طیبه یکی از همکلاسی های ما بود. با دلی خوش به مدرسه می آمد. می دانست کلاس نهم که تمام شود خانه دار خواهد شد. والدینش می گفتند همین که نه کلاس درس خواند و خوب و بد را از هم تشخیص داد کافی است. مادربزرگش می گفت :« آخر کار دختر رفتن به خانه شوهر و شستن کهنه و لباس بچه و جارو کردن و پختن است. حالا چه خانه دار باشد چه دکتر و پروفسور و رئیس اداره.» ما همکلاسی ها که دور هم جمع می شدیم ، از این افکار و نظرات بزرگترها انتقاد می کردیم.
10 comments:
شهربانو نازنینم منو به یاد دوران دبیرستان و فال حافظ انداختی.چقدر حکایتها رو شیرین می نویسی من هیچوفت از خوندن حکایتهای تو سیر نمیشم.
سلام
رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنين نيز هم نخواهد ماند
دلم سوخت شهربانو جان.خدا هركس مادربزرگ خيلي خوب دارد برايش نگه دارد.مادر بزرگ پدري من هم زن بسيار فهميده ايست.من هم حافظ را باز كردم تا براي شما چيزي بنويسم.
زكوي ميكده دوش به دوشش مي بردند امام شهر كه سجاده مي كشيد بر دوش
اميدوارم خوشتان آمده باشد.
@-ِ
ولی من مطمئنم که زمانه به نفع ما پیش می رود. دنیا دیگر جایی برای افکار فسیلی ندارد..
پریا جان
ممنونم از محبتت . شما لطف داری عزیزم.
راستی چی بر سر وبلاکت آوردی ؟ حذفش کردی ؟ حیف شد
*
مارال جان
این هم بیت آخرش
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش مهر و نشان ستم نخواهد ماند
*
روشنائی جان
البته که خوشم می اید
دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
*
افرا جان
خوشحالم از این که دنیا جائی برای افکار فسیلی ندارد. امیدوارم فسیل از همه جای دنیا رخت بربندد
*
در ميخانه ببستند خدايا مپسند
که در خانه ی تزوير و ريا بگشايند
سلام شهربانوی عزیز مدت زیادیه که ازت بی خبرمخیلی دلم برات تنگ شده بود همیشه به یادت هستم عزیزم خیلی خوشحالم که تونستی کتابتو به جاپ برسونی کتاب شما واقعا خوندن داره مشتاقانه منتظر خوندن کتاب شما هستم امیدوارم هر جا هستی اوضاع بر وفق مرادت باشد شاد و موفق باشد خیلی دلم برا خوندن نوشته هات تنگ شده بود سلام به بچه هات هم برسون
برای پاک کردن نوار بالا به این آدرس یک سر بزن
http://akihon.com/324/remove-blogger-navbar/
سلام دوست عزیز خسته نباشی.یه سر هم به وبلاگ (شاعر سه زبانه) بزن.اگه امکانش هست وبلاگم رو لینک کنین.مرسی(آرتاش کیاذر)
آخی ظاهرا واسه خیلی چیزها باید شکرگزار باشیم
Post a Comment