آن روزاول صبحی سوار قطار که شدم باش منیم باش صالیحا نین ( با صالیحا روبرو شدم ) صالیحا اول صبحی خیلی پکر و عصبی بود. حال و احوال را جویا شدم گفت : عروسم رفته و برای خودش بلوز خریده . من هم عصبانی شدم . گفتم : عروس ات بلوز خریده به جای مبارک گفتن و به سلامتی و شادی پوشیدن چرا غر زدی ؟ گفت : نمی دانی چی خریده ؟ یک بلوزی که نه یقه دارد ، نه آستین دارد ، نه قد و قواره دارد. تازه همه اش تقصیر پسرم هست و ازش دفاع می کند. می گوید زنم حق دارد توی خانه لباسهای جوراجور بپوشد. مگر چه اشکالی دارد؟
**
