اول صبحی از خانه خارج شدم . سر راهم از داروخانه آسپرین خریدم و یک جلد آپوتئکن اوم شاوو برداشتم و به طرف ایستگاه اتوبوس رفتم. پس از پنج دقیقه اتوبوس رسید و سوار شدم. قرار بود سر راه دویسبورگ هاله و صالیحا و اورزولا و انار خاتون هم به من ملحق شوند. مقصد عیادت از پینار بود.روی صندلی نشسته و آپوتئکن اومشاوو را ورق زدم . این مجله هر ماه دو بار منتشر می شود و مخصوص داروخانه است و به صورت رایگان در اختیار همه قرار می گیرد. مطالب مفید و خواندنی دارد. سرگرم خواندن بودم که صدای سلام به گوشم رسید سرم را به طرف صدا برگرداندم .
نمایش پستها با برچسب ما و عطیه خانم. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب ما و عطیه خانم. نمایش همه پستها
۱۳۸۸/۱۱/۱۱
۱۳۸۸/۰۵/۲۴
یک روز عصر
یک عصر گرم و آفتابی بود. با دوستان لب رودخانه قدیم می زدیم. گل صنم خاتون دست به سوی درختی دراز کرد تا میوه اش را بچیند و به قول خودش مزه اش را بچشد تا ببیند که چیست. رنگ میوه ها ، نارنجی سیر و هر کدام به اندازه نخود بود.
اورزولا گفت :« ما اجازه نداریم دست به این میوه ها بزنیم. اینها را خدا برای استفاده پرنده ها خلق کرده است. »
گل صنم خاتون دستش را پائین آورد. همین طور که صحبت کنان و قدم زنان می رفتیم ، دوباره دست گل صنم خاتون به سوی درختی دیگر دراز شد. این درخت هم میوه هائی خوشه ای و آلبالوئی رنگ و به اندازه نخود داشت.
۱۳۸۵/۰۹/۱۸
امان از عطیه خانم
اینجا چند روزیست که هوا سرد شده است . سرما از طرفی و باد از طرف دیگر آزارم می دهد . پنج شنبه صبح زود بلند شده و چائی داغی درست کرده و نوش جان کردم و برای رفتن سر کار آماده شدم . لباس گرم پوشیده و روسری سبز رنگم را نیز به سر بستم و گوشهایم از گزند سرما در امان ماند . سوار اتوبوس شدم . تا روی صندلی نشستم ، صدای ظریفی که به من نزدیک میشد توجه ام را جلب کرد . وای اول صبحی خدا به دادم برسد این عطیه خانم عزیز ماست . با سلام و احوالپرسی روبرویم نشست .
۱۳۸۵/۰۵/۰۷
شوخی بی مزه
دیروز صبح برای رفتن به محل کار ، سوار اتوبوس شدم . از خانه تا محل کارم با اتوبوس حدود بیست و پنج دقیقه راه است . ایستگاه دوم عطیه خانم سوار شد . هر گاه او سوار اتوبوس می شود در ایستگاه بعدی پیاده می شوم و منتظر اتوبوس بعدی می شوم . اما این بار پیاده شدنم موجب تاخیرم می شد و ناچار به زیارت جمال گل عطیه خانم شدم . گرچه مرا می شناسد ، اما به محض دیدنم شروع می کند به سوال پیچ کردن که خوب چه کار می کنی و چکار نمی کنی ؟ و عجب آدم لجوج و یک دنده ای هستی و سال گذشته به تو پیشنهاد کردم که بگذار آقا شوهر را بیاورم و آشتی کنید ، در را به رویم باز نکردی . این که نشد زندگی . زن باید مردی بالای سرش باشد وامروز فردا بچه ها سروسامان می گیرند و تنها میمانی ....
اشتراک در:
پستها (Atom)