۱۳۸۷/۱۰/۲۴

عین الله باقرزاده - حسن رضیانی

صمد آقا ( پرویز صیاد) را کمتر کسی است که نشناسد. هرگاه دور هم جمع می شویم یکی از فیلمهای ویدیوئی صمد آقا را تماشا می کنیم. هر بار نیز مثل بار اول از این فیلم سیاه و سفید قدیمی لذت می بریم. او نه تنها محبوب نسل من و ماست که فرزندانمان نیز دوست اش دارند. پرویز صیاد پدر ندارد و در کنار ننه آقایش زندگی می کند.او لباس ساده روستائی به تن داردو با لهجه شیرین اش نقش یک روستائی باهوش را بازی می کند. او با زبان طنز خود مشکلات اجتماعی را مطرح می کند و ما در حالی که به سخنان شیرین و برحق اش می خندیم رو به همدیگر کرده و می گوئیم « حق میگه والله » تماشای ویدیوهایش بارها و بارها خستنه مان نمی کند.

*

متن کامل

*
بیوگرافی عین الله باقرزاده

*

مشهدی باقر به روایت نق نقو

دست شما درد نکند که یادی از هنرمندان قدیمی کردید.ایفاگرنقش مشدی باقر نیز حسین امیرفضلی هنرمند با سابقه ی رادیو وتلویزیون وتئاتر بود که یادش به خیر. خوبست خاطره ای از اورا دراین جا نقل کنم.پدریکی ازدوستان من که ریاست اداره ای در پست وتلگراف سابق را عهده داربود میگفت که مرحوم امیرفضلی برای خدمت به اداره تحت سرپرستی او آمده بود وتعدادی پرونده را برای رسیدگی تحویل گرفته بود اما در ساعت های اداری فقط می نشست و چندین سیگار اشنو را به هم وصل می کرد و می گیراند و با لذت دود می کرد. وقتی به او گفتم پس چرا لای پرونده هارا باز نکردی گفت که جناب فلانی من کارم درجای دیگر است (اشاره به تئاتر ورادیو) و اینجا مرا فقط برای استراحت وکمک خرجی فرستاده اند.

*

فکر می کنم این خانم که اینگونه زیبا می رقصد بنفشه صیاد ، دختر پرویز صیاد است.

۱۳۸۷/۱۰/۲۱

قصه های من و بابام


برادر کوچک بچه دبستانی بود و پیک که حالا اسمش رشد هست ، هر ماه یک بار به مدرسه می آمد تا بین نوآموزان و دانش آموزان فروخته شود. برادر کوچک هم می خرید و به خانه می آورد. آن اوایل مادرم مخالفت می کرد که شما را به مدرسه فرستاده ام درس بخوانید یا قصه و چیستان ؟ اما با گذشت زمان نظرش عوض شد. عصر که حجم درس و مشق کم می شد و به طور طبیعی مشق برادر کوچک زودتر از ماها تمام می شد ، پیک را از داخل کیفش درمی آورد و بغل پدرم می نشست و با عجله و پی در پی می گفت : آقا قصه های من و بابام رو بخون. آقا زود باش ، آقا زود باش.

متن کامل

در دنباله

۱۳۸۷/۱۰/۱۹

عاشورا و حلوای نذری

صبح عاشورا که می شد ، در همسایه بالائی باز می شد . می گفتند نذر دارند و صبحانه می دهند. دختر همسایه دقایقی بعد از ساعت یک ظهر با یک دیسهای کوچک هویچ پلو ظاهر می شد و به هر خانه ای دیس کوچک غذای نذری می داد. خوشمزه بود. خاله تامارا حلوا می پخت « اوماج حالواسی» ، « عبدالرضاخان حالواسی » ، « تبریز حالواسی » و الی آخر. با یکی از دوستان قرار گذاشته بودیم که وامروز با هم حلوا یا شعله زرد بپزیم. گفت : چند روز پیش خانه صالیحا بودم حلوای خوشمزه ای به نام حلوای هویچ درست کرده بود. دستور پخت اش را گرفتم. بیا حلوای هویچ بپزیم تنوعی هم می شود. حلوا را پختیم و خوشمزه هم شد.
*

روش پخت حلوای هویچ در متن کامل

*

۱۳۸۷/۱۰/۱۷

به بهانه عاشورا

می گویند پدر بزرگِ پدربزرگِ مرحومم ، ملا بود. پدربزرگ از او به نیکی یاد و به وجودش افتخار می کرد. باز می پگویند عصر روزی از روزهای عاشورا در مجلسی خانوادگی نوجوانان و جوانان فامیل را دور خود جمع و برایشان صحبت می کرد که : در روز قیامت که به محضر خدا می رویم تک تک اعضای بدن ما زبان به سخن خواهند گشود و هر کدام به خدای متعال شرح خواهند داد که با آنها چه کرده و چه بلائی سرشان آورده ایم .سوزن به بدن خود فرو بردن ، خال کوبیدن ، سنجاق قفلی را در بدن خود گره زدن و همه و همه گناه است.

متن کامل

۱۳۸۷/۱۰/۱۵

داستان شب

آن یک کمی قدیمها که هنوز تلویزیون به بازار نیامده بود و یا هیچ اختراع نشده بود ، ما هم مثل خیلی ها رادیو داشتیم. رادیوی ما شبیه رادیوی خانه نق نقو نبود. بلکه به رنگ طوسی و به شکل مکعب مستطیل و یا بهتر بگویم شبیه کیف سامسونیک بزرگ بود . با این تفاوت که ارتفاعش یک کمی بیشتر ازاین کیف بود. رادیوی ما به دو قسمت غیر مساوی تقسیم شده بود .

متن کامل

*
این متن نق نقو را دیدم که با بیان تک تک برنامه های رادیوئی مرا به سفر در گذشته های نه چندان دور برد.

*
منوچهر نوذری * رادیو در ایران چگونه متولد شد؟ * گلهای رنگارنگ *

بهزاد فراهانی

۱۳۸۷/۱۰/۱۲

قیامت کربلا

هزاره هاست ، قرن هاست ، سالهاست که خیلی زمین ها کربلا و خیلی روزها عاشوراست . هزاران سال است وقتی امپراطوران و شاهان و خلفا و روسا به کشوری و آب و خاکی حمله می کنند و جوی خون به راه می اندازند زمین می شود زمین سیراب از خون کربلا و زمان می شود روز تلخ عاشورا. هنگام حمله اعراب به ایران ، یورش چنگیزخان مغول ، حمله تیمور لنگ که می گویند مسجد سیاری هم داشته که عده ای از غلامانش حمل اش می کردند. هر وعده نماز دستهای خون آلودش را می شست و نماز بر جای می آورد و خود را بنده شایسته و برحق خدا می دانست .

متن کامل

وبلاک دیگر

به قول نازخاتون قلم به درد آمد

همه حقایقی که در مورد غزه نمی دانید

جنگ غزه همچنان ادامه دارد

تیرهائی که به جان انسانیت خورد

۱۳۸۷/۱۰/۰۹

گلایه یک دختر خانم دبستانی

سهیلا ، دختر دبستانی و فرزند کوچک یکی از دوستانم هست. دیروز که داشتم تلفنی با مادرش صحبت می کردم ، او هم دلش خواست که با من چند کلمه حرف بزند. گوشی را از مامانش گرفت و شروع به گلایه کرد. یکنواخت حرف می زد و از بابا و مامانش شکایت می کرد . پرسیدم : سهیلا جان چی شده ؟ مگر مامان و بابات چی کارت کردند که اینقدر از دستشان عصبانی هستی ؟

متن کامل

۱۳۸۷/۱۰/۰۸

Von guten Mächten

کریسمس ، ژانویه سال نوی میلادی ، به هموطنان عزیز مسیحی و دوستان عزیز مبارک باد

Von guten Mächten
Von guten Mächten treu und still umgeben
Behütet und getröstet wunderbar
so will ich diese Tage mit euch leben
und mit euch gehen in ein neues Jahr
*
Doch will das alte unsere Herzen quälen
Noch druckt uns böse Tage schwere Last
Ach Herr, gibt unsern Aufgeschreckten Seelen
das Heil, für das du uns geschaffen hast
*
Und reichst du uns den schweren Kelch, den bittern des Leids, gefüllt bis an den höchsten Rand
So nehmen wir ihn dankbar ohne zittern
aus deiner guten und geliebten hand
*
Doch willst du uns noch einmal Freude schenken
An dieser Welt und ihrer sonne Glanz
Dann wollen wie des vergangenen gedenken
Und dann gehört dir unser leben ganz
*
Lass warm und hell die Kerzen heute flammen
Die du in unser Dunkelheit gebracht
Für, wenn es sein kann, wieder uns zusammen
Wir wissen es, dein licht schneit in der Nacht
*
Wenn sich die stille nun tief um uns breitet
So lass uns hören jenen vollen klang
Der Welt , die unsichtbar sich um uns weitet
All deiner Kinder hohen Lobgesang
*
Von guten Mächten wunderbar geboren
Erwarten wie getrost, was kommen mag
Gott ist mit uns Abend und am morgen
Und ganz gewiss an jedem neuen tag
Dietrich Bonhoeffer
*

رفته بودم دیدن اهل قبور

عاشقم شد پیرمرد مرده شور

۱۳۸۷/۱۰/۰۵

تایتانیک

دیشب برای چندمین بار فیلم تایتانیک را تماشا کردم. گویا هر سال حدود همین ایام این فیلم ازتلویزیون پخش می شود و من هر بار با علاقه به تماشای آن می نشینم. داخل کشتی شبیه به شهری است که در آن شهر فاصله طبقاتی به قدرت تمام مشاهده می شود. مسافران اعیان و ثروتمند همراه با سگ شان با احترام سوار می شوند و در قسمت مخصوص اعیان نشینهای کشتی جای می گیرند. مسافران رده متوسط در طبقه دوم و مسافران فقیر در طبقه پائین. یکی دارد موهای سر مسافر فقیری را کنترل می کند.

متن کامل

***

خوردم قسم تا بعد از این

با چشم باز عاشق شوم

حالا که آمد دیگری

من می روم من می روم

خداحافظ خداحافظ

۱۳۸۷/۰۹/۳۰

شب یلدا مبارک

شب یلدا و هزار خاطره شیرین تر از پشمک ، حافظ این رفیق دیرینه خراباتی من ، و نیم قرن که از عمر من گذشت.

متن کامل


شب یلدایتان به سپیده دم صلح و آرامش ، صفا و پاکی روشن شود

*

شب یلدا

یلدا بازی

شب یلدا

..

تزئین هندوانه اینجا

..

وبلاک تبریز و من ، مرا یاد هاشم آقا و فیلم چیلله قارپیزی انداخت.

آی چیلیز قیتمیر کیشی

هارا یئتیردین ایشی

بیزه قارپیز وئرمه سن

سنین آشین تئز پیشی

۱۳۸۷/۰۹/۲۸

حافظ این رفیق بی ریای من

احمد شاملو در حق حافظ چنین می نویسد :
حافظ راز عجیبی است
به راستی کیست این قلندر. یک لا قبای کفرگو که در تاریک ترین ادوار سلطه ریاکاران زهدفروش ، در ناهاربازار زاهدان و در عصری که حتا جلادان آدمی خوار مغروری چون امیر مبارزالدین محمد و پسرش شاه شجاع نیز بنیان حکومت آنچنانی ، خود را بر حد زدن و خم شکستن و نهی از منکر و غزوات مذهبی نهاده اند ، یک تنه وعده رستاخیز را انکار می کند . خدا را عاشق و شیطان را عقل می خواند و شلنگ انداز و دست افشان می گذرد که :
**

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

مقدمه حافظ و جهان بینی حافظ به قلم احمد شاملو

**

۱۳۸۷/۰۹/۲۴

عید غدیر خم

آن زمانها که هنوز یک کمی به قرن بیست و یکم مانده بود ، چند روز قبل از عید در خانه هائی که مرد خانه سید بود، برای مهمانان روز عید غدیر، شیرینی خانگی و محلی ( حه ولیات ، بالیخ چؤره یی ، اریدک و ... ) در خانه پخته می شد. گاهی وقتها که مادربزرگم حال و حوصله داشت حلوای خوشمزه می پخت. به این حلوا عبدالرضاخان حالواسی می گوئیم . گویا کسی که اسمش عبدالرضا خان بود این حلوا را خیلی دوست داشت به همین سبب این خوردنی خوشمزه هم به نام او معروف است. از آنجائیکه پدر من سید بود ما بچه ها هم سید شدیم .

متن کامل

۱۳۸۷/۰۹/۱۹

عید قربان بود

پدربزرگ و مادربزرگم یک عالمه بچه داشتند . طبیعی است که این یک عالمه بچه هم یک عالمه بچه داشتند. به این ترتیب ما هم یک عالمه نوه قد و نیم قد بودیم که دور و بر پدربزرگ و مادربزرگ می پلکیدیم. دائی بزرگ کارمند دانشگاه تبریز بود و بچه های پدربزرگ یکی پس از دیگری به بهانه تحصیل و کار راهی تبریز شدند و پدربزگ بازنشست شد و دید دور و برش خالی شده است . ناچار کوله بارش را بست و عازم تبریز شد. کوچ کردن آنها به تبریز موجب شادی ما شد .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

***

چندی پیش در وبلاک پوچستان شعری به مناسبت حج خوانده بودم که اینجا نوشته و به ترکی اذربایجانی ترجمه اش کردم.
**

عکسهای زیبا از زادگاه من ماکو در اینجا

**

دوهزار آهنگ ترکی با لینک مستیقیم

**

۱۳۸۷/۰۹/۱۷

دعانویس - امروز

آن زمانها خوب به خاطر ندارم پسربچه ای گم شده یا ربوده شده بود. والدین اش برای یافتن اش دست به دامن پلیس و کلانتری و اطلاعات و روزنامه و مجلات مختلف شده و به نتیجه نرسیده بودند. شبی که داشتیم تلویزیون تماشا می کردیم ، فریدون فرخزاد با عکس پسر بچه در دست برنامه را شروع کرد و گفت : این بچه فلان مدت است که گم شده و تلاش والدین اش به جائی نرسیده ، آنها حتی به دعانویس و فالگیر هم مراجعه کردند و خواستند که بچه شان را پیدا کند . خوب آدمی است و وقتی از همه جا ناامید می شود و به هر دری می زند گشایشی پیدا نمی کند دست به دامان دعانویس نیز می شود حتی اگر باورش نداشته باشد. والدین هستند و پدر و مادر برای بچه شان چه رنجها که نمی کشند و چه کارها که نمی کنند. البته سخنان فریدون فرخزاد را به طور دقیق به خاطر ندارم. اما آنچه که به خاطر دارم اینگونه بود. خلاصه که شکر خدا بچه پیدا شد و پدر و مادر از نگرانی ورنج نجات یافتند.
متن کامل

**

زنان مشتریان اصلی فالگیرها

**

۱۳۸۷/۰۹/۱۵

دعانویس - دیروز

در زمانهای یک کمی قدیم که گویا کلاس نهم یا دهم بودم ، آقا کمال از تهران به پدرم تلفن کرد و گفت که وضع مالی اش بسیار وخیم شده ودارد ورشکست می شود و طلبکار در تعقیبش است و هیچ راه و چاهی برایش باقی نمانده است و می گویند در تبریز دعانویسی به نام بحرینی است که دعایش معجزه می کند و شما را قسم به فلان و بهمان که این بحرینی را پیدا کنید و دردم را به او بگوئید. پدرو مادرم به مشورت نشستند .

متن کامل

وبلاک شاید بدون فیل تر
**

حکایت قره سید به روایت نق نقو

**

۱۳۸۷/۰۹/۱۲

مولا علی

دو سال پیش دوستی از من پرسید که اگرکوپلن امام علی بیاورد وقت دارم که در دوختن اش به او کمک کنم ؟ با کمال میل قبول کردم. یکی دو ماه بعد دو تا کوپلن امام علی برایم آورد یکی مرد عرب زیباروئی بود و شمشیر دوسری را روی زانوانش قرار داده بود و دیگری مردی شکم برآمده و زره پوش و خشن که او نیز شمشیر دوسری روی زانویش قرارداده بود .

متن کامل

**

برای سالگرد ازدواج ایشان کیکی با این عظمت تدارک دیده می شود.
..
برو ای گدای مسکین در خانه علی زن
که نگین پادشاهای دهد از کرم گدا را
زنده یاد شهریار
..
شاه مردان علی با صدای شکیلا

۱۳۸۷/۰۹/۱۰

یک پست بی مزه

گاهی اوقات در ساعتی معین که به ایستگاه اتوبوس می روم و منتظر می نشینم سه نفر دیگر را نیز می بینم. این سه نفر به ایستگاه می آیند و منتظر اتوبوس می شوند. یکی خانمیی است که برای قدم زدن کنار رودخانه از خانه خارج می شود . برف و باران و گرما و سرما در او اثری ندارد . گویا هفتادوپنج سال سن دارد و از ده سال پیش که بازنشسته شده ، این قدم زنی برنامه روزانه اش بوده و افتخار می کند که در طول این هفتاد و پنج سال دارو نخورده و از سلامتی کامل برخوردار بوده و این سلامتی اش را هم مدیون پیاده روی می داند. نفر دوم زنی است که حدود پنجاه و پنج سال سن دارد و همیشه خدا این وقت روز به مرکز شهر می رود خرید می کند و سر کار می رود و عصر به خانه برمی گردد . نفر سوم زن جوانی است که دست کودک چهارساله اش را می گیرد و می آید کنار ما می ایستد .

متن کامل

۱۳۸۷/۰۹/۰۷

طفلک زبان مادری


آزاد بودن تدريس زبان و ادبيات تركي آذري در دانشگاه‌هاحجت الاسلام محمدرضا ميرتاج‌الديني ، نماينده مردم تبريز در مجلس گفتتدريس زبان و ادبيات تركي در دانشگاه‌ها هم‌اكنون آزاد است و حتي در دانشگاه تبريز گروه زبان و ادبيات تركي نيز تاسيس شد كه اين نشانگر عدم وجود مانع در اين راه است.سایت بالاترین به این سایت و خبر در اینجا لینک داده است.حدود دو سال و اندیست که این وبلاک را می نویسم. نود و نه درصد مطالب اشعار و ضرب المثل و لغات ترکی آذربایجانی است. در این وبلاک سعی کرده ام از گویشهای مختلف مثل قشقائی ، گیلانی ، زنگنه ، کردی ، لری ، بختیاری نیز ( به کمک هموطنان عزیز) بهره گیرم.

متن کامل

وبلاک بدون فیل تر

*

لینک در بالاترین

*

۱۳۸۷/۰۹/۰۴

دوباره فقر

آن زمانها محل تجمع زنان محله قدیمی مان ، مسجد و مرثیه ماهانه بود. ملا می آمد و همه پشت سرش نماز ظهر می خواندند. دعا می کرد و سپس بالای منبر می رفت و زنان چادر به صورت می کشیدند و به بهانه مرثیه بر غم و گرفتاری که داشتند می گریستند و بعد از اینکه ملا فاتحه می خواند و می رفت، چادر را از سر باز می کردند و صلوات می فرستادند و میزبان سینی پر از چای را به اتاق می آورد و از میهمانانش با چای و خرما و شکرپنیر و .. پذیرائی می کرد. پس از این مرحله صحبت و بحث زنان شروع می شد . از هر دری سخن می گفتند .

متن کامل

**

مگر نشنیده ای که می گویند در هر ثانیه یک کودک بر اثر گرسنگی می میرد؟ یا نشنیده ای که فقرا دیگر اسباب منزلی ندارند که بفروشند؟

۱۳۸۷/۰۹/۰۱

کلوچه اهری

در وبلاک یوخا این عکس خوشمزه کلوچه اهری را دیدم و یاد آن دور و زمان افتادم . من و دوستان « کلوچه اهری » را خیلی دوست داشتیم . البته آللاهدان گیزلی دئییل سیزدن نه گیزلی ( از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان ) حالا هم خیلی دوست دارم . تا آنجائی که به خاطر دارم این کلوچه در هر مجلسی جای مخصوص خودش را داشت . محصل که بودم گاهی اوقات دیرم می شد و فرصت صبحانه خوردن نداشتم مادرم پول می داد و می گفت : از مشهدی حسن قناد، اهری بخر و بخور. چقدر خوش به حالم می شد. اهری هم ارزان و خوشمزه بود و هم اندازه اش مناسب بود و شکم را خوب سیر می کرد.
متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

از میان اهری های عزیز کسی هست که دستور پخت اهری را بلد باشد و یادمان بدهد؟

۱۳۸۷/۰۸/۲۶

خداحافظ رادیو قاصدک

هفته گذشته رادیو قاصدک به فعالیت شش ساله اش خاتمه داد . طبق معمول هر یکشنبه ساعت 17 به وقت اروپا سری به سایت اش زدم و صدای سما شورائی را نشنیدم. همانند اسمش ، آهسته همچون قاصدکی سبکبال آمد و آرام و بی صدا رفت.
مختصر بیوگرافی رادیو قاصدک به حال و هوای خودم
رادیو قاصدک کار خودش را از تاریخ 2003 – 01 – 06 آغاز کرد . برنامه هر یکشنبه از ساعت 17 الی 18 به وقت اروپا از زوریخ ، کشور سویس پخش می شد. می شود گفت این رادیو جز اولین رادیوهائی بود که بیشتر مطالبش را از میان وبلاکهای ایرانی انتخاب می کرد .

آرزو می کنم این خداحافظی موقتی باشد.

متن کامل

وبلاک بدون فیل تر

۱۳۸۷/۰۸/۲۴

آش بلغور مادربزرگم

اورقیه آنای ما پیرزنی دوست داشتنی بود. هر کدام از ما برای دوست داشتنش دلیلی داشتیم . من و مهناز وپری و سنبل قصه ایش را دوست داشتیم . ما بچه ها دستمال سفید او را خیلی دوست داشتیم . اما راز این دستمال چه بود؟ اورقیه آنای ما سالی یک بار چادرنماز سفید گلداری می دوخت . دو گوشه مثلث شکلی را که از برش چادر باقی می ماند به هم می دوخت و دورتادور دستمال را نیز حاشیه دوزی می کرد. هر جا که می رفت این دستمال به جای کیف پول و غیره همراهش بود . یک گوشه دستمال کلید در خانه را می گذاشت و گره می زد . گوشه دیگر دستمال پول خرد می گذاشت و گره می کرد .

متن کامل

۱۳۸۷/۰۸/۲۳

سومین موج سبز و درختان و خرافات


سومین موج سبز جهان گرمائی
...
توسط زیتون و مینو صابری و مهار بیابانزائی و بالاترین و دیگر وبلاکها خبردار شدم که دارند درختان را قطع می کنند. حیف است که بریده شوند.
خرافات باید از دل و جان آدمی زدوده شود نه از درخت زبان بسته.
دکان دعا نویسی که حق ویزیت می گیرد و فریب می دهد باید بسته شود ، نه که جان زنده درخت گرفته شود.
..
قانون مربوط به ارث زنان اینجا
..
در جنگل مه گرفته آشوب شب است
در چنگ سکوت ، نعره مغلوب شب است
تا قاصد صلح صبح کاذب برسد
پیراهن ماه بر سر چوب شب است

شعر از شیون فومنی

۱۳۸۷/۰۸/۲۰

سارا ترانه ماندگار آذربایجانی

آپاردی سئللر سارانی ، بیر اوجا بویلو بالانی
وبلاک امیریه ترانه معروف و ماندگار « سارا » را از یوتیوب پیدا و لینک کرده است . این ترانه را سالهاست که می شنویم و کهنه نمی شود . هر ترانه ای مناسبتی و حکایتی برای سروده شدن دارد. در مورد ترانه سارا نوعروسی که خود را داخل رودخانه عمیق غرق کرد( خودکشی کرد ) ، حکایتهای مختلفی وجود دارد و من این حکایت را که از گیس سفیدان شنیده ام می نویسم.
می گویند روزی روزگاری نه چندان دور، هر شهر و ولایتی خانی و اربابی داشت . حالا بر مردم آن آبادی یا شهر و ولایت چه می گذشت به انصاف خانها و اربابها بستگی داشت . قصه یا افسانه یا حکایت « سارا » حکایت از مظلومیت مردم و ستم اکثر خانها دارد.
متن کامل

وبلاک بدون فیل تر

حکایت سارا به روایتی دیگر از ماهنامه آفتاب آذربایجان

۱۳۸۷/۰۸/۱۹

سوپ کدو تنبل یا کدو حلوائی

سوپ کدو تنبل یا حلوائی یا قاباق ، فرانسوی
مواد لازم
تره فرنگی دو شاخه
کدو تنبل دو کیلو
سیب زمینی یک و نیم کیلو
شیر یک و نیم لیتر
آب یک و نیم لیتر
کره دو قاشق پر غذا خوری
خامه یک فنجان
نمک و فلفل به مقدار کافی
طرز تهیه

متن کامل

وبلاک بدون فیل تر
...
علاوه بر سایت های خوشمزه چنچنه و شیندخت وبلاکهای دیگری مثل دنیای آشپزی و آشپزخانه ماری و هنر آشپزی است

آشپزی به روایتهای گوناگون رادیو زمانه دستور پخت خورش فسنجان رشتی و کوفته تبریزی ، به کوشش مینو صابری عزیز

۱۳۸۷/۰۸/۱۶

بقال سر کوچه ما



پنج شنبه ها صالیحا بدون اطلاع قبلی در خانه ام را می کوبد و پیشم می آید . او می داند که شش روز هفته را می توانم به خوبی سر کنم . اما گذراندن پنج شنبه برایم بسیار سخت است. هنوز مرگ برادر را باور نمی کنم . آبجی بزرگ می گوید باور کن . خودم دیدم که داخل قبر گذاشتند و رویش را با خاک و سپس سنگ قبر پوشاندند. آنوقت جگرم آتش می گیرد . پدر و مادرم جلوی چشمانم ظاهر می شوند دل پیر و فرسوده شان چگونه طاقت آورد ؟ من پنج شنبه شبها شمعی روشن می کنم و به انتظار پروانه ای می نشینم که دور شمع بچرخد و بچرخد و بسوزد و سلام مرا به برادر برساند . این روش را بجز همکارم ، صالیحا نیز یادم داد . شاید هم حقیقت ندارد اما دل داغدیده را آرام که می کند . این صالیحا دوست خوبی است از روزی که خبر مرگ برادر را شنیدم پنج شنبه ها پیشم است .
دو سه کوچه آن طرف تر مغازه ای وجود دارد که میوه و سبزی تازه می فروشد. فروشنده اش آلمانی نیست خوب نمی دانم لهستانی یا روس است .

متن کامل

وبلاک بدون فیل تر من

۱۳۸۷/۰۸/۱۳

قصه پادشاه و خروس اش

از میان قصه های مادربزرگم ملک محمد را به خاطر زمرد قوشویش و سازیم دینقیل را به خاطر سازی که پسر در آخر قصه بدست آورد و برای مادرش همراه با ساز قصه سفر و نتیجه اش را خواند و خاله سوسکه را به خاطر سرانجام تلخ اش و پادشاه و خروس اش را به سبب دل و جرات خروس تا آخرین ذرات بودنش دوست داشتم .
متن کامل

۱۳۸۷/۰۸/۰۹

این سوغاتی

به حاجی خانم که تازه از زیارت حج برگشته بود ، زنگ زدم تا زیارت قبول عرض کنم .پس از زیارت قبول و انشالله سفر کربلا و سوریه هم قسمت شود گفتن و خوش و بش گفت : فکر نکنی که فراموشت کرده ام . سوغاتی ات پیش من محفوظ است . آدرس پستی بده سوغاتی تو برات بفرستم .
گفتم : تو رو خدا زحمت نکشید سلامتی شما برای ما همه چیز هست .

متن کامل

۱۳۸۷/۰۸/۰۶

میخانا

میخانا نوعی موسیقی آذربایجانی است که از خواننده های باکوئی شنیده ام . میخانا را می توانم به حال و هوای خودم چنین تعریف کنم که نوعی مشاعره یا رجزخوانی یا روایت عشق یا مسابقه شعرخوانی است.تفاوت مشاعره با میخانا در این است که در مشاعره از شعر شعرای معروف استفاده می شود اما در میخانا خواننده خود شعر را می سراید .
در اکثر اشعار میخانا سه مصراع اول و دو مصراع بعدی هم قافیه هستند . مثل این میخانا آقشین فاتح و ائلشن خزر
من سنین بو عمللرینه نئجه دؤزوم / من چگونه این اعمال تو را تحمل کنم
من نه دئییم داها سنه یوخدور سؤزوم / من چه بگویم دیگر حرفی با تو ندارم
سیر صوفتیندن سو ایچمییر گؤزوم / از ریخت و قیافه ات چشمم آب نمی خورد
جینلره شیطانلارا بنزییرسن / شبیه جن ها و شیطانها هستی
عجایب حیوانلارا بنزییرسن / شبیه حیوانات عجیب و غریب هستی
..
گاهی روایت عشق است و در هربیت دو مصراع هم قافیه هستند . مثل این میخانا نامیق قاراچوخورلو
قولاق آسین جماعت / مردم گوش کنید
من دانیشیم نهایت / بالاخره میخواهم حرف بزنم
بو محبت عالمی / این عالم عشق
چوخوسونا وئرمیش غمی / به خیلی ها غم داده
..
گاهی شامل هفت مصراع است ، مثل این میخانا آقشین فاتح و ائلشن خزر و دخترخانمی که اسمش را نمی دانم
سن اونا اینانماگینان / تو حرفهای او را باور نکن
سالار حیله فنده سنی / او می خواهد ترا به دامش بیاندازد
هامی سنه حیران اولوب / همه عاشقت شده اند
به ینمیشم من ده سنی / من هم تو را پسندیده ام
بیجه کلمه هه دئگینه ن / یک کلمه بله بگو
قوناق آپاریم کنده سنی / تو را به ده مان مهمان ببرم
کسیم آیاغیوین آتدا جامیش / زیر پایت گاومیش قربانی کنم

۱۳۸۷/۰۸/۰۴

چهارم آبان بود

اوایل مهرماه بود . اول صبح سر صف ایستادیم. گفتند خانم مدیر می خواهد با شما صحبت کند . خانم مدیر پس از مرتب شدن صف و ساکت شدن بچه ها ، میکروفن به دست سر صف آمد و در باب چهارم آبان و تولد شاهنشاه آریامهر صحبت کرد و قرار شد از همان روز ، صبح ها به جای کلاس ، در محوطه حیاط همراه با دبیر ورزش تمرین کنیم و برای رژه روز چهارم آبان آماده شویم . من تا به آن سال درچنین مراسمی شرکت نکرده بودم . برایم جالب بود . همان روز به صف صف ایستادیم و به فرمان آقای دبیر نرمش و ورزش کردیم و سپس شروع به آموزش نرمشهائی که می بایست روز چهارم آبان همگی هماهنگ انجام دهیم کرد.

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۷/۰۷/۳۰

حکایت ناصرالدین شاه و قورابیه

مادربزرگم می گفت : روزی از روزها مردم جانشان از گرانی و فلان و بهمان به لب رسید و شکایت به ناصرالدین شاه بردند که قبله عالم به سلامت ، گرانی بیداد می کند و قحطی نان دمار از روزگارمان درآورده است. دیگر نانی پیدا نمی شود که خرد کنیم و داخل شوربایمان بریزیم و تیلیت کنیم . ناصرالدین شاه با خونسردی جواب داد : این که غمی ندارد قورابیه خرد کنید.

تا آنجائی که به خاطر دارم قورابیه و لوقای تبریز شیرینی لوکس و خوشمزه و زینت بخش محافل جشن و عروسی و هدیه با ارزشی بود. پدرم همراه عیدی عمه هایم یک قوطی قورابیه یا لوقا نیز می خرید.
...

مشخصات ساندویج 1500 متری در اینجا

۱۳۸۷/۰۷/۲۷

ماهی سرخ و زرد من

بچه که بودم نگهداری حیوانات خانگی در خانواده ما مد نبود. مادرم برای اینکه زیرزمین بزرگمان را از شر موشها نجات دهد ، به گربه ها روی خوش نشان می داد. آخر آن زمانها بجز رب و آبغوره و آبلیمو و سرکه وترشی و سبزی خشک ، برنج و نخود و لپه و ماش و عدس و غیره را نیز یکجا خریده و برای زمستان ذخیره می کردیم . برای درامان ماندن این مواد غذائی از حمله موش ، وجود گربه ضروری بود.

متن کامل

۱۳۸۷/۰۷/۲۴

به بهانه فقر و تهیدستی

15 اکتبر روز حرکت وبلاکها با نام فقر و تهیدستی

Blog Action Day 2008 Poverty

جوان تر که بودم دانش آموزی به نام معصومه داشتم که همیشه خواب آلود بود. مادرمعصومه گاهی به مدرسه سر می زد و با معلم سال گذشته بچه اش صحبت می کرد و می رفت. او همیشه چادرمشکی بر سر داشت و رویش را خوب و مرتب می گرفت . کسی نمی دانست لباس و شلوارش چه رنگی است. بعد ها هم روپوشی بر تن کرد و دیگر به چادرش حساسیت نداد و گاهی که دستش از چادرش رها می شد، روپوش سیاهش که به نظر آشنا می آمد نمایان می شد. روزی از روزها سر صحبت را با معلم پارسالی باز کردم و گفتم : این خانم ناسلامتی اولیای من است اما یک بار هم نشده از من وضع درس دخترش را بپرسد و من گلایه کنم که دخترت همیشه خواب آلود است روزی نمره بیست می گیرد و روزی دیگر کمتر از ده خیلی هم سعی می کنم تقلبش را بگیرم که نمی شود .

..

متن کامل

...

اهری و اتفاقات ساده - چشمهائی که فکر می کنند - مینی کاغذ پاره - کیا طاهری - بالاترین - چهار ستاره مانده به صبح - پندار نیک - ساتراپ - بلوچ - خارج از مکان - روشنائی صبح - یوخا - مهار بیابان زائی

*

در بالاترین

*

۱۳۸۷/۰۷/۱۹

سالی که پیشاهنگ شدم


کلاس چهارم ابتدائی آنقدر خجالتی بودم که وقتی خانم معلم سوالی می پرسید به لکنت زبان می افتادم. روزی از روزها با یکی از همکلاسی هایم حرفمان شد و او شکایت مرا به خانم ناظم برد که فلانی دیروز عصر سوارتاکسی بار شده بود و از پشت سر به من دهن کجی می کرد. تازه خانم معلم وارد کلاس شده بود که خانم ناظم پشت سر او وارد شد و با خشم صدایم کرد . جلو رفتم و گفت : بچه بی تربیت پشت تاکسی بار چه می کردی ؟ با ترس و لکنت گفتم : خا..نم...ا...جا...زه... ما ... گفت : اجازه و زهرمار ، دستت رو باز کن ببینم . کف دستم را باز کردم و دو تا زد و خانم معلم که بغل دستش ایستاده بود دستش را جلو برد و خط کش اش را گرفت و گفت : به خاطر من ببخشید.

متن کامل

۱۳۸۷/۰۷/۱۶

آن روز که عید فطر بود

اول صبح کیفم را برداشتم و از خانه بیرون زدم. به طرف راه آهن رفتم و از شهر خارج شدم. رفتم که عید فطر خانه نباشم . رفتم که عید سیاه برادر را فراموش کنم. آخر هنوز یک سال از رفتن اش نگذشته و این عید فطر، عید سیاهش است و ما قره بایرام می گوئیم. خواستم تسلیتها را نشنوم و از حقیقت مرگش بگریزم. هنوز هم فکر می کنم تا پایم به خانه پدر برسد ، او از پنجره اتاقش سرش را بیرون می آورد و با قاه قاه خنده هایش می گوید : خانه نیستیم بروید و چند روز دیگر بیائید و من می پرسم : تو دیگر کیستی ؟ و او جواب می دهد: من روح پسرکوچکه هستم .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۷/۰۷/۰۸

آزادی


با هاله و پینار و صالیحا و اورزولا ، برای خرید و گردش، به طرف ایستگاه اتوبوس حرکت کردیم. پس از چند دقیقه ای اتوبوس از راه رسید و سوار شدیم .هاله گفت : از عطیه خانم خبر دارید؟ گفتم : چند وقتی است که ندیدمش. صالیحا گفت : گویا دین اش را عوض کرده و مسیحی شده است. پینار گفت : خوب مسیحی شده که شده ، به من و شما چه ؟ خدا خودش در قرآن فرموده لااکراه فی الدین . هاله جواب داد : البته که به من و شما چه . ما می گوئیم به ما چه ، اما خود عطیه خانم دست بردار نیست و پافشاری می کند که به ما مربوط است.

متن کامل

حالا بگذریم . اینجا زنده یاد فریدون مشیری شعر بسیار زیبائی می خواند . این شعر هم زیباست .

۱۳۸۷/۰۶/۳۰

به بهانه اول مهرماه و به یاد مادربزرگ ها

سی و یکم شهریور ماه بود. پدر و مادرم برای من و آبجی بزرگ کفش و روپوش و یقه و روبان نو خریده بودند. یکی از دندانهای لق ام افتاده بود و من دندان به کف داشتم گریه می کردم که فردا چطوری با دهان بدون دندان به مدرسه بروم ؟ اورقیه آنایم جلو آمد و گفت : دهانت را باز کن ببینم . البته لازم نبود دهانم را باز کنم ، چون دهان گشادم برای گریه باز بود.

متن کامل

...

یا مولا دلم تنگ آمده

شیشه دلم ای خدا زیر سنگ آمده

......

نقد کتاب سیاه مشق های یک معلم توسط شهرنوش پارسی پور اینجا بشنوید.

۱۳۸۷/۰۶/۲۵

این دبیر تاریخ ما


دبیر تاریخ ما آدم عجیبی بود . گاهی فکر می کردیم دیوانه است و پرت وپلا می گوید ، بعضی اوقات او را کینه توز و زمانی لامذهب و گاهی بی سواد می پنداشتیم . می گفت بهشت را می توانم باور کنم اما جهنم را هرگز . آخر مگر خدا کباب پز است که منقل و تنور بار کند و آدمها را توی آن بسوزاند و به صدای ناله شان کیف کند؟ این حرفش را می توانستم باور کنم. چون همان سال بود که مادرم در شعله های آتش موتور حمام سوخت و دائی بزرگ بالای سرش پزشک آورد و خودش پانسمان و دوا و درمانش را به عهده گرفت .

متن کامل

...

به میمنت و مبارکی

بلاک نیوز چهار ساله شد. رادیو زمانه دو ساله شد. انشالله که هزار ساله و سال به سال پربارتر شوند.

....

می دانید این خانم کیست و به چه زبانی می خواند ؟ من توانستم چند کلمه مثل گلین را تشخیص دهم .

..

۱۳۸۷/۰۶/۱۸

مهریه

آن روز من و لیلا و نیلوفر ، همراه شدیم وبرای دیدن دوستی که تازه دخترش ازدواج کرده و راهی خانه بخت شده ، جهت یئر بوشلوغو به فلان ولایت در آن غربتستان سفر کردیم تا بگوئیم :
- یئری بوش دو بوش اولسون ، گئتدیغی یئرده خوش اولسون / جایش خالی است خالی باشد ، هر جه که رفت خوش باشد.
صحبت از این در و آن در شد و به مهریه رسید . لیلا پرسید : مهریه دخترت چقدر شد ؟ تا دوستمان جواب بدهد نیلوفر جواب داد که ای بابا مهریه را کی داده کی گرفته ؟ دوستمان قاه قاه خندید و گفت : مهریه را دامادم داد و دخترم هم گرفت. اولش فکر کردیم شوخی می کند .

متن کامل

۱۳۸۷/۰۶/۱۳

ماه رمضان بود

سومین روز از ماه رمضان بود . سحری خواب مانده بودیم . به هوای اینکه خوردن روزه بدون دلیل گناه است و به خیال اینکه هنوز سومین روز از ماه است و انرژی کافی برای تحمل تا غروب را داریم ، روزه بودیم . زنگ مدرسه به صدا درآمد و من احساس کردم که تا رسیدن به خانه از گرسنگی و تشنگی تلف خواهم شد . نمی دانم با چه سرعتی خود را به خانه رساندم . گفتم : من تشنه ام ، گرسنه ام . می خواهم نان بخورم . می خواهم آب بنوشم .

متن کامل

۱۳۸۷/۰۶/۰۸

به یاد خسرو شکیبائی


چهل روز که سبز نبود
تقدیم به روح سبز خسرو شکیبایی در چهلمین روز عروجش
***
سلام!
حال همه‌ی ما خوب است .
ملالی نیست جز گم شدن گاه بگاه خیالی دور...چقدر دور شدی خیال محال.
چهل روز مگر چقدر است؟
یادت می‌آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
آن شب که تو رفتی،باز آسمان آبی بود. باز تمام شهر خلوت بود.خاموش به رساترین شیونِ آدمی،گریبانی برای دریدنِ این بغضِ بی‌قرار.
متن کامل در وبلاک سفالین
...
صدایش داخل اتومبیل طنین انداخته بود
آب را گل نکنیم:
شاید این آب روان،
می رود پای سپیداری تا فروشوید اندوه دلی
چه گوارا این آب!چه زلال این رود!
مردم بالادست، چه صفایی دارند!
چشمه هاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد!
گفتم : حیف از دنیا رفت . گل پسر اولش باور نکرد بعد چقدر غمگین شد . با تاسف گفت حیف شد
رفت اما صدایش نسل به نسل روح بخش دلها باقی خواهد ماند .

۱۳۸۷/۰۶/۰۳

به یاد تورج نگهبان

خانه پدری ام ، خانه ای قدیمی است . زمانی هر اتاقی دو تاقچه و دو کمد دیواری کوچک به آن دیلاب می گفتند ، داشت . روی یکی از تاقچه ها رادیوی قدیمی و در دو طرف رادیو گردسوزهای دو فتیله ای قرار داشتند. از وقتی که چشم باز کردم مادرم با علاقه فراوان گلهای رنگارنگ را گوش می کرد و همراه با خواننده زمزمه می کرد .گاهی اورقیه آنایم می گفت : گوش کردن به موسیقی گناه است . سروده وطن اش ، مرحم دل غربت نشینم است .

تورج نگهبان در دفتر خاطرات زندگیمان جای خود دارد. روانش شاد .

گزیده ای از سروده هایش

متن کامل

۱۳۸۷/۰۵/۳۰

این کتابفروشی

روزی از روزها باران که قطع شد ، هلنا زنگ زد و گفت : کتابفروشی پیدا کردم که اجناسش خیلی ارزان است . سر کوچه بیا با هم برویم و یک کمی خرید کنیم . گفتم : اگر دوباره باران بگیرد چه ؟ گفت : نگران باران نباش اینترنت رو نگاه کردم تا شب باران نمی بارد . از خانه بیرون رفتم و سر کوچه به او ملحق شدم و سوار قطار شدیم و به کتابفروشی مذکور رفتیم . مغازه پر از کتاب ریز ودرشت با انواع گوناگون و بسیار ارزان بود
متن کامل
سرم چون گوی در میدان بگرده
دلم نز عهد و نز پیمان بگرده
اگر دوران به نامردان بمونه
نشینم تا دگر دوران بگرده
« باباطاهر عریان »

۱۳۸۷/۰۵/۲۶

نیمه شعبان بود

بازگشت اسرا به وطن مبارک

...

نیمه شعبان بود

صبح نیمه شعبان بود . عباس با مادر و خاله اش میهمانمان بودند . بعد از صرف صبحانه ، مادر و خاله ام و مادر و خاله عباس لباس پوشیدند و بزک کردند که به خواستگاری دختر خانمی که عباس پسندیده بود و ادعا می کرد با دختر قرار و مدارش را گذاشته ، بروند . خلاصه خانمها چادرمشکی به سر کرده و از خانه خارج شدند . دل توی دل عباس نبود . او آنقدر مطمئن جواب مثبت بود که روز قبل قرابیه خریده و آماده کرده بود ، تا به محض برگشتن خانمها ، دهان همه را شیرین کند . ساعتی بعد خانمها آمدند . نه تنها مادر و عمه دختر که خود دختر نیز به لحن بسیار تندی جواب رد داده بود. مادر عباس عصبانی بود و می گفت : پسر سنگ روی یخمان کردی . دختر به چشمانم نگاه کرد و گفت خانم از سن و سالتان خجالت بکشید چرا دروغ می گوئید ؟ من چه قولی به پسرتان داده ام ؟

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

...

اندک اندک جمع مستان می رسند

...

جانباز و شهید نگاهی از بیرون

امروز 28 مرداد نیست

...

۱۳۸۷/۰۵/۲۵

اگر

اگر می گفتند چند ماهی از زندگیت باقی است ، از عزرائیل چند ماهی دیگر فرصت می گرفتم
اگر خدا بودم زمان را به اول مهر ماه سال 1355 بازمی گرداندم.
..
و سرانجام زندگی راحت تر می شد:
اگر هرگز تو را نمی دیدم.

Nur nicht

متن کامل شعر

گؤرمز اولایدیم سنی

۱۳۸۷/۰۵/۲۲

به بهانه ماده 23


روزی از روزها شناسنامه در دست به مسجد رفتم . لای شناسنامه ام تکه کاغذی بود ، روی تکه کاغذ اسم سه زن را نوشته بودم . بجز من شهروندانی نیز به مسجد می رفتند . هر کس حرفی و هدفی داشت . گروهی می گفتند که وظیفه شرعی ماست . گروهی دیگر عقیده داشتند که وظیفه ملی و مذهبی و میهنی ماست . گروه سوم نگران کوپن قند و شکرشان بودند و فکر می کردند اگر شناسنامه شان مهر نخورد ، از کوپن قند و شکر خبری نیست . اما من این اهداف را نداشتم .

متن کامل

فکر کردم اگر چنین قانونی تصویب شود مردها خیلی خوش به حالشان می شود . اما این پست پیش کسوت و عموی مهربان وبلاکستان عمو اروند عزیز امیدوارم کرد .

آینه + لایحه ضد زن + این یک بازی وبلاکی نیست + مریم رحمانی + سبیل طلا + رادیو زمانه + مینو + رها + آفتاب + بر ساحل سلامت + شیرین عبادی + مردمک + زخمه + نامه جامعه زینب به مجلس + شیندخت + آونگ خاطره های ما + دختر همسایه + هزاردستان چمن + گیله دختر + روشنائی صبح + خانم حنا + زیتون هر چه پولش بیش زنش بیشتر + گپ و گفتگو + قوزبالاقوز + قوزبالاقوز + خاتونک + خارج از مکان

.............

لایحه ضد زن

............

دلم خوش نیست غمگینم برادر جان
یادت میاد برادرجان ؟ بچه محصل که بودیم دوتائی با هم مسابقه می دادیم؟ می گفتی : تو خیلی با احساس می خوانی . مثل اینکه برادرت جای خیلی دوری رفته و تو راستی راستی دلتنگش هستی .
راستی برادرجان اگر روزی به خانه پدری ام برسم و به جای خودت خاکت را نشانم دهند چه خاکی بر سر کنم ؟ اگرعوض صدایت ، ناله و شیون پدر و مادر کهن سالم را بشنوم چگونه طاقت بیاورم ؟

ای فغان از این همه بیداد .

۱۳۸۷/۰۵/۱۸

حاجیه خانم

آن قدیمها که آبجی بزرگ دختری جوان و من تقریبن دختربچه بودم ، مادرم دوستی به نام حاجیه خانم داشت که گاهی به خانه مان می آمد. حاجیه خانم پیرزنی مومن و سنتی بود. روزی از روزهای خوش و گرم تابستان که آبجی بزرگ تازه نامزد شده بود ، به خانه مان آمد . حیاط را آب و جارو کردیم و سماور را به حیاط بردیم و دور هم نشستیم . تازه داشت از این در و آن در صحبت می کرد که چشمش به آبجی بزرگ و نامزدش افتاد که از پله ها پائین می آیند.

متن کامل

۱۳۸۷/۰۵/۱۳

دبیر تاریخ ما

گویا کلاس هفتم یا هشتم بودم . روزی دبیر تاریخ مان گفت : امکان ندارد پادشاهی عادل باشد . همانگونه که اکنون کسی جرات ندارد در مورد نقاط ضعف و ستم ... حرفی بزند یا مقاله ای بنویسد ، در زمانهای قدیم هم کاتب و نویسنده و غیره تحت فرمان پادشاه بودند . کسی جرات نداشت بدگوئی و غیبت از شاه بکند .این ترس در خانه ها هم نفوذ کرده بود . مادربزرگ هنگام تعریف قصه به نوه هایش تعریف و توصیف دختر ترشیده شاه را که قسمت کچلک شد می کرد .

متن کامل

۱۳۸۷/۰۵/۰۴

یک روز صبح زود

اول صبحی هیچ حال و حوصله بیدار شدن نداشتم . دلم نمی خواست چشمم به جمال دنیا روشن شود . به صدای تلفن از جا پریدم . خانم رئیس بود .گویا همکاری بیمار شده و خانم رئیس در حالی که هنوز عصبانی بود از من خواست با عجله سر کار بروم . از دستش دلخور شدم . آخر عزیز من ، جان من طرف بیمار است و نمی تواند امروز سر کار حاضر شود ، حالا چرا مرا آن هم با داد و قال بیدار می کنی ؟ با عجله آماده شده ، به راه افتادم .

متن کامل

۱۳۸۷/۰۴/۲۷

وضعیت برق

وضعیت برق شما چطور است ؟
صادق اهری این بار از اوضاع قطع برق شکایت دارد و برق بازی راه انداخته است . من هم که دعوتم . سالهاست که در این آبادی کوچک از آبادیهای آلمان زندگی می کنم . یادم نمی آید برق منزل قطع شود . فقط یک بار ساعت حدود نه شب روز یکشنبه برق منزل به کلی قطع شد و به شماره اضطراری اداره مربوطه تلفن کردم و نیم ساعت نگذشته آمدند و سیمها را کنترل کردند و پانزده دقیقه ای طول نکشید و مشکل را حل کردند و رفتند .

متن کامل
من نیز کلیه عزیزانی را که صادق اهری به بازی دعوت کرده ، دعوتشان می کنم . به علاوه ارگون از جمهوری آذربایجان + پریا از گرجستان + اقاقیا از انگلستان + دختر همسایه از دانمارک + خاتونک + نی لبک + محمد قربانزاده از ماکو + هاپوتی + زیتون + نق نقو + قارداشخان + عمو اروند + آونگ خاطره های ما + هفت شهر عشق + همه دوستان
و کنجکاوم در مورد بقیه مناطق جغرافیائی

داریوش اقبالی اینجا می خواند

وبلاک مخصوی هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۷/۰۴/۲۲

شتر بالدار

بچه دبستانی بودم . روزی از روزها که از مدرسه به خانه برمی گشتم ، اورقیه آنایم را دیدم که چادر به کمر بسته ، جارو و خاک انداز در دست ، با زن همسایه حرف می زند . جلو رفتم و سلام کردم . جواب سلامم را دادند و به صحبتشان ادامه دادند . خانم همسایه از یکی بدگوئی می کرد و می گفت : ایکی ائششه یین آرپاسینی بؤله بیلمیر ( نمی تواند جو دو تا خر را قسمت کند ) و شده همه کاره و امر و نهی می کند و چنین و چنان می کند و از دستش به تنگ آمده ایم و ... الی آخر . اورقیه آنا هم دلداریش می داد و می گفت : آللاه ده وه یه قاناد وئرسه اوچورتمامیش دام داش قالماز ( اگر خدا به شتر پر و بال بدهد خانه ویران نشده نمی ماند . ) وسط حرفشان پریدم و گفتم : خوب اگر خدا به شتر پروبال بدهد که می شود شتر مرغ ، خانم معلم ما می گوید شتر مرغ نمی تواند پرواز کند . خانم همسایه گفت : نه جانم منظور ما از شتر آدمهای ستمگری هستند که یک دفعه پر و بال در می آورند و هر کاری دلشان می خواهد انجام می دهند . گفتم : به جای شتر اسم آن آدم را بگوئید من هم بشناسم دیگر. مادربزرگم جواب داد : نه عزیزم تو نباید اسمش را بدانی یک دفعه از زبانت در می رود و برای خانم همسایه خوب نمی شود . بعد یک لحظه مکث کرد و از دم در کنار کشید و ادامه داد که بچه جان از مدرسه آمدی و گرسنه ای برو داخل من هم میایم و ناهار می خوریم . بدون اینکه یک کلام از حرفشان را بفهمم داخل خانه شدم و از خدا خواستم پروبالی را که به شتر داده پس بگیرد تا دیگر خانه ای خراب نشود .
اکنون پس از گذشت سالها از این ماجرا ، چشمم به ضرب المثل فوق افتاد. شتری پر و بال پیدا کرده یا خدا پرو بالش داده و در حال پرواز است و هر خانه ای که سر راهش است ویران می کند . امروز به یاد آن دعا یا خواهشم از خدا افتادم و دوباره از خدا می خواهم پروبال آن شتر و امثالش را از او پس بگیرد . اصلن شتر پر و بال برای چه می خواهد ؟

۱۳۸۷/۰۴/۲۰

رقئییب


امروز پنج شنبه ، اولین پنج شنبه از ماه رجب است . ما به این روز رقئییب می گوئیم . در این روز حلوا می پزیم ، شکر پنیر و خرما داخل دیس می چینیم و به قبرستانهائی که عزیزانمان آنجا به خواب ابدی رفته اند می رویم . در فراقشان اشک حسرت می ریزیم و برایشان قرآن و دعا می خوانیم . سنگ قبرشان را آب و جارو می کنیم . سپس با همراهان به خانه عزیزی که هنوز یک سال از رفتنش نگذشته برمی گردیم و برایش در خانه عزاداری می کنیم .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۷/۰۴/۱۸

مرگ شوکا

مرگت چه دیر خبر شد شوکای غریب


شوکای زیبایم
جای دوری نرفته بودم
و تو در آشیانه نبودی
گشتم، گشتم و گشتم
گریستم، گریستم و گریستم
نوزاد کوچک من
پستان هایم هوای تو را کرده اند!

...

توضیح بیشتر در وبلاک صادق اهری و یوخا

۱۳۸۷/۰۴/۱۷

موج سبز


هرگاه باران دیوانه وار می بارد ، به یاد خاک تشنه وطن می افتم . دوست دارم وطن را همیشه سبز و خرم ، آهوانش را آزاد و خرامان ، مردمش را شاد و سربلند ببینم . هر خبر ناخوشی از وطن روحم را خسته و بیمار می کند . دلتنگم وطن ، دلتنگم .

موج سبز

ارومیه دریاچه ای خسته و بیمار

در حمایت از تالاب های ایران


آوای محیط زیست

۱۳۸۷/۰۴/۰۸

فیدان

فیدان از کردهای ترکیه است . چند سال پیش یکی از برادرهایش در درگیری کشته و برادر دیگر دستگیر و زندانی شده است . از سرنوشت پدرشوهر خبری در دست نیست. او همراه با شوهر و مادر شوهر مجبور به ترک دیار شده است . حالا چهار کودک خردسال دارد و روزی دو ساعت در یکی از مغازه ها کارگری می کند . برای تسلیت و دلداری همراه با مادرشوهرش و دیگر دوستان پیشم آمده بود . صورتش زخمی بود .

متن کامل

۱۳۸۷/۰۴/۰۵

چه بگویم مادر

گویا دیروز روز مادر بود و من طبق معمول فراموش کرده بودم . طفلکی برادر تا ظهر صبر می کرد و تا می دید صدائی از من درنیامد ، می فهمید که باز تاریخ قمری و شمسی را قاطی کرده ام . زنگ می زد و یادم می انداخت . اما دیروز هاپوتی یادم انداخت و من تا پاسی از شب نشستم و چشم به تلفن دوختم . گوئی منتظر معجزه ای بودم . دعا می کردم که رفتنش خواب و رویا باشد . اما افسوس که انتظارم بیهوده بود و دعا بی اثر. خواستم به مادرم زنگ بزنم که شب از نیمه گذشته بود وبه خود گفتم شاید توانسته به کمک قرص خواب آور یا از خستگی گریه روزانه بخوابد .
نمی دانم اگر زنگ می زدم چه جمله ای مناسب حالش می یافتم که بگویم .

۱۳۸۷/۰۳/۳۱

قربان دل مهربانتان

برادرم رفت و من پس از چهل و پنج روز خبردار شدم . گقتند تحمل داغ عزیزان ، در غربت طاقت فرساست. اما تا به کی می توانستند از من پنهان کنند ؟ نمی دانم کارشان درست بود یا نه . اما من نظرشخصی ام را می گویم کاش از آغاز بیماری تا لحظه رفتنش ، خبرم می کردند تا من نیزهمراه با آنها دراین دیارغربت برای بهبودیش دعا می کردم و در غم از دست دادنش به عزا می نشستم . عده ای از دوستان غربت نشین نیز می گویند که چند ماه بعد از درگذشت عزیزانشان ، خبردار شده اند .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۷/۰۳/۲۲

در سوگ برادر جوانم



قارداش گل آی قارداش گل
قارلی داغلاری آش گل
غربت ائلده کیمسه م یوخ
تؤکر گؤزوم قان یاش گل
..
قارداش قارداش قوش قارداش
خنجری گوموش قارداش
گئتمه یین واختی دئییل
آتین ساخلا دوش قارداش

او که جوان تر از برادر و خواهرانش بود نوبت را رعایت نکرد و زودتر از ما رفت

...

اویان قارداشیم

اویان قوربان اولوم اویان قارداشیم

واخسیز بو دونیادان دویان قارداشیم

۱۳۸۷/۰۳/۱۹

کار خیر


عصر آن روز هوا گرم و آفتابی بود . پنجره اتاقم را که باز کردم ، پیرزن و پیرمرد همسایه را دیدم که روی چمنها صندلی راحتشان را باز کرده و حمام آفتاب می گیرند . می گویند آفتاب اینجا برای سلامتی پوست هیچ خوب نیست ، اما اینها گوش شنوا ندارند. پرده ها را که کشیدم ، حوصله ام سر رفت . با پینار و پنبه واورزولا و دیگر دوستان تماس گرفتم و دور هم جمع شدیم و لب رودخانه رفتیم . در بین کسانی که برای گردش و حمام آفتاب و بازی بچه هایشان لب رودخانه بودند، چشمم به دختر و پسر نوجوانی افتاد که روی زیراندازی داخل چمنها نشسته بودند و به ظاهر داشتند درس می خواندند .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۷/۰۳/۱۴

مجلس ترحیم


تازه به خانه رسیده بودم که مونیکا زنگ زد و با تاسف فراوان خبر درگذشت پدرش را داد و مرا به مجلس ترحیم پدرش دعوت کرد . ازشنیدن خبر خیلی متاسف شدم . پدر او پیرمردی حدود هشتاد وهفت ساله و سالم و سر حال بود . آدم وقتی این مرد شاد و زنده دل را می دید از خودش خجالت می کشید . با آن سن و سال از کار و تلاش خسته نمی شد . دلم می خواست در این مجلس شرکت کنم . اما وقتی به قبرستان رسیدم که مراسم تمام شده بود . او را کنار همسرش که سالها پیش درگذشته بود دفن کردند . پس از عذرخواهی خواستم که برگردم مونیکا اجازه نداد . زیرا برای صرف عصرانه و شام دعوت بودم .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

لیست وبلاکهای بروز شده جدید

از سعید حاتمی به خاطر زحماتش تشکر می کنم .

۱۳۸۷/۰۳/۰۹

es gibt kein Weg zurück


از این ترانه Wolfsheim خوشم می آید شعرش هم قشنگ است .

es gibt kein weg zurück

Weißt du noch wi es war

Kinderzeit wunderbar

Die Welt ist bunt und schön

Bis du irgendwann begreifst

متن کامل

۱۳۸۷/۰۳/۰۵

هوو


اورقیه آنا پیرزن جالبی بود . برای خودش آداب و رسوم و باورهائی داشت و پای بند آن آداب بود . روزی از روزها که من بچه ( شاید کلاس اول یا دوم ابتدائی ) بودم ، هنگام غروب آفتابه را پر از آب کرد و چادرش را به سر انداخت و از خانه بیرون رفت و مرا نیز با خود برد . یادم نمی رود در طول راه چقدر خجالت کشیدم . فکر می کردم همه دارند نگاهمان می کنند و به ما می خندند . آخر آفتابه را که به گردش نمی برند .

متن کامل

امروز نیز مثل هریکشنبه دیگر رادیو قاصدک را گوش خواهم کرد . قرار است با ایرج جنتی عطائی مصاحبه کند .

۱۳۸۷/۰۳/۰۱

زنده یاد محمد حسین شهریار


در میان آذربایجانیها کمتر کسی است که با اشعار نغز شهریار آشنائی نداشته باشد . من نیز از زمانی که چشم باز کردم ، با اشعار او زندگی کردم . گوئی او نیز مثل پدربزرگم عضوی از اعضای خانه مان بود . حیدربابایش را در فرصت کمی که امانت گرفته بودم با عجله نوشتم و سپس در فرصتی دیگر با خودنویس در دفتر مخصوص پاکنویسی کردم . به خیال خودم با خودنویس خوش خط نوشته می شود و حرمتش باقی می ماند. وقتی برای پدربزرگم می خواندمش ، لحظه لحظه زندگیش مرور می شد . زمانی که می خواندم

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۷/۰۲/۲۶

حکیمه


دبیرستان که بودیم ، فاصله بین دو سری در مدرسه می ماندیم .آن زمانها از ساعت 12 تا 2 بعد از ظهر وقت رفت و برگشت به خانه و صرف ناهار داشتیم . اما بیشتر وقتها در مدرسه می ماندیم تا هم تکالیف دو ساعت باقی مانده بعد از ظهری را انجام دهیم و هم در فرصت باقیمانده به خنده و تفریح بپردازیم . ساعت دوازده که می شد اولیای مدرسه به خانه شان می رفتند و ما می ماندیم و بابا و ننه مدرسه که مواظب رفت و آمدمان بودند . بعد از خارج شدن خانم مدیر از در مدرسه ما هم روزنامه های کهنه را در گوشه آفتابگیر حیاط پهن می کردیم و می نشستیم .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۷/۰۲/۱۸

زمان


شعر را که خواندم طبع ترجمه ام گل کرد و به حال و هوای خودم ترجمه اش کردم .
Die Uhrzeit
Die Zeit hat niemals für sich Zeit,
denn sie läuft ständig weiter.
Sie trägt ein graues Arbeitskleid
Und ist zum Ausruhen nie bereit,
sie macht auch nicht gescheiter,
weil sie ganz einfach, tik, tak, tik,
nur vorwärts schreitet, nie zurück,
mit jedem Uhrschlag bestimmt
ein Leben gibt, ein Leben nimmt.
..
Sekundenschnell kostet ihr schlagen
So manchen von uns Kopf und Kragen.
Wenn Politik die Zeit verdreht,
diese sehr bald im Abseits steht.
..
Ihr Ablauf drängt uns in die Pflicht,
denn Zeitverspätung kennt sie nicht-
doch hält sie Glückliches bereit,
vergisst man einfach mal die Zeit.
Geert-Ulrich Mutzenbecher
............

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۷/۰۲/۱۱

روز معلم و به یاد معلمین


روز معلم از راه رسید وخاطرات تلخ و شیرین دوران تحصیل در دلها زنده شد . معلمهائی که به زور خط کش چوبی ، انبار ، تنبل کشیدنهای سر صف ، ترسانن از چشمهای گرد و نگاه خشمگین خانم ناظم ، تلاش میکردند که از ما دانش آموزان زرنگ و درسخوان و باهوش بسازند. به روش غلط یا درست با خشن یا رئوف می خواستند آینده شاگردانشان را تضمین کنند .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۷/۰۲/۰۴

اتاق 176


اول صبحی با سر پرستار وارد سالن بزرگ خانه سالمندان شدیم . قرار بود یکی یکی در اتاقها را بزنیم سپس در را باز کنیم و بلافاصله چراغ را روشن کرده به ساکن اتاق سلام و صبح به خیر بگوئیم . دلم به حالشان سوخت . فکرش را بکنید در خواب نازید و یکی یک دفعه در را می زند و وارد می شود و چراغ را هم روشن می کند چه حالی می شوید ؟ حتمن لحاف را زود روی سرتان می کشید که نور ناگهانی چراغ چشمتان را اذیت نکند . گفتم : چرا صبح به این زودی بیدارشان کنیم ؟ بیچاره ها کاری ندارند بگذارید تا لنگه ظهر بخوابند . خندید و گفت : اینها کار ندارند ، ما کار داریم . تا ساعت هشت صبح فقط دو ساعت وقت داریم باید همه شان را بیدار کنیم و کمک کنیم لباس بپوشند و دست و روی بشویند و آماده صبحانه شوند .

متن کامل

۱۳۸۷/۰۱/۳۰

دو درد دل در یک پست


عده ای از عزیزان که وبلاک باز می کنند یا به وسیله کامنت خبر می دهند که « وبلاک توپی داری به من هم سر بزن نظر یادت نره » یا اینکه به وسیله ایمیل از شروع به کار وبلاکشان و آدرس وبلاکشان خبر می دهند. تا اینجایش که حق دارند . همه ما دلمان می خواهد وبلاکمان معرفی شود و مخاطب داشته باشد . اما مدت کمی است که تعدادی از وبلاک نویسان علاوه بر ارسال ایمیل و آدرس وبلاک ، مطالب وبلاکشان را با حجم بیشتر ارسال می کنند و ایمیل ( 5 ام . ب ) ای ( وب . د ) نمی تواند جوابگو باشد .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۷/۰۱/۲۳

ما اهالی غربتستان


دو سال و اندی از غریب شدنمان نگذشته بود که خوابهای وحشتناک و کابوسهای شبانه به سراغم آمدند با درهای بسته ای که هیچ قفلی بازشان نمی کرد . دیری نگذشت که به وجود غده هائی روی دست و پا و بازو و کمر و سرم ، پی بردم . یک بار پیش پزشک آلمانی رفتم و با زبان الکنم غده ها را نشانش دادم دستی بر بازو و دستهایم کشید و گفت سالم هستید و چیزی نیست . باورش نکردم ، اما بی اعتنا به همه چیز در انتظار خفگی ناشی از بزرگ شدن غده روی گلویم بودم که فرزندم به سختی سرما خورد و او را به نزدیکترین پزشک رساندم . پزشک افغانی پس از معاینه بیمار دست به خودکار و نسخه برد تا برایش قرص و شربت بنویسد . مشغول نوشتن بود که گفتم : آقای دکتر این آلمانیها علم پزشکی سرشان نمی شود . بدنم پر از غده شده است و دکتر غده های به این بزرگی را ندید . پزشک افغانی در حالی که نسخه را می نوشت با شنیدن صدایم سرش را بلند کرد و خیره نگاهم کرد . سپس خودکار را روی میز گذاشت و از روی صندلی اش بلند شد و به طرفم آمد و گفت : غده ها کو نشانم بده .

متن کامل

۱۳۸۷/۰۱/۱۸

سیزده بدر و دزد بی انصاف


سیزده بدر که شد ، دل من هم تنگ آن آب و خاک شد . جاده سردرود و شکوفه های بادام و گیلاس جلو چشمم به رقص و عشوه در آمدند . دوشنبه را با حال و هوای شکوفه ها و گلها و صف اتومبیلهائی که به طرف سردرود و جاده اسکو در حرکت بودند ، گذراندم . عصر احساس خستگی می کردم . چشمم به دو ماهی قرمز تنگ آبم افتاد . وای من به این دو دوستم قول داده بودم که امروز آنها را کنار رودخانه ببرم و داخل آب رهایشان کنم . آنها باید امروز طعم آزادی و دنیای بزرگشان را می چشیدند . وای من چقدر بدقولم .
متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۷/۰۱/۱۴

یولیا


یولیا حدود پانزده سال سن دارد. او دختر پرجنب و جوش و باهوشی است. روز والنتین ، کاغذ و خودکاری به دست گرفته بود و از دوستان غیر آلمانی اش می خواست که « دوستت دارم » را به زبان خودشان و با الفبای لاتین روی کاغذ او بنویسند. بعد از نیم ساعتی با خوشحالی گفت : دوستت دارم را به دوازده زبان دنیا یاد گرفتم . یک کمی که گذشت ، زنگ به صدا درآمد و بچه ها یا سر کلاس و یا ورزش و ... رفتند و دو سه تا از دخترها برای تزئین شیرینی والنتین ماندند . آنها در حالی که شیرینی ها را مطابق میل و سلیقه خودشان تزئین و بسته بندی می کردند با هم شروع به صحبت کردند . یولیا گفت : من عاشق این جمله کوتاه و قشنگ « دوستت دارم » هستم .

متن کامل

۱۳۸۷/۰۱/۰۸

آتا اوجاغی : خانه پدری

در این ایام نوروزی یکی از دیدوبازدیدهای بسیار شیرین ، مهمانی رفتن دختر به خانه پدری است . خانه ای که قسمت مهمی از دوران زندگیش را آنجا گذرانده است . خانه ای که از در و دیوارش یاد و خاطره ای زیبا تراوش می کند . خانه ای که حتی تلخ ترین خاطره اش نیز لذت بخش است . دعوا با داداش بزرگه و آبجی بزرگه ، گاز گرفتن دست داداش بزرگه ، قهر و آشتی های لوس و بی مزه با دخترهمسایه ، یادآوری تک تک این خاطرات مرا به لحظات خوش و ناخوش آن دوران می برد و بی اختیار لبخند بر لبانم می نشیند . یک شب عیدی که دختر دائی ودلارام خانم میهمان ما بودند . مادرم رختخواب هر سه ما را در یک اتاق پهن کرد .

متن کامل

۱۳۸۷/۰۱/۰۵

ساقیا آمدن عید مبارک بادت


بچه که بودم ، مادربزرگم می گفت : هنگام تحویل سال نو اگر دعا بخوانی و سپس از خدا حاجت بخواهی هر چه بخواهی می دهد . من نیز شب عیدی شروع به چیدن سفره هفت سین کردم . سیب و سرکه و سمنو ، سنجد و سیر و سماق ، سکه و سبزی و سنبل ، وقتی شمرده دیدم که هفت سین سفره ام نه سین شده است . آینه و ماهی هم که داشتم . تخم مرغها را به سبک قدیمیها داخل قابلمه گذاشتم و دورتادورشان پوست پیاز چیدم و قابلمه را پر از آب کردم و پختم . تخم مرغها قرمز و زرد خوشرنگ شدند . آنها را نیز روی میز چیدم .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایرن

۱۳۸۶/۱۲/۲۸

چهارشنبه سوری


هر روزتان نوروز ، نوروزتان پیروز

بایرامیز مبارک اولسون ، گلن گونلریز خیر اولسون ، ایللر بویو گؤزل بایراملار یاشییاسیز

یادش به خیر ، چهارشنبه سوری که می شد ، راسته کوچه هم پر از چرخهای دست فروشان و مملو از جمعیت خریدار می شد . نخ و سوزن و جارو و آینه و ماهی و اسباب بازی و غیره به فروش می رسید . یکی از مشتریهای پروپا قرص این دستفروشها ، من و دخترهای همسایه بودیم . آن روز مادرهایمان جارو و نخ و سوزن می خریدند . ما دختربچه ها عروسک پلاستیکی می خریدیم . آخردختربچه که بودیم هنوز عروسکهای آوازخوان وخندان و گریان و رقصان ، یا اختراع نشده بودند و یا ما از وجودشان خبر نداشتیم . دلمان به همین عروسکهای پلاستیکی که تا فوتشان می کردی دست و پایشان لق می شد و می افتاد ، خوش بود . این عروسکها داخل نایلون پلاستیکی بسته بندی شده به فروش می رسیدند و طفلکی ها لباس هم به تن نداشتند . بعضی هایشان کفش و زیرپوش به تن داشتند .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

در رادیو زمانه - گفتگوی خودمونی - با صدای لیدا حسینی نژاد

۱۳۸۶/۱۲/۲۶

انتخابات


در آن زمانهای یک کمی قدیم که غربت نشین نشده بودم . در انتخابات شرکت می کردم . همیشه هم به زنان رای می دادم . با خودم می گفتم هر چه باشند زن هستند و اورگی یانانین اوره گی یاناندان خبری اولار ( درد دلسوخته را سوخته بهتر داند .) وقتی آرا من هیچ تاثیری در تصمیم گیری و تصویب قانون به وجود نیاورد ، دلسرد شدم و پشت دستم را داغ کردم که دیگر پای صندوق رای نروم . آخر مرا چه کار با سیاست و سیاستمداری . در این عالم مگر من و امثال من عددی هستیم که اظهار نظرمان نیز عددی به حساب بیاید ؟
متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۲/۲۴

کارهای من

گفتگو در رادیو قاصدک

گفتگو در رادیو زمانه

حکایت صنم و صادق با صدای سما شورائی

نقد سیاه مشق های یک معلم به قلم رضا اغنمی

نقد سیاه مشق های یک معلم - شهرنوش پارسی پور

صادق اهری

شهلا شرف

نق نقو

انجمن نویسندگان ماکو

ارگون - دلواپسی های یک مشاهده گر

سرزمین پریا

رادیو زمانه

عمو اروند

محمد قربانزاده

مهدی جلیل زاده

قصه تلخ نیلوفر و داداش کوچولوی او

...

وبلاکهای من

زن متولد ماکو در پرشین بلاک

حکایتهای شهربانو بدون فیلتر

حکایتهای شهربانو - ادامه مطلب

شعرلر و ترجمه لر

آموزش دستورزبان فارسی و ترکی آذربایجانی

قایاقیزی در بلاکفا

قایاقیزی جانشین بلاکفا

سؤزلوک

ماهنی لار

آتا سؤزلری

...

کوفته تبریزی به روایت خانم روح انگیز خادم

...

سیاه مشق های یک معلم در :

رادیو قاصدک - سویس
..
دالاهو - سویس
..
دیار کتاب - دانمارک

..
کتابفروشی آیدا - آلمان - بوخوم
Universitätsstr . 89
44789 Bochum
TEL: 0049/ 0208/ 9704804
E-Mail :
aidabook@freenet.de
..

نشر دنا - هلند
..

و انتشارات فروغ - آلمان - کلن

......

یک ضرب المثل

متن کامل

۱۳۸۶/۱۲/۱۹

هفت ترانه


توسط صبورای نازنین به بازی هفت ترانه دعوت شده ام . قبل از نوشتن موهای سفیدم را توی آینه دیدم و به خود گفتم : از تو گذشته با این موی سفیدت قاطی جوانها شوی و از ترانه بازی کنی . اما بی اختیار یاد زنده یاد ویگن افتادم و ترانه زیبای میخوام بیست ساله باشم .
1 – میخوام بیست ساله باشم ، میخوام سی ساله باشم ، میخوام وقتی بهاره ، گل امساله باشم
کاش ییرمی یاشدا اولام ، کاش اوتوز یاشدا اولام ، کاش کی یاز چاغیندا ، بو ایللیک چیچک اولام
در آن گذشته های نه چندان دور دلم میخواست که بیست ساله باشم . اما حالا دیگر فکر می کنم ، با سن زیاد هم می شود احساس جوانی کرد و دلی جوان داشت .
متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۲/۱۷

به بهانه روز جهانی زن


هشتم مارس و روز جهانی زن است . تبریک گفتن مخصوص زمانی است که زن و مرد دارای حقوق مساوی باشند .
اسماعیل جمیلی شاعر خوش سخن و توانای آذربایجانی ، شعری بسیار زیبا به نام « قادین » سروده است . سال گذشته به فارسی ترجمه اش کردم و سپس در حال و هوای خودم برایش جواب که نه ، هذیانی ، درد دلی ، در زبان حال نیمی از ساکنان آن آب و خاک « من و ما » را نوشتم .
...
اسماعیل قارداشا بیر سؤز


متن کامل


وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران


۱۳۸۶/۱۲/۱۵

آخرین چهارشنبه ماه صفر


آن زمانها می گفتند : ماه محرم و صفر ، ماه عزا و مصیبت اهل بیت خانم فاطمه زهرا ( س ) است . در این دوماه او خیلی رنج کشید. هرگاه آخرین چهارشنبه ماه صفرسپیده دم ، درست در اولین لحظه وقت نماز صبح جلوی در مسجد باشی و درش را بکوبی ، معنی اش این است که به خانم فاطمه زهرا ( س ) مژده می دهی که مصیبت دارد تمام می شود و ربیع الاول پشت در است . آن گاه مژدگاهی می خواهی و آن بانوی معصوم هر چه می خواهی به تو می دهد . یادم می آید روزی با خاله تامارایم سپیده دم ، دم در مسجد رسیدیم . خوشحال شد که اولین نفریم و دعایمان فوری قبول می شود . او زیر لب حرفهای می گفت و زمزمه هائی می کرد و با آرنجش به بازویم می کوبید و اشاره می کرد که حاجتم را بخواهم .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۲/۱۳

حقوق زن و مرد

روز جهانی زن دارد کم کم نزدیک می شود . بچه ها دارند به مناسبت این روز تدارک می بینند . چه می دانم گل و شیرینی و کاردستی و از این قبیل هدیه ها . دلم نمی خواهد آن روز که هشت مارس خواهد بود گلی به دست بگیرم . دلم نمی خواهد آن روز که هشت مارس خواهد بود دهانم را شیرین کنم . همین
..
این شعر را در سایت تنها صداست که می ماند ، با صدای زیبای پروین شنیدم . به هنگامی که گوش می کردم نوشتم . در بعضی از بیتها اشتباهاتی دارم . علتش این است که آن قسمتها را خوب نشنیدم .حالا دیگر وقتی در همین سایت روی شعرها کلیک می کنم اشعار زیبای عالم تاج قائم مقامی را با صدای قشنگ پروین نمی شنوم . اما تعدادی از اشعار را به همین طریق نوشته ام .

...

با تشکر از پروین عزیز جهت ارسال متن صحیح

این اشعار زیبای عالمتاج قائم مقامی را همراه با گوش کردن به صدای پروین یادداشت کرده ام .

1 - حقوق زن و مرد

2 - چه می شد

3 - درد دل با سماور

4 - فرزند به دنیا نیامده

5 - گفتگو با چرخ خیاطی

6 - پیام به زنان

7 - از خویشتن خویش - دور از فرزند - دوری از فرزند

۱۳۸۶/۱۲/۰۹

عید دارد می آید


عید دارد کم کم از راه می رسد ، اما در این دوردستها حال و هوای نوروزی را حس نمی کنم . ناچار به گذشته ها و رویاها پناه می برم . به آن دور دورها ، به عالم کودکیها و بی خبری ها که با یک آب نبات چوبی و شکلات مینو دلخوش می شدم . به روزهائی که نوروز را در چادرنماز گلی گلی شب عید و کفشهای قرمز دخترانه می دیدم . ناچار به آن دوران سفر می کنم . بعد از ناهار پدر رو به مادر می گوید : عیدی و پاداش مان را دادند . مادر فوری می گوید : برویم خریدهای عیدمان را بکنیم . بعد دوتائی می نشینند و به قول مادر عیدی و پاداش را مثل گوشت قربانی تقسیم می کنند . این پول برای لباس بچه ها ، این برای شیرینی و میوه شب عید ، این برای برنج و گوشت میهمانها ، و ... و ... و آخر سر یک دفعه مادر می گوید : ای وای می بینی عیدی خواهرهایت را فراموش کردیم . پدر نگاهی به بقیه پولی که در دست دارد می کند و سپس می گوید : خواهر ها مهم نیستند .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۲/۰۷

باز هوای وطنم وطنم آرزوست


عجب روز و روزگاری شده است به خدا . دلم می خواست در حال و هوای سال نو و سفره هفت سین مادربزرگ بنویسم . اما امشب نوشتنم نمی آید .
...
نظر شما به ثبت رسید و پس از تایید نویسنده وبلاک نمایش داده خواهد شد .
پس از نوشتن پیام در وبلاک دوستی ، وقتی جمله بالا بر صفحه مونیتور ظاهر می شود ، حکایت از این دارد که بعضی ها یا دوست ندارند وبلاک نویس مطالبی که باب میل شان نیست بنویسد ، یا بیماری مردم آزاری دارند . چنین افرادی حتی این منطق را هم ندارند که بگوئی : داداش من ، آبجی من ، نوشته ها اذیتت می کند ؟ مجبورت که نکرده اند . آرام و بی سر و صدا ماوس را به قسمت بالای مونیتور و گوشه راست برده و روی ضربدر قرمز کلیک کن و از وبلاک یا سایت یا هر صفحه دیگر خارج شو. بدون اینکه به هموطن ، به نویسنده وبلاک توهینی بکنی که چنین اجازه ای هم نداری .

باز هوای وطنم وطنم آرزوست

۱۳۸۶/۱۲/۰۱

به بهانه دوم اسفند و روز زبان مادری


سخن از دوم اسفند و روز زبان مادری به میان آمد ، بی اختیار یاد خانم معلم و قلک سفالی اش افتادم . اول صبح که وارد کلاس می شد ، دفتر نمره بزرگش را روی میز می گذاشت و سپس کیفش را باز می کرد. اول جاخودکاری فلزی نیم کره ای اش را در می آورد و روی میز می گذاشت و خودکار قرمز و آبی و مداد سیاهش را یکی یکی روی جامدادی به دارازا می چید وچند نیم ورقه که رویش با خط درشت « تنبل » نوشته شده بود را نیز زیر جامدادی می گذاشت . بعد تشکچه کوچک ده سانتی متری گلی گلی اش را که خودش دوخته بود و مخصوص سنجاق ته گرد بود از کیفش در می آورد و به قسمت بالای جامدادی آویزان می کرد . مادر و مادربزرگ و خاله ها و عمه هایم نیز از این تشکجه ها داشتند و به آن ایینه قابی ( جا سوزن ) می گفتند . آنها با حلقه کوچک پارچه ای که خودشان برایش دوخته بودند ، ایینه قابی را از گوشه ای از چرخ خیاطی آویزان می کردند .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

در بالاترین

۱۳۸۶/۱۱/۲۸

آن روز که والنتین بود


آن روز والنتین بود ، سالروز عشق مستی ، سوختن و خاکستر شدن ، مهر و صفا و دلدادگی بود. عشاق جلو چشم همه به همدیگر ابراز عشق می کردند. دختر و پسر نوجوان داخل اتوبوس در دست هم ، برای همدیگر عشقنامه می خواندند. قلب سرخ و بوسه های آتشین به یکدیگر هدیه می دادند. مادربزرگی بغل دستم نشسته بود و به دختر و پسر نوجوان که روبرویمان نشسته و همدیگر را می بوسیدند خیره نگاه می کرد. گاهی زیر لب زمزمه می کرد و غر می زد .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۱/۲۴

بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست


والنتین یا سپندارمزگان یا روز عشاق یا سئوگی گونو ، براهل محبت و دوستی مبارک

بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست
آندم که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
ما را به منع عقل مترسان و می بیار
کان شحنه در ولایت ما هیچکاره نیست
از چشم خود بپرس که ما را چه می کشد
جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست
رویش به چشم پاک توان دید چون هلال
هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست
فرصت شمر طریقه رندی که این نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست
نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ روی
حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست

۱۳۸۶/۱۱/۲۱

اولین روز درس بود


اولین روز درس بود . وارد خیابان فرعی شدم . ساختمان کودکستان ، دبستان ، گزامت ، رئال و ... و ... همه در یک خیابان و نزدیک به هم بود . گوئی وارد سامان مئیدانی خودمان با مدارس مختلف عفت و گلستان و باغبان و شهید حقیقی و رازی و امت و ... شدم . خیابان و میدانی که پر از دانش آموزان ریز و درشت بود . اینجا هم بچه ها کیف به دست و بعضی ها با عجله و دوان دوان به مدرسه می رفتند . پسری که کیف مدرسه اش را روی دوشش انداخته بود ، در حال خوردن ساندویچ و با حال و هوای خودش به در ورودی نزدیک می شد که دختری مو طلائی و باریک اندام ناگهانی از جا جهید و روی کول پسر سوار شد و ساندویچ را نیز از دستش گرفت ودر حالی که یک بازویش را دور گردن پسر حلقه کرده بود شروع به خوردن کرد . پسر دادی کشید و دختر زود پائین پرید و در حالی که به سرعت می دوید وارد سالن شد . یک لحظه احساس غربت کردم . چقدر دلم می خواست در آن لحظه شاهد طناب بازی و ایاق جیزیغی ، گرگم و گله می برم ، دختر بچه ها باشم .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۱/۱۶

فردا اولین روز درس


از آن روز که آخرین روز درس بود ، حدود یازده سال می گذرد . آن آخرین روز درس که لحظات به سرعت سپری می شدند و من دلم می خواست عقربه های ساعت را از حرکت باز دارم . آن روزی که دلم نمی خواست زنگ آخر به صدا درآید . گذر لحظات رنجم می داد . اما لحظات سپری شدند و زنگ آخر رسید و بچه ها با شور و نشاط و انرژی تمام نشدنی کیفشان را برداشته و خداحافظ گویان راهی خانه هایشان شدند . من اما قدمهایم از رفتن باز مانده بود . از دوستان خداحافظی کرده و مدرسه را ترک کردم . اما هرازگاهی به پشت سرم برمی گشتم و با خود زمزمه می کردم که برمی گردم ، یکی دو سال که چیزی نیست . بالاخره تمام می شود و برمی گردم .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۱/۱۳

سخنی از برتولت برشت


Wer kämpft, kann verlieren. Wer nicht kämpft, hat schon verloren

Bertolt Brecht

کسی که مبارزه می کند ، ممکن است ببازد . کسی که مبارزه نمی کند ، خودش باخته است .
برتولت برشت

۱۳۸۶/۱۱/۰۷

کودکانه

به بهانه درگذشت سجاد هاشمی وبلاکنویس ده ساله
می گویند چله زمستان بود و برف شدیدی باریده و کوههای قیه و سبد داغی را سفید پوش کرده بود . در آن حال و هوای بسیار سرد ، مادر حامله ام در انتظار تولد فرزندی بود . آن زمانها رسیدن صدای ناله و فریاد زائو به گوش پدرشوهر و برادرشوهر و شوهر ، ضد ارزش بود .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۱/۰۲

به بهانه عاشورا و به یاد شهدا


بچه که بودم از کلمه عاشورا ، ازطبل و دهل جنگ ، از مردان کفن پوش قمه به دست بسیار می ترسیدم . روز عاشورا برایم وحشتناکترین روز بود . شبیه خوانان شلاق به دست که کودکان یتیم و پدرمرده را با ضربه های شلاق به جلو می راندند ، دلم را به درد می آورد . مادربزرگم می گفت : اینها مصیبت امام حسین علیه السلام را نشان می دهند . این فقط شبیه خوانی و نمایش است . اما برای من باز غیر قابل باور و تحمل بود که پدر و برادرها و فامیل و خانواده یکی را بکشند و فرزندان و اهل عیالش را با چنین بی رحمی اسیر بگیرند . اما هر چه سعی می کردم گریه کنم تا به قول مادربزرگم هر دانه اشکم شفیع من در روز قیامت باشد ، نمی توانستم .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۰/۲۵

اتاق 151 و شانس


ساکن اتاق 151 پیرمردی رنجور و بیمار بود . او زن و فرزندانی داشت . زن مثل او پیر و از کار افتاده بود اما می توانست راه برود و خودش کارهایش را انجام دهد . اما مرد نیاز به پرستار داشت و زن از نگهداری او عاجز بود . بچه هایش کار می کردند و هزینه خانه سالمندان پدر را شراکتی می پرداختند . آنها هیچ کدام فرصت مواظبت از پیرمرد را نداشتند . اول صبح روی یک تکه نان تست کره و سپس مربای توت فرنگی مالیدم و داخل یک لیوان پلاستیکی دردار قهوه ریختم و یک حبه قند و یک قاشق شیرقهوه به آن اضافه کرده به اتاق 151 بردم . پیر مرد آرام روی تختش دراز کشیده بود و مثل همیشه حوصله خوردن نداشت . اما مجبور بود بخورد .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۰/۱۸

Rutz den Frühling!

Ach, was sind wir dumme Leute
Wir Genießen nie das Heute
Unser ganzes Menschenleben ist ein Hasten
ist ein Sterben
ist ein Bangen
ist ein Sorgen
heute denkt man schon an morgen
morgen an die spätere Zeit und kein Mensch genießt das Heute
Auf des Lebens Stufenleiter
Eilt man weiter
..
Rutz den Frühling deines Lebens
leb im Sommer nicht vergebens
denn gar bald stehest du im Herbste bis der Winter naht,
dann stirbst
und die Welt geht trotzdem weiter
immer weiter
immer weiter
Otto Reutter

بهار می گذرد
آخ ، چیستیم ما مردم نادان
ما هرگز از امروز لذت نمی بریم
تمام زندگی ما عجله است
مردن است
ترس است
نگرانی است
امروز آدمی به فردا می اندیشد
فردا به دیرترین وقت
و هیچ کسی از امروز لذت نمی برد
در هر مرحله زندگی به عجله ادامه می دهد
ادامه می دهد
...
بهار زندگیت می گذرد
خورشید زندگی نمی بخشد
به زودی پائیز عمرت می رسد
زمستان نزدیک می شود ، سپس می میری
و بالاخره دنیا دوباره تکرار می شود
تکرار می شود
تکرار می شود
اوتو رویتر

۱۳۸۶/۱۰/۱۶

خانه سالمندان


پنج ماه کلاس تمام شد و مسئولمان برای هر کسی کاری پیشنهاد کرد . به من که رسید گفت : برای شما دوجا در نظر داریم یکی را خودتان به اختیار انتخاب کنید . یکی رستورانی نزدیک به مرکز شهر است واز لحاظ رفت و آمد برای شما راحتتر و دیگری خانه سالمندان در فلان جا است . فوری گفتم : رستوران . مسئول گفت : اما شما در خانه سالمندان تجربه دارید و هر دو رئیس هم در مورد شما گزارش خیلی خوبی به اداره کار نوشته اند .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۰/۱۱

دکتر ندیم


می گویند آن زمانها که من نوزاد بودم ، شیر مادرم کافی نبود و از قضای روزگار دو کوچه آن طرفتر یکی بود که در خانه اش گاو داشت و شیر و ماست می فروخت . برای من نیز شیر گاو می خریدند . من با وجود کمبود غذا و احتمال سوئ تغذیه فیس و افاده هم داشتم و شیر گاو به دهانم مزه نمی داد و نمی خوردم . به همین سبب نیز لاغر و مردنی بودم . روزی از همان روزها در آغوش مادر و همراه با مادربزرگ و زن عمو و خاله و ... و .. به مهمانی می رفتیم . هنوز به محله بئش گؤز نرسیده بودیم که باش بیزیم باش دوخدور ندیمین ( با دکتر ندیم روبرو شدیم ) پس از سلام و احوالپرسی مختصر ، از لاغری من پرسید و مادربزرگ گفت : شیر مادر کافی نیست و این ذلیل مرده شیر گاو را به اکراه می خورد . دکتر ندیم داد کشیده : یعنی چه ؟ اگر بچه شیر گاو دوست نداشته باشد باید بمیرد ؟ مادر بزرگ جواب داد: پس چه کنیم آقای دکتر خوب گناه بچه است دیگر نمی خورد .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران