۱۳۸۸/۱۱/۲۱

رنگ سبز

آن تا حدودی قدیمها که هنوز بچه بودیم ، مادربزرگمان اجازه نمی داد لباس سیاه به تن کنیم و چادر سیاه بپوشیم. می گفت :« دختر دم بخت که لباس سیاه بپوشد، زبانم لال زبانم لال ! شوهرش می میرد و سیاه بخت می شود.» خودش نیز سیاه نمی پوشید. چادر سیاهی داشت و هر وقت به مجلس ترحیم و شام غریبان و تعزیه می رفت به سر می کرد و هنگام بازگشت ، سر راه هم به خانه کسی نمی رفت که با لباس عزا و از عزا درآمده ، رفتن به خانه دیگران شگون ندارد. خودش هم تا وارد خانه می شد اول گوشه حیاط به دستشوئی می رفت و سپس چادرسیاهش را روی طناب پهن می کرد که به قول خودش بوی سیگار و بنزین تا صبح از چادر برود. آن قدیم ها در ولایت ما ، اول ماه محرم نیز از طرف خانواده داماد برای دختران نامزد خونچا می بردند. خونچا سینی بزرگ مسی بود که رویش هدایا و شیرینی و ... چیده و ملافه زیبائی رویش می کشیدند و یکی از جوانان خانواده آن را روی سر می گذاشت و به خانه نو عروس می برد و از مادر عروس جوراب یا دستمال گلدوزی شده یا کلاه و شال گردن و غیره هدیه می گرفت. داخل خونچای ماه محرم نوعروس چادری سبز رنگی بود. چادری را می دوختند و ماه محرم و صفر نوعروس با چادر سبز رفت و آمد می کرد. روز تاسوعا و عاشورا مادربزرگها برای این نوعروسها بهترین ها را آرزو می کردند و به حرمت این روزهای مذهبی برای جوانان آرزوی خوشبختی می کردند. آن زمانها شب تاسوعا برای من و مهناز و مهرناز ، شب شمردن چادرهای سبز بود. بعد از محرم و صفر امسال هفت نفر به خانه بخت می روند. هفت بار عروسی ، هفت بار سیب سرخی که داماد از پشت بام به طرف عروس پرت می کند و ای کاش بر سرش نخورد. چه عالمی داشت آن روزهای سبز.
مادربزرگم می گفت : « رنگ سبز نشانه امام حسین است. نشانه عدم سازش در برابر ستمگر و خواستار تغییر و تحول بودن. نشانه شروع و از نو به پا کردن. »
*
خواص درمانی رنگ سبز
چرا سبز؟

نقش رنگها در زندگی


*

برگ درختان سبز در نظر هوشیار

هر ورقش دفتریست معرفت کردگار

*
چقدر پاتیناژ را دوست دارم.

*

۱۳۸۸/۱۱/۲۰

بیست و دوی بهمن بود

یادش به خیرجوان و تازه کار بودیم. اوایل انقلاب بود. یکی از دوستانمان زرین، بجز هنر معلمی ، کارگردان و سناریو نویس ماهری بود. طراح و نقاش خوش ذوقی بود. از هر انگشتش هنری می بارید. آقای شوهرش را حاج آقا جان صدا می کرد. او و حاج آقا جانش همدیگر را خیلی دوست داشتند. تنها چیزی که زرین را آزرده خاطر می کرد ، خودخواهی و سختگیری بیش از حد مرد بود. مرد از طراحی و نقاشی او خوشش نمی آمد واجازه نقاشی نمی داد. بهانه اش این بود که آنچه که لازم است خدا آفریده و نیازی نیست یکی با ترسیم اش صفحات کاغذ را حرام کند. عجیب است . زرین با وجود همه صبر و علاقه اش گاهی از دست حاج آقاجان اش بسیار خشمگین می شد. می گفت :« ایستیرم باش آلام گئدم ، ایستر بر بیابان اولسون ، ایستر داغ داش اولسون / می خواهم بگذارم و بروم ، خواه بر بیابان باشد ، خواه کوه و دشت.»
حاج آقا جانش به او اجازه دریافت گذرنامه نداده بود. زیرا فکر می کرد که اگر زنش گذرنامه داشته باشد ، روزی به سرش می زند و می رود و برنمی گردد. زن دوست داشت گذرنامه داشته باشد و تعطیلات همراه پدر و برادرو .. و به زیارت اماکن مقدس برود. اما مرد می ترسید که رفتن همان و برنگشتن همان باشد. جان دئمه یین نه دی یاندیریب یاخماغین نه دی / جان گفتن ات کجا و سوزاندن و خاکستر کردنت کجا؟
اوایل بهمن بود که زرین پارچه ای سفید به قد و قامت دیوار کلاس شان آورد و گفت : « می خواهم برای 22 بهمن با بچه های کلاسم نمایشی راه بیاندازم و احتیاج به دکور دارم . بازی داخل جنگل است و شخصیت های قصه ام حیوانات جنگلی هستند. باید یک طرف دیوار جنگلی پر از گل و سبزه و درخت باشد. این پارچه باید نقش جنگل را بازی کند. »
اولش فکر کردیم می خواهد روی پارچه نقش گل و گیاه بکشد و از ما می خواهد نقاشی کنیم. این که کاری ندارد. ازدوران مدرسه آموخته ایم یک خط راست قهوه ای بکشیم و یک دایره سبز هم سرش بکشیم و چند لکه قرمز هم روی رنگ سبز بزنیم و بشود یک درخت درست و حسابی و خانم معلم یک هیجده و بیستی بدهد و خلاص شویم.
نه خیر نه از مداد رنگی خبری بود و نه از آبرنگ و غیره. زرین جان ما یک عالمه پارچه رنگارنگ داخل نایلون های بزرگ آورده بود. دست اش پارچه قهموه ای رنگ عریض و درازی بود. این پارچه باید تنه درخت تنومندی باشد. تنه درخت را دوخت و ما نیز سر فرصت با پارچه های سبز و قرمز برای این تنه ی درخت برگ و میوه و دور تا دور درخت رودخانه و چمن و حیوانات ریز و درشت که از پارچه درآورده بود دوختیم. پارچه شد دیواری پر از گل و درخت. یک طرف دیوار کلاس اش را صحنه تئاتر کرد. صحنه را به جای مستطیل به شکل ذوزنقه طراحی کرد. گفت :« صحنه تئاتر باید ذوزنقه ای باشد تا تماشاگرهر جا که نشسته است صحنه را کامل ببیند. »
یک روز قبل از تعطیل رسمی ، صحنه تئاتر زرین خانم آماده شد و بچه های کلاس مان به نوبت برای دیدن تئاتر و نمایش به کلاس زرین خانم رفتند و تماشاگر داستان گرگ و گوسفند و بره هایش شدند .
*
برادر بی قراره
برادر نوجونه
برادر شعله واره
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتشفشونه
*
قسم به اسم آزادی
به لحظه ای که جان دادیم
قسم به فریاد آخر
به اشک لرزان مادر
*

از خون جوانان وطن لاله دمیده
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
*

اعلان مصادیق محتوای مجرمانه در فضای مجازی - بلاکفا

مصادیق محتوای مجرمانه در اینترنت از سوی دادستانی کل کشور - پرشین بلاک

*

۱۳۸۸/۱۱/۱۵

اعتصاب اتوبوس ها در ولایت ما

فکر کنم سال گذشته بود. صبح زود مسافر عزیزم ، چمدانش را بست و آماده برگشتن به شهر خود و خداحافظی شد. نمی توانستم از او دل بکنم. آمدن میهمان خوشایند و دلنشین و رفتنش دلگیر و بعد از رفتنش سکوت خانه دلتنگ کننده است. آماده شدم و به بهانه کمک به حمل چمدانش همراهی اش کردم . در ایستگاه سوار اتوبوس شدیم و به طرف راه آهن حرکت کردیم. خاطرات اتوبوس وطن در دلمان زنده شد. گفت :« صدای شاگرد راننده ، یادش به خیر. اگر بود داد می زد . قونقا باشی ؟ ائنن یوخ ؟ آ ا شوفئر گئت ( قونقا باشی ؟ کسی پیاده نمی شه ؟ آقای راننده برو .) یک زمانی شاگرد راننده آن عقب می ایستاد و بلیط ها را می گرفت و پاره می کرد. بیشتر وقتها هم راننده دست تنها بود و از مسافر خواهش می کرد که بلیط ها را جمع کند. اما اینجا راننده کاری به بلیط ندارد. کنترل کننده ها یک دفعه مثل مور و ملخ می ریزند داخل اتوبوس و بلیط ها را کنترل می کنند هر کسی هم نداشته باشد جریمه می شود.آنجا بخش زنانه و مردانه اتوبوس جداست و اینجا مختلط. اما بین خودمان باشد در ولایت ما بخش زنانه و مردانه جدا باشد بهتر است. آخه آنجا بخصوص وقتی اتوبوس شلوغ است مزاحمت آقایان هم خیلی زیاد است. اینجا کسی مزاحم دیگری نمی شود. نمی دانی حالا چقدر بد شده دو قدم که راه می روی صد تا متلک می شنوی.
گفتم :« یادت هست یک زمانی صندوق گذاشتند و از مردم خواستند بلیط هایشان را داخل صندوق بیاندازند. دیدی چی شد ؟ از صندوقها به جای بلیط تکه کاغذهای کاهی زرد درآمد. بیچاره راننده عصبانی شد و گفت نمی فهمم اینها اگر مسلمان نبودند چه می کردند. هاردا مسلمان گؤروره م قورخورام قورخورام ( هر جا مسلمان می بینم می ترسم می ترسم .)
اتوبوس در مقصد پیاده مان کرد و گفت :« از ساعت هشت صبح اعتصاب در ولایتمان شروع می شود . هر جا می خواهید بروید عجله کنید که سر ساعت هشت هیچ وسیله نقلیه عمومی حرکت نخواهد کرد. با عجله خودمان را به ایستگاه رساندیم و مسافرم سوار قطار شد و خداحافظی کرد و قطار حرکت کرد. او بلیط قطار را یک روز قبل تهیه کرده بود و مطمئن بود که در صورت اعتصاب قطار بلیط هم فروخته نمی شود.
بعد از رفتن مسافرم به ایستگاه برگشتم. خبری از اتوبوس و قطار خیابانی نبود. شهر آرام و کم رفت و آمد شده بود. ایستگاه تاکسی هم خالی از تاکسی بود. ناچار پیاده به طرف خانه حرکت کردم . سر هر ایستگاه تاکسی دو سه دقیقه ای می ایستادم بلکه یکی پیدایش شود. از قرار معلوم تاکسی ها هم رزرو شده بودند. شماره تاکسی تلفنی را هم در دفترچه تلفنم یادداشت نکرده بودم. قدم زنان راه طولانی را طی کردم و به خانه رسیدم.
*
دیروز سر کلاس ژیمناستیک مربی گفت :« فردا در ولایت ما و چند ولایت دیگر اعتصاب است. اتوبوس و قطار بیست و چهار ساعت کار نخواهند کرد. فردا را تعطیل می کنیم. کارکنان اعتراض دارند. حرفی برای گفتن دارند می خواهند توجه دست اندرکاران را به مشکلاتشان جلب کنند. فردا خیابانها و کوچه ها آرام و کم رفت و آمد خواهد بود.»
کلاس تعطیل شد و همه سوار اتوبوس شدیم و به خانه مان برگشتیم. هر کدام از ما توی دلمان تعریف و تحلیلی از اعتصاب و اعتراض داشتیم. طبق تعریف دوستان که از کشورهای مختلف هستند . در بعضی ولایات مکمل لغت اعتراض یا اعتصاب ، باتوم و بازداشت و اغتشاشگر و ضد فلان و ضد بهمان است.

*

هاردا مسلمان گؤروره م قورخورام قورخورام - شعری زیبا از علی اکبر صابر است.

*

۱۳۸۸/۱۱/۱۲

این فیلم

دیشب داشتم فیلم پادشاه عقرب ( اسکورپین کینگ ) را نگاه می کردم. فیلمی که داستانش مربوط به سه هزار سال قبل از میلاد مسیح و به اصطلاح عهد بوق بود.در یکی از صحنه ها داوین جانسون تا گردن بر خاک دفن شده بود و قرار بود مورچه های آتش زا سر وقت کله اش بروند که همراهش نجاتش داد. در صحنه دیگری دو مرد گردن کلفت پسر بچه را گرفته و بازویش را محکم نگاه داشته و می خواستند دستش را قطع کنند که داوین جانسون به دادش رسید. حالم خراب شد. نگذاشتند طفلک بچه حرفش را بزند و بگوید که دزدی نکرده است. اصلن به فرض که یک تکه زهرمار را برداشته است مگر قطع دست بجز ناقص شدن آدمیزاد ، فایده دیگری هم دارد ؟ یعنی چنین تنبیهی کار ساز است؟ این دنیا عجب وحشی است . از قدیم و ندیم گرفته تا عهد تمدن و قرن بیست و چندمش.
*
ترانه « آخه من واست می مردم » را امشب از رادیو زمانه شنیدم. جواد رجب اف همراه مرحوم هایده به ترکی آذربایجانی خیلی زیبا اجرا کرده است. این ترانه را در یوتیوب اینجا می توانید گوش کنید.
متن ترانه در اینجا
*

۱۳۸۸/۱۱/۱۱

ما و عطیه خانم

اول صبحی از خانه خارج شدم . سر راهم از داروخانه آسپرین خریدم و یک جلد آپوتئکن اوم شاوو برداشتم و به طرف ایستگاه اتوبوس رفتم. پس از پنج دقیقه اتوبوس رسید و سوار شدم. قرار بود سر راه دویسبورگ هاله و صالیحا و اورزولا و انار خاتون هم به من ملحق شوند. مقصد عیادت از پینار بود.روی صندلی نشسته و آپوتئکن اومشاوو را ورق زدم . این مجله هر ماه دو بار منتشر می شود و مخصوص داروخانه است و به صورت رایگان در اختیار همه قرار می گیرد. مطالب مفید و خواندنی دارد. سرگرم خواندن بودم که صدای سلام به گوشم رسید سرم را به طرف صدا برگرداندم .

متن کامل

وبلاک بدون فیل تر

۱۳۸۸/۱۱/۰۶

طفلکی زنبور

قصه زنبوری که محکوم به اعدام شد
داشتم ماهنامه آفتاب آذربایجان را ورق می زدم که به قصه های قدیمی رسیدم و قصه ( یازیق آری = طفلکی زنبور ) نوشته ف. حسن زاده ( بولود ) که به زبان ترکی اذربایجانی نوشته است ، توجه ام را به خود جلب کرد و قصه را با حال و هوای خودم به فارسی ترجمه کردم.
یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود. در یک چمنزاری خرها و زنبورها زندگی می کردند. روزی از روزهاخری برای خوردن علف به چمنزار می آید و مشغول خوردن می شود. از قضا گل کوچکی را که زنبوری در بین گلهای کوچکش مشغول مکیدن شیره بود ، می کند و زنبور بیچاره که خود رابین دندانهای خر اسیر و مردنی می بیند ، زبان خر را نیش می زند وتا خر دهان باز می کند او نیز از لای دندانهایش بیرون می پرد . خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد می کند ، عر عر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال می کند. زنبور به کندویشان پناه می برد. به صدای عربده خر ، ملکه زنبورها از کندو بیرون می آید و حال و قضیه را می پرسد. خر می گوید : « زنبور خاطی شما زبانم را نیش زده است باید او را بکشم.»
ملکه زنبورها به سربازهایش دستور می دهد که زنبور خاطی را گرفته و پیش او بیاورند. سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها می برند و طفلکی زنبور شرح می دهد که برای نجات جانش از زیر دندانهای خر مجبور به نیش زدن زبانش شده است و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است.ملکه زنبورها وقتی حقیقت را می فهمد ، از خر عذر خواهی می کند و می گوید :« شما بفرمائید من این زنبور را مجازات می کنم.»
خر قبول نمی کند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر می کند که نه خیر این زنبور زبانم را نیش زده است و باید او را بکشم. ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر می کند. زنبور با آه و زاری می گوید :« قربان من برای دفاع از جان خودم زبان خر را نیش زدم. آیا حکم اعدام برایم عادلانه است ؟»
ملکه زنبورها با تاسف فراوان می گوید :« می دانم که مرگ حق تو نیست . اما گناه تو این است که با خر جماعت طرف شدی که زبان نمی فهمد و سزای کسی که با خر طرف شود همین است .»
الاهی هئچ آری خله یاغین ائششک اوششک نن طرف سالما. الهی آمین / خدایا هیچ زنبور جماعتی را با خر جماعت طرف حساب نفرما .الهی آمین

۱۳۸۸/۱۱/۰۴

هذیان نامه

برف می بارد و هوا باز سرد است. یاد سرمای تبریز و برف و یخ افتادم. چه زمستانهای سردی داشتیم . بچه محصلی و سرسره بازی و گلوله برف و آدم برفی یادش به خیر. دلم می خواهد در این سرما مست از می ناب خاطرات شیرین کودکی و شیطنت های دوران کودکی شوم و همچون دانه های برف رقص کنان روی زمین سر بخورم. سپس مثل دانه برف صمد بهرنگی روی زمین ذوب شوم بدون مقبره و سنگ قبر. راستی چه زندگی کوتاه و شیرینی دارد این دانه برف.

دلم می خواهد همراه قصه های مادربزرگم به دنیای شاه پریان سفر کنم. دلم می خواهد به سرزمین ملک محمد بروم و از زمرد قوشو چند دانه پر به امانت بگیرم.

دلم می خواهد مثل ها دریائی شوند و من در امواج خروشان سخنان پرحکمت و پندآموز بزرگان گم شوم.

یک دفعه یاد دوستم مهین خانم افتادم. چهره اش ، لبخندش ، لهجه اش یک لحظه از جلو چشمم دور نمی شود. یادش به خیر می گفت:

گؤزل گئتمه بئله گؤینن ، آسلاناسان قناره دن. / عزیز جان این طوری تند نرو . حال تو هم یک روزی جا می آد.

من چوخدان آشیب کئچمیشم ، سن دوردوغون کؤرپو اوستدن / من خیلی وقته که رد شدم و گذشتم ، از روی پلی که تو ایستادی.

**

چه فرهنگ دختر ستیزی داریم

**

۱۳۸۸/۱۱/۰۲

سر کلاس ژیمناستیک

کلاس شروع شد . با هم دوازه نفر بودیم. مربی ضبط صوت را باز کرد و جلو آمد و گفت: « حالا همراه با موسیقی کارمان را شروع می کنیم. حرکاتی را که انجام می دهم شما نیز انجام بدهید.» قبل از شروع تمرین ، به دور و برم نگاه کردم بجز من و مربی و نفر سمت راستم ، همه جوان بودند. به نظرم تمرین با این جوانها یک جور عجیب رسید. به بانوی مسن سمت راستم نگاه کردم . او آماده تمرین بود. لبخندی بر لب داشت و با نگاهش از من می خواست که با علاقه تمرین را اغاز کنم . من نیز آهسته و با لبخندی معنی دار گفتم :« آخه این حرکات از من و تو گذشته . به سالن برگردیم.»
گفت :« چرا باید از من و تو گذشته باشد؟ برعکس ، ژیمناستیک بر من و تو لازم است که تحرک کمی نسبت به این بچه ها داریم. ما پیر نشده ایم بلکه از شانسمان با دختربچه ها هم کلاس شده ایم. من از تو حداقل هفت هشت سالی مسن تر هستم . اما خودم را پیر حس نمی کنم. حواست را جمع کن . به حرکات مربی دقت کن . خودت را در دنیای موسیقی و رقص رها کن. هم از نرمش لذت می بری و روحیه ای تازه می گیری. از همه مهم تر بعد از تمام شدن تمرین احساس جوانی و شادابی می کنی. دونیانی نئجه توتسان ائله گئده ر / دنیا را هر طور که بگیری همان طور هم می گذرد»
صدای مربی بلند شد :« بازوها باز و به طرف بالا. تمرین را آرام و همراه با رقص شروع می کنیم.»
همراه با بچه ها ( به قول دوست مسن ) بازوانم را رو به بالا باز کردم همراه با موسیقی ملایم و حرکات مربی ، همچون پروانه سبک بال به آسمانها پرواز کردم. میان گلهای صحرائی و لاله های سرخ وحشی سیر کردم. نسیم ملایمی که از پنجره نیمه باز اتاق وارد شده و تماشاگرمان بود ، غم های کهنه ، خاطرات تلخ انباشته شده در سینه را از جای کند و برد. مثل پرنده سبک شدم . آرام شدم ، دلم لبریز از نشاط شد. دنیا را رها کردم.
ساتمیشام بو دونیانین آناسینی / رها کردم این دنیا را

۱۳۸۸/۱۰/۲۸

عالم ضرب المثل ها

دنیای پر حکمت و غنی ضرب المثل ، هزاران درس نگفته برای آدمی دارد. داستان اکثر ضرب المثل ها را فراموش کرده ایم اما موقع و زمان استفاده از آنها را به طور طبیعی بلدیم. هر مثلی جای مخصوص خود را دارد. آنچه که امشب توجه مرا به خود جلب کرد « سگ » و ضزب المثل های مربوط به آن بود. این حیوان مادر مرده یار وفادار انسانهاست. اورزولا سگی سفید و کوچولو و زیبا دارد. هر وقت به خانه شان می روم ، با دیدن من آرام نزدیک می شود و سعی می کند خود را به من نزدیک کند . اما من از او می ترسم دست خودم نیست می ترسم دیگر. شاید او هم حال مرا درک می کند چون با یک بار صدا کردن اورزولا ، بر می گردد و سر جایش می نشیند و تماشایم می کند. موقع ناهار غذایش را مودبانه داخل ظرف خودش می خورد و برخلاف گربه هر وقت دستشوئی داشته باشد همراه اورزولا بیرون می رود و بعد از رفع حاجت برمی گردد. ماه قبل که اورزولا به سختی سرما خورده بود برایش سوپ داغ آماده کرده و به عیادتش رفتم ، احساس کردم که سگ کوچولو به خاطر صاحب و همخانه اش غصه می خورد . نگاهش رنگ و حال بخصوصی داشت. دلم گرفت.
نمی دانم چه حکمتی است که ضرب المثل ها از این حیوان ننه مرده به خوبی یاد نمی کنند. می گوند :
ایته داش آتما / به سگ سنگ پرتاب نکن
منظور این که بهانه به دست آدم نانجیب نده
ایت ایتلیغین ترگیتسه سومسونمه یین ترگیتمز / سگ اگر سگ بودنش را هم ترک کند سرک کشیدنش را ترک نمی کند.
ایت ده اؤز یئدیغینی قوسار / سگ هم آنچه را که ( به ناحق ) بخورد قی می کند. اندکی صبر
ایت بالاسی ایت دیر / سگ زاده سگ است.
ایت ناحاق سومویو تله سه تله سه اوتار، تاماشادی خیدده یینه ایلیشنده / سگ لقمه حرام را با عجله قورت می دهد اما تماشا دارد وقتی در گلویش گیر می کند.
مرحوم شهریار شعری دارد به نام اویون اولدوق ( بازیچه شدیم) شاید جان کلام را می فرماید .

ایتیلن قول بویون اولدوق / با سگ هم آغوش شدیم
ایتیلن قول بویون اولماقین دردسری ده وار هله بیرده ایت هار اولموش اولا
*
یک ضرب المثل دیگر هم هست که حرف آخر را می زند
سؤزو آتدیم یئره صاحابی گؤتوره / حرف را به زمین انداختم تا صاحبش بردارد. یعنی در گفتن ضرب المثل و متل و غیره منظورم همه نیستند. کنایه ایست به فلانی یا بهمانی
*
اوندان قورخماکی هئچ زادی یوخدو آللاهی وار ، اوندان قورخ کی هر نه یی وار آللاهی یوخ / از آن کسی نترس که هیچ چیز ندارد و خدا دارد . از آن کسی بترس که همه چیز دارد و خدا ندارد
*

۱۳۸۸/۱۰/۲۶

مصیبتی به نام زلزله



ویرانی و مرگ در هائیتی

کشور هائیتی

تصاویر زلزله در هائیتی

تصاویر بم

شجران در بم می خواند

*

هر مصیبتی ، هر فاجعه ای غمهای کهنه را از صندوقخانه خاطرات بیرون کشیده و دردها را تازه می کند. زلزله هائیتی و بی خانمان شدن هزاران نفر ، زلزله بم و رودبار و اردبیل و .. و ... دوباره در دل زنده می کند.

*

.یاد دارم از شبی غمگین و دلگیر

یادم دوباره آمده رودبار و منجیل

آنجابه شب مردم به زیر خاک رفتند

اینجا گرفتار بلا در صبح گشتند

آنجا به سبزی خرم و دلشاد بودند

اینجا به سختی زندگی را طی نمودند

*

۱۳۸۸/۱۰/۲۳

الهه

داشتم به حال و هوا و خیال و رویای خود ، از قطار پیاده می شدم که صدائی توجه ام را به خود جلب کرد. به طرف صدا برگشتم. خانم جوانی دست پسر بچه اش را گرفته و لبخند بر لب به طرفم می آمد. او را نشناختم. فقط رنگ قهوه ای چشمانش به نظرم آشنا می آمد. هرچه کردم به خاطر نیاوردم که کجا دیدمش. به من نزدیک شد و بعد از سلام و احوالپرسی شناختمش . دانش آموز زرنگ و درسخوان و بسیار شلوغ و پرجنب و جوش کلاس ، الهه بود. آخرین بار که دیدمش هم قد پسرکش بود. ای روزگار اوشاقلار بؤیویور ، بؤیوکلر قوجالار قوجالار جان آللاها باغیشلیر ( کودکان بزرگ می شوند ، بزرگها پیر می شوند و پیرها جان به جان آفرین تسلیم می کنند . ) این رسم روزگار است. الهه شبیه مادرش شده بود. مادرش زنی زیبا و خوش صحبت و هنرمند بود. می دوخت و می بافت و آشپزی می کرد وپا به پای همسر پیش می رفت. همسر به زیبائی و زبر و زرنگی زنش می بالید. زندگی خوب و آرامی داشتند. حال و احوال والدینش را پرسیدم. گفت :« بچه ها بزرگ و هر کدام به دنبال کار و زندگی خودشان رفتند. پدر و مادرم ماندند. تا وقتی که مادرم سالم و شاداب بود ، پدر به او می بالید.مادرم را سوگلی صدا می کرد. اما دوسالی می شود که طفلک مادرم بیمار شده است. سرطان تشخیص داده اند. بیمار است ورنج می کشد. حال و احوالش هیچ خوب نیست . پدر او را به خانه پدربزرگم برده و تحویلشان داده که دختر خودتان است یک مدتی من مخارج دارو درمانش را دادم حالا یک مدتی هم شما مواظبش باشید. از پدر خواستیم به کمک هم بیمارستان بستری اش کنیم . پدربزرگم قدرت مالی کافی ندارد و پدرم می گوید . به اندازه کافی خرجش کرده ام. آخر مگر بیماری و درد هزینه کافی سرش می شود ؟ اگر پدرم نداشت و فقیر بود می گفتیم یوخدویا قلم ایشله مز ( فقر چاره ای ندارد.) اما دارد خیلی هم دارد. تازه بعد از بیرون کردن مادرم زنی گرفته و به خانه آورده است. در جواب اعتراض ما می گوید این امتیازی است که جامعه به ما مردان داده چرا استفاده نکنیم. ماه قبل ایران بودیم . خواهر و برادرها دور هم جمع شدیم تا فکری به حال دوا و درمان مادر بکینم. شوهر من و شوهر خواهرم هم مقداری پول به پدربزرگم دادند که معطل نباشد. کار دیگری از دستمان ساخته نیست. تازه پدرم سرزنشمان کرد که مادرتان رفتنی است دارید پولتان را دور می ریزید.
دلمان می سوزد از این که بیچاره مادر کار می کرد . شما که به چشم خودتان می دید هم خیاطی می کرد هم شیرینی می پخت. دستمزدش را دو دستی تقدیم پدر می کرد تا قسط خانه عقب نیفتد . بعد از تمام شدن قسط خانه ، ما بچه ها از پدر خواستیم سهمی از خانه را به اسم مادر بکند . یک داد و قالی به راه انداخت که نگو و نپرس که خانه من و پول من و سهم من چه صیغه ایست ؟ ساکت شدیم. اگر مادرم سهمی از خانه داشت خرج دوا و درمانش می شد. ملک و دارائی به درد این روزها می خورند دیگر. حالا پدرم او را از همان خانه بیرون کرده است. کاش پولهایش را به پدر نمی داد و برای خودش پس انداز می کرد. مگر نمی گویند مرد باید کلیه هزینه زندگی زن را بپردازد ؟
یعنی راستی راستی پدرم نمی داند روز فقط امروز نیست ؟ نمی داند مرگ شتریست که در خانه همه می خوابد ؟ اگر روزی خودش بیمار شود و احتیاج به درمان و رسیدگی داشته باشد چطوری تو روی ما نگاه خواهد کرد ؟
شما فکر می کنید اگر روزی من بیمار شوم شوهرم با من چنان خواهد کرد که پدرم با مادرم می کند؟ »
گفتم :« همه که مثل هم نیستند . بعضی ها دلشان از سنگ است . شاید هم بهتر است بگوئیم چشم عقلشان کور است. »

۱۳۸۸/۱۰/۲۰

برف و زمستان

این روزها هوای اینجا برفی و سرد و زمین سفید و زیباست. دیروز علاوه بر بارش برف ، باد برفهای پشت بام را با رقص خشمگینش در هوا پراکنده و به زمین می ریخت. داشتیم این رقص خشم را تماشا می کردیم که سخن به یکی دو سال پیش کشیده شد. هوای برفی و طوفانی موجب قطع برق یکی از روستاهای این ولایت شده بود.

متن کامل

۱۳۸۸/۱۰/۱۵

برف




سه روز پیش ، صبح که بیدار شدم زمین پوشیده از برف بود و دانه های سفید همچنان رقص کنان بر زمین می نشستند. برای خودم یک لیوان چائی داغ ریختم و جلو پنجره ایستادم . تماشای برف از پشت پنجره عجب لذتی دارد. در طول اقامتم در این غربتستان ، این همه برف یکجا ندیده بودم. چه بگویم شاید هم باریده بود و چشمانم ندیده بود. نگاه کردن با دیدن خیلی فرق دارد. گاهی آدم نگاه می کند اما نمی تواند ببیند.

متن کامل

۱۳۸۸/۱۰/۱۳

ربابه

دختردبیرستانی که بودیم ، وسط ظهر دو ساعت وقت ناهار داشتیم که ترجیح می دادیم مدرسه بمانیم و بعد از ناهار مختصر، درس بعد از ظهر را ازبر کنیم یا با همکلاسی ها گل بگوئیم و گل بشنویم. ربابه هم مثل حکیمه خیلی شوخ و شلوغ و اهل طنز و بگو بخند بود. ربابه اگرچه آقاجانش را دوست داشت ، اما وجودش در خانه نه تنها او بلکه پدربزرگ و مادربزرگ و مادر و بقیه بچه ها را آزار می داد. هر وقت آقاجان به ماموریت می رفت یا سفر می کرد ، ربابه نیز بایرام ائلیردی ( جشن می گرفت.) برای ما این خوشحالی معنی نداشت.

متن کامل

وبلاک بدون فیل تر

۱۳۸۸/۱۰/۱۱

جن ها

بچه که بودم از جن ها خیلی می ترسیدم. حکیمه می گفت :« مادربزرگم می گوید جن ها در خانه های خرابه زندگی می کنند و شبها داخل حمام می خوابند. ثروتمندهایشان در کوه و صحرا ، زیر زمین زندگی می کنند. آنها از فلز و بسم الله و کتاب قرآن می ترسند. چون خودشان کوتوله و بدترکیب هستند ، از بچه های آدمیزاد خوششان می آید و دلشان می خواهد نوزاد آدمیزاد را بربایند و با نوزاد خود عوض کنند .

متن کامل

وبلاک بدون فی ل تر

2010


در سال جدید میلادی برای دنیا مهر و صفا و صلح و آرامش و دوستی آرزو می کنم.

*

۱۳۸۸/۱۰/۰۹

در آداب عاشورا

مادربزرگ مرحومم در آداب روز عاشورا می گفت : « در این روز نباید شکم سیر غذا خورد. نباید خندید. نباید بچه بغل کرد و بوسید. آدامس نجوید و تخمه نخورید زیرا مادر یزید در این روز آدامس جویده و تخمه شکسته .. نباید مرغ و خروس و گاو و گوسفند سر برید. در این روز نباید خونی بر زمین ریخته شود. برای همین هم جنگ حرام است. حتی یزید( اسم محفوظ - مردی شرور و بی رحم بود که به او لقب یزید داده بودند.) هم که اشقیای ماکو و دور و برش بود و می زد و می برد و می کشت و غارت می کرد ، محرم و روزهای عزاداری کارش را تعطیل می کرد.»
گاهی حس کنجکاوی و فضولی من و مهناز و مهرناز گل می کرد و از سر بازیگوشی می پرسیدیم :« از کجا می دانی که مادر یزید آدامس جویده یا تخمه شکسته ؟ »
با ساده دلی تمام با دست راستش گونه اش را نیشگون می گرفت و با دندانهای بالا لب پائینش را گاز می گرفت و می گفت :« استغفرالله ! آقا خودش بالای منبر تعریف می کرد.»
می پرسیدیم:« اگر در روز عاشورا جنگ و خونریزی و کشت و کشتار راه بیفتد چه می شود؟»
ناراحت می شد و جواب می داد :« خدا نکند ! آن وقت آخر الزمان نزدیک می شود. روز عاشورا شمر و حرمله و یزید و .. و ... آدم کشته اند.»
شمر دشمن بود و با همان لباس رزمی و با هدف مشخص خود ، شمشیربه دست از روبرو حمله کرد. وای بر آنانکه از پشت سر خنجر می زنند.
..
تعداد کشته شدگان در عاشورا به گزارش روزنامه جمهوری اسلامی

تعداد کشته شدگان در عاشورا - دویچه وله

*

۱۳۸۸/۱۰/۰۵

برای تاسوعا

من و مهناز و مهرناز در راه مدرسه از بقال سر کوچه مان شمع می خریدیم و شب تاسوعا به مساجد محله مان می رفتیم و دعا می خواندیم و حاجت دل می گفتیم و شمعی روشن می کردیم. مطمئن بودیم که خدا حاجتمان را می دهد. دل کوچکمان از خدا چه می خواست بجز معدل بالا و نمره انضباط بیست و عروسک خوشگل شب عید؟ گاهی حکیمه نیز با ما می آمد او از خدا فقط نمره ده می خواست که قبول شود و بهانه به دست آقاجانش ندهد. خدا چقدر دوستمان داشت. از در مسجدش دست خالی مان برنمی گرداند. سرایدار مسجد محله ما شمعها را خاموش می کرد و برمی داشت. در مقابل اعتراض ما می گفت:« باید جا برای شمعهائی که بقیه مردم می آورند و روشن می کنند باشد. از آن گذشته همه این شمعها را که نمی شود یک شبه روشن و ذوب کرد. اینها خرج مسجد می شوند. » او با همه این حرفهایش دل کوچک ما را نمی شکست و اجازه می داد شمعمان تا آخر بسوزد و ذوب شود. تماشای ذوب شدن و همچون اشک جاری شدن شمع ، غمگینمان می کرد. گوئی که او نیز دارد در مصیبت کودکان یتیم و زنان اسیر می گرید. آخرین قطره که ذوب و سپس خاموش می شد مطمئنمان می کرد که حاجتمان را از خدا گرفته ایم.
امشب نیز به یاد آن دوران شمعی روشن می کنم به بزرگی دل مهربان خدا که حلقه غلامی حلقه به گوشی را از گوشم بیرون کشید و نعمت رهائی را ارزانی ام کرد. چه فرقی می کند شمع کجا روشن شود داخل مسجد و معبد و عبادتگاه یا میز کوچک اتاق نشیمن ؟ چه فرقی می کند کجا دعا کنی ؟ مهم این است که دعایت از ته دل و خوشایند خدا باشد. آنگاه می گیری آنچه که از خدا می خواهی.
دعایتان مستجاب و آرزوهایتان برآورده باد
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

۱۳۸۸/۱۰/۰۳

سال 2010


به هوای رقابت با نق نقو ، یک اهری ، نگاهی نو ، زیباترین گلها ،و .. و .. دوربین به دست گرفتم و به بهانه سال نوی مسیحی عکسی گرفتم و به دوستان نشان دادم . اورزولا و هاله و انارخاتون وگل صنم خاتون و صالیحا خوششان آمد و گفتند به امتحانش می ارزد. بزن توی وبلاک. عکس بالائی گلهای نازبه ناز و رز سرخم هستند که از اولین برف زمستانی پوشیده شده اند و عکس بعدی بابانوئل شهرمان همراه با گوزنهایش در شب یکشنبه شهرماناست که بر رهگذران لبخند می زند.
خودم بعد از این که عکس را خوب نگاه کردم توی دلم به خودم گفتم :« هر اوخویان ملا پناه اولماز/ هر درس خوانده ملا پناه نمی شود.»
الغرض سال نوی میلادی بر هموطنان عزیز و دیگر دوستان مبارک

۱۳۸۸/۰۹/۳۰

شب یلدا



شب یلداست و درازترین شب. هوای کودکی به سرم زده. دلم می خواهد از شاخه های کوتاه و بلند درخت انار خانه پدری اناری بچینم به رنگ صفای پدر و به طعم دستان پرمهر مادر. دوست دارم هندوانه ای قاچ کنم به شیرینی شیرین زبانیهای برادر. دلم می خواهد امشب هفت هشت ساله شوم. مادر پتوی سربازی را پهن کند و اهل خانه دور پتو بنشینیم و مادرم یک پاکت تخمه آفتابگردان بیاورد و به هر کدام از ما یک مشت کوچک تخمه بدهد و داداش یوسف و دائی وسطی و داداش بزرگه و آبجی بزرگه و ... و ... با هم مسابقه بدهند. تخمه بشکنند و پوستش را با نوک زبان به همدیگر پرتاب کنند و حوصله اورقیه آنا سر برود و داد بزند :« آرتا گله سیز بالا آرتا گله سیز ؟ زیاد بشوید بچه ها زیاد بشوید ( یعنی چشم بد از شماها دور) اتاق پوست تخمه شد. » مادر جواب بدهد:« خوب یک شب است دیگر بگذار کیف کنند یک شب که هزار شب نمی شود.» آنگاه اورقیه آنا قصه تکراری آمدنم را بگوید که هوا بسیار سرد بود و قابله دیر کرده بود. کوساها بی خیال سرما در کوچه نمایش راه انداخته و مردم را دور خود جمع کرده بودند.» بعد شروع به خواندن بایاتی بکند و سوزن در آب بیاندازد و بچه ها آرزوهایشان را بگویند. آن روزها جشن تولد و کیک جشن تولد مخصوص فیلمهای فردین و فروزان و آغاسی بود. هنوز به خانه ها راه پیدا نکرده بود.لذت آخر شب یلدا هم پشمک باشد. پشمکی که داداش یوسف و دائی وسطی شلوغش کنند. هم بخورندو هم برای خودشان ریش و سبیل درست کنند و پیرمردانی حسابی و خوشمزه شوند .
زندگی برای خودش لحظات شیرینی داشت
یلدایتان شیرین تر از پشمک.

۱۳۸۸/۰۹/۲۷

زنان جادوگر


چند وقت پیش یک گلدان کوچک گیاه نعناع و یک گلدان کوچک تلخون خریده ودر باغچه کوچک جلوی خانه ام کاشتم. تلخون یک کمی بزرگ شد . اما سرتاپای نعناع آفت زد. به ایریس زنگ زدم و ماجرا را گفتم. گفت :« تمام ساقه و برگ نعناع را قطع کن ، فقط ریشه بماند. عصری هم اگر وقت داری بیا با هم کنار رودخانه برویم و گزنه بچینیم .

متن کامل

وبلاک بدون فی ل تر

وبلاک جدید

۱۳۸۸/۰۹/۲۳

درود بر مردانی که چشمها را می شویند

چشمها را باید شست
جور دیگر باید دید
واؤه ها را باید شست
واژه باید خود باد
واژه باید خود باران باشد
*

*

اعتراض به حجاب اجباری یا دفاع از مردانگی؟ / فاطمه صادقی /

*

کنشی مردانه با ترفند و زبانی زنانه

*

۱۳۸۸/۰۹/۱۸

مار

داشتم از افسانه های ایرانی قصه « چطوری نیشت بزنم» کار مصطفی رحماندوست را می خواندم. به یاد آبا و اجداد افتادم که در مورد مار ضرب المثل ها تعریف کرده اند و برای ما به یادگار مانده است.
می گویند ( ایلانین قویروغون آیاخلاما ) پا روی دم مار نگذار. زن همسایه مان می گفت :« اگر مار دنبالت کرد برای فرار از چنگش راست ندو بلکه مارپیچ بدو. مار راه راست را تند و سریع می دود. مارپیچ بدو که تا او می خواهد به خود بجنبد فاصله زیادی از او داشته باشی.
همچنین می گفت به ناله و التماس مار توجه نکن چون مثل مار قصه رحماندوست بعد از نجات از زیر سنگ رو به هیزم شکن پیر نجات دهنده می کند و می گوید:« من مار خوش خط و خالم ، حالا که خوب شده حالم ، درد ندارم در بدنم ، چطوری نیشت بزنم؟ نیش بزنم به گردنت ؟ یا دست و بازو و تنت؟»

*

وبلاک بدون فیل تر

وبلاک بدون فیل تر جدید

۱۳۸۸/۰۹/۱۶

گفتگو

شب بود و فیلم سینمائی روح شروع شده بود. این فیلم را یک بار نیز دیده بودم اما باز دلم می خواست تماشا کنم. تلفن زنگ زد . گوشی را برداشتم. خانوم خانومها بود. پس از سلام و احوالپرسی گفت:« فردا در فلان اداره کار واجبی دارم. می دانی که هنوز پنج سال از آمدنم به اینجا نگذشته است و زبان بلد نیستم. بیا و هر چی من می گویم به مسئول بگو.»
متن کامل

۱۳۸۸/۰۹/۱۲

من و مهناز و مهرناز

من و مهناز و مهرناز ، می خواستیم معلم شویم. نیمه راه مهناز پشیمان شد و گفت :« نمی خواهم معلم شوم. نمی خواهم کارمند شوم.»
پرسیدیم : « آخه چرا ؟»
جواب داد:« آخه چرا ندارد . نمی خواهم دیگر.»
من و مهرناز ادامه دادیم و معلم شدیم. مهرناز یک سال زودتر از من معلم شد ودر یکی از روستاهای اطراف ماکو شروع به کار کرد. مدتی گذشت و از او بی خبر بودم. روزی از روزها مادرش را دیدم. حال و احوالم را پرسید و وقتی شنید که من نیز ازدواج کرده ام روی ترش کرد و گفت :« آی آللاه بلایزی وئرمه سین یازیق سیز.( آی که خدا بلایتان را ندهد که طفلکی هستید) آخر چه عجله ای دارید؟ مهرناز دوسه ماهی از شروع به کارش نگذشته بود که ازدواج کرد .

متن کامل

وبلاک بدون فیل تر

۱۳۸۸/۰۹/۰۷

حاجی خانم

به بهانه عید قربان

عید بر عاشقان مبارک باد


آن قدیمها زن جوانی بود که خیلی دوست داشت به مکه برود و حاجی خانم شود. بزرگترین آرزویش این بود که روزی به سفر حج برود و حاجی خانم واقعی بشود. اما بچه های قد و نیم قد و مادرشوهر و پدرشوهر پیر داشت. فقیر بودند و زندگی به سختی می گذشت. دوستان این زن بین خودشان او را حاجی خانم صدا می زدند و می گفتند که خدا کریم است و روزی روزگاری سفر حج قسمت او هم خواهد شد.

متن کامل

وبلاک بدون فیل تر

۱۳۸۸/۰۹/۰۱

ماریا

ساعت هشت و نیم صبح بود. کار صبح تمام شد و سرپرستار صدایمان کرد و گفت :« گرسنه ام دیگر. بیائید. همگی به دفتر رفتیم. قهوه داغ حاضر بود و سرگرم خوردن صبحانه شدیم. نیم ساعت فرصت خوبی برای خوردن و نوشیدن و کمی آرام گرفتن بود. روز قبل پیرمردی را آورده بودند که بسیار ناراحت و پریشان بود. از اینکه بچه هایش او را به خانه سالمندان سپرده اند بسیار ناراحت و خشمگین شده بود.می گفت :« یعنی چه ؟ عمری زحمت بکشم کار کنم و برای ورثه میراث جمع کنم .

متن کامل

وبلاک بدون فیل تر

۱۳۸۸/۰۸/۲۵

آن قدیمها و این جدیدها

نازلی می گوید:« آن قدیمها بزرگترها برای فرزندان جوانشان همسرانتخاب می کردند. می بریدند و می دوختند و کارها را تمام می کردند و عروس و داماد شب عروسی همدیگر را می دیدند و صاحب خانه و زندگی می شدند وهمه چیز به خوبی و خوشی تمام می شد. اکثر ازدواج ها فامیلی بود وزندگی به خاطر احترام به بزرگترها و سرنوشت بچه ها ودلایل مختلف دیگر ادامه پیدا می کرد. اما حالا جوانها خودشان همسر دلخواه را پیدا می کنند و خودشان تصمیم می گیرند و ما را به عروسی شان دعوت می کنند. »
متن کامل

۱۳۸۸/۰۸/۲۰

زبان حال موسیقی

مرحوم مادربزرگم زنی مومن بود و به احادیث و روایات اهمیت زیادی می داد. او در باب گناه بودن موسیقی احادیث و روایات زیاد نقل می کرد. گاهی می گفت :« کسی که دایره می زند گوئی که بر گوش مقدسین ما سیلی می کوبد.» یا « کسی که موسیقی گوش می کند ، روز قیامت سیخ های داغ داخل گوشش فرو می کنند چنان که از این گوشش فرو می کنند و از گوش دیگرش خارج می شود. حالا ببین که آدمی چه گوش دردی می گیرد.تازه داخل قبر هم که بگذارند عقرب ها و مارها داخل گوشش لانه می سازند و ...»

۱۳۸۸/۰۸/۱۹

خاگینه - قایقاناخ

آن قدیمها زندگی مردم حال و هوائی دیگر داشت. مردم نسبت به همدیگر مهربانتر و صمیمی تر بودند. پدرها صبح زود بیدار شده و بعد از خوردن چای شیرین با نان و پنیر سر کار می رفتند و مادرها آبگوشت را بار می گذاشتند و به کارهای دیگر خانه می رسیدند.

متن کامل

من گلمیشم سنه قوناق در یوتیوب

*
چند وقتی است که در تبریز داخل گوشت کوفته تبریزی سینه مرغ نیز اضافه می کنند. من تا به حال امتحان نکرده ام اما می گویند خوشمزه می شود.

۱۳۸۸/۰۸/۱۶

که داغ برادرمرده را برادرمرده می داند




عصری می خواستم کیک بپزم. آرد و شکر و تخم مرغ و کره و ... همه را روی میز چیده و دست به کار شدم. داشتم شکر را داخل ظرف می ریختم که انار خاتون زنگ زد. صدای متاثرش خبر از اتفاقی ناگوار می داد.

متن کامل

*

چشم من بیا منو یاری بکن
گونه هام خشکیده شد کاری بکن
*
دلم خوش نیست غمگینم برادر جان
*
و سرانجام آشیق زولفیه با من ناله سر داد
اویان قربان اولوم اویان قارداشیم
*
برای همه عزیزان و هموطنانم که داغ خواهر و برادر و عزیزان دیده اند صبر آرزو می کنم. روح درگذشتگان همه تان شاد. خدا به پدران و مادران داغ دیده صبر عطا فرماید.

۱۳۸۸/۰۸/۱۳

سیزده آبان

عکس از اینجا


سیزده آبان ، زیباترین روز از فصل پائیز بر دانش آموزان و دانشجویان عزیز مبارک.
بالالاری آنالار دوغوب ، دردلرین آنالار چکیب ، ساچین سوپورگه ائدیب ، گؤز یاشیلا بسلییب ، جان بالا دئییب سسلییب ، آنالارین اوره کلری شان – شان اولماسین.
بالالارین دردین آتالار چکیب ، آتالارین باغری آل قان اولماسین

۱۳۸۸/۰۸/۰۶

دخترک جوراب فروش

یک کمی قدیم بود. از سالن انتظار فرودگاه خارج شدم. خاتون منتظرم بود. سلام و احوالپرسی کردیم و سوار تاکسی شدیم.قرار بود به ترمینال برویم و از آنجا سوار اتوبوس شده راهی تبریز شویم. به ترمینال رسیدیم. هوا تازه داشت روشن می شد. روی یکی از نیمکتها نشستیم. خاتون رفت و چند دقیقه بعد با دو لیوان چای داغ و ساندویچ برگشت.
گفتم :« دلم نان سنگک تبریز می خواهد.»
خندید و گفت :« وای خاک عالم زن جماعت که به شکمش فکر نمی کند! آنوقت می گویند نفسالیس!»
گفتم :« خوب بگویند. این همه راه آمده ام سنگک داغ تازه نخورم که نمی شود. از این ساندویچها آن طرفها فراوان است.»
گفت : « صبر داشته باشی فردا صبحانه نوش جانش می کنی. الحق والانصاف سنگک داغ و تازه با پنیر لیقوان و خاتین سوزوسو عجب کیفی دارد.» داشتیم با هم گل می گفتیم و گل می شنیدیم که چشمم به دخترک پانزده چهارده ساله افتاد. چادر مشکی بر سر داشت و با یک دست چادرش را محکم گرفته بود و در دست دیگر چند جفت جوارب مردانه گرفته و به مردها نشان می داد.
با تعجب گفتم :« آنجا را نگاه کن ! دخترک با آن سن و سال و قد و قواره اش توی ترمینال چه کار دارد؟»
گفت :« نان درآوردن . »
گفتم :« بین این همه مرد! آن هم داخل ترمینال ؟ »
گفت : « پس می خواهی کجا باشد دبی؟»
باز هم تعجب کردم حرفهایش برایم بدون مفهوم بود.
گفتم :« حرفهایت مثل این است که من دئییرم فدم دمه بو دئییر دامدان داما / من چه می گویم این چه جواب می دهد.»
گفت :« تو خیلی وقت است که از این جامعه دور شده ای و نمی دانی چه می گذرد. این دخترک از سپیده دم تا پاسی از شب اینجاست و جوراب می فروشد. دارد نان خود و خانواده اش را درمی آورد . کس و کاری ندارند . برادر کوچکش هم آن طرف تر بساطش را پهن کرده و دارد جوراب می فروشد.درست مثل فیلم سینمائی های قدیمی که حالا آبگوشتی اش می خوانند. که یکی به خاطر لقمه نانی و تهیه پول دوای مادر مریض و پدر علیل خود را به آب و آتش می زند. حداقل توی فیلم ها معجزه ای می شد و فردین و ملک مطیعی ای و چه می دانم یکی پیدا می شد و نجاتش می داد. عالم حقیقت با افسانه خیلی فاصله دارد. »
گفتم :« حالا چرا جوراب زنانه نمی فروشد؟»
گفت :« که من و تو نصیحتش بکنیم که ناموس از هر چیزی مهم تر است . دخترجان بین این همه مرد چه کار داری ؟ برو خانه تان . برو کلفتی کن و اینجاها کار نکن. در حالی که می دانیم آجین ایمانی اولماز/ گرسنه نمی تواند ایمان داشته باشد.»
گفتم :« خوب اگر نصیحت هم بکنیم حق داریم. ترمینال و فروش جنس در اینجا کار درستی نیست . ببین بعضی مردها چطوری نگاهش می کنند؟ »
گفت :« نصیحت موقعی چاره ساز است که راه حلی هم همراه داشته باشد.»
حرفش تمام نشده بود که دخترک جلو آمد و سلامی کرد و خاتون جواب سلامش را داد و دخترک شروع به تعریف و توصیف اجناسش کرد. خاتون دو جفت جوراب از او خرید. دخترک رو به من کرد و گفت :« حاجی خانم شما هم می خواهید؟ جنس اش اعلاست. بشوی و بپوش . گل بئله مالا قویما قالا/ بیا این جنس را بخر و نگذار بماند.»
دو جفت خریدم و از او خواستم جوراب و اجناس زنانه هم بیاورد. ترمینال که مختص مردان نیست زنان هم خریدار جورابند. لبخندی غیرعادی زد و دور شد و به دنبالش چشمم به چشمان خیره خاتون افتاد که خیلی معنی دار نگاهم می کرد. نه از لبخند دخترک و نه از نگاه خیره و عجیب خاتون ، هیچ سر درنیاوردم.

۱۳۸۸/۰۸/۰۴

Albtraumkater


Albtraumkater
کتاب شهلای نازنین به چاپ رسید. ضمن تبریک به این دوست عزیزم ، کتاب را می توان از طریق آمازون یا با تماس با شهلا باورصاد تهیه کرد.
*
شهلا چنین نوشته است:
امروز بعد از چهار ماه دوباره نیاز به نوشتن چشمک می‌زند. برگشتن به عادت‌های سالیان چندان هم بد نیست! فردا به نمایشگاه کتاب فرانکفورت می‌رویم. اولین مجموعه داستان من هم آنجا ست. از شما چه پنهان، چندان شاد نیستم. کتاب بدون نقد یعنی چند صفحه کاغذ سیاه شده که بعد از مدتی از یادها می‌رود. تا اولین نقد، مثبت یا منفی، روی کتاب نخورد خوشحال نخواهم شد. دیروز با یکی از دوستان آلمانی‌ام که کتاب را دارد صحبت می‌کردم. پرسیدم، کتاب را ورق زده است. گفت، زده است، اما نمی‌تواند بخواند اش. داستان‌ها برای او زیادی غم‌گین و مالیخولیایی هستند. تأکید کرد اما که زبان زیبایی دارد. همین برای من کافی بود. نگرانی من از دیده نشدن کتاب به خاطر زبان کتاب است. در پس زبان آلمانی، فارسی هم قابل شنیدن است. این کار را با هدف انجام داده‌ام و برای حفظ این ویژه‌گی با ویراستاری کامل داستان‌ها مخالفت کرده‌ام. ببینیم حق با من بوده یا نه!طرح روی جلد کتاب رو دوستم پارسوآ باشی برایم زده است. کتاب را از طریق آمازون می‌شود خرید. سعی می‌کنم در اولین فرصت کتاب را به فارسی در شبکه بگذارم. برخی داستان‌ها نیاز به ویراستاری جدی دارند و به همین دلیل ممکن است طول بکشد

۱۳۸۸/۰۸/۰۱

دیوانه و زنجیر

داشت از روبرو می آمد . با خودش حرف می زد. می خندید. عصبانی می شد. نصیحت می کرد. این کار همیشگی اش بود. مرا که دید ، ایستاد و مودبانه سلام کرد. پیشانی و چانه اش را پانسمان کرده بودند. گفتم :« خدا بد ندهد ، چه اتفاقی افتاده ؟»
گفت :« هیچی دیوانه ها سنگم زده اند.»
گفتم :« یعنی چه ؟ چرا سنگت زده اند؟»
*

متن کامل

وبلاک بدون فی ل تر

*

روزا منتظمی مشهورترین معلم آشپزی ایران درگذشت.

*

۱۳۸۸/۰۷/۲۹

گلها

چند وقتی است که مغازه یک یوروئی به محل جدید خود ، روبروی گلفروشی نقل مکان کرده است. از همان روز هم بجز اجناس یک یوروئی ، گل نیز می فروشد. گلدانهای زیبای گل که با گلهای این گلفروشی و آن گلفروشی رقابت می کنند. تر و تازه و زیبا با قیمتی مناسب که تا حدودی دکان این یکی ها را تخته کرده است. قدر مسلم هم اینکه چند وقتی است پشت پنجره های اتاقم پر از گلهای رنگارنگ شده است. مدت کوتاهی است که به علت کمبود جا ، دیگر گل نمی خرم.

متن کامل

۱۳۸۸/۰۷/۲۶

یک بازی دیگر

به دعوت غربت نشین کوچه های امیریه می نویسم که از در و دیوارخانه مجازی اش غم دلتنگی وطن می بارد. کسی که با خاطرات امیریه اش ، به یاد مادربزرگ مهربانش و با عشق به وطنش زندگی می کند.

قرار است در مورد ده چیزی که دوست داریم و ده تای دیگر که نمی خواهیم و دوست نداریم بنویسیم.
دوست دارم مرزها از میان بروند و دنیا ، دنیائی لبریز از مهر و صفا و شادی شود.

متن کامل

۱۳۸۸/۰۷/۲۱

حافظ

طیبه یکی از همکلاسی های ما بود. با دلی خوش به مدرسه می آمد. می دانست کلاس نهم که تمام شود خانه دار خواهد شد. والدینش می گفتند همین که نه کلاس درس خواند و خوب و بد را از هم تشخیص داد کافی است. مادربزرگش می گفت :« آخر کار دختر رفتن به خانه شوهر و شستن کهنه و لباس بچه و جارو کردن و پختن است. حالا چه خانه دار باشد چه دکتر و پروفسور و رئیس اداره.» ما همکلاسی ها که دور هم جمع می شدیم ، از این افکار و نظرات بزرگترها انتقاد می کردیم.

متن کامل

۱۳۸۸/۰۷/۱۹

گیوتین


خاصیت میز و صندلی و نیمکت و کلاس و مدرسه ، شلوغی و بازیگوشی و بر سر و روی همدیگر پریدن است. بوی گچ و مداد تازه تراشیده شده ، محصل را رئشه می کند که از هر موضوعی لطیفه و شعر بسازد ، هنگام سخن گفتن معلم به هر جمله جزئی بخندد ، پودر گچ رنگی را روی صندلی معلم بپاشد و سلیقه و پاکیزگی او را به هم بزند. گاهی که به حرفهای مرحوم دبیر تاریخمان می خندیدیم ، می گفت :« امروز بخندید زیرا خصوصیت آشکار محصل خندیدن است. بخندید تا دنیا با شما بخندد. اما فردای روزگار که یاد سخنان من می افتید البته که بر روح صبور و آموزگار من فاتحه خواهید خواند. روزی داشت درمورد فرانسه و گیوتین صحبت می کرد. در مورد روش کار این وسیله مخوف سخن می گفت وما وحشت زده گوش می کردیم. آنان دیگر چه حیواناتی بودند ؟ مگر می شود با خیال راحت بنی آدم را گرفت و سرش را زیر تیغ گذاشت و با آن ضربه هولناک از تن اش جدا کرد؟ دبیر تاریخمان می گفت :« هر کار وحشتناک اولش ترس و غم و گریه و تاسف دارد . اما وقتی تکرار شد عادی می شود و به تدریج موجب هیجان و شادی نیز می شود. مثل همین گیوتین. اعدام با گیوتین اول موجب وحشت و ناراحتی تماشاگران شد. بعد به تدریج مردم برای تماشای جان دادن معدوم دور گیوتین جمع شدند و سرانجام تماشای جان دادن محکومین برای تماشاگران تبدیل به نوعی تفریح و هیجان شد. »
دبیر تارخمان می گفت :« از تاریخ یک جمله خوب آموخته ام در عفو لذتی است که در انتقام نیست. شما هم یاد بگیرید. دونیانین قویروغو اوزوندو ( دم دنیا دراز است) و ممکن است روزی به دردتان بخورد.»
امروز با خواندن مطالبی در مورد دکتر گیوتین و اعدام و گذشت نکردن ، برای چندین و چند بار به روح دبیر تاریخمان قاتحه خواندم.

سخنان وکیل این نوجوان اعدام شده

*

۱۳۸۸/۰۷/۱۵

غم نان و غم نان



( عکس تزئینی است.)

هوا سرد و ابری و گرفته بود. جهت تماشای گلهای تازه گلفروشی از خانه بیرون آمدم. قدم زنان به طرف مغازه می رفتم. چشمم به زوج هنرمند خیابانی افتاد. ایستادم و تماشایشان کردم. قدشان بلندتر از حد معمول دیده می شد. روی چهارپایه ای ایستاده بودند. مرد کت و شلوار سیاه رنگی به تن داشت. صورت و دستهایش سفید سفید به رنگ کچ بود. کلاه شاپوی سیاه رنگی بر سر داشت و عصایش از بازوی راستش آویزان بود. زن لاغر اندام و جوان می نمود. پیراهن بلند قدیمی و مدل اروپائی به تن داشت موهایش نیز قدیمی و از پشت پیچیده و جمع شده بود. لباس و دست و صورت و موهایش سفید سفید به رنگ گچ بود. خوشم آمد و دوربینم را از کیفم درآوردم چشمانم را به چشمان آبی دریائی و خوش رنگ زن دوختم . فهمید که از او اجازه می خواهم عکس اش را بگیرم. لبخندی زد و مردمک آبی رنگش به پایین دوخته شد. زیر پایش کلاه شاپوی وارونه ای وجود داشت. با انگشت به شاپو اشاره کرد. فهمیدم که باید اول پول خرد آن تو بریزم و بعد عکس بگیرم. داخل شاپو پول خرد ریختم و عکسی از هر دو گرفتم. لبخند زدند. آنگاه مرد با حرکت بسیار آهسته و پانتومیم خود سر خم کرده از من تشکر کرد و آهسته کمر راست کرد و میخکوب بر جایش ایستاد. زن یک بار خیلی آهسته و رقص کنان دور خود چرخید. بعد دوباره هر دو مثل مجسمه بر جای خود خشک شدند. به چشمان زن نگاه کردم . مژه هایش نیز سفید بودند. سنگینی پلکهایش را احساس کردم. این زن و مرد چگونه می توانند سنگینی این رنگ و لباس و سرپا ماندن پنج شش ساعت مدام را تحمل کنند.
آن قدیمها فکر می کردم کار کمدین ها خیلی ساده است. بی خیال از عالم و آدم هر کاری که دلشان می خواهد انجام می دهند. نیازی به تکرار و تمرین ندارند. اما هنرمندان خیابانی که کمدین نیستند.کاری بجز ایستادن و تکان خوردن ندارند. اما همین چند ساعت مدام سر پا ایستادن خودش نوعی هنر است. می خواهند نان شب شان را تامین کنند و این تنها کاری است که بلدند. الحق که چؤرک داشدان چیخیر/ نان از سنگ در می آید.
ترانه نون و دلقک با صدای محمد اصفهانی
کفش های لنگه به لنگه
می پوشه که هی بلنگه
می دونه که هر چی سنگه
پیش پای لنگه
واسه نونه واسه نونه
که به کارهاش بخندی
که اگه اینو بدونی
تو به دلقک نمی خندی

۱۳۸۸/۰۷/۰۹

نخستین زنان ایران - قسمت سوم

مهستی گنجوی : بانوی شاعر ایرانی در قرن پنجم و ششم هجری بود. او در شهر گنجه در زمان سلطنت غزنویان به دنیا آمد.
عالمتاج قائم مقامی متخلص به ژاله : در اواخر دوره قاجار به دنیا آمد. او در سنین کودکی خواندن فارسی و عربی را شروع کرد. او در سن پانزده سالگی با علی مراد خان بختیاری ازدواج کرد و پس از هفت سال از همسرش جدا شد. در سال 1326 در سن 63 سالگی درگذشت. تنها حسین پژمان بختیاری شاعر معروف تنها فرزند عالم تاج قائم مقامی می باشد.
متن کامل

نخستین زنان ایران قسمت اول قسمت دوم
هر سه قسمت خلاصه ای از کوشش نوشین احمدی خراسانی در سالنمای زنان. سالنمای زنان چند سالی است که چاپ نمی شود.
نوشین احمدی خراسانی : نویسنده ، مترجم ، ناشر ، فعال حقوق زنان ، بنیان گذار مرکز فرهنگی زنان ، عضو کمپین یک میلیون امضا ، فعال جنبش زنان و منتشرکننده « سالنامه زنان ایران » است.
ادامه دارد

*

باغچه بان نامی که بر تارک فرهنگ ایران می درخشد.

*

صفحه اول شماره دوم نشریه شکوفه اولین روزنامه زنان درایران در اینجا

*

۱۳۸۸/۰۷/۰۷

مهر ماه بود

مهر ماه بود ، جنگ بود ، صدام بود. شبهای تاریک بود و پتوهای پلنگی آویزان از پنجره ها و درها و روزن ها بود. لشگر صدام بی رحمانه حمله می کرد. می زد و می کشت و می ربود. آب و خاک وجان و مال و ناموس ، هیچ کدام در امان نبود.
از آن دوران که لشکر صدام شهرهای مرزی خرمشهر ، بستان ، سوسنگرد ، دهلران ، مهران ، قصر شیرین و ... را به تصرف خود درآورد و مردم را به خاک و خون کشید ، قصه ها و روایتهای بسی تلخ در دفتر ایام به ثبت رسید. می گفتند : لشگر صدام بعد از فتح شهری مرزی ، در خانه ها پراکنده شدند. در خانه ای مرد جوان را کشتند و جلو چشم پدر و مادر پیرو داغدیده اش به عروس جوان تجاوز کردند. عروس دهانه چاه را باز کرد و خود را داخل چاه انداخت . دشمنان با بی رحمی و بی اعتنائی از مادری که ماتش برده بود خواستند که برایشان نان بپزد . مادر نان را آلوده به زهر پخت .هم خود زهرکش شد و هم دشمن. آن گاه ارتش و سپاه و بسیج و رزمنده و داوطلب ، برای بیرون کردن لشکر متجاوز دست در دست هم دادند و تا آخرین قطره خون خود بر جای ننشستند.
در مدارس دخترانه اولیا با آوردن شکر و گل محمدی و شیشه های خالی مربا ، در پختن و آماده کردن مربا به همکاران در مدارس کمک می کردند. گونی های کاموا به مدرسه می آمد و بین اولیائی که علاقمند به بافتن شال و کلاه و کت پشمی به رزمندگان بودند کاموا را برده و می بافتند و می آوردند. حلیمه خاتون مادربزرگ کبری شال و کلاه می بافت. عجب سلیقه و دستان ماهری داشت! می گفت : « برای جوانی که به خاطر حفظ آب و خاک و ناموس مردم از جان شیرین خود مایه می گذارد ، هر چه خدمت کنی باز کم است. » او هنگام شنیدن آژیر خطر به زیر زمین یا پناهگاه نمی رفت. چون عقیده داشت بمب پناهگاه را هم ویران می کند. بهتر است در هوای آزاد بایستد که حداقل برای پیدا کردن جسدش مامورین زحمت زیادی متحمل نشوند. زن بسیار مومنی بود. از آنهائی که فکر می کرد موسیقی حرام است و... اما روزی که شنید اسرا آزاد می شوند ، چادرش را به گردنش بست و در حالی که بشکن می زد به سلامتی مادران و پدران چشم براه به رقص و پایکوبی پرداخت. آن روز عجب روز پرشوری بود. شاید اگر زنده می ماند می گفت :« آنان که در کهریزک فاجعه به بار آوردند فردای قیامت جواب شهدائی را که جان را نثار آب و خاک و ناموسشان کرده اند ، چه خواهند داد ؟ »

*

جنگ ایران و عراق دومین جنگ طولانی بعد از ویتنام

سایت های مهم فیلتر شده

معمای رد پای طاهره در تاریخ زنان

۱۳۸۸/۰۷/۰۵

انتخابات آلمان

دیروز برای خرید به مرکز شهر رفتم. آخرین روز تبلیغات انتخاباتی بود. بادکنکهای زرد و سرخ و سبز دست بچه ها می درخشیدند. روی هر کدام اسم یکی از احزاب را نوشته بودند. تازه از د ام بیرون آمده بودم که دختر خانم جوان بلوندی جلویم را گرفت و همراه با یک برگ کوچک تبلیغاتی یک خودکار فشاری به من هدیه داد. روی خودکار فشاری نوشته بود ( Die Linke - Zeit für Veränderungen)
چند قدمی که جلو رفتم آقا پسری همراه با یک برگه کوچک یک بسته کوچک مربای توت فرنگی داد و گفت :« صبح فردایتان را با مربای خوشمزه توت فرنگی شروع کنید و سپس برای رای دادن به کاندیدای محبوبتان پای صندوق های رای بروید.» ( SPD - bitte wählen gehen)
چند قدمی آن طرفتر خانمی بازهمراه با برگه تبلیغاتی کوچک بیسکویتی داد و با مهربانی فراوان گفت :« فردا را فراموش نکیند. » (FDP)
مهمترین دوئل انتخابات بین آنجلا مرکل از حزب دمکرات مسیحی آلمان ( CDU ) صدراعظم آلمان و فرانک اشتاین مایر از حزب سوسیال دموکرات آلمان ( SPD) وزیر امورخارجه برگزار شد.
امروز یکشنبه 27 سپتامبر 2009 انتخابات از ساعت هشت صبح شروع شده و ساعت 18 خلتمه خواهد یافت.
انتخابات پارلمانی درآلمان
شیوه نظارت بر انتخابات آلمان

سهم ایرانیان در انتخابات آلمان

تصاویر یک زن ایرانی تبار اوپوزیسیون از شهر دوسلدورف در تبلیغات به چشم می خورد .

روز اتحاد آلمان
*
انتخابات کشورمان با مناظره بین کاندیدها و شور و حال جوانان شروع شد و ادامه اش چی شد

*

ای مردم ازاده کجائید کجائید- پرویز مشکاتیان و شهرام ناظری

مردم آزاده ‏
اى مردم آزاده ! كجائيد كجائيد؟ ‏
آزادى افسرد، بيائيد بيائيد ! ‏
در قصه و تاريخ چو آزاده بخوانيد ‏
مقصود از آزاده شمائيد شمائيد ‏
چون گرد شود قوتتان تود عظيميد ‏
گسترد چو بال و پرتان فر همائيد ‏
بى شبهه شما روشنى چشم جهانيد ‏
در چشمه خورشيد شما نور و ضيائيد ‏
با چاره گرى و خرد خويش به هر درد ‏
بر مشرق رنجور دوائيد و شفائيد ‏
در توده اى از مردم يك تن ز شمايان ‏
اندر خرد و فطنت انگشت نمائيد ‏
مرديد شما يكسره از تخمه مردان ‏
نه ميم و رى و دال سه حرفى ز هجائيد ‏
بسيار مفاخر پدرانتان و شمار است ‏
كوشيد كه يك لخت بر آنها بفزائيد... ‏

۱۳۸۸/۰۷/۰۳

غم نان


کوکب خانم یک عالمه بچه داشت. در بین آن همه دختر و پسر و عروس و داماد ، دیدن نوه های بزرگتر از بچه هایش برایم جالب بود. کوچکترین بچه کوکب خانم ، کبری نام داشت . کبری سیزده ساله بود و به تازگی نامزد شده بود. بیشتر وقت او پشت دار قالی می گذشت. این بار داشت خالچا می بافت. خالچا که ما به آن کناره می گوئیم به عرض یک متر و طول سه یا چهار متر بافته می شود. آن زمان که فرش و پشتی و بالش و متکا مد بود و هنوز مبل و تجملات برای خودش جا باز نکرده بود ، کناره هم برای خودش خریدار داشت.

متن کامل

*

کار کودکان

کودکان کار

سلام فاحشه

گالری آثار کارتونی کودکان و کار

مرگ یک کودک کار

*

به عربها گفتیم ...

دختران وطن من

*

۱۳۸۸/۰۶/۳۱

به بهانه اول مهر ماه

کوکب خانم
اول مهرماه وبازگشائی مدارس کتاب های فارسی و قهرمانان مخصوص و دوست داشتنی کتاب را به یادم آورد. کوکب خانم و حسنک ، کوکب خانم صاحبخانه روستائی ام را به یادم آورد. کوکب خانم زن تمیز و باسلیقه ای بود. او هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب بیدار می شد . وضو می گرفت و تنور را روشن می کرد . خمیر را که شب قبل درست کرده و رویش پارچه ضخیم کشیده بود ، باز می کرد و نان می پخت . وسط کار نماز صبح اش را می خواند.
*
این اقا معلم از تغییر رنگ روپوش مدارس و آوار هزینه مهر گله می کند.

۱۳۸۸/۰۶/۳۰

عید فطر


این عکس ها در سایت زنانه ها دیدن دارد.

در طول سه سال و اندی وبلاک نویسی ، از پیشکسوتان دنیای وبلاک آموختم که برداشتن و کپی کردن مطالب وبلاکها کار درستی نیست. خوب از متنی خوشت می آید ، بخوان و سپس لینکش کن که آدرس برای خودت بماند. چرا دیگر کل مطلب را کپی می کنی آخر؟ یا به اسم خودت می نویسی ؟ چندی پیش متوجه شدم که ایشان یعنی سول گوناز مطالب مرا از اینجا و اینجا برداشته و در اینجا به آدرس خودش و دو وبلاک دیگر در سایتش قرار داده است .

متن کامل

۱۳۸۸/۰۶/۲۶

باتوم



در لغت نامه دهخدا ، باتوم یا باتون یا باطوم میله کوتاه ساخته شده از چوب یا پلاستیک است که پاسبانان بر کمر می آویزند و برای سرکوب کردن شورش و جنجال از آن استفاده می کنند.

متن کامل

آن یکی وبلاک

۱۳۸۸/۰۶/۲۴

سرگذشت بوردا


تا آنجائی که به خاطر دارم ، بوردا مجله خیاطی با لباس های شیک و زیبا همراه با الگوهای آماده را دست آبجی بزرگ می دیدم. تابستان که می شد ، آبجی بزرگ هم همراه با دوستان و هم سن و سالانش دست به کار می شد. قدم اولشان خرید بوردای جدید و پارچه و نخ وکاغذ الگو و غیره بود . قدم دومشان جمع شدن در خانه هم و انتخاب مد و قدم سوم پیدا کردن الگو از داخل نقشه های بزرگ خط خطی و رنگارنگ بود.

متن کامل

۱۳۸۸/۰۶/۲۲

آش نذری محله ما

آش نذری در روزهای مذهبی مزه و خاطره ای دیگر داشت. کسی که نذر داشت در پاک کردن و آماده کردن مواد آش از در و همسایه کمک می خواست. من و دختران همسایه با کمال میل کمک می کردیم. سبزی آش و برنج و هویچ و حبوبات و کلم را پاک و خرد می کردیم . کارمان منتی برای صاحب نذر به حساب نمی آمد . چون بزرگترهایمان می گفتند این کارها و کمک به دیگران توشه آخرت است. از کودکی و نوجوانی به هر طریقی کمک به همنوعان را مب آموختیم. مواد که آماده می شد ، نوبت به بزرگترها می رسید که آش را بار بگذارند و ما بی صبرانه به انتظار می نشستیم تا آش داغ و خوشمزه نذری را بخوریم. بی تعارف مراسم مذهبی برایمان خاطرات شیرین و به یاد ماندنی داشت. اما آش را چگونه می پختند؟ مواد این آش عبارت بود از :

متن کامل

آن یکی وبلاک

۱۳۸۸/۰۶/۲۱

به بهانه شب قدر

وقتی عزیزی از دنیا می رود و امید دیدارش قطع می شود ، وقتی دیدار به قیامت می ماند و دل از دوری بی نهایت ، تنگ می شود ، امیدهائی دیگر بر دل نقش می بندد. هدیه و بخشش برای شادی روح عزیز از دست رفته در دل نقش می بندد و پر رنگ و پر رنگ تر می شود. با گذشت زمان هدیه و بخشش کوچک تبدیل به بخششی بزرگ با اسمی دیگر می شود. احسان و نیکی ، گذشتن از جزئی از داشته ها که جای خلا را تا اندازه ای که تسلای دل داغ دیده است ، پر کند. آدمی با پختن کاسه ای آش و بشقابی حلوا و لقمه ای نان و پنیر دل خوش می کند به هدیه ای که در راه خدا و برای خاطر عزیز از دست رفته داده است.
متن کامل

۱۳۸۸/۰۶/۱۹

کتابخانه جدید شهر ما

کتابخانه شهر ما مدت کوتاهی تعطیل شد. مسئولین علتش را اسباب کشی به ساختمان جدید اعلام کردند و آدرس جدید کتابخانه و تاریخ شروع به کارش را نیز به ما خبر دادند. بعد از بازگشائی مجدد همراه انارخاتون به کتابخانه جدید رفتیم. کتابخانه جدید به نزدیکی مرکز خرید و فروش منتقل شده است. مرحله اول بازدید برایم جالب بود. کتابهائی را که امانت گرفته بودیم توسط دستگاه اتوماتیک تحویل دادیم . سپس به قسمتهای مختلف کتابخانه رفتیم. عجب جای دنج و شیک و تمیزی است. جان می دهد برای نشستن روی مبل و خواندن مجله و کتاب ، درست همه چیز مثل سابق مرتب و روبراه بود.

متن کامل

وبلاک دیگر

۱۳۸۸/۰۶/۱۸

نازلی و دختر کوچکش

آن روز نازلی از دختر کوچک و دامادش تعریف می کرد. می گفت : « کوچکترین دختر را نیز شوهر دادیم. دو سالی می شود که نامزد هستند و هر وقت می خواهیم در مورد جشن عروسی صحبت کنیم کاری و مشکلی پیش می آید و دست نگاه می داریم. آبشان توی یک جوی نمی رود. داماد من بسیار شوخ طبع است و دخترم بسیار خشک. این موضوع کوچک موجب بوجود آمدن اختلاف بزرگ بین این دو شده است. تا جائی که هر دو به این نتیجه رسیده اند که زندگی مشترکشان آینده خوبی نخواهد داشت. گاهی وقتها می خواهند از هم جدا شوند. گاهی وقتها هم احساس می کنند همدیگر را دوست دارند و جدا از هم نمی توانند زندگی کنند.

متن کامل

۱۳۸۸/۰۶/۱۳

ماه رمضان و دختر ناز کوچولو

بچه که بودیم سحرها و سحری خوردن را دوست داشتیم. همراه بزرگترها بیدار می سدیم و سحری می خوردیم. داداش ها و پسرخاله ها اگر چه بزرگتر از ما بودند ، اما هنوز به سن شرعی روزه گرفتن نرسیده بودند. همیشه سفره سحری پر از ناز و نعمت بود. کلوچه روغنی جور وار جور، شیربرنج و فرنی ، کته پخته شده با برنج رشتی که عطرش مست کننده و طعمش مطبوع و دلپذیر بود. آخر سر هم یک استکان کوچک کانادا درای همان نوشابه زرد رنگ را می نوشیدیم تا به هضم غذایمان در آن نیمه شب کمک کند .

متن کامل

آن یکی وبلاک

۱۳۸۸/۰۶/۱۰

من و نازلی

گاهی نازلی به قصد احوالپرسی زنگ می زند و طبق معمول همیشگی حال تک تک اعضای خانه را می پرسد. گل پسر و گل دختر و گل داماد و گل عروس آینده و تمام می شود. نوبت به من که می رسد، حال حاجی آقا را می پرسم و بعد احوال بالابولا ( بچه ها ) را می پرسم. آخرین بار گله کرد که فامیلی به کنار ، آخر ما دوستان جان جانی هستیم . من حال تک تک بچه هایت را می پرسم. آن وقت تو فقط به بالا بولا اکتفا می کنی؟

متن کامل

۱۳۸۸/۰۶/۰۹

روز31 آگوست روز جهانی وبلاک



روز جهانی وبلاک
وقتی حرف از وبلاک و وبلاک نویسی پیش می آید اولین کلماتی که در ذهنم نقش می بندد ، زیتون و زنانه هاست. تا آنجائی که به خاطر دارم دنیای وبلاک را با این دو شناختم. مخفیانه می خواندمشان و چه لذتی می بردم. در عالم کوچکم به خود می گفتم : اووو ! خدای من ! دو زن با دل و جراتی وصف ناپذیر چه ها می نویسند. زیتون و این همه لینک جورواجور!هر نوع نوشته و مطلبی پیدا می شود.
به نظر من وبلاکها نقش بسزائی درپیشرفت سطح فرهنگ و آگاهی مردم دارند. این دنیای مجازی به دایره المعارفی می ماند که اطلاعات کافی درهرزمینه ای اختیار جستجوگر می گذارد.وبلاک نویس از هر قشر و طبقه و سن خاطرات و نظرات و اطلاعات خود را اختیار خوانندگان می گذارد.


نخستین وبلاک نویس دنیا دیوید وایتر بود.


نخستین وبلاک نویس ایرانی سلمان جزایری

همچنین خورشید خانوم از نخستین زنان وبلاک نویس

*

روز جهانی وبلاک بر هموطنان عزیزم که این دنیای مجازی را تبدیل به اقیانوس بیکران اطلاعات و آگاهی کرده اند تبریک عرض می کنم . قلمتان توانا و خستگی ناپذیر باد

*

چرا وبلاک دوست داشتنیه؟
روز جهانی وبلاک - فرید صلواتی
شرحی کوتاه به بهانه روز جهانی وبلاک
*

۱۳۸۸/۰۶/۰۸

لطیفه ، جوک ، طنز ، هجو

چندی پیش با دوستان دور هم جمع شده و همراه با نوشیدن چای داغ و تازه دم وطنی و قورابیه تبریزی از این در و آن در صحبت می کردیم. صحبت به کانال تلویزیونی سوپر ار تی ال و فیلم های مستر بین اش رسید و همین طوری سخن به مقایسه مستر بین خارجه ای با مستر سین وطنی کشید. دست بر قضا میزبان دی وی دی مستر سین را داشت و پیشنهاد کرد نیم ساعتی بنشینیم و با هم این برنامه شاد و خنده دار را تماشا کنیم. دی وی دی را روشن کرد و مردی آمد و یک کمی از خودش گفت که مردم به ایشان مستر بین یا سین یا ببین می گویند اما او افتخار می کند که بچه مسلمان است و از این حرفها.

متن کامل

وبلاک دیگر

در پرشین بلاک

۱۳۸۸/۰۶/۰۳

ونوس حشره خوار


همراه فرزند بیرون رفتیم. می خواست دسته گلی یا گلدان گلی زیبا بخرد. می داند که من گل و گیاه را خیلی دوست دارم و بعد از خرید سعی می کنم روش نگهداری اش را نیز یاد بگیرم. داشتیم به طرف باجه پرداخت پول می رفتیم که چشمم به میز کوچک با گلدانهای کوچک خورد . نوشته تکه کاغذ کوچک روی میز نشان می داد که این چند دانه گلدان گل کوچک حراجی است. جلو رفتم و نگاهشان کردم. خدای من! گلدانها پژمرده شده بودند. فکر می کنم تا یکی دو روز دیگر پلاسیده و از بین می رفتند. در بین گلدانها چشمم به ونوس حشره خوار خورد. خاکش خشک خشک بود. چند دانه ساقه اش هم سر به زیر داشتند. بی اختیار دست به طرف یکی دراز کردم و برداشتم. می دانستم عمری برایش باقی نمانده است. اما برش داشتم. چه می دانم توی دلم به خودم گفتم می برم نگاهش می دارم . اگر حالش بهتر شد چه بهتر . اگر هم مرد ، خوب چه می شود کرد. به خانه که رسیدم ، تکه کارتی را که داخل خاک گلدان فرو برده بودند برداشتم. یک طرف کارت عکس ونوس و طرف دیگر توضیح بسیار کوتاهی به این شرح بود. « من گل مرداب هستم. در زیر گلدانی ام به اندازه یک سانتی متر آب بریز. من آب سبک را دوست دارم بخصوص اگر آب باران باشد. یادت باشد نگذار خاکم خشک شود. هرگز به من کود نده. مرا پشت پنجره و جلو آفتاب بگذار . آنجا می توانم گلهای زیادی بدهم.» فوری گلدان را عوض کردم و داخل یک زیرگلدانی به اندازه یک سانتی متر آب ریختم و روی خاکش نیز آب ریختم و پشت پنجره آفتابگیر گذاشتم. سرگرم کارم شدم. نگاهش نمی کردم. دلم نمی خواست بمیرد. بعد از یکی دو ساعت ، جلو پنجره آمدم و نگاهش کردم. شبیه جاندار ی عطشان بعد از نوشیدن آب کم کم جان گرفت و حالش جا آمد. برگهایش داشت از هم باز می شد . گوئی گرسنه اش نیز بود و می خواست مگسی ، مورچه ای ، پشه ای را شکار کرده و نوش جان کند. خوشحال شدم و بهش لبخندی زدم. چند روزی است که حالش روز به روز بهتر می شود. حشره کوچکی که روی برگش می نشیند گرفتار می شود و برگها آهسته بسته شده و نوکهای سوزنی اش به هم گره می خورد و بعد از حل وهضم شدن غذا دوباره برگها باز می شوند و منتظر شکار بعدی می مانند. امروز صبح باران بارید و آب گلدان را با آب باران عوض کردم.
می خواستم درمورد گیاهان حشره خوار بیشتر بدانم. به اینجا و اینجا و اینجا رسیدم.

مادرشوهر گل صنم

چندی پیش در یک مجلسی بحث در مورد مادرشوهر بود. گل بهار گفت : « مادرشوهر من خیلی نامهربان است. همه اش ایراد می گیرد و حرف می زند. یک روزی ندیدم که راضی باشد. »
گل صنم گفت :« الحق والانصاف مادرشوهر من زن بسیار مهربانی است. مرا هم خیلی دوست دارد. نمی دانی هر وقت مرا می بیند چقدر قربان صدقه ام می رود. خیلی دوستش دارم. چند روزی است که به مسافرت رفته دلم خیلی براش تنگ شده است. تنها یک کارش آزارم می دهد . خانه مان که می آید ، اتاق شوهرم می رود وصحبت می کنند و به من هم سفارش می کنند که حرف محرمانه دارند و نباید به اتاقشان بروم.

متن کامل

۱۳۸۸/۰۶/۰۱

آش گوجه فرنگی خاله جان

بعد از آبغوره ، نوبت به درست کردن رب گوجه فرنگی می رسید. بقال سر کوچه قوطی های گوجه فرنگی را به خانه می آورد . ماموریت ما جدا کردن گوجه فرنگی های کال و ریز و شستن و تمیز کردنشان بود. بعد از شستن ، گوجه فرنگی های کال را آن طرف حیاط که آفتابگیر بود پهن می کردند و گوجه فرنگی های رسیده را داخل قابلمه ها یا دیگ بزرگ می ریختند وداخل دیگها مقدار قابل توجهی نمک ریخته ، روی موتورهای نفتی بزرگ جوشانده ، سپس از الک می گذراندند تا تخمها و پوست را از مواد جدا کنند . این یکی از کارهای سخت رب درست کردن بود.

متن کامل

۱۳۸۸/۰۵/۳۰

سوپ خوشمزه خاله جان

مادربزرگم به ماه مرداد ( قورا پیشیرن ) می گفت. چرا که این ماه را گرمترین ماه می دانست و عقیده داشت که اگر زود دست به کار نشویم و آبغوره نگیریم ، غوره ها می رسند و شیرین می شوند و دیگر به درد کشیدن آب نمی خورند. اما این آبغوره کشیدن هم خودش حکایتی داشت. به بقال سر کوچه سفارش می کردیم و در عرض یکی دو روز قوطی های پر غوره را می آورد و به در و همسایه می فروخت. کارگری هم داشت که قوطی های غوره را داخل چرخ دستی اش می گذاشت و دم در خانه هایمان می آورد. غوره پاک کردن هم برای خودش عالمی داشت.

متن کامل

*

روایت های دیگر از تابستان و تهیه توشه زمستان به روایت امیریه - نق نقو

۱۳۸۸/۰۵/۲۸

به یاد دکتر محمد مصدق

شعری از دکتر شفیعی کدکنی در سوگ مصدق
مرثيه درخت
گيرم بيرون از اين حصار كسي نيست
گيرم در آن كرانه نگويند
كاين موج روشنايي مشرق
بر نخلهاي تشنه ي صحرا، يمن، عدن
يا آبهاي ساحلي نيل
از بخشش كدام سپيده است
اما
من از نگاه آينه
هرچند تيره، تار-شرمنده ام كه: آه
در سوگت اي درخت تناور
اي آيت خجسته ي در خويش زيستن
باليدن و شكفتن،
در خويش بارور شدن از خويش،
در خاك خويش ريشه دواندن
ما را
حتي امان گريه ندادند
*

۱۳۸۸/۰۵/۲۶

گربه زرد گل صنم

همسایه بغل دستی ما گربه ای زرد دارد. او هر روز سر کار می رود و گربه پشت پنجره می نشیند و رفت و آمد رهگذران را تماشا می کند.گاهی وقتها عصر از خانه بیرون می آید که صاحبش به سرعت دنبالش می آید واو را به خانه برمی گرداند. بیشتر وقتها دلم برایش می سوزد. زبان بسته همه اش خانه است و حوصله اش سر می رود. صاحبش آخر هفته ها خانه است و با دوچرخه اش بیرون می رود و گربه سیاه را هم پشت چرخ می نشاند. وقتی به چشمانش نگاه می کنم لذتش را از گردش و دوچرخه سواری احساس می کنم. گل صنم با دیدن حیوانات نازپرورده اینجا می گوید :« همان طور که می گوئیم خدا به آدم شانس بدهد و بختورش کند ، به احتمال قوی حیوانات هم برای همنوعان خودشان چنین دعائی می کنند.

متن کامل

۱۳۸۸/۰۵/۲۵

خواب

خوابها گاهی وقتها چنان شیرین و رویائی هستند که آدم دلش نمی خواهد بیدار شود و معلوم است که اگر زنگ ساعت یا تلفن یا در و .. مزاحم نشود آدمی خیال بیدار شدن ندارد. حتی بیدار هم که می شود زود چشمش را می بندد که ادامه خواب را ببیند. اما خوب بیدار که شد ، بخوابد هم ادامه آن خواب را نمی بیند. اما وقتی خواب وحشتناک می بیند پریدن از خواب ، حتی اگر دلت بخواهد نیز یک کمی دیر به نظر می رسد. مگر اینکه همراهت بیدارت کند که فلانی توی خواب داشتی داد می کشیدی یا گریه می کردی. گاهی وقتها کسی را که دلت نمی خواهد یک لحظه هم ببینی اش در خواب می بینی راه گریزی هم نیست.

متن کامل

وبلاک دیگر

*

نام نوید مجاهد در وبلاکستان جاودانه شد

واژگان ربوده شده به روایت افرا و پائیز

*

۱۳۸۸/۰۵/۲۴

یک روز عصر

یک عصر گرم و آفتابی بود. با دوستان لب رودخانه قدیم می زدیم. گل صنم خاتون دست به سوی درختی دراز کرد تا میوه اش را بچیند و به قول خودش مزه اش را بچشد تا ببیند که چیست. رنگ میوه ها ، نارنجی سیر و هر کدام به اندازه نخود بود.
اورزولا گفت :« ما اجازه نداریم دست به این میوه ها بزنیم. اینها را خدا برای استفاده پرنده ها خلق کرده است. »
گل صنم خاتون دستش را پائین آورد. همین طور که صحبت کنان و قدم زنان می رفتیم ، دوباره دست گل صنم خاتون به سوی درختی دیگر دراز شد. این درخت هم میوه هائی خوشه ای و آلبالوئی رنگ و به اندازه نخود داشت.


متن کامل

وبلاک دیگر

رقص زیبای آذربایجانی در فیلم آرشین مال الان

۱۳۸۸/۰۵/۱۹

به یاد آن شب و آتش

روزه در روزهای گرم و طولانی تابستان با همه سختی ها و گرسنگی و تشنگی هایش برای خودش عالمی داشت. خوابیدن در حیاط همراه با نوازش نسیم خنک تبریز ، لذتی خاص داشت. آدمی دلش نمی خواست بیدار شود. اما آفتاب بی انصاف می تابید و با ما قاوالاقاشدی بازی می کرد

۱۳۸۸/۰۵/۱۸

شهر ما

شهری که در این غربت سرا وطن دوم من شده است ، شهری کوچک ، اما آرام و زیبا و سر سبز است. شهری است با رودخانه پر آب و مرغابی های شناور روی آبش و ماهی های کوچک و بزرگی که در آب صاف و زلالش سرگرم شنا و جست و خیزند. لب رودخانه ای با درختان و چمن و گلهای رنگارنگش. لب رودخانه مکان مناسبی برای پیاده روی است. دل آدمی با دیدن این هم سرسبزی وزیبائی باز می شود. یاد مادربزرگم به خیر تا چنین آبی را می دید می گفت : به به چه آب صاف و زلالی ! جان می دهد برای شستن و آب کشیدن ملافه های سفید. پسر عمو کوچک هم می گفت : چه رودخانه ای . یک کمی کم عمق تر از زنگمار خودمان است. شنا کردن در این آبها عجب لذتی دارد.
در این شهر کوچک ما قوش سوتوندن سورا ( به جز شیر گنجشک ) همه چیز پیدا می شود. همه سوپرمارکتها و فروشگاههای زنجیره ای در این شهر شعبه دارند. سال گذشته خیلی از این فروشگاه ها دکانشان را تخته کردند. « چاک » که فروشگاه بزرگ گل و گیاه بود و همه وسایل مربوط به باغبانی و گل و گلدان و کود و .. را می توانستیم ارزان تهیه کنیم ، بست و رفت . به دنبال چاک « رولر » فروشگاه بزرگ لوازم منزل کمد و آشپزخانه و مبل و .. نیز بست. این دو فروشگاه بزرگ هنوز در شهرهای دیگر شعبه دارند. اما سال گذشته « زین » بوتیک بزرگ و گرانبها که اجناس خیلی خوبی هم داشت اجناس اش را به حراج گذاشت . روزهای آخر همه چیز را به مبلغ یک یورو فروخت و رفت و حالا به جایش بوتیکی باز شده است. اجناس این بوتیک در مقابل زین به قول خودمان موشتولوق اولانماز . اما چه می شود کرد.
به روزویتا زنگ زدم و گفتم : چند روزی است که « وول وورت » هم اجناس اش را به حراجی گذاشته است و دارد می بندد.
گفت : « کاف هوف » هم از اول ژانویه اجناس اش را به حراج خواهد گذاشت. گویا اعلام ورشکستگی کرده است. زمزمه بسته شدن « تنگل مان » نیز به گوش می رسد.
دل تنگ شدم گفتم : حالا کاف هوف و زین و تنگل مان به جای خود . بسته شدن وول وورت دلتنگم کرد. اجناس اش را دوست داشتم و اکثر اوقات از آنجا خرید می کردم. حالا کدام فروشگاه و بوتیکی می آید که جایش را بگیرد؟
گفت : قدرت خرید مردم پائین آمده و اینها هم باید ارزان بفروشند تا مردم خرید کنند. ناراحت نباش حالا جای اینها را فروشگاههائی که جنس هائی با قیمت مناسب به بازار می آورند می گیرند. این که نمی شود فروشنده باید فکر جیب خریدار را هم بکند دیگر . دامارا باخیب قان آلماق ( باید به رگ نگاه کرد و خون گرفت . ) حالا اتفاقی افتاده باید آرزو کنیم که « د . ام » یا « چ اوند آ » بساطشان را جمع نکنند.

۱۳۸۸/۰۵/۱۶

نیمه شعبان

اول صبحی حال و هوای خوشی داشتم.نیمه شعبان بود و من هم گویا در گذشته های یک کمی دورتر سرگرم سیر و سفر بودم. نیمه شعبان چراغانی تبریز ، گلهای شمعدانی دور تا دور مسجد ، ائل گلی و اطلسی هایش ، اتومبیل های تزئین شده عروس و داماد ، بوق اتومبیل های همراه عروس و داماد ، عرض تبریک مردم به عروس و دامادهای خجالتی ، همه و همه مثل پرده سینما از جلوی چشمم رژه می رفت. بوی خوش اطلسی را حس می کردم.

متن کامل

۱۳۸۸/۰۵/۱۴

زینب پاشا زن اسطوره ای آذربایجان

زینب پاشا، پیشتاز بیداری زنان مشروطه خواه در تبریز

در محله عمو زین الدین در خانه یک روستائی به نام شیخ سلیم ، دختری به دنیا آمد که اسمش را زینب گذاشتند. خانواده شیخ سلیم مانند بقیه روستائیان به سختی زندگی می گذرانید. حدود یکصد و ده سال پیش زینب و همراهانش پیشتاز مبارزات زنان ایرانی بر علیه ظلم و تبعیض شدند. آنگاه زینب رهبر این زنان مبارز و شجاع لقب « پاشا» و « ده باشی » و « بی بی » و « باجی » را به خود اختصاص داد.
می گویند اولین گام او برای مبارزه با ستم ، اعتراض به « امتیاز رژی » بود. زمانی که ناصرالدین شاه امتیاز خرید و فروش توتون و تنباکو را به یک شرکت انگلیسی واگذار کرد ، مردم تبریز عکس العمل نشان دادند و بازار تبریز به نشانه اعتراض تعطیل شد. طبق معمول هردولت مستبدی ، ماموران دولتی دست به کار شدند و با تهدید و وعده بازاریان را مجبور کردند که بازار را باز کنند. چند ساعتی از باز شدن بازار نگذشته بود که زینب پاشا همراه با زنان مسلح خود وارد بازار شد. زنانی مسلح که چادرهایشان را به کمر بسته بودند. آدمی دلش می خواهد قیافه ماموران را هنگام بسته شدن دوباره بازار ببیند.
حکم ائیله دی زینب پاشا
جمله اناث و فراشا
سیز بازاری باسون داشا
دگنگی یاغلیوم گلیم
پاتاوامی باغلیوم گیلم
مخالفت شدید مردم با امتیاز توتون تنباکو ناصرالدین شاه را مجبور به لغو امتیاز رژی کرد.
می گویند قائم مقام والی تبریز و اطرافیانش یکی از محتکران معروف تبریز بود. انبار غله او بوسیله زینب پاشا شناسائی و به روی مردم گرسنه و قحطی زده گشوده شد.
نظام العلما نیز یکی از محتکران و مقتدران تبریز بود. او انبار غله ای داشت و جنس را از روستائیان به قیمت بسیار ارزانی می خرید و به موقع اش گران می فروخت. انبار او نیز توسط زینب پاشا گشوده و بین گرسنگان تقسیم شد.
زینب پاشا مانند تمام عیاران مرد به قهوه خانه ها می رفت و قلیان می کشید. می گویند او زنان را تشویق می کرد که علیه نابرابری های اجتماعی و ستم چند لایه ای که بر زنان وارد می شد ، به مبارزه برخیزند.
زینب در اواخر عمر خود به زیارت کربلا رفت و پس از آن از سرگذشت او اطلاعی در دست نیست.
اگر شما مردان جرات ندارید جزای ستم پیشگان را کف دستشان بگذارید ، اگر می ترسید که دست دزدان و غارتگران را از مال و ناموس و وطن خود کوتاه کنیدچادر ما زنان را سرتان کنید و در کنج خانه بنشینید و دم از مردی و مردانگی نزنید. ما جای شما با ستمکاران می جنگیم .
هفت یارهمراه زینب پاشا :
فاطمانسا ، سلطان بگیم ، ماه شرف ، جانی بگیم ، خیرالنسا ، ماه بیگم ،شاه بیگیم

اقتباس از اینجا

خاتون شهر آشوب زده

زینب پاشا چهره ای شجاع و عدالتخواه

*

شادی صدر

در بالاترین

۱۳۸۸/۰۵/۱۲

همینطوری از سر دلتنگی


از قدیم گفته اند که جان هر کسی برای خودش شیرین است. مادربزرگم می گفت :

آغاج آجی دی جان شیرین / ضربه ( کتک ) چوب تلخ است و جان شیرین.

فریدون مشیری هم زندگی را دوست داشت. در یکی از اشعارش می گوید:

نمیخواهم بمیرم با که باید گفت؟

کجا باید صدا سر داد؟

در زیر کدامین آسمان

روی کدامین کوه؟

که در ذرات هستی ره برد طوفان این اندوه

که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد

*

اؤلمک ایسته میرم کیمه دئمه لی؟

هاردا باغیرمالی؟

هانسی گؤیون آلتیندا؟

هانسی داغین باشیندا؟

*

۱۳۸۸/۰۵/۰۹

از رسانه ملی چه انتظاری دارید؟

اهری عزیز مرا به یک بازی دعوت کرده است. داشتم با خودم فکر می کردم که رسانه ملی چیست و وظایفش چه می تواند باشد ؟ یاد یک کمی قدیم افتادم. دانش آموزی به اسم نوبار داشتم. پدر نوبار هر روز صبح دخترش را سوار تاکسی بارش می کرد و به مدرسه می آورد .

متن کامل

*
اهالی وبلاک شهر خیلی بهتر از این بنده حقیر در مورد رسانه ملی روایت کرده اند .

صادق اهری - آینه ایرانی - سیبستان - عمو اروند - نق نقو - تار نوشت - بلاک نوشت - نیک اهنگ - بیلی و من - پارسا نوشت

سوی بیدار واژگان - فانوس آزاد - پرواز در شب - امیریه - باغ بهار - ف . م . سخن - خاک - بیداد - زیتون

*

الحق والانصاف وبلاک ها خودشان رسانه ملی هستند.

*

۱۳۸۸/۰۵/۰۸

پنج شنبه غم



درد آشار باشدان کئچر

کیپریکدن ، قاشدان کئچر

دوغرو سؤز دوغرو کلام

دوواردان داشدان کئچر

*

درد لبریز می شود و از سر می گذرد

از مژه و ابرو می گذرد

حرف حق ، کلام حق

از دیوار و سنگ می گذرد

۱۳۸۸/۰۵/۰۷

توپولوف



یادش به خیر ، زمانی زندگی فقیرانه اما شیرین و ساده و بی تکلف بود. تابستان که می شد به تهران برای دیدن عمه بزرگ و آبجی بزرگ و دیگر اقوام دور و نزدیک به تهران سفر می کردیم. برنامه سفرمان برای خودش عالمی داشت.

متن کامل

آن یکی وبلاک

باز هم سقوط توپولوف


و سقوط توپولوف


سیزده گروه مشغول بررسی علت سقوط توپولوف