همسایه بغل دستی ما گربه ای زرد دارد. او هر روز سر کار می رود و گربه پشت پنجره می نشیند و رفت و آمد رهگذران را تماشا می کند.گاهی وقتها عصر از خانه بیرون می آید که صاحبش به سرعت دنبالش می آید واو را به خانه برمی گرداند. بیشتر وقتها دلم برایش می سوزد. زبان بسته همه اش خانه است و حوصله اش سر می رود. صاحبش آخر هفته ها خانه است و با دوچرخه اش بیرون می رود و گربه سیاه را هم پشت چرخ می نشاند. وقتی به چشمانش نگاه می کنم لذتش را از گردش و دوچرخه سواری احساس می کنم. گل صنم با دیدن حیوانات نازپرورده اینجا می گوید :« همان طور که می گوئیم خدا به آدم شانس بدهد و بختورش کند ، به احتمال قوی حیوانات هم برای همنوعان خودشان چنین دعائی می کنند.
6 comments:
خانم شهربانو سلام اگرجه خیلی وقت است کامنتی برایتان نگذاشتم ولی در فرصتهای پیش آمده بطور اجمالی مطالب وبلاگتون مطالعه می کردم . مدتی هم در مسافرت بودم .درهرحال داستان جالبی بود.
خانم شهربانو سلام اگرجه خیلی وقت است کامنتی برایتان نگذاشتم ولی در فرصتهای پیش آمده بطور اجمالی مطالب وبلاگتون مطالعه می کردم . مدتی هم در مسافرت بودم .درهرحال داستان جالبی بود.
"یا مرگ یا کهریزک"
شهربانوی عزیز
من نیز شما را به دوستان خوبم پیوند زدم.
سلام شهربانوی عزیزم
خیلی وقته وبلاگ زیبا و پرمحتواتون را می خوانم
برایتان آرزوی توفیق دارم
شهر بانو خانم
انسان قابل تغییر است ولی خدا کند به طرف مثبت تغییر کند خیلی ها هستند که تغییرشان فلاکت بار است .
موفق باشید
Post a Comment