میگوئید قند توی دلش آب شد اما چون متعصب و مذهبی بود نمتوانست از آن استفاده کند . آن زمانها میگفتند حقوق زن نباید قاطی مخارج زندگی بشود . استفاده از درآمد زن حرام است . خلاصه روزی که در خانه ما مجلس روضه خوانی بود و ملا آمد و روی صندلی نشست و هنوز بسم الله اش را تمام نکرده بود که صبر مادربزرگم تمام شد و با صدای بلند گفت : حاج آقا دخترم با حقوق اولش برایم چادرنماز خریده است . ملا بلافاصله گفت نماز خواندن با چادری که با پول زن کارمند خریداری شده باشد باطل است . مادربزرگم گفت : حاج آقا والله دختر من از آن دخترها نیست سرش را پایین می اندازد و به مدرسه میرود بعد از زنگ هم بلافاصله به خانه برمیگردد . ملا که متوجه اشتیاق مادربزرگم شده بود و گویا نمیخواست توی ذوقش بزند ، پرسید باچادر سرکار میرود ؟ مادربزرگم با آب و تاب تعریف کرد که بله رویش را از نامحرم می پوشاند اصلا یک تار مویش هم دیده نمیشود و ... ملا گفت : در این صورت نماز خواندن با این چادر صحیح است و برای تربیت کنندگان چنین دختری دعا کرد . مادربزرگم با خوشحالی چادر را داخل سجاده مخصوص خودش گذاشت . او داخل سجاده اش چادر و مقنعه و جوراب مخصوص نماز داشت و همیشه بعد از شستن آنها عطر کوچک مشهد که بوی تند گل سرخ داشت میزد . اما به آن چادر هرگز عطر نزد و در مقابل کنجکاوی اطرافیان گفت بوی این چادر را خیلی دوست دارم بوی اؤز الیم اؤز باشیم ( میتوان استقلال معنی کرد ) میدهد . به نظر من ملاها تا بیست و چند سال پیش حق داشتند پول زن را حرام بدانند .حتما میدانستند در جامعه ای که مردان حاکم مطلق زن هستند اگر مسئولیت تامین مخارج خانه به عهده زن باشد چه اتفاقی می افتد . یقینا آقای شوهر مرا به بیگاری وامیداشت . یکطرفه و مغرضانه نمی نویسم بلکه از روی تجربه ای که به قیمت غارت شدن همه زندگیم کسب کردم مینویسم .حدود شش سال پیش از طرف اداره کار به هردوی ما نامه ای رسید که خود را به فلان خانه سالمندان معرفی کنیم که نیازمند کارگر هستند . سر ساعت مقرر در اتاق رئیس بخش حاضر شدیم و آقای شوهر شروع به آه و زاری و التماس کرد که دکتر است و اگر فرصت داشته باشد میتواند در امتحان برابرسازی شرکت کند و شغل لایق خودش را پیدا کندو ... رئیس بخش نگاهی به من انداخت و دید که مثل بع بعی ایستاده ام و حرفی نمیزنم و سکوت را علامت رضا دانست و کار را به من داد . قرار داد یک ساله امضا شد و به خانه برگشتیم . آقای شوهر اظهار کرد که ایشان مقام والائی هستند و کار کارگری در شان ایشان نیست و موجب افت شخصیت برای مقام والایشان میشود .من شدم کارگر و ایشان ( گؤزل آقا چوخ گؤزلیدی بیرده بیر چیچک چیخارتدی ) گل بود به سبزه نیست آراسته شد . بی پرواتر شد و هرچه دلش خواست کرد .

۱۳۸۵/۱۲/۲۲

درد دلی دوستانه با خانم فرحناز قند فروش


بعد از ظهر روز پنج شنبه هشتم مارس ساعت کارمان که تمام شد بنا به دعوت خانم رئیس به دفترش رفتیم و بعد از سخنرانی کوتاه به هرکدام از ما شاخه گلی هدیه کرد و روز جهانی زن را تبریک گفت . به من که رسید سه شاخه گل سرخ هدیه داد . توی دلم فکر کردم که شاید از اتفاقاتی که در سرزمینم برای زنان ما می افتد خبر دارد . حدسم درست بود و ایشان برای زنان دستگیر شده آنهم جلوی خانه ملت آرزوی آزادی کرد . گاهی وقتها می بینم که این خارجی ها در مورد آنچه که برما می گذرد بیشتر از ما
خبر دارند

۱۳۸۵/۱۲/۱۶

روز جهانی زن

هشت مارس 17 اسفند ماه روز زن بر زنان مبارک
در سایت مهرانگیز کار خواندم که : جنبش زنان از بند 209 عبور خواهد کرد
خبر دستگیری زنان را لحظه به لحظه دنبال می کنم . تجمع آرامی که با خشونت جواب داده شد . اینان غافلند از اینکه خورشید از پشت ابرهای تیره روزنه ای به بیرون باز کرد و دیری نخواهد گذشت که این ابرها را کنار خواهد زد و همه روشنائی و گرمایش را حس خواهیم کرد . دیگر آن روز ترلانها کور نخواهند شد ، نیلوفرها شاهد تکه تکه شدن مادرشان نخواهند بود ، مادر زری و پری به درخت بسته نخواهند شد ، شب بوها به جرم نامه نگاری شکنجه نخواهد شد ، مرحمت ها قربانی افترا نخواهد شد ، صنم ها به جرم زائیدن دختر از خانه شان رانده نخواهند شد ، مهنازها در فراق فرزند نخواهند سوخت . نسترن ها از بیم دوری از فرزند سکوت نخواهند کرد.
دیگر آن زمان ما نصف مرد نیستیم ، گذرنامه مان به فرمان آقا شوهرها باطل نمی شود ، ما نیز حق طلاق داریم
آزادی و برابری حق مسلم ماست
...
مصاحبه من در هشتم مارس بین ساعت 9 تا 10 شب به وقت اروپای مرکزی با برنامه رادیو قاصدک به مناسبت روز جهانی زن

۱۳۸۵/۱۲/۱۳

هارای - هارای من انسانم


خواستم به بهانه دستگیر شدن زنان در ایران حرفی بزنم و درد دلی کنم
فکر می کنم ده روز پیش بود که یکی از دوستان عزیزتوسط ایمیل به من اطلاع داد که یکی از وبلاکهای زبان مادریم فیلتر شده است و به دنبال او دوستان دیگری که همین خبر را دادند . مرا می گوئید ، داد و بیدادی راه انداختم که نگو نپرس