2009/06/09

سرنوشت نوارکاست های من


داداش بزرگه دلش می خواست ازدواج کند و دنبال دختری می گشت. روزی از روزها چشمش به دخترخانمی افتاد که چادر مشکی سرش کرده و رویش را خوب گرفته بود و چشمان سیاه و درشت و زیبایش از چادر نمایان بود و به قول داداش بزرگه مثل ستاره می درخشید. خلاصه مادر با پرس و جو آدرس دختر را پیدا کرد و از مادرش وقت گرفت. من بختور که خواهر شاه داماد بودم و از خوش روزگار آبجی بزرگ نمی توانست به تبریز بیاید ، مرا نماینده خود کرد که همراه مادر و خاله و داداش بزرگه به خواستگاری بروم . *

متن کامل

شعار های این روزها در این پست نازخاتون و این پست زیتون

*

4 comments:

پر یا said...

ها ها ها شهربانو جانم در عوضش از سیخ داغ نجات پیدا کردی.ها ها ها
می بوسمت

Anonymous said...

نیم كیلو سیب زمینی
ارزش رای نداره

رئیس جمهور بیكاره
همش سبزی می كاره

هاله نور كجا رفت
لای تربچه ها رفت

هركی كه بی سواده
با احمدی نژاده

Anonymous said...

یه هفته دو هفته
محمود حموم نرفته

اسماعیل قنواتی said...

درود دوست گرامی

صفحه نخستین نشریه صوتی ادبیات ایران است که قصد دارد آثار ادبی را به صورت صوتی به گوش مخاطبان و دوستداران ادبیات برساند.
برای آشنایی بیشتر به فراخوانی که در سایت نشریه هست مراجعه کنید.

همچنین اگر این امکان برای شما وجود دارد آدرس سایت نشریه را در پیوندهای خود با عنوان "نخستین نشریه صوتی ادبیات ایران صفحه" بگذارید.

www.safhe.org

از همکاری شما شاد و سپاسگزار خواهیم شد.