ساعت هشت و نیم صبح بود. کار صبح تمام شد و سرپرستار صدایمان کرد و گفت :« گرسنه ام دیگر. بیائید. همگی به دفتر رفتیم. قهوه داغ حاضر بود و سرگرم خوردن صبحانه شدیم. نیم ساعت فرصت خوبی برای خوردن و نوشیدن و کمی آرام گرفتن بود. روز قبل پیرمردی را آورده بودند که بسیار ناراحت و پریشان بود. از اینکه بچه هایش او را به خانه سالمندان سپرده اند بسیار ناراحت و خشمگین شده بود.می گفت :« یعنی چه ؟ عمری زحمت بکشم کار کنم و برای ورثه میراث جمع کنم .
7 comments:
شهر بانو جان خدا رحمت کنه مادر بزرگت رو که واقعا آدم همینو از خدا میخواد .مرگ راحت چون اینجوری هم خود شخص راحت هست هم اطرافیانش .الهی که تو هم صد سال با سلامتی زنده باشی
خیلی از آخر این داستانا خوشم نمیاد و همیشه خودمو سرزنش می کنم چرا مادرم رو گذاشتم و غربت نشین شدم
به نظر من آدم باید واسه وقت پیری پول هاش رو جمع کنه که اگه نخواد بره خانه سالمندان بتونه یه پرستار بگیره و توخونه خودش زندگی کنه... در هر صورت هیچ وقت نمیشه ما از فرزندانمون انتظار داشته باشیم که تمامی وقتشون رو برای ما بگذراند اگه مادران این کار رو میکنن عشق مادری کمکشون میکنه ولی بچه ها که چنین عشقی رو ندارن
خانم شهربانو عزیز درود بر شما .از اینکه چند روزی نبودم و تاخیر داشتم پوزش می خواهم .
مطلب قابل تاملی را نوشته اید .شاید بتوان به نوعی به هریک ازنظرات ارائه شده حق داد ولی بعقیده من پیران ما سرمایه های ما هستند وباید تا آنجا امکان دارد نباید موجب رنجش خاطر پیران خود باشیم . متاسفانه جوانان امروز بفکرروزگار پیری خود نیستند . هرچند که می گویند اگرمن پیر شدم ازپسرها و دخترها میخواهم مرا به سرای سالمندان بفرستند . متاسفانه این درحد شعاروسخن گفتن است ولی درزمان پیری و دراوج احساس تنهایی وناتوانی این فکر وایده برایشان قابل هضم نخواهد بود .ابیاتی ازمولوی در این رابطه نوشته اید بگذاردو بیت نیزهم من بنویسم که گفته اند :
مخندای نوجوان زینهاربرموی سپید ما
که این برف پریشانی برسرهر بام میبارد
**********
موی سپید را فلکم رایگان نداد
این رشته را به نقد جوانی خریده ام
یک تبلیغی در ایران وجود داره در مورد اینکه یکروز پدری پسر کوچکش میبره پارک پسرش 21 بار میپرسه این چیه و پدر هر 21 بار با خوش رویی ودوست داشتن به بچه میگه کنجشک
وقتی پدر و پسر دوباره بعداز 30 سال میرن پارک پدر میپرسه این چیه و پسره دفعه دوم میگه البته با فریاد و اخم چند بار بهت بگم کنجشک
پدر میره خانه ودفترچه خاطراتی را که برای پسرش نوشته میاره میده به دست پسره تا پسرش بخوانه
پسره همینکه اون قسمت که 21 بار از پدرش میپرسه این چیه وپدرش با صبر وحوصله ونوازش وبوسیدن پسرش هر 21 بار با ارامش تما میگه کنجشک
پسره از کار خودش شرمنده ودست پدرش را میبوسه وبه اشتباه خودش پی میبره
منطورم اینکه تاریخ تکرار میشه وحالا پدر مانند همون بچه است ونیازمند مرافبت ومواطبت البته با حوصله ونوازش از طرف ما
وپدر ومادر ها آینه تمام قد ما هستند البته پیرتر
نیازی به خانه سالمندان نیست نیازکه دل کوچکمون کمی بزرگتر کنیم هرچند که خونه ام کوچک باشه .
این از اون موضوع هایی است که تا سر آدم نیاد نمی تونه نظر بده...چون شرایط زندگی هر کس و زمان و مکانی که توشه خیلی تعین کننده است ولی من یاد گرفتم که نباید هیچکس را به خاطر طرز رفتارش با اطرافیان پیرش سرزنش کرد..چون شرایط خیلی سختیه...خیلی سخت...ا.
این از اون موضوع هایی است که تا سر آدم نیاد نمی تونه نظر بده...چون شرایط زندگی هر کس و زمان و مکانی که توشه خیلی تعین کننده است ولی من یاد گرفتم که نباید هیچکس را به خاطر طرز رفتارش با اطرافیان پیرش سرزنش کرد..چون شرایط خیلی سختیه...خیلی سخت...ا.
Post a Comment