یک کمی قدیم بود. از سالن انتظار فرودگاه خارج شدم. خاتون منتظرم بود. سلام و احوالپرسی کردیم و سوار تاکسی شدیم.قرار بود به ترمینال برویم و از آنجا سوار اتوبوس شده راهی تبریز شویم. به ترمینال رسیدیم. هوا تازه داشت روشن می شد. روی یکی از نیمکتها نشستیم. خاتون رفت و چند دقیقه بعد با دو لیوان چای داغ و ساندویچ برگشت.
گفتم :« دلم نان سنگک تبریز می خواهد.»
خندید و گفت :« وای خاک عالم زن جماعت که به شکمش فکر نمی کند! آنوقت می گویند نفسالیس!»
گفتم :« خوب بگویند. این همه راه آمده ام سنگک داغ تازه نخورم که نمی شود. از این ساندویچها آن طرفها فراوان است.»
گفت : « صبر داشته باشی فردا صبحانه نوش جانش می کنی. الحق والانصاف سنگک داغ و تازه با پنیر لیقوان و خاتین سوزوسو عجب کیفی دارد.» داشتیم با هم گل می گفتیم و گل می شنیدیم که چشمم به دخترک پانزده چهارده ساله افتاد. چادر مشکی بر سر داشت و با یک دست چادرش را محکم گرفته بود و در دست دیگر چند جفت جوارب مردانه گرفته و به مردها نشان می داد.
با تعجب گفتم :« آنجا را نگاه کن ! دخترک با آن سن و سال و قد و قواره اش توی ترمینال چه کار دارد؟»
گفت :« نان درآوردن . »
گفتم :« بین این همه مرد! آن هم داخل ترمینال ؟ »
گفت : « پس می خواهی کجا باشد دبی؟»
باز هم تعجب کردم حرفهایش برایم بدون مفهوم بود.
گفتم :« حرفهایت مثل این است که من دئییرم فدم دمه بو دئییر دامدان داما / من چه می گویم این چه جواب می دهد.»
گفت :« تو خیلی وقت است که از این جامعه دور شده ای و نمی دانی چه می گذرد. این دخترک از سپیده دم تا پاسی از شب اینجاست و جوراب می فروشد. دارد نان خود و خانواده اش را درمی آورد . کس و کاری ندارند . برادر کوچکش هم آن طرف تر بساطش را پهن کرده و دارد جوراب می فروشد.درست مثل فیلم سینمائی های قدیمی که حالا آبگوشتی اش می خوانند. که یکی به خاطر لقمه نانی و تهیه پول دوای مادر مریض و پدر علیل خود را به آب و آتش می زند. حداقل توی فیلم ها معجزه ای می شد و فردین و ملک مطیعی ای و چه می دانم یکی پیدا می شد و نجاتش می داد. عالم حقیقت با افسانه خیلی فاصله دارد. »
گفتم :« حالا چرا جوراب زنانه نمی فروشد؟»
گفت :« که من و تو نصیحتش بکنیم که ناموس از هر چیزی مهم تر است . دخترجان بین این همه مرد چه کار داری ؟ برو خانه تان . برو کلفتی کن و اینجاها کار نکن. در حالی که می دانیم آجین ایمانی اولماز/ گرسنه نمی تواند ایمان داشته باشد.»
گفتم :« خوب اگر نصیحت هم بکنیم حق داریم. ترمینال و فروش جنس در اینجا کار درستی نیست . ببین بعضی مردها چطوری نگاهش می کنند؟ »
گفت :« نصیحت موقعی چاره ساز است که راه حلی هم همراه داشته باشد.»
حرفش تمام نشده بود که دخترک جلو آمد و سلامی کرد و خاتون جواب سلامش را داد و دخترک شروع به تعریف و توصیف اجناسش کرد. خاتون دو جفت جوراب از او خرید. دخترک رو به من کرد و گفت :« حاجی خانم شما هم می خواهید؟ جنس اش اعلاست. بشوی و بپوش . گل بئله مالا قویما قالا/ بیا این جنس را بخر و نگذار بماند.»
دو جفت خریدم و از او خواستم جوراب و اجناس زنانه هم بیاورد. ترمینال که مختص مردان نیست زنان هم خریدار جورابند. لبخندی غیرعادی زد و دور شد و به دنبالش چشمم به چشمان خیره خاتون افتاد که خیلی معنی دار نگاهم می کرد. نه از لبخند دخترک و نه از نگاه خیره و عجیب خاتون ، هیچ سر درنیاوردم.
2009/10/28
دخترک جوراب فروش
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
11 comments:
khily ziba minevisi shahrbano jan
Negahyno
Liebe "Zane motavallede Maku",
zunächst einmal möchte ich hoffen, dass, dass Ihre Reise in den Iran eine schöne und unvergessliche Reise war!
Ferner möchte ich Ihnen mitteilen, dass die Art und Weise, wie Sie Ihre "Essay" niederschreiben bewundere! Zärtliche Emotion, Sentimentalität...sind Wahrzeichen und Merkmale Ihrer Blogs.
Machen Sie so weiter.
Ihnen weiterhin viel "Erfolg" wünschend, verbleibe ich mit freundlichen Grüßen
Tofigh
سلام شهربانوجان
تازه تو با کیس خیلی خوبش مواجه شدی
در درروبر ترمینال قدیم نبریز یک زن سیگار فروشی هست که...
در بازار و سه راهی امین زنان دست فروشی هستن که...
و از همه اینا اسفناک تر کودکان کار هستن که در اطراف بازار تبریز و پارک ها هرچه دستشان بیاید می فروشند
راستی هروقت گذرت به تبریز افتاد به یه صبحانه با نان سنکک داغ و پنیر لیقوان و ترخون و خاتین سوزیسی دعوتت میکنم
es ist unsere IRAN!
این وبلاگ رو من قدیم تر میخوندم که فیلتر شد
حالا فکر کنم آدرس که عوض شده من دیگه نخوندمش
بالاخره وقتی به گفته مسئولین جامعه ای هر روز در حال پیشرفته و تورم هر روز در حال کم شدن
این آدمهای دستفروش هم در حال بیشتر شدن هستند
که مصداق کامل تقسیم ثروت رو در جامعه ما به نمایش بگذارند
سلام خانم شهربانو.
خوبه که این دختر خانم جوراب میفروخت .متاسفانه گاهی همسن و سالهای آن دختر خانم به در خانه های مردم برای گدایی مراجعه می کنند.
سلام شهربانو جان.همانروز که این پست را نوشته بودید خواندم و دیروز موقع رانندگی پشت چراغ قرمز از همین بچه ها دیدم و یاد این پست شما افتادم . داشتم به این داستان شما فکر می کردم.چیزی که برایم جالب بود این بود که آنها با دیدن یک ماشین مدل بالا دیگر اصلاً به من و بقیه ماشینها توجه نکردند. خوشبختانه راننده ماشین آدم نسبتاً دست و دلبازی بود.شاید دخترک قصه شما می دیده از بین مردها بیشتر ممکن است به او توجه شود تا زنها همانطور که آن بچه ها احتمال می دادند صاحب ماشین مدل بالاتر بیشتر به آنها پول بدهد.
با سلام
در نظر بازی ما بیخبران حیرانند - من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی - عشق داند که در این دایره سرگردانند
خوشحال خواهیم شد میزبان شما در وبلاگ انجمن فرزانگان کویر باشیم و پذیرای اندیشه های شما
و در صورت صلاحدید معرفی این وبلاگ به دوستانتان با سپاس
mersi azizam man taze ba webloget ashna shodam va chon khodamam ham pedar madaram azari hastand va dar ghorbat ham ke hastam dige in neveshtehat vaghean delchasban
فقر زشت است. فقر زشت است. فقر برای کشور ثروتمندی چون ایران زشت تر است. فقر برای مردمی با این همه ادعا زشت ترین است.
فقر زشت است. فقر زشت است. فقر برای کشور ثروتمندی چون ایران زشت تر است. فقر برای مردمی با این همه ادعا زشت ترین است.
Post a Comment