این پست رابرای آن کسانی نوشتم که با وجود اعتقاد به اینگونه جان کندنی خیلی راحت افترا می گویند.پس به قول مادربزرگ : سؤزو آتدیم یئره صاحابی گؤتوره / حرف را به زمین انداختم که صاحبش بردارد.
*
آن قدیمها که بچه بودیم ، پیرزنی بود که به تقلید از نوه هایش مادربزرگ صدایش می کردیم. مادربزرگ پیرزن بامزه ای بود. او بسیار مومن بود و همیشه تسبیح در دست داشت و اوقات فراغتش به دعا و ذکر می گذشت. در مجالس روضه بعد از روضه خوانی و فاتحه ملا ، همراه با بقیه زنان فاتحه می خواند و گاهی به شوخی می گفت : «آقا آمد و دست و پای امام حسین علیه السلام را بست و تحویل شمر داد و شمشیر بران شمر را نیز تیز کرد و رفت. هیچ حرفی از خصوصیات اخلاقی و پند و اندرز آن امام شهید نگفت.» بعد خودش شروع می کرد به تعریف احادیث و حکایتهای پندآموزی که از پدربزرگش یاد گرفته بود. پندی از آن مرحوم را اینجا می نویسم برای دوستی که نیاز به خواندن دارد.
در مورد آن خانم محجبه که در آلمان کشته شد ، سعید حاتمی و دویچه وله بی کم و کاست نوشته اند . نیازی به نوشتن من نیست.
*
توپولوف های روسی را محکوم می کنم که برای خودشان یک پا عزرائیل شده اند و جان هموطنان را فوج فوج می گیرند و روس را محکوم می کنم که جان انسانها برایشان ارزشی ندارد. چون دادگاه آلمان دارد خودش به ماجرای قتل آن خانم محجبه مرحوم رسیدگی می کند.
*
6 comments:
در دل اين نيمهشب لعنتي و زماني كه داشتم«يك پندنامه» شما را ميخواندم،بيجهت و بيربط بهياد يك2بيتي منتسب به خيام افتادم
...
شيخي به زني فاحشه گفتا مستي
هر لحظه به پاي دگري دلبستي
شيخا! هر آنچه گويي هستم
آياآنچه كه تو مينمايي،هستي؟
...
گاهي اوقات،فلاشبك به خاطرات دوران كودكي،اينچنين شيرين ميشود...كي بود ميگفت نوستالژي بد است؟
راستي! «شبه» غلط و «شبح» صحيح است
درود برشما
تهران
ح.ش
ح . ش عزیز
با تشکر از شما تصحیح شد.
شهربانوی عزیز پند نامه بسیار زیبایی نوشتی و میدونم که انسانهایی که از این مسائل پند نمیگیرن بالاخره دنیا و یا خدا پند رو بهشون تزریق میکنه اونم طوری که مطمئن بشه دیگه یاد گرفتن برای همین من زیاد نگران این انسانها نیستم.
سائول ! کیقیز یاخچده سیز کیفیز نجاده گوزل شهربانو
:-)
آخ آخ آخ
راهله خانم دلم به حال تو سوخت
حیف اون همه نماز شبی که می خونی و روزه ای که در هوای گرم تابستون می گیری و به مردم افترا و تهمت می بندی الحق که دست شیطون رو از پشت بستی
حواستو جمع کن خانم این شعهربانوئی که من می شناسم سفید بخت شده به خدا تو با رویای آوارگیش دلتو خوش کن
cheghadr ziba gofte bodi va ma cheghadr az adam bodan hanoz dor hastim
mamnonam shahrbanoo jan
سلام
شهربانو خانم عزیز
داستان شما مرا به یاد بعضی از ظلم ها که همیشه ما نسبت به یکدیگر روا می داریم و ککمان هم نمی گزد انداخت.
راستش بعضی وقتها فکر می کنم نکند جایی من هم کاری کرده باشم مثلاً دل کسی را سوزانده باشم یا مشکلی برای کسی ایجاد کرده باشم و طبق عادت مالوف ما ایرانیان بیخیال از آن گذشته باشم.
راستش ،راست و درست زندگی کردن مثل رانندگی موتور تو خیابونهای تهرونه.
خیلی هم که اوستا باشی و سعی کنی که تصادف نکنی همیشه شیر خام خورده ای هست که بیاد و ناقافل بزنه بهت.
قصه ی جذاب و تامل بر انگیزیست.
از اینکه این لذت رابا ما خوانندگان وبلاگت سهیم شدی متشکرم.
سهراب
Post a Comment