من و مهناز و مهرناز ، می خواستیم معلم شویم. نیمه راه مهناز پشیمان شد و گفت :« نمی خواهم معلم شوم. نمی خواهم کارمند شوم.»
پرسیدیم : « آخه چرا ؟»
جواب داد:« آخه چرا ندارد . نمی خواهم دیگر.»
من و مهرناز ادامه دادیم و معلم شدیم. مهرناز یک سال زودتر از من معلم شد ودر یکی از روستاهای اطراف ماکو شروع به کار کرد. مدتی گذشت و از او بی خبر بودم. روزی از روزها مادرش را دیدم. حال و احوالم را پرسید و وقتی شنید که من نیز ازدواج کرده ام روی ترش کرد و گفت :« آی آللاه بلایزی وئرمه سین یازیق سیز.( آی که خدا بلایتان را ندهد که طفلکی هستید) آخر چه عجله ای دارید؟ مهرناز دوسه ماهی از شروع به کارش نگذشته بود که ازدواج کرد .
7 comments:
اين كاملاً درست است كه مظلوم ظالم مي پرورد.كاش در همان قدم اول دوستتان جلوي همسرش را گرفته بود.ولي اگر همسن و سال شماست شايد باز هم بتواند از همسرش جدا شود و زندگي آبرومندانه اي به كمك بچه ها دست و پا كند.
خویشتن را بشکنی ایثار اگر از حد گذشت/پاک بازی هرچه کردم دشمنی منصور شد/راه را از چاه در هر لحظه ای باید شناخت/یک قدم غافل شدم یک عمر راهم دور شد
سلام شهربانو جان .....مثل همیشه از خوندن خاطراتت لذت بردم
مثل همیشه تفکر انگیز
ممنون از اینکه دغدغه هارا مینویسید
حالا حالا ها جا داره تا این فرهنگ درست بشه
باید تلاش کرد و صبر
خانم شهربانو
سلام .خسته نباشید . ضمن تبریک عید غدیر برشما. بنظرم مشکل اعتیاد که متاسفانه دامنگیر بسیاری از خانواده ها شده است از هر طرف چه مرد و چه زن قابل پذیرش نیست .
باید برای حل این مشکل بصورت ریشه اقدام نمود .
تا زمانی که تو مملکت ماهمیشه حق با آقایونه این مشکلات حل نخواهد شد ... اگه زنه معتاد بود مرده علاوه بر اینکه میتونست زن رو طلاق بده ، میتونست 4 تا هم روش زن بگیره همه هم حق رو میدادن به مرده.... همه حق ها با آقایونه مگه این که خلافش ثابت بشه
Post a Comment