2010/01/24

هذیان نامه

برف می بارد و هوا باز سرد است. یاد سرمای تبریز و برف و یخ افتادم. چه زمستانهای سردی داشتیم . بچه محصلی و سرسره بازی و گلوله برف و آدم برفی یادش به خیر. دلم می خواهد در این سرما مست از می ناب خاطرات شیرین کودکی و شیطنت های دوران کودکی شوم و همچون دانه های برف رقص کنان روی زمین سر بخورم. سپس مثل دانه برف صمد بهرنگی روی زمین ذوب شوم بدون مقبره و سنگ قبر. راستی چه زندگی کوتاه و شیرینی دارد این دانه برف.

دلم می خواهد همراه قصه های مادربزرگم به دنیای شاه پریان سفر کنم. دلم می خواهد به سرزمین ملک محمد بروم و از زمرد قوشو چند دانه پر به امانت بگیرم.

دلم می خواهد مثل ها دریائی شوند و من در امواج خروشان سخنان پرحکمت و پندآموز بزرگان گم شوم.

یک دفعه یاد دوستم مهین خانم افتادم. چهره اش ، لبخندش ، لهجه اش یک لحظه از جلو چشمم دور نمی شود. یادش به خیر می گفت:

گؤزل گئتمه بئله گؤینن ، آسلاناسان قناره دن. / عزیز جان این طوری تند نرو . حال تو هم یک روزی جا می آد.

من چوخدان آشیب کئچمیشم ، سن دوردوغون کؤرپو اوستدن / من خیلی وقته که رد شدم و گذشتم ، از روی پلی که تو ایستادی.

**

چه فرهنگ دختر ستیزی داریم

**

5 comments:

اقاقیا said...

هذیان نامه ات شهر بانو جان، به قلبم نشست

Anonymous said...

شهر بانو جان
بگذار منهم نصیحتی برات کرده باشم میدانی که آدم میتواند بسر دیگران کلاه بگذارد ولی باید دیوانگی باشد که آدم به سر خود نیز کلاه بگذارد من حرفم را گفتم بامید اینکه بفهمی >

یک دوست

حسین . امیریه said...

شهر بانو خانم این هذیان نامه حال مرا هم پریشان کرد و پرتابم کرد به محله خوبم و پرچین های برف نشسته اش و . . .

Anonymous said...

یک دوست ، تو که لالائی بلدی چرا خوابت نمی بره. روسیاه بدبخت

نگاهی نو said...

ghalme khily shirii dari aziz hamisheh az khondanesh lezat mibaram