2007/09/26

ماه رمضان و من دلتنگ


آن زمانهای دور که هنوز هشت سالم بود و دانش آموز کلاس دوم بودم ، علاقه زیادی به ماه رمضان و روزه داشتم . آنچه که از این ایام به خاطر دارم کلوچه روغنی شب افطار و زولبیا و بامیه بعد از افطار و مزه شیرین خوردنیهای گوناگون بود . گاهی اوقات به همراه بزرگترها بیدار می شدم و سحری می خوردم و تا هنگام ناهار روزه می گرفتم . آنگاه با اصرار بزرگترها موقع ناهار افطار می کردم و روزه ام تاباق اوروجوایا کله گنجشکی می شد . تا آنجائی که به خاطر می آورم سه یا چهار روزه درست گرفتم و به پدر و مادربزرگ و مادرم فروختم تا به روح امواتشان هدیه کنند . این نیز خود عالم زیبائی داشت . مادرم هر روز بعد از نماز ظهر فرنی درست می کرد و توی بشقابهای کم عمق می ریخت که تا هنگام افطار سرد شوند و ته قابلمه را به من می داد وای که چقدر از خوردن فرنی داخل قابلمه لذت می بردم .
متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

13 comments:

Anonymous said...

faghat yekbar anham ta saate 2 baaz zohr roze gereftam keh anham dastani darad. amma dar salhaye javani baraye karam va mashghale karikhiyli oghat beh ghaza nemiresidam.beh har hal gozasht amma ansalha roze va mahe ramzan ham ghese shirini az madaro saharo
eftar bod.man behjaye ferni ashghe shole zard bodam yadesh behkhiyr va yade madaro pedar grami

نگاهی نو said...

هر دوره ای حال و هوای خودش را داره
.
من سالها است که به این شکل روزه نمی گیرم
.
مدتس روزه افکار گرفتم و در همون گیرو دار تونستم دروغ گفتن را در زندگی ام ریشه کن کنم

Anonymous said...

نازنین شهربانو کاش نزدیک بودی برات رنگینک شیرازی درست میکردم میاوردم...روزه هات قبول باشه ....ما هم با دختر خاله هام روزه میگرفتیم و کیف میکردیم ....البته هر روز یکی طاقتش تموم میشد و روزه اش رو یواشکی نصفه روز میخورد ....یادش بخیر...البته نمیذاشتیم که بزرگها بفهمن :-)
الان چندین ساله که اصلا روزه نگرفتم و نماز خوندن هم از یادم رفته...:-(

مهدی ع. said...

با تشکر از تشریف فرماييتان!

Anonymous said...

روزه هات قبول باشه شهربانوی نازنین .دلگیر نباش بعضی ها انگار نمی خوان هیچوقت یاد بگیرن حریم دیگران حفظ کنن و حرمت نگه دارن.
مواظب خودت خیلی باش

اقاقیا said...

سلام شهربانو عزیزم
تو این قدر خوب و بدون حواشی می نویسی که من مثل همیشه ازخوندن نوشته هات لذت می برم. اگر مدتی کامنت نذاشتم به خاطر نیکی کوچولوی شیطون بازیگوشه . مطالبت رو می خوندم، حالا که فرصتی برای کامنت گذاشتن پیش اومد باید بگم که صدای نازنینت رو چند بار گوش دادم ، چقدر لحن صدات زیبا و دلنشینه نازنینم، مطلبی را که به رادیو زمانه داده بودی رانیز گوش دادم، دست مریزاد، خیلی زنده و پر شور می نویسی، و اما از ایرانی های این جا، اول که اومده بودم چند تایی از این نوع افراد که قبل از صحبت کردن فکر نمی کنند به تورم خوردند، کات کردم و برای همیشه گذاشتمشون تو صندوق خونه مغزم
دلت نشکنه خانومی، افراد به لحاظ وسعت دید شان از محیط و جهان لب به صحبت باز می کنند، وسعت دید خود نعمتی ست اما من یکی که سر درنیاوردم از کنجکاوی های بی مورد ایرانی های اینجا، این جا هم از این نوع آدم ها فراوونن، از زن گرفته تا مرد
گل باشی عزیزم

Anonymous said...

نماز روزه قبول

Anonymous said...

دوست عزیز
آدم فضول فضوله دیگه هیچ کاریش هم نمی شه کرد... اگه توی ینگه دنیا هم زندگی کنه فرقی براش نمیکنه چون ذاتا فضوله پس بهتره که اصلا اهمیتی بهش ندیم

Anonymous said...

سلام شهربانو جان
اولا نماز و روزه ات قبول...التماس دعا
دوما مادر منم همیشه از قدیم تعریف میکنه و میگه که صفای قدیم یه چیزه دیگه است.راستی تو این چند روزه یه پستی میخوام بزارم راجع به یه غذای محلی تو ماه رمضان تو ماحال خودمون.خوشحال میشم بیای و بخونی
سوما به نظر منم اعتقادات هر کس به خودش مربوطه...چه دهاتی چه شهری یا چه با کلاسش و چه بی کلاسش
چهارما این مطلب اول مهرت واقعا جالب بود.این قضیه مانتو کوتاه کردنو این حرفها ماله قدیم بود الان بچه ها اینقدر پر توقع شدن که پدر مادرارو بیچاره میکنن.البته هستن کسایی هم که هنوز مانتوی کهنه میپوشند ولی نه مال خواهرشونو بلکه ماله اینو اون و این جای تاسف داره
پنجما قضیه این خانومه خیاط که فوت کردن مفصله.ایشون یکی از خیاطهای قدیمی معروف تو ماحال ما بودن و واقعا که کارشون تو اون زمان عالی بود.البته سن من به اون موقع نمیرسه ولی تا جایی که شنیدم بزرگترا ازش تعریف میکردن و میکنن..خدا بیامرزدش

خاتونك said...

چقدر ماه رمضون بچگی ها صفا داشت.
این عطیه خانم دست از سر به سر گذاشتن شما برنمیداره؟!!

Anonymous said...

سلام و نمازو روزه هاتون قبول باشه شهربانو خانم گل.منم بردين به ياد سالهاي ابتدايي و راهنمايي

Anonymous said...

خارچو با گوشت تازه و جوون و ترخون و پیاز درست میشه ولی آذری ها دیدم این شکلیش رو درست می کننلایبه لایه گوشت پیاز فلفل دلمه و فلفل سبز تند و گوجه و سیب زمینی و ترخون رو تو لایه های مختلف روی هم می چینن و با یه لیوان آب می گذارن آروم آروم بپزه اگه شما هم غذای مشابه دارین ممنون میشم به من بگید اسمش چیه چون من اسم این غذای آذری یادم نمیاد
ببخشید اینجا نوشتم پست امروزم متفاوت بود و در مورد غذا ننوشته بودم.
شاد باشی شهر بانوی نازنین
.و مهربون من

Anonymous said...

شهربانو جانم سلام . ببخشید اگر دیر آمدم . اون همکارنامه را خواندم . نیازی به توضیحی نبود . میفهممتان

و اما آح .نژاد و رئیس دانشگاه . منظورم اینه که میدونم ...درسته اون بالیگر یا هر چی که اسمش هست زیادی تند رفت ولی نمیدونم چرا دلم از این حرفا خنک شد! شاید علتش اینه که نمیتونم به ا.ن مثل یه آدم نیگا کنم . برام شده یه دیو که البته تنها نیست . خیلی آدمای دیگه هم هستن . یاد خانهای رستمم و رسیدنش به امپراطوری دیوان .
بگذریم .

دلتنگ نیاشید نازنین
میدونم
گاهی چنان بوی آش رشته و حلوا تو ذهنم میپیچه که نگو .
یاد روزهای کودکی به خیر