۱۳۸۶/۰۳/۰۷

تاثیرگذارها


توسط مینوی عزیز به این بازی دعوت شده ام و این موضوع از دیشب فکرم را به خود مشغول کرده است . قبل از دعوت هم در وبلاکها این موضوع را دیده بودم و فکر می کردم اهالی وبلاک شهر انشای سختی برای نوشتن انتخاب کرده اند . اما خوب زیاد هم سخت نیست و می توان نوشت .

متن کامل

متن کامل برای هموطنان داخل کشور

۱۳۸۶/۰۳/۰۴

این روزها


این روزها بازار بگیر و ببند و بزن و بکوب خیلی داغ شده به هر سایت خبری که سر می زنی عکسهای انسانهائی را می بینی که یا با سر و صورت خونین و داخل اتومبیل پلیس نشسته اند و یا در حال کتک خوردن هستند . عکس دختری را می بینی که توسط پدر زنده به گور شده است . اؤز گؤزوموزده تیری گؤرمور اؤزگه گؤزونده قیلی سئچیر ( در چشم خود تیر را نمی بیند و در چشم دیگران تار مو را تشخیص می دهد ) نه که خود اهل بهشتند ، می خواهند دیگران را نیز به زور ضرب و شتم و با سر و روی خون آلود روانه بهشت کنند به این امید که حوریان زیبا روی در انتظارشان است بدیهی است که قلمانها هم در انتظار زنان بهشتی هستند .

متن کامل

ادامه مطلب برای هموطنان داخل کشور

۱۳۸۶/۰۲/۲۹

حکایت آخوند آقا و دختر


آن زمانها که هنوز بچه بودم و مادربزرگ مرحومم زنده بود فروشنده دوره گردی به نام زلف علی هفته ای یک بار به کوچه ما می آمد . او خری داشت و بار خرش محصولات روستائی مانند بلغور و رشته و کشمش و سنجد بود . به جز زبان چرب و نرم صدائی بسیار خوش داشت . بیشتر اوقات دایره هائی را با طناب به هم بسته و به گردنش می آویخت و دایره زنان وارد محله می شد . زنان با شنیدن صدای خوش او از خانه ها بیرون می آمده و صحبت کنان از او خرید می کردند .

متن کامل

ادامه مطلب برای هموطنان داخل کشور

۱۳۸۶/۰۲/۲۱

بازی آرزو



چند روز پیش مامان صبا مرا به بازی آرزو دعوت کرد . مادربزرگ مرحومم همیشه می گفت : چاغریلان یئرده دارینما ، چاغریلمییان یئرده گؤرونمه ( جائی که دعوت شدی برای رفتن تنبلی نکن و در جائی که دعوت نشدی دیده نشو ) خوب من هم در این بازی شرکت می کنم .
بچه که بودم آرزو می کردم در یک روز برفی اوگوبولوخ ( موجود افسانه ای ) مرا بالای کوه قایا بنشاند و من از آن بالا ، شهر پوشیده از برف را تماشا کنم . بعدها یک کمی که بزرگ شدم ، مادربزرگم از سفر فرح دیبا شهبانوی سابق ایران به شهر ماکو تعریف می کرد که چگونه گارد شاهنشاهی دور تا دور اتومبیلش را احاطه کرده بود تا خدای نکرده کسی قصد ازار نامبرده را نداشته باشد . من نیز آرزو کردم که فرح دیبا شوم تا گارد به داداش بزرگه و داداش کوچکه و مادر و ... اجازه زورگفتن و زدن مرا ندهد . در سالهای بحرانی زندگیم آرزو کردم که با آپولو یازده به کره ماه سفر کنم آنجا را تسخیر کنم و دم در ورودیش با خط درشت بنویسم ورود آقایان اکیدن ممنوع .
اما در دوران نوجوانی و جوانی آرزوهای بسیار قشنگی داشتم . مثلن آرزو داشتم که استاد دانشگاه شوم که نشدم . آرزو داشتم نویسنده ای بزرگ و مشهور شوم که نشدم . آرزو داشتم اشعاری پربار و نغز بسرایم وبا شاعران بزرگ رقابت کنم و زبانزد خاص و عام شوم که نشدم .
شبی که تصمیم به خودکشی گرفته بودم و می خواستم آرزوهای دور و درازم را با خود به گور ببرم ، برای آخرین بار و به هدف خداحافظی با حافظ صفحه ای از دیوانش را باز کردم و حافظ خشمگین با من گفت :
ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه ؟
مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه ؟
شاه خوبانی و مقصود گدایان شده ای
قدر این مرتبه نشناخته ای یعنی چه ؟
از خودکشی صرف نظر کردم که این خود حکایتی دارد . در این سه سال اخیر زندگیم تغییر کرد . اتفاقات قشنگی افتاد . با دست خالی زندگی را از صفر شروع کردم و موفق شدم . دو فرزندم توانستند گلیم خود را از آب بیرون بکشند و موفقیتهائی در زندگی کسب کنند . روز جمعه هیجانزده به کلن سفر کردم و روز شنبه با خوشحالی چند جلد از کتابم را از چاپخانه آقای مرتضوی تحویل گرفتم و روز یکشنبه مست از می ناب یک موفقیت هر چند کوچک احساس کردم که دارم به بعضی از آرزوهایم می رسم . اگر چه نویسنده ای بزرگ و توانا نیستم اما نوشتم و به چاپ رساندم و هم اکنون می نویسم و تا زمانی که انگشتانم توان نوشتن دارند و فکرم کار می کند خواهم نوشت .
...
نام کتاب : سیاه مشق های یک معلم
مجموعه داستان
نوشته : شهربانو باقرموسوی قایاقیزی
چاپ : اول آوریل 2007
انتشارات: فروغ - آلمان - کلن
تلفن : 9235707-0221-0049
فاکس: 2019878-0221-0049
ایمیل:
foroghbook@arcor.de
آدرس :Foroghbook
Jahn STR 24
50679 Köln
Germany
چاپ و صحافی : چاپخانه باقر مرتضوی ، آلمان ، کلن
BM-Druckservice
Dürener Str . 64c,50931 Köِln
info@bm-druckservice.de
Tel: 0049- 0221-405848
Fax: 0049- 0221-405767
طرح روی جلد : ارسالی دکتر احمد سیف
این هم جواب معمای قشنگ بود .
...
اما بجز آرزوهای شخصی ، آرزوهای دیگری نیز دارم بعضی وقتها می ترسم به زبان بیاورم . سالهای سال زحمت کشیده اند و یادم داده اند که ترسو باشم من هم که بچه حرف شنوئی بودم ، ترسیدم و ترسو بار آمدم . از همه چیز و همه کس ترسیدم . از سوسک و موش گرفته تا داداش بزرگه و داداش کوچکه و آقاشوهر و مادرشوهر و وحشتناکتر از همه ، از جامعه ترسیدم . از جامعه ای که مردمش را و بخصوص زنانش را به سختی می کوبد . از جامعه ای که گئچه نه گوذشت دییه رلر ( گذشته ها گذشته ) نمی گوید .
آرزو دارم روزی زنان این نصف جمعیت وطنم ، همانند نصف دیگر به حقوق مساوی و عادلانه برسند .
آرزو دارم در وطنم و دنیا صلح و آرامش و دوستی برقرار باشد .و آرزوهای زیاد دیگری که اگر بنویسم کتابی می شود .
به رسم بازی وبلاکی دوستان عزیزم را به بازی دعوت می کنم . مینو و هاله و عمو اروندعزیز ،نرگس و سپیده و شهلا و صادق اهری وخاتونک و نفیسه و احمد سیف و نازخاتون وسما ... و همه . نمیتوانم تفکیک کنم .

متن کامل

ادامه مطلب در وبلاگ من بدون فیلتر برای هموطنان داخل کشور

۱۳۸۶/۰۲/۱۶

gib mir mein Herz zurück

قلبم را پس بده

du hast 'n schatten im blick

dein lachen ist gemalt
deine Gedanken sind nicht mehr bei mir
streichelst mich mechanisch


ترجمه به فارسی در
متن کامل و کلیپ این ترانه آلمانی

ادامه مطلب در وبلاگ من بدون فیلتر برای هموطنان داخل کشور

یک معمای قشنگ


پریروز هیجان زده بودم ، دیروز خوشحال شدم و امروز خیلی خوشحالم .
چه کسی می تواند حدس بزند این شهربانو برای چه اینچنین خوشحال است ؟

۱۳۸۶/۰۲/۱۱

به بهانه روز معلم

معلمی هنر است ، عشقی است آسمانی به قلم بیژن صف سری

.............

از دوران مدرسه بخصوص دبستان ، آنچه که بیشتر به خاطر دارم خط کش چوبی خانم معلمها و خانم ناظمها و سوزش دستهایم است . به حق و ناحق کتک خوردم و بی صدا گریستم . زمانی که خود محصل بودم مادرم به خانم معلم گفت : اتی سنین سومویو منیم ( گوشتش مال شما و استخوانش مال من ). وقتی خودم معلم شدم مادر دانش آموزان گفتند : مواظب روح لطیف و دل نازک فرزند دلبندم باش
متن کامل