شب بود و فیلم سینمائی روح شروع شده بود. این فیلم را یک بار نیز دیده بودم اما باز دلم می خواست تماشا کنم. تلفن زنگ زد . گوشی را برداشتم. خانوم خانومها بود. پس از سلام و احوالپرسی گفت:« فردا در فلان اداره کار واجبی دارم. می دانی که هنوز پنج سال از آمدنم به اینجا نگذشته است و زبان بلد نیستم. بیا و هر چی من می گویم به مسئول بگو.»
متن کامل
2 comments:
سلام گرامی
1 امشب وبت برام فیتیله شده به زور تونستم بیام وبت
2 عزیزم آن روز پلیس اون چهار راه تویی
و چراغ در دست توئه
به هوش
----
پیوند عمر بسته به موییست هوشدار
غمخوار خویش باش غم روزگار چیست
سلام شهربانو جان
وبلاگت در ایران فیلتر شده
یه فکری براش بکن
لیلا - یاری یول
Post a Comment