2009/04/19

هدیه

تاکسی نوشت

آن قدیمها که خیلی بچه بودیم و هنوز به تبریز کوچ نکرده بودیم ، خاله بزرگ سالی دو بار به ماکو می آمد. بار اول تعطیلات نوروزی و بار دوم تعطیلات تابستان. از دیدنش خیلی خوشحال می شدیم. گویا ان ایام من خیلی کوچک بودم و چرایش را نمی دانم ، اما آبجی بزرگ می گفت : خاله بزرگ هر وقت می آمد برای ما سوغاتی می آورد. برای ما دخترها النگو و روبان و گل سر و عروسک و برای پسرها ماشین وتوپ و یا چیزهای دیگر. خاله بزرگ بوی عسل شکلات عسلی و طعم لواشک ترش و شیرین و می خوش می داد. برای من عمه بزرگ به شیرینی و خوش طعمی شکر پنیر دلنشین بود.

*
چه خوب و دلنشین است هدیه ، آن هم کتاب . با تشکر از ناصر غیاثی عزیز
*
آدمی با خواندن مجموعه داستانی تاکسی نوشت ها حس می کند خود سوار بر تاکسی است و شاهد گفتگوها.

متن کامل

وبلاک بدون فی ل تر

5 comments:

ناصر غیاثی said...

خیلی ممنونم خانم

حسین said...

شهر بانوی عزیز درست همان حال و روز شما را دارم این مطالب اخیر تمامی گریز اما میدانی آخر تمامی آنها به کوچه های بن بست میرسه که او آنجا ایستاده. باور کنید همیشه به شما میاندیشم به لحظاتی که همچون حالای من داشتید و. . و

nafiseh said...

ich vermisse meine mutter und meine heimat

golbanoo said...

shahrbanoo jan modathast ke neveshtehai ghashangeto mikhoonam. neveshtehat az jens dele . be khosos zarbolmasal hay torkisho kheili doost daram .

اقاقیا said...

ممنون شهربانو جان
از معرفی نویسنده و داستان و کتابش
حتما نوشته هایش را در وبلاگش دنبال می کنم
یاد همه قدیمی هامون، عزیزامون، دوستامون و دلبندامون، به خیر و شادی