۱۳۸۸/۰۶/۰۳

ونوس حشره خوار


همراه فرزند بیرون رفتیم. می خواست دسته گلی یا گلدان گلی زیبا بخرد. می داند که من گل و گیاه را خیلی دوست دارم و بعد از خرید سعی می کنم روش نگهداری اش را نیز یاد بگیرم. داشتیم به طرف باجه پرداخت پول می رفتیم که چشمم به میز کوچک با گلدانهای کوچک خورد . نوشته تکه کاغذ کوچک روی میز نشان می داد که این چند دانه گلدان گل کوچک حراجی است. جلو رفتم و نگاهشان کردم. خدای من! گلدانها پژمرده شده بودند. فکر می کنم تا یکی دو روز دیگر پلاسیده و از بین می رفتند. در بین گلدانها چشمم به ونوس حشره خوار خورد. خاکش خشک خشک بود. چند دانه ساقه اش هم سر به زیر داشتند. بی اختیار دست به طرف یکی دراز کردم و برداشتم. می دانستم عمری برایش باقی نمانده است. اما برش داشتم. چه می دانم توی دلم به خودم گفتم می برم نگاهش می دارم . اگر حالش بهتر شد چه بهتر . اگر هم مرد ، خوب چه می شود کرد. به خانه که رسیدم ، تکه کارتی را که داخل خاک گلدان فرو برده بودند برداشتم. یک طرف کارت عکس ونوس و طرف دیگر توضیح بسیار کوتاهی به این شرح بود. « من گل مرداب هستم. در زیر گلدانی ام به اندازه یک سانتی متر آب بریز. من آب سبک را دوست دارم بخصوص اگر آب باران باشد. یادت باشد نگذار خاکم خشک شود. هرگز به من کود نده. مرا پشت پنجره و جلو آفتاب بگذار . آنجا می توانم گلهای زیادی بدهم.» فوری گلدان را عوض کردم و داخل یک زیرگلدانی به اندازه یک سانتی متر آب ریختم و روی خاکش نیز آب ریختم و پشت پنجره آفتابگیر گذاشتم. سرگرم کارم شدم. نگاهش نمی کردم. دلم نمی خواست بمیرد. بعد از یکی دو ساعت ، جلو پنجره آمدم و نگاهش کردم. شبیه جاندار ی عطشان بعد از نوشیدن آب کم کم جان گرفت و حالش جا آمد. برگهایش داشت از هم باز می شد . گوئی گرسنه اش نیز بود و می خواست مگسی ، مورچه ای ، پشه ای را شکار کرده و نوش جان کند. خوشحال شدم و بهش لبخندی زدم. چند روزی است که حالش روز به روز بهتر می شود. حشره کوچکی که روی برگش می نشیند گرفتار می شود و برگها آهسته بسته شده و نوکهای سوزنی اش به هم گره می خورد و بعد از حل وهضم شدن غذا دوباره برگها باز می شوند و منتظر شکار بعدی می مانند. امروز صبح باران بارید و آب گلدان را با آب باران عوض کردم.
می خواستم درمورد گیاهان حشره خوار بیشتر بدانم. به اینجا و اینجا و اینجا رسیدم.

مادرشوهر گل صنم

چندی پیش در یک مجلسی بحث در مورد مادرشوهر بود. گل بهار گفت : « مادرشوهر من خیلی نامهربان است. همه اش ایراد می گیرد و حرف می زند. یک روزی ندیدم که راضی باشد. »
گل صنم گفت :« الحق والانصاف مادرشوهر من زن بسیار مهربانی است. مرا هم خیلی دوست دارد. نمی دانی هر وقت مرا می بیند چقدر قربان صدقه ام می رود. خیلی دوستش دارم. چند روزی است که به مسافرت رفته دلم خیلی براش تنگ شده است. تنها یک کارش آزارم می دهد . خانه مان که می آید ، اتاق شوهرم می رود وصحبت می کنند و به من هم سفارش می کنند که حرف محرمانه دارند و نباید به اتاقشان بروم.

متن کامل

۱۳۸۸/۰۶/۰۱

آش گوجه فرنگی خاله جان

بعد از آبغوره ، نوبت به درست کردن رب گوجه فرنگی می رسید. بقال سر کوچه قوطی های گوجه فرنگی را به خانه می آورد . ماموریت ما جدا کردن گوجه فرنگی های کال و ریز و شستن و تمیز کردنشان بود. بعد از شستن ، گوجه فرنگی های کال را آن طرف حیاط که آفتابگیر بود پهن می کردند و گوجه فرنگی های رسیده را داخل قابلمه ها یا دیگ بزرگ می ریختند وداخل دیگها مقدار قابل توجهی نمک ریخته ، روی موتورهای نفتی بزرگ جوشانده ، سپس از الک می گذراندند تا تخمها و پوست را از مواد جدا کنند . این یکی از کارهای سخت رب درست کردن بود.

متن کامل

۱۳۸۸/۰۵/۳۰

سوپ خوشمزه خاله جان

مادربزرگم به ماه مرداد ( قورا پیشیرن ) می گفت. چرا که این ماه را گرمترین ماه می دانست و عقیده داشت که اگر زود دست به کار نشویم و آبغوره نگیریم ، غوره ها می رسند و شیرین می شوند و دیگر به درد کشیدن آب نمی خورند. اما این آبغوره کشیدن هم خودش حکایتی داشت. به بقال سر کوچه سفارش می کردیم و در عرض یکی دو روز قوطی های پر غوره را می آورد و به در و همسایه می فروخت. کارگری هم داشت که قوطی های غوره را داخل چرخ دستی اش می گذاشت و دم در خانه هایمان می آورد. غوره پاک کردن هم برای خودش عالمی داشت.

متن کامل

*

روایت های دیگر از تابستان و تهیه توشه زمستان به روایت امیریه - نق نقو

۱۳۸۸/۰۵/۲۸

به یاد دکتر محمد مصدق

شعری از دکتر شفیعی کدکنی در سوگ مصدق
مرثيه درخت
گيرم بيرون از اين حصار كسي نيست
گيرم در آن كرانه نگويند
كاين موج روشنايي مشرق
بر نخلهاي تشنه ي صحرا، يمن، عدن
يا آبهاي ساحلي نيل
از بخشش كدام سپيده است
اما
من از نگاه آينه
هرچند تيره، تار-شرمنده ام كه: آه
در سوگت اي درخت تناور
اي آيت خجسته ي در خويش زيستن
باليدن و شكفتن،
در خويش بارور شدن از خويش،
در خاك خويش ريشه دواندن
ما را
حتي امان گريه ندادند
*

۱۳۸۸/۰۵/۲۶

گربه زرد گل صنم

همسایه بغل دستی ما گربه ای زرد دارد. او هر روز سر کار می رود و گربه پشت پنجره می نشیند و رفت و آمد رهگذران را تماشا می کند.گاهی وقتها عصر از خانه بیرون می آید که صاحبش به سرعت دنبالش می آید واو را به خانه برمی گرداند. بیشتر وقتها دلم برایش می سوزد. زبان بسته همه اش خانه است و حوصله اش سر می رود. صاحبش آخر هفته ها خانه است و با دوچرخه اش بیرون می رود و گربه سیاه را هم پشت چرخ می نشاند. وقتی به چشمانش نگاه می کنم لذتش را از گردش و دوچرخه سواری احساس می کنم. گل صنم با دیدن حیوانات نازپرورده اینجا می گوید :« همان طور که می گوئیم خدا به آدم شانس بدهد و بختورش کند ، به احتمال قوی حیوانات هم برای همنوعان خودشان چنین دعائی می کنند.

متن کامل

۱۳۸۸/۰۵/۲۵

خواب

خوابها گاهی وقتها چنان شیرین و رویائی هستند که آدم دلش نمی خواهد بیدار شود و معلوم است که اگر زنگ ساعت یا تلفن یا در و .. مزاحم نشود آدمی خیال بیدار شدن ندارد. حتی بیدار هم که می شود زود چشمش را می بندد که ادامه خواب را ببیند. اما خوب بیدار که شد ، بخوابد هم ادامه آن خواب را نمی بیند. اما وقتی خواب وحشتناک می بیند پریدن از خواب ، حتی اگر دلت بخواهد نیز یک کمی دیر به نظر می رسد. مگر اینکه همراهت بیدارت کند که فلانی توی خواب داشتی داد می کشیدی یا گریه می کردی. گاهی وقتها کسی را که دلت نمی خواهد یک لحظه هم ببینی اش در خواب می بینی راه گریزی هم نیست.

متن کامل

وبلاک دیگر

*

نام نوید مجاهد در وبلاکستان جاودانه شد

واژگان ربوده شده به روایت افرا و پائیز

*

۱۳۸۸/۰۵/۲۴

یک روز عصر

یک عصر گرم و آفتابی بود. با دوستان لب رودخانه قدیم می زدیم. گل صنم خاتون دست به سوی درختی دراز کرد تا میوه اش را بچیند و به قول خودش مزه اش را بچشد تا ببیند که چیست. رنگ میوه ها ، نارنجی سیر و هر کدام به اندازه نخود بود.
اورزولا گفت :« ما اجازه نداریم دست به این میوه ها بزنیم. اینها را خدا برای استفاده پرنده ها خلق کرده است. »
گل صنم خاتون دستش را پائین آورد. همین طور که صحبت کنان و قدم زنان می رفتیم ، دوباره دست گل صنم خاتون به سوی درختی دیگر دراز شد. این درخت هم میوه هائی خوشه ای و آلبالوئی رنگ و به اندازه نخود داشت.


متن کامل

وبلاک دیگر

رقص زیبای آذربایجانی در فیلم آرشین مال الان

۱۳۸۸/۰۵/۱۹

به یاد آن شب و آتش

روزه در روزهای گرم و طولانی تابستان با همه سختی ها و گرسنگی و تشنگی هایش برای خودش عالمی داشت. خوابیدن در حیاط همراه با نوازش نسیم خنک تبریز ، لذتی خاص داشت. آدمی دلش نمی خواست بیدار شود. اما آفتاب بی انصاف می تابید و با ما قاوالاقاشدی بازی می کرد

۱۳۸۸/۰۵/۱۸

شهر ما

شهری که در این غربت سرا وطن دوم من شده است ، شهری کوچک ، اما آرام و زیبا و سر سبز است. شهری است با رودخانه پر آب و مرغابی های شناور روی آبش و ماهی های کوچک و بزرگی که در آب صاف و زلالش سرگرم شنا و جست و خیزند. لب رودخانه ای با درختان و چمن و گلهای رنگارنگش. لب رودخانه مکان مناسبی برای پیاده روی است. دل آدمی با دیدن این هم سرسبزی وزیبائی باز می شود. یاد مادربزرگم به خیر تا چنین آبی را می دید می گفت : به به چه آب صاف و زلالی ! جان می دهد برای شستن و آب کشیدن ملافه های سفید. پسر عمو کوچک هم می گفت : چه رودخانه ای . یک کمی کم عمق تر از زنگمار خودمان است. شنا کردن در این آبها عجب لذتی دارد.
در این شهر کوچک ما قوش سوتوندن سورا ( به جز شیر گنجشک ) همه چیز پیدا می شود. همه سوپرمارکتها و فروشگاههای زنجیره ای در این شهر شعبه دارند. سال گذشته خیلی از این فروشگاه ها دکانشان را تخته کردند. « چاک » که فروشگاه بزرگ گل و گیاه بود و همه وسایل مربوط به باغبانی و گل و گلدان و کود و .. را می توانستیم ارزان تهیه کنیم ، بست و رفت . به دنبال چاک « رولر » فروشگاه بزرگ لوازم منزل کمد و آشپزخانه و مبل و .. نیز بست. این دو فروشگاه بزرگ هنوز در شهرهای دیگر شعبه دارند. اما سال گذشته « زین » بوتیک بزرگ و گرانبها که اجناس خیلی خوبی هم داشت اجناس اش را به حراج گذاشت . روزهای آخر همه چیز را به مبلغ یک یورو فروخت و رفت و حالا به جایش بوتیکی باز شده است. اجناس این بوتیک در مقابل زین به قول خودمان موشتولوق اولانماز . اما چه می شود کرد.
به روزویتا زنگ زدم و گفتم : چند روزی است که « وول وورت » هم اجناس اش را به حراجی گذاشته است و دارد می بندد.
گفت : « کاف هوف » هم از اول ژانویه اجناس اش را به حراج خواهد گذاشت. گویا اعلام ورشکستگی کرده است. زمزمه بسته شدن « تنگل مان » نیز به گوش می رسد.
دل تنگ شدم گفتم : حالا کاف هوف و زین و تنگل مان به جای خود . بسته شدن وول وورت دلتنگم کرد. اجناس اش را دوست داشتم و اکثر اوقات از آنجا خرید می کردم. حالا کدام فروشگاه و بوتیکی می آید که جایش را بگیرد؟
گفت : قدرت خرید مردم پائین آمده و اینها هم باید ارزان بفروشند تا مردم خرید کنند. ناراحت نباش حالا جای اینها را فروشگاههائی که جنس هائی با قیمت مناسب به بازار می آورند می گیرند. این که نمی شود فروشنده باید فکر جیب خریدار را هم بکند دیگر . دامارا باخیب قان آلماق ( باید به رگ نگاه کرد و خون گرفت . ) حالا اتفاقی افتاده باید آرزو کنیم که « د . ام » یا « چ اوند آ » بساطشان را جمع نکنند.

۱۳۸۸/۰۵/۱۶

نیمه شعبان

اول صبحی حال و هوای خوشی داشتم.نیمه شعبان بود و من هم گویا در گذشته های یک کمی دورتر سرگرم سیر و سفر بودم. نیمه شعبان چراغانی تبریز ، گلهای شمعدانی دور تا دور مسجد ، ائل گلی و اطلسی هایش ، اتومبیل های تزئین شده عروس و داماد ، بوق اتومبیل های همراه عروس و داماد ، عرض تبریک مردم به عروس و دامادهای خجالتی ، همه و همه مثل پرده سینما از جلوی چشمم رژه می رفت. بوی خوش اطلسی را حس می کردم.

متن کامل

۱۳۸۸/۰۵/۱۴

زینب پاشا زن اسطوره ای آذربایجان

زینب پاشا، پیشتاز بیداری زنان مشروطه خواه در تبریز

در محله عمو زین الدین در خانه یک روستائی به نام شیخ سلیم ، دختری به دنیا آمد که اسمش را زینب گذاشتند. خانواده شیخ سلیم مانند بقیه روستائیان به سختی زندگی می گذرانید. حدود یکصد و ده سال پیش زینب و همراهانش پیشتاز مبارزات زنان ایرانی بر علیه ظلم و تبعیض شدند. آنگاه زینب رهبر این زنان مبارز و شجاع لقب « پاشا» و « ده باشی » و « بی بی » و « باجی » را به خود اختصاص داد.
می گویند اولین گام او برای مبارزه با ستم ، اعتراض به « امتیاز رژی » بود. زمانی که ناصرالدین شاه امتیاز خرید و فروش توتون و تنباکو را به یک شرکت انگلیسی واگذار کرد ، مردم تبریز عکس العمل نشان دادند و بازار تبریز به نشانه اعتراض تعطیل شد. طبق معمول هردولت مستبدی ، ماموران دولتی دست به کار شدند و با تهدید و وعده بازاریان را مجبور کردند که بازار را باز کنند. چند ساعتی از باز شدن بازار نگذشته بود که زینب پاشا همراه با زنان مسلح خود وارد بازار شد. زنانی مسلح که چادرهایشان را به کمر بسته بودند. آدمی دلش می خواهد قیافه ماموران را هنگام بسته شدن دوباره بازار ببیند.
حکم ائیله دی زینب پاشا
جمله اناث و فراشا
سیز بازاری باسون داشا
دگنگی یاغلیوم گلیم
پاتاوامی باغلیوم گیلم
مخالفت شدید مردم با امتیاز توتون تنباکو ناصرالدین شاه را مجبور به لغو امتیاز رژی کرد.
می گویند قائم مقام والی تبریز و اطرافیانش یکی از محتکران معروف تبریز بود. انبار غله او بوسیله زینب پاشا شناسائی و به روی مردم گرسنه و قحطی زده گشوده شد.
نظام العلما نیز یکی از محتکران و مقتدران تبریز بود. او انبار غله ای داشت و جنس را از روستائیان به قیمت بسیار ارزانی می خرید و به موقع اش گران می فروخت. انبار او نیز توسط زینب پاشا گشوده و بین گرسنگان تقسیم شد.
زینب پاشا مانند تمام عیاران مرد به قهوه خانه ها می رفت و قلیان می کشید. می گویند او زنان را تشویق می کرد که علیه نابرابری های اجتماعی و ستم چند لایه ای که بر زنان وارد می شد ، به مبارزه برخیزند.
زینب در اواخر عمر خود به زیارت کربلا رفت و پس از آن از سرگذشت او اطلاعی در دست نیست.
اگر شما مردان جرات ندارید جزای ستم پیشگان را کف دستشان بگذارید ، اگر می ترسید که دست دزدان و غارتگران را از مال و ناموس و وطن خود کوتاه کنیدچادر ما زنان را سرتان کنید و در کنج خانه بنشینید و دم از مردی و مردانگی نزنید. ما جای شما با ستمکاران می جنگیم .
هفت یارهمراه زینب پاشا :
فاطمانسا ، سلطان بگیم ، ماه شرف ، جانی بگیم ، خیرالنسا ، ماه بیگم ،شاه بیگیم

اقتباس از اینجا

خاتون شهر آشوب زده

زینب پاشا چهره ای شجاع و عدالتخواه

*

شادی صدر

در بالاترین

۱۳۸۸/۰۵/۱۲

همینطوری از سر دلتنگی


از قدیم گفته اند که جان هر کسی برای خودش شیرین است. مادربزرگم می گفت :

آغاج آجی دی جان شیرین / ضربه ( کتک ) چوب تلخ است و جان شیرین.

فریدون مشیری هم زندگی را دوست داشت. در یکی از اشعارش می گوید:

نمیخواهم بمیرم با که باید گفت؟

کجا باید صدا سر داد؟

در زیر کدامین آسمان

روی کدامین کوه؟

که در ذرات هستی ره برد طوفان این اندوه

که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد

*

اؤلمک ایسته میرم کیمه دئمه لی؟

هاردا باغیرمالی؟

هانسی گؤیون آلتیندا؟

هانسی داغین باشیندا؟

*

۱۳۸۸/۰۵/۰۹

از رسانه ملی چه انتظاری دارید؟

اهری عزیز مرا به یک بازی دعوت کرده است. داشتم با خودم فکر می کردم که رسانه ملی چیست و وظایفش چه می تواند باشد ؟ یاد یک کمی قدیم افتادم. دانش آموزی به اسم نوبار داشتم. پدر نوبار هر روز صبح دخترش را سوار تاکسی بارش می کرد و به مدرسه می آورد .

متن کامل

*
اهالی وبلاک شهر خیلی بهتر از این بنده حقیر در مورد رسانه ملی روایت کرده اند .

صادق اهری - آینه ایرانی - سیبستان - عمو اروند - نق نقو - تار نوشت - بلاک نوشت - نیک اهنگ - بیلی و من - پارسا نوشت

سوی بیدار واژگان - فانوس آزاد - پرواز در شب - امیریه - باغ بهار - ف . م . سخن - خاک - بیداد - زیتون

*

الحق والانصاف وبلاک ها خودشان رسانه ملی هستند.

*

۱۳۸۸/۰۵/۰۸

پنج شنبه غم



درد آشار باشدان کئچر

کیپریکدن ، قاشدان کئچر

دوغرو سؤز دوغرو کلام

دوواردان داشدان کئچر

*

درد لبریز می شود و از سر می گذرد

از مژه و ابرو می گذرد

حرف حق ، کلام حق

از دیوار و سنگ می گذرد

۱۳۸۸/۰۵/۰۷

توپولوف



یادش به خیر ، زمانی زندگی فقیرانه اما شیرین و ساده و بی تکلف بود. تابستان که می شد به تهران برای دیدن عمه بزرگ و آبجی بزرگ و دیگر اقوام دور و نزدیک به تهران سفر می کردیم. برنامه سفرمان برای خودش عالمی داشت.

متن کامل

آن یکی وبلاک

باز هم سقوط توپولوف


و سقوط توپولوف


سیزده گروه مشغول بررسی علت سقوط توپولوف

۱۳۸۸/۰۵/۰۵

سوم شعبان بود

تابستان بود ، دخترمدرسه ای بودیم ، سوم شعبان بود ، خانه مان مجلس روضه بود ، ملا آمد و روضه نخواند بلکه چند آیه خواند و صلوات فرستاد و گفت روز مولود است و گریه روا نیست. فاتحه خواند و رفت. ما ماندیم و یک عالمه مهمان و کلوچه اهری و نازک چیده شده بر دیس های چینی مادر و چائی گلاب .

متن کامل

*

قصیده ضد خشونت

شیرین عبادی در آمستردام

*

این دوبیتی نق نقو خواندنی است.

آدام وار آداملارین نقشیدی

آدام وار ایشّک اونّان یاخچیدی

آدام وار دیندیرنده جان دییر

آدام واردیندیرمَسَن یاخچیدی"

*

۱۳۸۸/۰۵/۰۲

یک پندنامه

این پست رابرای آن کسانی نوشتم که با وجود اعتقاد به اینگونه جان کندنی خیلی راحت افترا می گویند.پس به قول مادربزرگ : سؤزو آتدیم یئره صاحابی گؤتوره / حرف را به زمین انداختم که صاحبش بردارد.
*
آن قدیمها که بچه بودیم ، پیرزنی بود که به تقلید از نوه هایش مادربزرگ صدایش می کردیم. مادربزرگ پیرزن بامزه ای بود. او بسیار مومن بود و همیشه تسبیح در دست داشت و اوقات فراغتش به دعا و ذکر می گذشت. در مجالس روضه بعد از روضه خوانی و فاتحه ملا ، همراه با بقیه زنان فاتحه می خواند و گاهی به شوخی می گفت : «آقا آمد و دست و پای امام حسین علیه السلام را بست و تحویل شمر داد و شمشیر بران شمر را نیز تیز کرد و رفت. هیچ حرفی از خصوصیات اخلاقی و پند و اندرز آن امام شهید نگفت.» بعد خودش شروع می کرد به تعریف احادیث و حکایتهای پندآموزی که از پدربزرگش یاد گرفته بود. پندی از آن مرحوم را اینجا می نویسم برای دوستی که نیاز به خواندن دارد.

متن کامل
*

در مورد آن خانم محجبه که در آلمان کشته شد ، سعید حاتمی و دویچه وله بی کم و کاست نوشته اند . نیازی به نوشتن من نیست.
*

توپولوف های روسی را محکوم می کنم که برای خودشان یک پا عزرائیل شده اند و جان هموطنان را فوج فوج می گیرند و روس را محکوم می کنم که جان انسانها برایشان ارزشی ندارد. چون دادگاه آلمان دارد خودش به ماجرای قتل آن خانم محجبه مرحوم رسیدگی می کند.

*

۱۳۸۸/۰۴/۲۷

حکایت محله ما

آن قدیمها که بچه بودیم ، آخر خرداد ماه امتحانات ثلث سوم را که می دادیم و تمام می شد ، ما می ماندیم و راسته کوچه دراز و طویل و بچه های محل و بازی و شادی ، صدیقه و صادق دو بچه محل زرنگ و سیاست مدار و روباه صفت که سر بچه ها کلاه می گذاشتند. صدیقه و صادق نسبتی با هم داشتند . آنها هم رفیق شفیق وهم رقیب سرسخت و نسبت به همدیگر حسود بودند. تابستان بازار بازی های کودکانه داغ بود. ما بچه های محله دو دسته می شدیم . صدیقه سرپرست دسته اول و صادق سرپرست دسته دوم بود. با هم آیاق چیزیقی ، آراداووردو ، ایپ کئشدی و .... بازی می کردیم. در بازی آراداووردو که نوعی توپ بازی دسته جمعی و شیرینی بود، صدیقه همیشه « ریحان مرزه » می شد .

متن کامل

آن یکی وبلاک

۱۳۸۸/۰۴/۲۶

شکیل - تصویر

ملتی را در برف و کولاک خواهم کشید
ملتی را در بهار و هستی
تصویری خواهم کشید بر مردمک چشم
که آرزوها دورش صف بکشند
در چله زمستانی بهاری بوجود خواهم آورد
بقیه در اینجا

*

نماز جمعه سبز سبز

نماز جمعه تهران در وبلاکستان فارسی

آینه

*

۱۳۸۸/۰۴/۲۳

این سوغاتی



این عکس را از وبلاک یوخا برداشته ام.


مدت کوتاهی است که با انارخاتون آشنا شده ام. انار خاتون زنی مهربان و متواضع و خوش صحبت است. درمیان سوغاتی هائی که از ایران برایم آورده ، کلوچه اهری عجیب چشمک می زند. کلوچه زنجبیلی و شیرین و خوشمزه ای که در دفتر خاطرات زندگی مان جائی خوشمزه همچون طعم مطبوعش باز کرده است. یاد آور دورانی است که فرصتی برای خوردن صبحانه یا ناهار نبود و این غذا به تنهائی ناشتا و ناهارمان می شد و سر سفره درست مثل روزی که به دستم رسید ، چشمک می زد. در آن وانفسای قند و چای کوپنی که مشهدی علی سرایدار همراه چای کمرنگ اما داغ خود درست دو دانه می فروخت ، عجب لذتی داشت این کلوچه لامصب. یاد آن روزها به خیر که همین کلوچه محبوب سفره های نذر و نیاز بود.

چندی پیش به یکی از آشنایان سفارش کردم که طریقه پخت کلوچه اهری را برایم بنویسد و یادم بدهد با شوخی برایم نوشت اگر بنویسم که تو ویلاک می نویسی و همه یاد می گیرند و می پزند و دکانمان تخته می شود. شاید چنچنه روش پخت این شیرینی خوشمزه را بنویسد و یاد بگیریم.


۱۳۸۸/۰۴/۲۱

باز کنید پنجره ها را - آچین آققیشقالاری

باز کنید پنجره ها را
باز کنید پنجره ها را
دلم همچون هوای ابری گرفته
دلم باریدن بر کوههای عطشان
همچون سیل خروشان
ویران کردن خانه ستمکاران
مانند رعد و برق ، شکافتن دل شب
نگریستن به خورشید تابان
را می خواهد
باز کنید پنجره ها را
*

متن کامل

*

اصل شعر آچین آققیشقالاری شاهکار شاعر توانای زنجانی هوشنگ جعفری زنگانلی است که به حال و هوای خودم ترجمه اش کردم. شعر را با صدای شاعر در یوتیوب گوش کنید.

شکیل

آغ آتیم

*

شرح کامل کشته شدن آن خانم در آلمان به روایت سعید حاتمی

*

۱۳۸۸/۰۴/۱۸

حکایت روباه و شتر

آن قدیمها که بچه بودم ، مادربزرگم قصه های شیرین می گفت. او دریای قصه و حکایت و مثل و بایاتی بود.قصه عروسک سنگ صبور ، پادشاه و خروس ، کچل ، ملک محمد ، موش و شتر ، گرگ و روباه ، شتر و روباه و الی آخر. هر یک از شخصیت های قصه اش نشانه اخلاق و خصوصیات جانور مورد نظرش بود. در بین حیوانات شتر را بیشتر دوست داشت که در مقابل کنایه ها و تمسخرو تحقیرآنان که اؤز گؤزلرینده تیری گؤرمورلر اؤزگه گؤزونده قیلی سئچیرلر ( در چشم خود تیر را نمی بینند و در چشم دیگران به دنبال تار مو می گردند ) متانت و صبر به خرج می دهد و در موقعیتی مناسب درسی آموزنده به آنها می دهد. مثل قصه شتر و موش که یقین او نیز از مولانای بزرگ شنیده و برای ما تعریف کرده بود.

متن کامل

*

لب گود

زیتون

شعری از خاله خانباجی

نامه عده ای از شهروندان تبریزی

چه بکنیم تا درقرن بیست و یکم چماق هم چنان این همه مقدس نباشد ؟

*

۱۳۸۸/۰۴/۱۵

خودنویس پدرم

پدرم خودنویسی داشت که خیلی روان می نوشت.هنگام پاکنویس دیکته ام خودنویس او را می گرفتم و می نوشتم. هر وقت خانم معلم پاکنویس دیکته ام را کنترل می کرد و می دید چقدر مرتب و خوش خط نوشته ام ، به من آفرین می گفت و من این آفرین ها را مدیون خودنویس جادوئی پدرم بودم. پدرم می گفت : « این یک خودنویس معمولی است . فقط جنسش یک کمی اعلاست و برای نوشتن دفتر کبیر و کارنامه های اصلی باید از چنین قلمی استفاده کرد.

متن کامل

*
بو آدام منیم بابام
جمشید شیبانی درگذشت.
سیمین بری مه پیکری آری


عکس پدرها

یک نامه وبلاکی به مناسیت روز پدر

شمعی روشن کنیم برای ندا و نداهای این سرزمین

۱۳۸۸/۰۴/۱۱

امروز رقئییب است

امروز اولین پنج شنبه از ماه رجب و ( رغائب ) رقئیب است. مهمانی مردگان ، سور رفتگان . همانها که بی موقع وبه موقع رفتند و دل عزیزانشان را در حسرت و داغ خود سوگوار کردند.امروز قرار است حلوا بپزیم و توی دیس بگذاریم و دورتادورش خرما و گردو بچینیم و هر طور که دلمان می خواهد تزئینش کنیم. آخر امروز عزیزان خفته در خاکمان ، چشم به راه و درانتظارمان هستند. می گویند تورپاق سرین اولار ( طبع خاک سرد است و بعد از به خاک سپردن عزیزان کم کم فراموش می شوند و غم آدمی می کاهد.) شاید آدمی از دوباره زنده شدن و برگشتن عزیز از دست رفته اش ناامید می شود و چاره ای جز پذیرفتن این واقعیت تلخ ندارد. شاید هم به قول مادربزرگم بشرین دری سی قالین دیر ( پوست بنی آدم کلفت است و قدرت تحمل هر گونه سختی را دارد.)

متن کامل

این یکی وبلاک

۱۳۸۸/۰۴/۰۹

به یاد محمد حقوقی


بازگشت قو

از شب که پشت کرکره هاست مگو

از چشمان او بگو

که راه را

بر شب بشسته است

درست در قلب تابستان بود

تب لرزه زمستانی

در شبی که دل شکسته

فرو ریخت

آوار مرگ در مرداد

زلزله زمهریر

تا خواب در کنار کرکره ها

با پرهیب قویی

که گویی

رو به گوشه آوار کرده بود

نه...! از شب پشت کرکره ها هم مگو

مهر!مهر!سپهر!سپهر!

از چشمه زیبا

از چشم هایش بگو

و رقص سر انگشتان فانوسی اش

بر دل ناشکیبا...

آه

ای که کلام مرده ی من

زنده از مسخ دست توست

تو با مژده بازگشت قو

کلیما کلیم

مسیحا مسیح

دیگر اشعار محمد حقوقی در آوای آزاد

توضیح: پیکر شادروان حقوقی ساعت 9 صبح فردا چهارشنبه 10 تیرماه از روبروی بیمارستان خورشید به طرف قطعه نام‌آوران باغ رضوان اصفهان تشییع و در آنجا به خاک سپرده می‌شود.

۱۳۸۸/۰۴/۰۶

وقتی فرشته مرگ سر می رسد

آن یک کمی قدیمها خانم همسایه ای مسن داشتیم که خیلی مومن و اهل خدا و مذهبی بود. او در دوران کودکی و نوجوانی به کلاس درس قرآن رفته و احادیث و دعاها و مفاتنح الجنان را خوب یاد گرفته بود. می توانست مجله و کتاب و هر مطلبی به زبان فارسی و ترکی آذربایجانی را بخواند و بفهمد. اما نمی توانست بنویسد. هر جا که شعر و حدیث مذهبی باب طبعض را می یافت لای کتاب دعایش نگهداری می کرد. در بین اشعار جمع آوری کرده اش دوقطعه شعر را بیشتر از همه دوست داشت و گاهی وقتها ماههای رمضان گاهی وقتها که حال و حوصله داشت برای ما می خواند که به قول خودش گوشواره کنیم واز گوشهایمان بیاویزیم. یکی از اشعارش شرح حال آدمی بعد از مرگ بود. دنیای بعد از مرگ و قبر و عقرب ها و مارهای سمی و رطیل ها و هزار زهرمار دیگر که داخل خاک منتظر میت هستند تا نیش اش بزنند و میت بینوا هم نه جرات داد کشیدن دارد و نه صدایش به گوش کسی می رسد. بعد از رفتن او مادربزرگم می گفت :« استغفرالله ، استغفرالله ، استغفرالله ، مگر خدای نکرده خدای تعالی میرغضب است که آدمی را این چنین شکنجه کند؟ » اما خوب خانم همسایه تعریف می کرد و ما می ترسیدیم. از این شعر او فقط یک مصراع یادم است که بعد از سه مصراع تکرار می شد قبرین اول ساعاتی رحم ائله آللاه بیزه ( ساعت اول ورود به قبر خدایا خودت به ما رحم کن . ) شعر بعدی ماجرای مردی به نام مظاهر بود که فرشته مرگ ( عزرائیل ) به سراغش می آمد و از او می خواست کلمه شهادت اش را بخواند که می خواهد به آن دنیا ببردش و مظاهر بر سر جانش با عزرائیل چانه می زد و آخر سر هم از او شکست می خورد و می میرد. از این قطعه شعر نیز فقط یک بیت را به خاطر دارم
مه یه سن مصطفی به ی اوغلو مظاهر ده ییر سن؟
وقت قورتاردی نفس چکمه یه قادیر ده ییر سن

مگر تو پسر مصطفی بیگ نیستی؟
وقتت تمام است و دیگر قادر به نفس کشیدن نیستی
جمعه که خبر مرگ مایکل جکسون را شنیدم اول باور نکردم . به قول مرحوم مادربزرگم اول سه بار استغفرالله گفتم ، بعد به خودم گفتم صاحب آن همه پول و مقام و مکنت و لقب سلطانی چگونه به این زودی می میرد؟ او که آن قدر قدرت و جسارت داشت که رنگ پوست اش را نپسندیده و به قدرت پول و علم پیشرفته پزشکی رنگ پوست اش را عوض کرده چگونه می تواند به این سادگی تسلیم فرشته مرگ شود و شبانه داخل رختخواب آسوده و بی خیال برود؟ اما دیدم که سلطان مرگ بر سلطان پاپ جهان چیره شد و برد.
درمورد چهره اش با دختر همسایه موافقم. این قیافه اش معقول و پسندیده و طبیعی است. شاید هم اگر این همه خود را به چاقوی جراحی نمی سپرد بیشتر عمر می کرد. این ترانه اش نیز زیباست که نق نقو به فارسی ترجمه اش کرده است. در این وبلاک هم تعدادی از ترانه هایش به فارسی ترجمه شده است.

در مورد مایکل جکسون در ویکی پدیا
*
چند روز قبل از خبر مایکل جکسون ، خبر درگذشت فارا فاوست را شنیدیم. زنی که موهایش یک وقتی مدل( فارا فاوستی) بود. او و لی میجرز بخشی از خاطرات جوانی ما را تشکیل می دهند. یادش به خیر فیلم مرد شش میلیون دلاری با این جمله شروع می شد « استیو آستین ، فضانورد ، فضانوردی نیمه جان » و ما ادامه می دادیم « می خوره بادمجان ، میگه به به ! چه خوشمزه است ، جان جان »

*

چیچکلرین قیزیل قانی ( خون طلای گلها )- نغمه ای برای ندا - اسماعیل جمیلی

*

۱۳۸۸/۰۴/۰۵

شب آرزوها

داشتم با دختر ناز کوچولو صحبت می کردم. برای خودش دنیای شاد بچه گانه اش را داشت. به قول مادربزرگم اوشاقلار عالمینده اولاسان ( کاش در دینای شاد کودکان باشی) از شاگرد اول شدنش و هدیه های قشنگ شاگرد اول شدن تعریف می کرد. از جوجه های قشنگش که حالا برای خودشان مرغها و خروسهائی شده اند و برایش تخم مرغ هدیه می کنند و دوتایشان هم گم شده اند یعنی در خانه باز بوده و بیرون رفته و برنگشته اند. خوب بچه که خودسر از خانه بیرون بزند گم می شود دیگر.حالا خوب است که مرغ هستند و می توانند بیرون دانه پیدا کنند. ( لابد مرده اند و بزرگترها نخواسته اند دلش را غمگین کنند.) از عروسکهای باربی اش که هر کدام هدیه خاله خانمها یا عمه خانمها و آقادائی و آقا عمو هستند. از لاک پشت کوچکش که خیلی بامزه و شیرین است و آهسته راه می رود و برایش ناز هم می کند. ( من نمی دانم لاک پشت چه طوری ناز می کند.)
می گوید :« دیشب که شب آرزوها بود چه آرزوهائی کردی؟»
می پرسم :« شب آرزوها چیست ؟»
می زند زیر خنده و می گوید :« ای وای !! شما نمی دونید شب آرزوها چیست ؟ خوب همون شبی که آدم هر چی از خدا بخواد بدون تعارف می دهد؟ »
می گویم :« مگر خدا هم اهل تعارف و من اؤلوم سن اؤلمه هست ؟»
این بار ریز ریز می خندد و می گوید :« نه بابام جان ، آدم اینجوری می گوید دیگر.»
می گویم : « خوب تعریف کن ، شب آرزوها چیست ؟»
می گوید : « اولین شب جمعه ماه رجب شب آرزوهاست. این شب درهای آسمان باز می شود و خدا با مهربانی و لبخند تمام همراه با فرشته های سپیدبال خوشگل اش از آسمان پائین می آید و ما را در آغوش می گیرد و هر چه آرزو کنیم به ما می دهد. آسمان پر از ستاره می شود و عطر خدا همه جا می پیچد.خلاصه هر چه بخواهی خدا بهت می دهد.»
می پرسم :« تو چه آرزوئی کردی ؟»
می گوید :« خیلی .

آرزو کردم که سال بعد هم شاگرد اول شوم.

آرزو کردم دیگر مرغ و خروسهایم گم نشوند.

آرزو کردم که بابا و مامان ها نمیرند تا دل بچه ها نسوزد.

آرزو کردم که بچه ها نمیرند تا جگر بابا و مامان ها آتش نگیرد.

آرزو کردم خدا سال دیگه بابام رو همراه با فرشته های سپید بالش با خودش به زمین بیاره و بغلش کنم وببوسمش و با هم بریم ائل گلی سوار چرخ فلک بشیم . آخه دلم خیلی براش تنگ شده.

آرزو کردم دنیا گلستان شود.»
ته دلم برای آرزوهای قشنگ و کودکانه و بی ریایش آمین گفتم.

۱۳۸۸/۰۴/۰۳

دمی با فریدون مشیری

گاهی اوقات آدم حال و حوصله نوشتن ندارد. گاهی اوقات مرکب در قلم خشک می شود. به قول آلما خانم من هم نوشتنم نمی آید.

این شعرو شعر گرگ و شعرنوازنده با صدای فریدون مشیری خیلی زیباست.

آزادی

پشه ای در استکان آمد فرود

تا بنوشد آنچه واپس مانده بود

کودکی از شیطنت بازی کنان

بست با دستش دهان استکان

پشه دیگر طعمه اش را لب نزد

جست تا از دام کودک وارهد

خشک لب می گشت و حیران ، راه جو

زیر و بالا ، بسته هر سو راه او

روزنی می جست در دیوار و در

تا به آزادی رسد بار دگر

هر چه بر جهد و تکاپو می فزود

راه بیرون رفتن از چاهش نبود

آنقدر کوبید بر دیوار سر

تا فرو افتاد خونین بال و پر

جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ

لیک آزادی گرامی تر عزیز

*

۱۳۸۸/۰۳/۲۹

چتر وحشت


سینه صبح را گلوله شکست

باغ لرزید و آسمان لرزید

خواب ناز کبوتران آشفت

سرب داغی به سینه هاشان ریخت

ورد گنجشک های مست گسست

عکس گل در بلور چشمه شکست

رنگ وحشت به لحظه ها آمیخت

پر خونین به شاخه ها آویخت

*

مرغکان رمیده ، خواب آلود

پر گشودند در هوای کبود

در غبار طلائی خورشید

ناگهان صد هزار بال سپید

چون گلی در فضای صبح شکفت

وز طنین گلوله های دگر

همچو ابری به سوی دشت گریخت

*

نرم نرمک سکوت برمی گشت

رفته ها ، آه ، برنمی گشتند

آن رها کرده ناله های امید

دیگر آن دور و بر نمی گشتند

باغ از نغمه و ترانه تهی است

لانه متروک و اشیانه تهی است

*

دیرگاهی است در فضای جهان

آتشین تیرها صدا کرده

دست سوداگران وحشت و مرگ

هر طرف آتشی به پا کرده

باغ را دست بی حیای ستم

از نشاط و صفا جدا کرده

ما همان مرغکان بی گنهیم

خانه و آشیان رها کرده

*

آه دیگر در این گسیخته باغ

شور افسونگر بهاران نیست

آه ، دیگر در این گداخته دشت

نغمه شاد کشتکاران نیست

پر خونین به شاخساران هست

برگ رنگین به شاخساران نیست

*

اینکه بالا گرفته در آفاق

نیست فوج کبوتران سپید

که بر این بام می کند پرواز

رقص فواره های رنگین نیست

اینکه از دور می شکوفد باز

نیست رؤیای بالهای سپید

در غبار طلایی خورشید

این هیولا که رفته در افلاک

چتر وحشت گشوده بر سر خاک

نیست شاخ و گل و شکوفه و برگ

دود و ابر است و خون و آتش و مرگ

سروده زنده یاد فریدون مشیری از مجموعه بهار را باور کن

۱۳۸۸/۰۳/۲۶

و این سیل خروشان



آخرین اخبار دروبلاک شهلا - نازخاتون

عکسها در اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا

اسم شاعر این شعر یادم رفته اما چه زیبا زبان حال امروز ما را سروده

حق سئل کیمی دریایه آخیب یول تاپاجاقدیر

داش اتماغیلا کیمسه اونو چؤنده ره بیلمز

دونیادا قارانلیقلار اگر جمع اولا با هم

بیر خیرداجا شمعین ایشیغین سؤندوره بیلمز

حق مانند سیلی به سوی دریا سرازیر شده راهش را پیدا خواهد کرد

با انداختن سنگ کوچکی جلوی آن نمی توان مسیرش را تغییر داد

در دنیا اگر تمام تاریکی ها با هم جمع شوند

نمی توانند روشنائی شمعی کوچک را خاموش کنند

۱۳۸۸/۰۳/۲۵

علی و قلی

علی و قلی همکلاسی دوران دبیرستان بودند. عصرهای تابستان همراه با دیگر همکلاسی ها پیاده روی و گردش می کردند. دوستان می دانستند که قلی یکه تاز است و حرف حساب را نمی پذیرد. برای همین هم زیاد سر به سرش نمی گذاشتند.. روزی از روزها بر سر موضوعی بحث کردند. قلی نظرش را گفت و علی در جواب گفت : نه این گونه که شما فکر می کنید نیست. قلی در حالی که قیافه حق به جانبی به خود گرفته بود گفت : نه آقا جان شما اشتباه می کنید. آنچه که من گفتم عین حقیقت است.

متن کامل

*

خس و خاشاک به روایت گیس طلا

روزهای روشن سرزمین من

آخرین خبرها

*

۱۳۸۸/۰۳/۲۴

من باختم چون رای دادم

آللاه دان گیزلی دئییل سیزدن نه گیزلی

از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان . یک پستی آماده کرده و خواسته هایم را از رئیس جمهوری جدید بند به بند نوشته بودم. اما بد جوری توی ذوقم زد.

تادانه می گوید باختم چون رای دادم

آخرین خبرها در وبلاک نازخاتون

بنازمت شیخ

آلوچه خانم

خبرنگار نیویورک تایمز می گوید به نقل قول از شهلا

عکسها در بالاتر از دموکراسی

*

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما زیاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

تا درخت دوستی کی بر دهد

حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

گفتگو آئین درویشی نبود

ور نه با تو ماجراها داشتیم

شیوه چشمت فریب جنگ داشت

ما ندانستیم و صلح انگاشتیم

نکته ها رفت و شکایت کس ندید

جانب حرمت فرو نگذاشتیم

گلبن حسنت ز خود شد دلفریب

ما دم همت بر آن بگماشتیم

چون نهادی دل به مهر دیگران

ما امید از وصل تو برداشتیم

گفت خود دادی به ما دل حافظا

ما محصل بر کسی نگماشتیم

*

روزهای روشن سرزمین من

*

۱۳۸۸/۰۳/۲۲

مادر


مگر می شود فراموشت کرد مادر



روز مادر در ایران پیش از انقلاب روز 25 اذر تولد شهبانوی سابق ایران فرح خانم دیبا بود. بعد از انقلاب روز تولد حضرت فاطمه زهرا علیه السلام روز زن و روز مادر نامیده شده است. این روز چون بر مبنای تقویم هجری قمری است ، مشخص نیست.
روز مادر در نروژ دومین یکشنبه ماه فوریه
در گرجستان سوم مارس
در فلسطین ، لبنان ، مصر ، مراکش و سوریه 21 مارس
در ارمنستان 7 آپریل
در اسلواکی 25 مارس
در لیتوانی ، موزامبیک ، پرتقال ، اسپانیا اولین یکشنبه ماه مای
در آمریکا و مکزیکو ، هنگ کنک ، بحرین ، مالزی ، عمان ، عربستان سعودی ، قطر ، سنگاپور ، پاکستان دهم مای
در بلژیک ، برزیل ، شیلی ، چین ، دانمارک ، فنلاند ، هندوستان ، ایتالیا ، ژاپن ، کانادا ، کوبا ، تایوان ، پرو ، کلمبیا ، امریکا ، تایوان ، کانادا دومین یکشنبه ماه مای
در پاراگوئه 15 مای
در لهستان 26 مای
در بولیوی 27 مای
در نیکاراگوئه 30 مای
در فرانسه آخرین یکشنبه ماه مای
در لوکزامبورگ دومین یکشنبه ماه یولی
در افغانستان 14 یولی
در تایلند 12 آگوست
در آرژانتین دومین یکشنبه ماه اکتبر
در روسیه آخرین یکشنبه ماه نوامبر
در اندونزی 22 دسامبر
*
آسمان را گفتم
می توانی آیا
بهر یک لحظه خیلی کوتاه
روح مادر گردی
صاحب رفعت دیگر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
کهکشان کم دارم
نوریان کم دارم
مه و خورشید به پهنای زمان کم دارم
ادامه این شعر زیبا در اینجا

*

یک شعر زیبای مادر در یوتیوب

هر درده جفایا صبر ائدر آنا

جفاکار وفادار در بدر آنا

*

ترانه دیگری برای مادر


*


طوفان 22 خرداد


گزارش انتخابات


خلیج فارس همیشه خلیج فارس است


*

۱۳۸۸/۰۳/۲۰

مناظره ها


مناظره محمود احمدی نژاد و میر حسین موسوی در 9 قسمت

مناظره میرحسین موسوی و کروبی در 9 قسمت

مناظره احمدی نژاد و کروبی در 9 قسمت

مناظره احمدی نژاد و محسن رضائی در ده قسمت

مناظره میرحسین موسوی و محسن رضائی

*

دئنه اوشاق بیر - بیریله ساز اولسون

بلکه بو قیش بیرده چؤنوب یاز اولسون

چای چمن لر اوردک اولسون قاز اولسون

بیزده باخیب فرح لنیب بیر اوچاق

سینیق سالخاق قانادلاری بیر آچاق

*

حیدربابا گیلئیلیکدن نه چیخار؟

ظلمون ائوین صبر و تحمل ییخار

درویش اولان صبرین الین برک سیخار

گل قاییداق چیخاق اقا دوزونه

کئچه ک گئنه محبتین سؤزونه

ار منظومه حیدر بابا - شهریار

۱۳۸۸/۰۳/۱۹

سرنوشت نوارکاست های من


داداش بزرگه دلش می خواست ازدواج کند و دنبال دختری می گشت. روزی از روزها چشمش به دخترخانمی افتاد که چادر مشکی سرش کرده و رویش را خوب گرفته بود و چشمان سیاه و درشت و زیبایش از چادر نمایان بود و به قول داداش بزرگه مثل ستاره می درخشید. خلاصه مادر با پرس و جو آدرس دختر را پیدا کرد و از مادرش وقت گرفت. من بختور که خواهر شاه داماد بودم و از خوش روزگار آبجی بزرگ نمی توانست به تبریز بیاید ، مرا نماینده خود کرد که همراه مادر و خاله و داداش بزرگه به خواستگاری بروم . *

متن کامل

شعار های این روزها در این پست نازخاتون و این پست زیتون

*

۱۳۸۸/۰۳/۱۳

عطر خوش اطلسی

بچه که بودیم تبریز بزرگ نبود. بین ائل گؤلی ( شاهگلی سابق ) و شهر این همه آپارتمان نبود. شاهگلی در آن استخر بزرگ و ساختمان وسطش و پله ها و درختان فراوانش خلاصه می شد. هوای صاف و تازه اش ، نسیم خنک شبانگاهش مردم را به گذراندن یک روز خوش تعطیلی دعوت می کرد. خرداد تمام می شد و ما بچه ها فارغ از درس و مدرسه در اشتیاق یک روز خوش در این باغ باصفا پر می کشیدیم. آن زمان تفریح و سرگرمی ما رفتن به ائل گؤلی ، باغ گلستان ، سینما بخصوص که فیلم فردین و فروزان و ظهوری نمایش داده می شد. این سه محبوبترین های ما بودند.

متن کامل

وبلاک بدون فی لتر

*

قوللاریم دولانا بوینونا بیرگون

گئنه باش قویارام دیزینه تبریز

حسرتدن هیجراندان جانا دویموشام

دویونجان باخارام گؤزونه تبریز

*

۱۳۸۸/۰۳/۱۱

میرزاده عشقی به چه چیز می خندد؟

من که خندم ، نه بر اوضاع کنون می خندم
من برین گنبد بی سقف و ستون می خندم
تو به فرمانده اوضاع کنون می خندی
من به فرماندهی کن فیکون می خندم
همه کس بر بشر بوقلمونی خندد
من به حزب فلک بوقلمون می خندم
خلق خندند به هر آبله رخساری و من
به رخ این فلک آبله گون می خندم
هر کس ایدون ، به جنون من مجنون خندد
من بر آنکس که بخندد به جنون می خندم
آن چه بایست به تاریخ گذشته خندید
کرده ام خنده بر آینده ، کنون می خندم
بعد از این می زنم از علم و فنون دم ، حاشا
من به گور پدر علم و فنون می خندم

۱۳۸۸/۰۳/۱۰

انتخابات و حقوق زنان

چند روزی به 22 خرداد و رای گیری و انتخابات مانده است. از دوستان می شنوم که با علاقه فراوان کاندیدای خود را معرفی و نسبت به کارشان امیدوارند. یکی هم عقیده دارد که بین بد و بدتر ، باید بد را انتخاب کرد. آقا ملا هیچ علاقه ای به شرکت در انتخابات از خود نشان نمی دهد. کاندیداها در مورد برنامه کاری شان سخنها می گویند و وعده ها می دهند. در میان بیانیه های انتخاباتی ، مهدی کروبی وعده های شیرینی می دهد . آدمی با خواندنش خود را در رویائی عمیق غوطه ور می بیند. درهنگامه تبلیغات ، با صرف هزینه های قابل توجه کاندیداها و در سخنرانی های تبلیغاتی ، زنان القابی چون توانمند و شایسته به خود می گیرند و حضرات لباس فاخر وزارت و معاونت و مشاورت و غیره برازنده قامت آنها می بینند. وعده حق و حقوق برای زنان خانه دار نیز می دهند. رقابت تنگاتنگ موجب شده که حضرات شیرین سخن ، وزارت و معاونت و مشاورت را برازنده قامت زنان بدانند و حتی وعده حقوق به زنان خانه دار بدهند. حقوقی را که دولت اجنبی آلمان سالهای سال است که به زنان می دهد تا بدون دغدغه نان شب ، بچه هایشان را بزرگ کنند. آقای کروبی اگر باور می کنید که زنان توانمند و شایسته در ایران فراوان است ، چرا یک نفر زن به عنوان کاندید ریاست جمهوری ، پا به عرصه رقابت نگذاشته است؟
*
این ترانه
را به حضور کاندیداهای محترم که سرشان بسیار شلوغ است تقدیم می کنم . فکر می کنم با این همه دغدغه یک کمی تفکر نیز بد نباشد.
آی حضرات گلین سیزه سؤویله ییم
آخدی ائلین یاشی ، چای اولدو گئتدی
نه به ی قالدی نه پاشا ، نه نوکر نه ده آقا
هامی سی بیربیرینه تای اولدو گئتدی

ای حضرات بیائید به شما عرض کنم
اشک چشم ملت ریخت و رودخانه ای شد و رفت
نه خان ، نه پاشا ، نه نوکر و نه آقا
همه مثل هم ( فقط با یک کفن) از دنیا رفتند

*
خدمت شما عرض کنم که من عضو هیچ حزب و گروه و سازمان سیاسی نیستم . چون از علم سیاست بهره ای ندارم. آنچه که از دستم برمی آمد تدریس « بابا آب داد . ماما نان داد » بود و اکنون وبلاک نویسی هستم که حرف دلم را می نویسم به این امید که بخوانید و بدانید که خواستارداشتن حقوق مساوی با مردان هستم. بدون شرط و شروط.
*
این آقا گفته است اگر به زنان حق طلاق بدهیم همه مردها مجرد می مانند. به قول مادربزرگم گئدن قوناغین تیز گئتمه یی یاخجی دی ( مهمانی که قرار است برود زود رفتن اش بهتر است ) ماندن باید به خواست دل و از ته دل باشد ، نه به زور بازو و از روی لاعلاجی. بگذارید برود تا هم مرد و هم زن به زندگی آرام خود برسند. آقا جان اگر دلتان خیلی برایش می سوزد حق مساوی اش را بدهید. تامین مالی و جانی و اجتماعی بدهید تا زندگی کند. بگذارید مردها بدانند که شوهر باید شریک زندگی باشد ، نه زندان بان خانوادگی .

*

دفاع کاندیداها از حقوق زنان

حقوق زنان را در چارچوب قانون اساسی پیگیری می کنیم.

کارنامه احمدی نژاد در حوزه زنان

کاندیدا ها نسبت به حقوق کودکان چه موضعی دارند؟

*

یک کمی خنده دار است وقتی می گویند فارسی را پاس بداریم، آن وقت معادل کراوات می شود درازآویز زینتی . مهرو نوشته است.
*

۱۳۸۸/۰۳/۰۶

به بهانه خرداد و امتحانات و تقلب

ماه ، ماه خرداد است و زمان ، زمان امتحانات و اضطراب قبولی و تجدیدی و تقلب. دانش آموزان در تلاش و تکاپو هستند و این آقا معلم ضمن این که خاطره یک بار تقلب خود را می نویسد ، با زبانی آمیخته به پند و تهدید از دانش آموزانش می خواهد که تقلب نکنند و درسهایشان را خوب بخوانند. متن اش مرا یاد کلاس هشتم و کلثوم می اندازد. کلثوم همکلاسی ما ازخانواده مذهبی بود. او یکی یک دانه و عزیز دردانه پدر و مادرش بود. می گویند یئددی لر اوسته تاپیبلار / پس از هفت سال پیدایش کرده اند.یعنی که هفت سال بچه شان نشد و دوا و درمان کردند و بالاخره این بچه به دنیا آمد.

متن کامل

آن یکی وبلاک


برای دانش آموازن عزیز آرزوی موفقیت می کنم.

**

حیف آن همه کتاب که توی آب غرق شدند. خوشتان نمی آید نخرید و نخوانید چرا به آبشان می دهید؟

**

ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته

**

۱۳۸۸/۰۳/۰۳

حکایت اسباب بازی عباس

یا شکایت عباس
عباس کلاس اول راهنمائی است. او از دست پدر و مادر و عمه جانش و دیگر بزرگترها دلخور و عصبانی است. درد دل می کند می پرسد : اگر وسایل شخصی شما را ما برداریم و به یکی هدیه کنیم خوشتان می آید ؟
جواب می دهم : نه
باز می پرسد اگر مهمانتان بیاید و وسایل شخصی شما را بردارد و ببرد خوشتان می آید؟
جواب می دهم : این فرق دارد . گاهی مهمان از وسیله ای که داریم خوشش می آید و ما به او هدیه می کنیم.

متن کامل

لینک در بلاگ نیوز

۱۳۸۸/۰۲/۳۱

روز پدر

در ایران پیش از انقلاب روز 24 اسفند ، تولد رضا شاه پهلوی روز پدر نامیده می شد.
بعد از انقلاب بر پایه سالنمای هجری قمری ، روز تولد حضرت علی علیه السلام روز پدر نامیده شد.
در ایران باستان دوم بهمن هر سال یعنی جشن بهمنگان روز پدر نامیده شده است.
در آلمان روز 21 ماه مای که روز معراج ملکوتی در دین مسیحیان و تعطیل نیز هست روز پدر و روز مرد نامگذاری شده و جشن گرفته می شود.
در اتریش و بلژیک دومین یکشنبه ماه یونی
استرالیاو زلاند نو اولین یکشنبه ماه سپتامبر
در برزیل دومین یکشنبه ماه آگوست
در سوئد وفنلاند دومین یکشنبه ماه نوامبر
ایتالیا وچکسلواکی واسپانیا و پرتقال و لیشن اشتاین 19مارس
در ژاپن وایالات متحده امریکا و افریقای جنوبی و ترکیه سومین یکشنبه ماه یونی
در لوکزامبورک اولین یکشنبه ماه اکتبر
لهستان 23 یونی
در کره جنوبی و رومانی 5 مای
در مجارستان اولین یکشنبه مای


منبع ویکی پدیا به زبان آلمانی
**

به روایت مامان دنی در هلند سومین یکشنبه ماه یونی روز پدر است.

*

محمود دولت آبادی در ادبیات ما ماندگار است.

دولت آبادی و دولت آبادی و دولت آبادی و دولت ابادی -

دولت آبادی

۱۳۸۸/۰۲/۳۰

نخستین زنان ایران - قسمت دوم

فخر السلطنه فروهر از زنان فعال و نویسنده در زمان مشروطیت بود. او در اداره مجله « نسوان وطنخواه » نقش موثری داشت. ور در این مجله و دیگر روزنامه های زمان خود مقاله می نوشت. او ذا به خاطر چاپ مقاله در روزنامه « شفق سرخ » محکوم به تبعید کردند. اما دستگاه حکومتی وقت فقط به تبعید 20 روزه او اکتفا کرد.
ملکه برومند در سال 1296متولد شد. او خواننده و شاگرد استاد ابوالحسن صبا بود و در نمایش و پیش پرده خوانی نیز فعالیت می کرد. او در سال 1369 درگذشت.
لرتا هاپراپتیان از قدیمی ترین بازیگران تئاتر بود. او در سال 1290 شمسی به دنیا آمد.لرتا کار هنری خود را زمانی آغاز کرد که جامعه و محیط اجتماعی بسیار بسته بود. او در سال 1377 درگذشت.
سیمین دانشور در سال 1300 متولد شد. او از بنیانگذاران کانون نویسندگان ایران است. چندین مجموعه داشتان و دو رمان از او به چاپ رسیده است.

متن کامل

بدون فیل تر

در این جا مادر نجوم ایران در زندان سالمندان را بخوانید.

*

اشرف قندهاری

*

۱۳۸۸/۰۲/۲۶

نخستین زنان ایران

با دوستی در مورد حقوق زنان بحث می کردیم.
می گفت : زنان یک دنده کم دارند و ناقص و العقل هستند و بدون همراهی و حمایت مردان قادر به ادامه زندگی نیستند. زیرا نمی توانند خوب را از بد تشخیص بدهند. قلب بسیار رئوف و خوش باوری دارند و عاجز از داوری و تصمیم گیری هستند. وقتی در مخالفت با نظر ایشان مارگارت تاچر و گاندی و مادام کوری و .. را مثال می زدیم . جواب می داد که آنها یک در هزار و استثنا هستند. می بینید که خارجه ای هستند . زنان ایران هیچ کاری از دستشان ساخته نیست و الی آخر . این لیست را که دیدم یاد آن دوست افتادم. خدا رحمت اش کند کاش زنده بود و خودش می خواند.
دکتر کحال نخستین چشم پزشک زن ایران و اولین صاحب امتیاز مجله ای زنانه به اسم « دانش » بود.
صدیقه دولت آبادی در سال 1261شمسی به دنیا آمد. او در سال 1281 « مکتب خانه شرعیات » را تاسیس و « شرکت خواتین اصفهان » را بنا کرد. او در سال 1340 درگذشت.

متن کامل

وبلاک بدون فی ل تر

*
زینب پاشا عیار آذربایجان
*
جایگاه زن در ایران باستان

*

۱۳۸۸/۰۲/۲۳

دبیر تاریخ ما

معصومه تعریف می کرد که دبیر تاریخ مان چند سال پیش بعد از بازنشستگی بیمار شد و چند وقتی بیمارستان ماند و درگذشت. چقدر متاسف شدم.خدا رحمتش کند. می گفت : معلم جماعت در طول خدمت آنقدر نان و پنیر می خورد که دندانهایش مثل پنیر نرم و آخر سر هم پوسیده و از بین می رود. بعد با قرض و وام و بدهی خانه ای می خرد و با خون دل اقساط را پرداخت می کند. یکی دو سال بعد از بازنشستگی اقساط خانه تمام می شود . تازه می خواهد نفسی بکشد که عزرائیل سر می رسد و می گوید بار و بندیلت را جمع کن که آمده ام ببرمت.

متن کامل

*
ببینید تاریخ و جغرافیا چه نوشته است.

*

دارم کتاب « روزگار سپزی شده مردم سالخورده » اثر محمود دولت آبادی را می خوانم. انتقاد شدیدش از دکتر سروش را هم اینجا خواندم.

*

۱۳۸۸/۰۲/۲۰

zum Muttertag - برای مادرم


Liebe Mutter ich bringe hier
ein kleines Blumensträußen dir
sie duften zart und sind so fein
ein Dabkeschön soll es für dich sein
*
Veilchen und Vergissmichnicht
zeigen ihr strahlendes Blümchen
beide Blümchen hast du gerne
leuchten ebenso wie Sterne
*
Du bist die liebste Mutter mein
es könnte gar nicht anders sein
sage Glückwünsche zum Muttertag
ich dich am allerliebsten mag
Grete Schicke

zum Muttertag Gedichte

***
مادرم
خواستم برایت دسته گلی از گل فراموشم مکن بچینم اما دیدم مگر می شود ، مگر می شود فراموشم کنی؟آنگاه از گلهای زیبای بنفشه دسته ای گلچین کردم ، با عطری ملایم و رنگی زیبا به روشنی و زیبائی دلت، از همان هائی که می چیدی و روی ورقه کاغذی پهن می کردی . بعد با مداد سیاهت روی بقچه نقش اش را می کشیدی و می دوختی.
پدر می گفت : چنان زیبا می دوزی که گوئی دسته گل بنفشه تازه ای از باغچه چیده و روی بقچه پهن کرده ای.
مادرم تو را که بهترینی ، تو را که همچون ستاره ای در دل و جانم می درخشی ، تو را که مهربانتر از تو برایم کسی نیست ، با دل و جانم دوست دارم.
مادرم جان و دلم روزت مبارک

۱۳۸۸/۰۲/۱۶

چادر مشکی

بچه که بودیم هنوز کمد لباس و قفسه های مدرن به بازار نیامده بود . مادربزرگ و مادر و خاله و عمه و زن همسایه و این و آن ، هر کدام دو سه تا صندوق لباس داشتند. یکی از صندوق ها مخصوص نگهداری لباسهای پشمی و زمستانی بود. در صندوق لباسهای زمستانی که باز می شد ، بوی نفتالین مشام را آزار می داد. برای این که مور یا بید لباسهای پشمی را نخورد نفتالین را که مور داواسی می گفتند داخل کاغذ می پیچیدند و داخل صندق می گذاشتند .

*

متن کامل

وبلاک بدون فیل تر

۱۳۸۸/۰۲/۱۳

سری لانکائی

بین همکاران مردی از سری لانکا بود. سری لانکائی گیاهخوار بود. گوشت و لبنیات و تخم مرغ نمی خورد . دلش به حال مرغ و خروس و حیواناتی که پخته و خورده می شد می سوخت. می گفت : « تخم مرغ طفل معصومی است که دلش می خواهد جوجه شود و زندگی کند بچه شما را بگیرند و بخورند خوشتان می آید ؟

*

متن کامل

وبلاک بدون فیل تر

*
این ویدیوی صادق اهری دیدن دارد.

*

۱۳۸۸/۰۲/۱۱

به یهانه روز معلم

حدود سه سال پیش در سایت بیژن صف سری خوانده بودم :

شاید کمتر کسی از نسل پس از انقلاب بداند که مبنای نامگذاری این روز ( روز معلم ), واقع قتل معلم ابوالحسن خانعلی دبیر دبیرستان جامی تهران در12 اردیبهشت سال 1340 است که در تجمع اعتراض آمیز معلمان به میزان حقوق دریافتی خود درمیدان بهارستان توسط رئیس کلانتری بهارستان به ضرب گلوله گشته شد تا حادثه ای بیاد ماندنی در تاریخ این کهنه دیار ثبت گردد . حال امروز چگونه باید التیامی بر زخم کهنه ی دل پیام آوران آگاهی بود با کدام واژه کدام سرود؟
*
معلم کلاس اول من
معلم کلاس اول من خانم امینی نام داشت. خانم امینی لاغر اندام بود. او بزک نمی کرد و فقط سرمه بر چشمانش می کشید. موهای صاف و سیاه رنگی داشت که روی شانه هایش می ریخت. خال هم داشت. خال او گاهی زیر لب و گاهی پشت لبش بود.مدتها در حیرت بودم که چرا خال عمه بزرگ ثابت است و حرکت نمی کند اما خال خانم معلم حرکت می کند . بعدها که بزرگ شدم متوجه شدم که زنها با مداد سیاه بر گونه شان خال می گذارند. از اخلاق و خصوصیات خانم امینی چیز زیادی به خاطر ندارم اما می دانم که خیلی مهربان بود. یادم می آید هر وقت به من نمره کم می داد گریه می کردم و از کشوی نیمکتم که به آن خانه می گفتیم ، کیف و کتابم را برمی داشتم و به راه می افتادم . وقتی می پرسید : « کجا می روی ؟» می گفتم : « با تو قهرم می روم خانه مان و دیگر برنمی گردم .» او مرا از خانم ناظم می ترساند و می گفت : « اگر خانم ناظم تو را این جوری ببیند ، دعوایت می کند . خط کش می زند ها ! گریه نکن الان صدایت را می شنود و می آید. » حق هم داشت کلاس ما و دفتر خانم ناظم ، با یک در بزرگی که در وسط این اتاق گذاشته بودند از هم جدا می شد و بیشتر وقتها این زن میرغضب صدا را می شنید و فوری خودش را می رساند که ببیند چه خبر است. خانم امینی می توانست با دو خط کش من و دوستانم را بزند و یا سرمان داد بکشد ، اما این کار را نمی کرد. صدای بلندش را به خاطر نمی آورم . بعد ها شنیدم که یک سال قبل از بازنشستگی اش درگذشته است. روحش شاد .
*
روز معلم بر معلمین عزیز و مدیرمدرسه ، ناظم مدرسه ، دفتردار ، مربی بهداشت ، مربی پرورش ، بابای مدرسه ، ننه مدرسه که هر کدام به نوبت خود معلمی هستند و زحمت می کشند مبارک باد.
*
دو عکس از مرحوم سنبل خانم بنیادی اولین زن معلم در شهرستان ماکو

*

وبلاک بدون فیل تر

*

۱۳۸۸/۰۲/۱۰

به بهانه روز کارگر

ملوک باجی
کوچه و خیابانهای تبریز ، در زمانی نه چندان دور پر از خانه های بزرگ و کوچک بود. خانه های بزرگ در تخته ای محکم و کلفت داشت. از در حیاط که وارد می شدی ، سه چهار پله پائین می رفتی و به حیاط می رسیدی . بعد ده دوازده متری جلو می رفتی و به پله های زیر زمین و دهلیز می رسیدی. برای رفتن به زیرزمین باز سه چهار پله پائین می رفتی و برای رفتن به دهلیز باز ده دوازده پله بالا می رفتی. پس از دهلیز، اتاقهای تودر تو و مهمان خانه بود.

متن کامل

وبلاک بدون ف ی ل ت ر

روز کارگر بر زنان و مردان کارگر که برای تامین زندگی عزیزانشان از هیچ تلاشی دریغ نمی کنند مبارک باشد.

۱۳۸۸/۰۲/۰۶

لهجه ها

آن قدیمها رسم و رسوم و عادات و شاید قرارداد خدا ، فلک بدکردار و دنیا با عزرائیل چنین بود که آدمیزاد به ترتیب سن و به هنگام پیری و کهولت از دنیا بروند. چنین نیز می شد. وقتی در شهر و محل و طایفه و کوچه ای خبر درگذشت جوانی به گوش میرسید ، همه همراه با نزدیکان درگذشته ، غمگین و متاثر می شدند و سعی بردلداری اش داشتند. یادم می آید روزی که پسر جوان عمو میر اسماعیل درگذشت چه ولوله ای بپا شد. اکنون اوضاع فرق کرده است. گویا عزرائیل نیز اعتنائی به قانون و قرارداد نمی کند و از هر جا و هرگونه که دلش خواست می چیند و درو می کند و می برد. اولش فکر کردم این مرگ و میر مخصوص جوانان وطن ماست. اما خبر درگذشت برادر نوزده ساله دوستمان که ایرانی هم نیست ، مرا متوجه این اشتباهم کرد. او نیز شب خوابیده و صبح بیدار نشده است. خیلی راحت سکته کرده و تا خبردار شدن اهل خانه به خواب ابدی فرو رفته است. چقدر تلخ است داغ عزیزان را به چشم دیدن . هاله می گوید :« وقتی عزیزی می میرد و به خاک سپرده می شود و برایش مجلس عزا می گیرند و جماعت دور و برش جمع می شوند و دلداری اش می دهند خیلی بهتر از گم شدن و مفقود شدن است. » طفلک حق هم دارد. پسر دائی اش سالهاست که مفقود شده و اثری از او نیست و مادر و پدر چشم براه اویند. همیشه امیدوار که روزی فرزندشان در را باز می کند و وارد خانه می شود. مضطرب که روزی می آیند و خبر مرگش را می دهند. هاله معقتد است مرگ هزار بار شیرین تر از بی نشان شدن است.
چه بگویم که خدا به هیچ پدر و مادری مصیبت از دست دادن فرزند یا چشمان منتظربرای دیدن فرزند بی رد شده قسمت نکند.
با دوستان قرار گذاشتیم که در فلان شهر دور هم جمع شویم و برای عرض تسلیت پیش دوستمان برویم. سوار قطار شدم و دوستان یکی پس از دیگری در ایستگاههای بعدی سوار شدند و جمعمان جمع بود و عطیه خانمان کم بود. که او نیز سوار شد و به جمع ما پیوست. پنج نفر بودیم و جای اورزولا خالی بود. ریتا سراغش را گرفت و گفتم : « اورزولا به شهر کؤلن Köln رفته و قرار است بعد از تمام شدن کارش به ما ملحق شود . احتمال دارد دیر برسد.» عطیه خانمی که تا آن لحظه ساکت و خاموش بود ، گویا سوژه جدیدی پیدا کرد و با لبخند گفت : « بعضی ها از گرد راه نرسیده خیلی پز می دهند و سعی می کنند به لهجه آلمانی صحبت کنند و نمی توانند.» پرسیدیم که چه کسی هنوز از راه نرسیده دارد پز می دهد ؟ که خانم به من و تلفظ کؤلن اشاره کرد و اعتراض هم داشت که بیشتر وقتها دارم ادای زبان آلمانی را درمی آورم . ای جل الخالق !
گفتم : اگر منظور شما تلفظ کلمه کؤلن است ، هنگام تلفظ ، ترکی آذربایجانی و آلمانی در بعضی موارد مشترک هستند. مثل تلفظ حروف
O , Ö , Ü , U
اؤزوم : خودم özum
سؤزوم : حرفم sözum
اوزوم : انگور üzüm

اوتانماق : خجالت کشیدن utanmaq
اوخوماق : خواندن oxumaq
ما i را نیز دو نوع مختلف تلفظ می کنیم . مثل :
ایشیق : روشنائی
ایش : کار
علت درست تلفظ کردن من ، پز دادن نیست بلکه برای من عادی است. علاوه بر آن کسی که می خواهد زبان دیگری را یاد بگیرد باید سعی کند درست یاد بگیرد و این ربطی به پز دادن و این حرفها ندارد.
این بار عطیه خانم عذرخواهی کرد و گفت : « از اول می گفتی دیگه. من هم فکر کردم داری پز می دی.»
**
دور و بر خانه پوشیده از گل و گیاه و درخت است. گاهی وقتها سنجاب کوچولوئی پشت پنجره اتاقم می نشیند و تماشا می کند . تا جلو می روم که پنجره را باز کنم ، فرار می کند. خیلی دلم می خواست روزی از پشت پنجره داخل اتاقم شود و برای دقایقی میهمانم باشد. اما اورزولا می گوید : جای این حیوان کوچک لابه لای گیاهان و بالای درخت است. اگر وارد خانه شود ممکن است نتواند بیرون برود آن وقت شروع به جویدن میز و تخت واسباب دیگری کهاز چوب و تخته ساخته شده اند می کند. جانوری که غذایش را به راحتی از طبیعت می تواند پیدا کند ، چرا اسیر پنجه ما باشد و هم به خود و هم به ما ضرر برساند. دوستش داریم. اگر زنده بماند همیشه می بینیمش. بهتر است هر وقت پنجره را باز می کنی مواظب باشی که سنجاب کوچولو وارد اتاق نشود.
آدمیزاد هر چه دارد و بدست می آورد برایش کافی نیست . زیاده می خواهد حتی سنجاب رابا آن قد و قواره ریزه میزه اش

۱۳۸۸/۰۲/۰۳

فوتبالیست های کوچک محله ما

ساعت حدود یک ظهر بود. روز، یکی از روزهای اردیبهشت و هوا ، هوائی آفتابی با گرمائی دلنشین بود. تازه وارد کوچه تنگ و بارک و مارپیچ مان شده بودم که خانم همسایه از پشت سر صدایم کرد. ایستادم و برگشتم و سلام و علیکی کردیم و خانم همسایه از سیف الله پسر کوچه بغلی شکایت کرد که ظهر هنگام ، درست موقع خواب بعد از ظهری پسربچه های محل را جمع می کند و مقابل در خانه مان فوتبال بازی می کند و توپشان به در و دیوار می خورد و استراحت ظهر ما را خراب می کند. تا اعتراض می کنیم می گوید : خانه شما که بازی نمی کنیم کوچه است و ملک بابای شما نیست. شما که خانم معلمی دعوایشان بکن ازت می ترسند .

متن کامل

وبلاک بدون فیل تر

۱۳۸۸/۰۱/۳۰

هدیه

تاکسی نوشت

آن قدیمها که خیلی بچه بودیم و هنوز به تبریز کوچ نکرده بودیم ، خاله بزرگ سالی دو بار به ماکو می آمد. بار اول تعطیلات نوروزی و بار دوم تعطیلات تابستان. از دیدنش خیلی خوشحال می شدیم. گویا ان ایام من خیلی کوچک بودم و چرایش را نمی دانم ، اما آبجی بزرگ می گفت : خاله بزرگ هر وقت می آمد برای ما سوغاتی می آورد. برای ما دخترها النگو و روبان و گل سر و عروسک و برای پسرها ماشین وتوپ و یا چیزهای دیگر. خاله بزرگ بوی عسل شکلات عسلی و طعم لواشک ترش و شیرین و می خوش می داد. برای من عمه بزرگ به شیرینی و خوش طعمی شکر پنیر دلنشین بود.

*
چه خوب و دلنشین است هدیه ، آن هم کتاب . با تشکر از ناصر غیاثی عزیز
*
آدمی با خواندن مجموعه داستانی تاکسی نوشت ها حس می کند خود سوار بر تاکسی است و شاهد گفتگوها.

متن کامل

وبلاک بدون فی ل تر

۱۳۸۸/۰۱/۲۵

راشین

یک سال و اندی پیش ، شبی با دوستان دور هم جمع شدیم و سرگذشت مهربان بهانه ای برای غیبت و سخن گفتن از این در و آن در شد. هر کدام از ما قضاوتی متفاوت از زندگی مشترک داشتیم. هر کسی نظرش را می گفت که راشین ، دختر جوان رحیمه خانم رشته سخن را به دست گرفت و بالای منبر رفت و گفت : مسئول شکست و موفقیت در زندگی ، خود ما انسانها هستیم . ما یاد نگرفتیم که با زمان و تغییرات کنار بیائیم . هنوز پای بند آداب و رسوم کهن پدربزرگها و مادربزرگهایمان هستیم. نمی خواهیم قسمتهائی از این آداب به ارث رسیده را حذف یا تغییر بدهیم. کسانی که چشم و گوش بسته راهی خانه شوهر می شوند یا با یکی دو بار ملاقات عاشق هم می شوند و ازدواج می کنند آخر و عاقیبت خوش آیندی قسمت شان نمی شود.

متن کامل

وبلاک بدون فیل تر

در پرشین بلاک

۱۳۸۸/۰۱/۲۳

تغییر، تغییر

به دعوت نق نقوی عزیز می نویسم.
در طول نیم قرن زندگی ام ، اولین تیشه مهیب تغییر که بر هست و نیستم فرود آمد و همه چیز را برهم زد و زیر و رو یم کرد و در خود گم و گور شدم نیست شدم ، را در یکی از پست های اینده مفصل خواهم نوشت.
دومین تغییرکه تیشه بر ریشه ام زد ، دل کندن از آب و خاک و دیار آبا و اجدادی و کوچ و غربت نشینی بود. همراه با اقوام مختلفی چون روس و اسپانیائی و فرانسوی و چینی و افغانی و عراقی که آنان نیز به دلایلی ترک دیار کرده بودند ، سر کلاس شدم ، در خود درس نشستم و خود را محصلی دیدم که برای حرف زدن با شهروندان ، تازه مجبور است الفبا بیاموزد و خیلی چیزهای دیگر یاد بگیرد.
سومین که تیشه نبود بلکه تغییر اساسی و شاید معجزه بود ، جدائی و تنهائی و رسیدن به زندگی آرام و بی دغدغه بود. روزهای اول با خود گفتم حالا چه کنم؟ چگونه سر پا بایستم؟ اگر پایم لیز بخورد و زمین بخورم چه ؟ در عالم خواب و بیداری صدای درونم را شنیدم که می گفت : این که غمی ندارد زمین بخوری دوباره سر پا می ایستی . بهتر از این است که همیشه علیل و ذلیل حسابت کنند و باور کنی و دم نزنی. آنگاه با تکیه بر قانونی که از من زن حمایت کرد و حق داد که بتوانم زندگی کنم ، سر پا ایستادم. مشکلات پشت سر هم حل شدند. از گذشته درس آموختم و به آینده امیدوار شدم .
چهارمین تغییر آغاز به وبلاک نویسی بود. این دنیای مجازی جالب که به من جرات داد که آشکارا بنویسم و بنویسم و بنویسم.
ما مثلی داریم که می گوئیم آللاه او گونلری عمرومه یازماسین ( خدا آن روزها را جز عمرم حساب نکند.) یعنی در زندگی روزها یا سالها و دورانی هستند که به قدری تلخ و گزنده اند که آدم از خدا می خواهد که آن ایام را دیگر بازنگرداند و جز عمری که گذرانده نیز حساب نکند.
من نیز به رسم بازی نازخاتون و عمو اروند و دختر همسایه و اهری و اقاقیا و همه دوستان عزیز را دعوت می کنم .

۱۳۸۸/۰۱/۱۸

قفس های بزرگ و زیبای ماهیان من

از زمانی که تصمیم گرفتم ماهی قرمز را بعنوان حیوان خانگی نگاه دارم حدود هشت نه ماهی و یا بیشتر می گذرد. ده ماهی قرمز و زرد و سفید و سیاه که به تدریج دست چین کرده و خریده ام و خیلی هم دوستشان دارم. خانه کوچکشان گرد و کروی نیست بلکه چهارگوشه و بزرگ است و غذا و فضای کافی و بهداشتی و سالم برای زندگی طبیعی دارند. کف خانه شان را با شن و سنگریزه های ریزو درشت سنگفرش کرده ام و دو گلدان زیبای آبی نیز زینت بخش گردشگاهشان شده است که ماهی فروش می گفت اواخر بهار و تمام دبستان گل های قرمز و صورتی درخواهند آورد.

*

متن کامل

وبلاک بدون فیل تر

*


می دانید شاعر این شعر کیست؟
حالمان بد نیست غم کمی می خوریم
کم که نه هر روز کم کم می خوریم

*

۱۳۸۸/۰۱/۱۴

سیزده بدر بود

بچه دبستانی بودم و قرار بود با خانواده خاله بزرگ و دائی بزرگ و بقیه نزدیکان دور هم جمع شویم و برای گذراندن سیزده بدر به دشت و صحرا برویم. ما بچه ها چقدر خوشحال بودیم . می دانستیم که آخرین روز تعطیلات نوروزی خوشی خواهیم داشت ونوشتن انشای « تعطیلات نوروزی را چگونه گذراندید؟ » که موضوع اولین انشای سال نو بود ، برایمان سخت نخواهد بود.
صبح روز سیزده بدر هوا بادی و بارانی شد. پدرم گفت : با این آب و هوا نمی توانیم بیرون برویم. بچه ها سرما می خورند.
*

متن کامل

وبلاک بدون فیل تر

۱۳۸۸/۰۱/۰۷

نوروز که می شد

همه دور سفره هفت سین می نشستیم و منتظر تحویل سال نو می شدیم. کتاب قرآن نیز سر سفره هفت سین جای مخصوص خودش را داشت. پدرم چند روز قبل از عید اسکناس های پنجاه یا بیست ریالی نوی نو را از بانک ملی می گرفت و لابه لای صفحات قرآن قرار می داد و بعد از تحویل سال ، به هر کدام از ما یک سکه نوی تا نخورده ، به نام پول تحویل می داد.بعد از تحویل هم همگی به خانه پدربزرگ می رفتیم . بعد از جمع شدن بچه ها و نوه ها ، پدربزگ قرآن کهنه و قدیمی اش را باز می کرد و از لای کتاب ، اسکناسهای بیست یا پنجاه ریالی را درمی آورد و به هریک از بچه ها و نوه هایش یکی می داد.

**

ادامه مطلب

**

به نقل از دختر همسایه و عمو اروند ، شنبه ۸ فروردین برابر با ۲۸ مارس قراره که ۱۰۰۰ شهر در دنیا تمام لامپهاشون را در بین ساعت ۸.۳۰- ۹.۳۰ شب خاموش کنند ....و در صورت امکان دیگر وسایل برقی مثل کامپیوتر ...

۱۳۸۸/۰۱/۰۳

موش رفت و گاو آمد

می گویند موش حیوانی متجاوز و مهاجم است که حد و اندازه خود را نمی داند و بی برکتی و گرانی با خود به همراه می آورد. شاید برای همین بود که موش صفت ها حمله کردند و زدند و کشتند و رفتند. خانه هائی ویران و خانواده هائی آواره و بی خانمان شدند. کودکان در رثای پدر و مادر خون گریستند. همه گناهان را به گردن سالی انداختم که اسمش سال موش بود وچشم امید به پایان چنین سالی دوختم. در باره موش و خصوصیاتش ضرب المثلهای فراوانی وجود دارد که هیچ کدام بی مناسبت نیستند.


متن کامل

۱۳۸۷/۱۲/۲۷

چهارشنبه سوری و نوروز مبارک

چهارشنبه سوری است و خود بخود آداب و رسوم نیز به خاطر می آید. شب چهارشنبه سوری ، شب جشن و سرور است . مردم آتش روشن می کنند. بزرگ و کوچک دور هم جمع می شوند و از روی آتش می پرند و شادی می کنند . شب با آجیل چهارشنبه سوری به استقبال نوروزی که دو سه روز دیگر از راه می رسد ، می روند.
در بعضی شهرها روز چهارشنبه سوری مردم به دیدن خانواده های داغدار و همراه آنها سر مزار عزیز از دست رفته شان می روند. در بعضی از شهرها رفتن به مزار را در این روز مناسب نمی بینند و سعی می کنند با بردن لباسی به رنگ دیگر خانواده داغدار را تشویق به عوض کردن لباس سیاه و پوشیدن لباس رنگی به میمنت نو شدن سال ، می کنند. این روزهای عزیز بهانه ای است که حال و هوای خانواده های داغدار عوض شود. بهانه ای است که دلهای خسته دوباره سرزنده شود و شادی کم و بیش به خانه ها بازگردد.
آرزو می کنم در سال نو شادی نه میهمان بلکه ماندگار در همه خانه ها شود.

چهارشنبه سوری و نوروز بر همه مبارک

۱۳۸۷/۱۲/۲۵

آن قدیمها و این جدیدها

آن قدیمها که ما یک کمی جوان بودیم ، یکی از دوستان جوان مان ازدواج کرد و ما را برای شیرین خوران دعوت کرد. خیلی راحت به ما گفت که اگر خیال خرید کادو دارید ما چراغ گاز پیک نیک نداریم. ما دوستان نیز دور هم جمع شدیم و یک چراغ گاز پیک نیک برایش خریدیم . از همانها که دو سر داشت . یک سرش اجاقی کوچک و سر دیگرش چراغ زنبوری بود. همراه دوستان به خانه جدید این دوستمان رفتیم.

متن کامل

۱۳۸۷/۱۲/۲۳

سمنو

بچه که بودیم ، سمنو را سالی یک بار آن هم سر سفره هفت سین می دیدیم ، آن هم به اندازه یک پیاله کوچک مرباخوری. مادرم سفره هفت سین را با دقت تمام می چید. بجز هفت سین ، برنج و نخود و لپه و گندم خیس نخورده و بلغور نیز سر سفره می گذاشت. می گفتند این مواد غذائی اگر لحظه تحویل سال نو سر سفره باشند ، بر برکتشان افزوده می شود. خلاصه که بعد از تحویل سال نو اهل خانه هر کدام یک قاشق مرباخوری از سمنو می خورد و از شیرینی و خوشمزه بودنش تعریف و می کرد.

*

متن کامل

*

سمنو پزی

بررسی تحلیلی مراسم نذر سمنو

سین خوشمزه سفره هفت سین

۱۳۸۷/۱۲/۲۱

مسئله ای به نام عیدی

حال و هوای عید و نوروز خاطرات خوش و ناخوش گذشته را در دل آدمی زنده می کند. عید و خانه تکانی و شیرینی پزی و تدارکات دیگر یک طرف و خرید عیدی برای عمه خانمها و مادران همسر و غیره یک طرف. کلمه عیدی مرا یاد جر و بحث شیرین پدر و مادرم می اندازد. خرید عیدی برای عمه خانمها در نظر هر دوشان کاری سخت بود. عمه خانم کوچک همیشه از هدیه ها و عیدی هائی که از طرف پدرم به او می رسید اظهار رضایت و تشکر می کرد .

متن کامل

۱۳۸۷/۱۲/۱۷

به بهانه هشتم مارس

داشتم بی خیال از دنیا و آخرت خانه تکانی می کردم که زنگ در خانه به صدا درآمد. در را که باز کردم شاگرد گلفروش محل کار قدیمی ام را دیدم که دسته گل زیبائی در دست داشت . این دسته گل را همکاران قدیمی ام اوته و افا و ایریس و ماریانا و قابی به مناسبت روز جهانی زن برایم فرستاده بودند. در حالی که این هدیه دوست داشتنی را داخل گلدان آب می گذاشتم ، یک لحظه به یاد بویوک خانم افتادم و آرزو کردم کاش می توانستم این دسته گل را به او هدیه کنم .
متن کامل

۱۳۸۷/۱۲/۱۶

اسماعیل جمیلی

سرگرم وبلاک خوانی بودم که به اینجا رسیدم. راییکا نوشته بود : کاش یک پیوند هم میذاشتی در مورد زندگینامه شاعر و آثارش
خواستم پیش دستی کنم و زندگی نامه و بیوگرافی شاعر را پیدا کنم و بنویسم اما هر چه گشتم فقط عکس و چند قطعه شعر ازش پیدا کردم.

*

سایت انجمن ادبی شفیقی مطالب وبلاک ها را برمی دارد و بدون ذکر منبع و با اجازه خودش در سایت قرار می دهد. هر چی هم ایمیل می نویسم که جنابان محترم این اخلاق شما خوب نیست ،ایمیل یا به خودم برمی گردد و یا زحمت جواب دادن به خودشان نمی دهند. از یک انجمن ادبی دیگر این انتظار را نداشتیم.
وای او گونه دوز ایی لنه / وای به روزی که بگندد نمک

*

متن کامل

*

سرقت ادبی

نگاهی به یک ترجمه

سرقت ادبی در روز روشن

۱۳۸۷/۱۲/۱۳

باغ وحش

آن روزاول صبحی سوار قطار که شدم باش منیم باش صالیحا نین ( با صالیحا روبرو شدم ) صالیحا اول صبحی خیلی پکر و عصبی بود. حال و احوال را جویا شدم گفت : عروسم رفته و برای خودش بلوز خریده . من هم عصبانی شدم . گفتم : عروس ات بلوز خریده به جای مبارک گفتن و به سلامتی و شادی پوشیدن چرا غر زدی ؟ گفت : نمی دانی چی خریده ؟ یک بلوزی که نه یقه دارد ، نه آستین دارد ، نه قد و قواره دارد. تازه همه اش تقصیر پسرم هست و ازش دفاع می کند. می گوید زنم حق دارد توی خانه لباسهای جوراجور بپوشد. مگر چه اشکالی دارد؟

متن کامل

وبلاک بدون فیل تر


**

من باغ وحش را دوست ندارم.