2009/01/10

قصه های من و بابام


برادر کوچک بچه دبستانی بود و پیک که حالا اسمش رشد هست ، هر ماه یک بار به مدرسه می آمد تا بین نوآموزان و دانش آموزان فروخته شود. برادر کوچک هم می خرید و به خانه می آورد. آن اوایل مادرم مخالفت می کرد که شما را به مدرسه فرستاده ام درس بخوانید یا قصه و چیستان ؟ اما با گذشت زمان نظرش عوض شد. عصر که حجم درس و مشق کم می شد و به طور طبیعی مشق برادر کوچک زودتر از ماها تمام می شد ، پیک را از داخل کیفش درمی آورد و بغل پدرم می نشست و با عجله و پی در پی می گفت : آقا قصه های من و بابام رو بخون. آقا زود باش ، آقا زود باش.

متن کامل

در دنباله

10 comments:

Anonymous said...

vater und sohn und meine kindheit!ich vermisse alles!

Anonymous said...

مراسم عزاداری ماه محرم در مسجد کبود ( گوی مسجد ) و محله های ماکو در :

وبلاگ شهر سنگی ----> Http://DashMacoo.Blogfa.Com [گل]

Anonymous said...

salam Shahrbanou jan
khoobi?dar ghebale siyaste jahani ve be vizhe Gazza binahayat dasto pa baste-im...
Narges

Anonymous said...

شهربانو گرامی متاسفانه از پدر بجز یکی دو خاطره مه آلود چیز بیشتری بیاد نمیاورم وتنها حکایت من وبابام قصه جدایی ما بود اما درمقابل یکدنیا قصه با مادر بزرگ دارم که خدا هم اورا و هم رفتگان شما را قرین رحمت خود سازد

Anonymous said...

سلام
شهربانوی عزیز
بخش کامنت شما فیلتر شده و من مدتی بود فیلتر شکن نداشتم و نمی توانستم عرض ارادت کنم
شهربانوی عزیز بله ما کودکان دیروز پدر و مادر های امروز هستیم و الان باید قصه بگوییم برای کودکانمان
افسوس که قصه زیادی بلد نیستیم
انقدر قصه شنگول و منگول را برای پسرم گفته ام که همه اش را حفظ شده

برای پدر و مادرتان آرزوی صبر و شکیبایی دارم
قارداشخان

Anonymous said...

قصه من و بابام تنها در روزهای آخر در یادم است بانو.اگرچه نتوانستم همه این آخرین ها را بخوانم اما لذت بردم هنوز هم غبار نگرفته و زلال است این نوشته ها.قبلترها همبا نام عاشق خرس قهوه ای می خواندم .موفق و سرافراز باشید
فیلتر هم مشکلی است

Anonymous said...

شهربانوسادات
آللاه سنین گارداشیوی رحمت السین. آللاه سنین آتان, آنا, ساخلاسین. پس من نه دییم؟؟ منیم جوان باجیم و آنام دا دنیادان جدیپله. منیم جوان باجیم چوخ نیسجیلی دی. آلاه صبر ورسین. بیزیم چیمین نه جله دیه. ؟ .مثل همیشه عالی و تاثیرگذار نوشتید. التماس دعا

Anonymous said...

سلام شهربانو جان.من هم كتاب قصه هاي من و بابام رو خوندم.ممنون از يادآوري يكي از قصه ها.خيلي زيبا بود.

Anonymous said...

اميدوارم عمر پدرتون طولاني و با عذت باشه و برادرتون قرين رحمت

Anonymous said...

دختر مهربان
آللاه سیزین ده آنازا و باجیزا رحمت ائله سین.صبردن سورا آییری بیر چاره میز یوخدو
ممنونم از محبت شما