۱۳۸۹/۱۱/۱۲

سیاه مشق های من در کتابناک

سیاه مشق های یک معلم - جلد اول - در کتابناک

*

سیاه مشق های یک معلم - جلد دوم - در کتابناک

*

با تشکر از زحمات دکتر احمد سیف عزیز

*

۱۳۸۹/۱۱/۰۴

سیاه مشق های یک معلم



دفتری دیگر از سیاه مشق هایم - مجموعه 20 داستان و روایت کوتاه در کتابناک منتشر شد

با تشکر از دکتر احمد سیف

سیاه مشق های یک معلم جلد اول و جلد دوم


*

طرح روی جلد از گالری عکس های زیبای شادی قدیریان

*


*

۱۳۸۹/۱۰/۲۰

یادی از زنان مؤمن محله ما

راسته کوچه ، یکی از خیابانهای قدیمی شهر تبریز است با کوچه پس کوچه ها و دربندهای طویل و کم عرض و خانه هائی کهنه با درهای خروجی چوبی و قدیم و میدانهای کوچک و بزرگ که وسط یا گوشه هر میدانی درختی کهنسال خودنمائی می کند. محله ای پر از خاطرات تلخ و شیرین ، مهر پدربزرگ و آغوش مادربزرگ ، که هر روز خاطره شان را با یادش به خیر و خدا بیامرزدتان می آمیزم .

متن کامل

زنگ تفریح برای نوزاد

 





اولین برف زمستانی در وطن - سقوط هواپیما در ارومیه

بارش اولین برف زمستانی در وطن بر هموطنان عزیز مبارک.
این هم ابتکار زیبای خانم اهری

*

به راستی که توی نان یاس قارداش دیلار. شادی بارش برف دیری نپایید زیرا که غم سقوط هواپیما مردم ارومیه را داغدار کرد.

خدا به خانواده قربانیان صبر دهد.

*

۱۳۸۹/۱۰/۱۷

زرین کلاه

ارسیز قادینلار
سونونجو بؤلوم :
زرین کلاه
یازار : شهرنوش پارسی پور
چئویرن : شهربانو

*
زرین کلاه باغبانا اره گئتدی. بویلو اولدو. بیر لیلی فر دوغدو. اوشاغینی سئویردی و اوشاق چای قیراغینین خیرداجا حاووضوندا بؤیویوردو.
بیر یای گونونده اری دئدی: « زرین کلاه بیز گرک سفره گئدک.»
زرین کلاه ائوی سوپوردو. یئردؤشه یی ییغدی. بوخجاسین باغلادی. اری دئدی:« زرین کلاه ، پالتار لازیمیمیز دئییل. بوخجاوی قویبوردا قالسین.»
آرواد اطاعت ائله دی. بوخجانی قویدی. الین وئردی ارینین الینه. بیرلیکده گئدیب ، لیلی فرین اوستونده ایله شیدلر. لیلی فر گول بوتالارینی اونلارین دؤره سینه دولادی.
اوزاقلاشیب ، گؤیه گئتدیلر.

*

ərsiz qadınlar

sününcü bölüm : zərrin külah

yazar : şəhrnüş parsıpür

çevirən : şəhrbanou

zərrin külah bağbana ərə getdi . büylü oldu . bir lilifər doğdu . oşağını sevirdi və oşaq çay qırağının xırdaca havuzunda böyüyürdü .

« bir yay günündə əri dedi: « zərərin külah biz gərək səfərə gedək zərərin külah

evi süpürdü . yerdöşəyi yiğdi . buxcasın bağladı . əri dedi: « zərərin külah , paltar lazımımız deyil . buxcavı qüy burda qalsın . » arvad itaət elədi . buxcanı qüydi . əlin verdi ərinin əlinə . birlikdə gedib , lilifərin ostündə əyələşidlər . lilifər gül butalarını onların dövrəsinə duladı . uzaqlaşıb , göyə getdilər

۱۳۸۹/۱۰/۱۲

سال نوی میلادی

سال نوی میلادی بر هموطنان مسیحی و دوستان و همگان مبارک
شب سر ساعت دوازده ، سال 2010 بار و بندیلش را برداشت و خداحافظی کرد و رفت و سال 2011 پا به میدان نهاد تصمیم گرفتم سر ساعت دورازده در سکوت و آرامش شبانه با خدایم به صحبت و راز و نیاز بنشینم. دعا کنم ، آرزوهایم را بر زبان بیاورم. از او بخواهم آنچه که دلم می خواهد. اما نیم ساعت به وقت مانده صدای تک و توک ترقه و آتش بازی شروع شد و نیم ساعت دیگرش آسمان با ستارگان مصنوعی روشن و به دنبالش هوا مه آلود از دود ناشی از ترقه و غیره شد.

متن کامل

۱۳۸۹/۱۰/۰۷

هر کجا هستم باشم



هر کجا هستم باشم ، آن وطن مال من است
آخرین بار که دیدمش ، گویا بیست و هشت سال پیش بود. پسرکی سه ساله بود. نمی توانست اسمم را به درستی تلفظ کند. حتی بلد نبود بگوید که اسمم طولانی است و تا بخواهم حروف را تمام کنم نفسم می برد. اما امروز برایم عکس هائی بسیار زیبا از نفاط مختلف آن خانه و کاشانه دور مانده فرستاده است. یعنی که هر کجا هستم باشم. آن وطن مال من است. آن اقوام متعلق به من هستند. یعنی که روح بدن دن آیریلار ، قان قاندان آیریلماز / روح از جان جدا می شود ، اما خویشاوندی و نزدیکی هرگز. به شرطی که دلی نشکنی که دل شکسته را درمان نمی شه کرد.

متن کامل

وبلاک بدون فیل تر

۱۳۸۹/۰۹/۳۰

شب یلدا

آی چله چله قارداش ، آتین قمچیله قارداش
روزی از روزها یوسف علیخانی در پستی به نام « گپی با راویان فرهنگ مردم» گفت : این روزها آمده ام اینجا بنویسم و دعوت تان کنم برای دیدن و خواندن و همکاری با صفحه ای که قرار است به زودی دنبالش کنم و ... و ..و
پست اش تشویقم کرد ، تا درباره فرهنگ و آداب و رسوم مردم ولایتم بنویسم. چند صفحه ای نوشتم و به ایمیلش فرستادم. کافی نبود. به پدرم زنگ زدم . از او خواستم تا جائی که امکان دارد برایم بنویسد و بفرستد.عکس پدربزرگها و مادربزرگها را خواستم. چند صفحه دیگر نوشت و همراه عکسها برایم فرستاد و گفت :« آنچه که به خاطر دارم نوشته ام . اما باز هم کامل نیست خودت هم هرچه به خاطر داری اضافه کرده بفرست تا ویرایش کنم. » خواندن دستخط اش برایم کار ساده ای نبود .

متن کامل

در اینجا و اینجا و در پرشین بلاک

*

۱۳۸۹/۰۹/۲۸

قار دوشاب



دیشب برف بارید. هم اکنون نیز برف می بارد. ولایتمان سفید سفید است. چقدر زیباست این سفیدی.

برف سفید ، قار دوشاب مادربزرگم را به یادم می اندازد.

*

قار : برف

دوشاب : شیره انگور

*

مرحوم دبیر تاریخمان وقتی می خواست به کسی بگوید لوس نشو و ادا درنیار ، با خشم می گفت : « دوشابلانما گؤروم.»

*

یک چند تایی لینک همینطوری

*
*
دنبال یکی از شعرهای آقای هالو گشتم و پیدا نکردم. بعضی ها شعر را در وبلاکشان نوشته اند بدون این که نامی از شاعر ببرند.
ولی خودکار قرمز نیست اینجا
*
*
گفته بودم : نترس بانو
*
*

۱۳۸۹/۰۹/۲۳

به بهانه عاشورا و به یاد کلثوم

بچه که بودم، در یکی از محله های قدیمی ، مردریش سفیدی زندگی می کرد که حاج آقا صدایش می کردند. با دختر حاج آقا در کلاس ششم ابتدائی همکلاس بودیم. اسم دختر کلثوم بود.می گفت:« پدرم به سفر حج نرفته اما چون عمویم او را حاج آقا صدا می کند، بقیه هم از او یاد گرفته و این طوری صدایش می کنند.» حاج آقا روزهای سرد و یخبندان زمستان جلو مدرسه می آمد و تا کلثوم را می دید جلو می آمد وبا یک دست کیف مدرسه دختر را می گرفت و دست دیگرش را به دست دختر می داد و به راه می افتادند.

متن کامل

۱۳۸۹/۰۹/۱۷

ببار ای برف





اینجا همچنان برف می بارد.

۱۳۸۹/۰۹/۱۱

باز هم برف سفید


اینجا دارد برف می بارد و امروز من ، با نوشیدن چای داغ و ایستادن جلو پنجره و تماشای دانه های رقصان برف در هوا ، سپری شد. برای دقایقی آرزو کردم که ای کاش دانه برفی بودم ، شاد و بی خیال. عمری کوتاه داشتم و در همان لحظات کوتاه رقص کنان و سیراب از لذت زندگی ذوب می شدم.


*
دیروز و امروز دلم خوش نبود. به فکر دو زن بودم که اگر چنین و چنان می شد، این دو زن زنده بودند یکی قاتل و دیگری مقتول نمی شد. هواسم آنقدر پرت شده بود که جرعه ای از چائی داغ را نوشیده و زبان و کامم را سوزاندم.


*
امروز دلم برای کلاس ششم ابتدائی ام تنگ شد. آرزو کردم به سالها پیش برگردم. دختر دبستانی شوم. مشق هایم را بنویسم و درسهایم را ازبر کنم و صبح زیر برف و یخبندان به مدرسه بروم. با همکلاسی ها دور بخاری سیاه نفتی جمع شویم و دستهایمان را گرم کنیم. دو ساعتی نگذشته نفت بخاری تمام شود و خانم معلم مبصر را دنبال سرایدار بفرستد و سرایدار غرزنان یک لیتر نفت بیاورد و بگوید :« سهم نفت امروزتان را دادم. چه خبرتان است. قناعت کنید دیگر.» خانم معلم هم با طنز و خنده بگوید : « مشهدی علی اکبر آقا این همه نفت توی مملکت داریم یکی دو لیتر اضافه به ما نمی رسد؟»


*



۱۳۸۹/۰۹/۱۰

عسر و حرج

عسر در لغت به معنی تنگی و سختی و دشواری است و حرج نیز به معنی تنگی و فشار است. یعنی هر کاری که آدمی را به سختی و فشار و تنگی بیاندازد ، عسر و حرج نامیده می شود. زن وقتی می تواند از زوج طلاق بگیرد که به دادگاه مراجعه کرده و عسر و حرج را ثابت کند. در اینجا مصادیق عسر و حرج در پنج بند شرح داده شده است. اما فراموش کرده اند بند ششم را اضافه کنند که آن چند همسری است .چند همسری عسر و حرج روحی و روانی است. فرقی ندارد زن اول باشد یا دوم یا سوم و .. و ... و ... یا ششم. چند همسری محیط خانوادگی را به میدان جنگ تبدیل می کند به گونه ای که سی و چهار ضربه چاقو بدن زنی بی گناه را تکه پاره می کند ، زن دیگر را بالای چوبه دار می فرستد. فرزند خانواده را به کشیدن صندلی از زیر پای موجود زنده تشویق می کند، گذشت را از والدین داغ دیده می گیرد و اصل « در عفو لذتی است که در انتقام نیست» به فراموشی سپرده می شود.

۱۳۸۹/۰۹/۰۸

اولین برف امسال

امروز اولین برف زمستانی ولایتمان را سفیدپوش کرد و این کوتوله باغچه مان ، سفید برفی شد. دستکش های پشمی را پوشیدم و جارو به دست گرفته ، بین خانه و سر کوچه راه باز کردم. درست مثل کودکی هایم که عاشق برف بودم و دلم می خواست با برفها گلوله برف و سرسره بازی کنم.یادش به خیر دانش آموز که بودم ، در روزهای برفی مادرم جاروی حیاط را بالای پله ها و جلوی آستانه در می گذاشت. برای رفتن به توالت که در گوشه دیگر حیاط و مسیری حدود ده متر بود ، مجبور بودیم پله ها را جارو کنیم و تا رسیدن به توالت جلوی پایمان را نیز با همین جارو پارو کنیم. این قانون مادرم بود و برو و برگردی نداشت. او معتقد بود که یک کمی زحمت کشیدن بهتر از لیز خوردن و پا شکستن و یکی دو ماه فلج شدن است.
مدرسه که می رفتیم چکمه های پلاستیکی نویمان روزهای اول خوب و امن بودند.چون لیز نمی خوردند و ما با خیال راحت به مدرسه می رفتیم . با وجود سفارش ها و تاکید مادرمان ، شیطان جنی قولمان می زد و زنگ های تفریح با همکلاسی هایمان سرسره بازی می کردیم. تا خانم ناظم وارد حیاط مدرسه می شد ما هم سیچان دلیکین ساتین آلیردیق ( دنبال سوراخ موش می گشتیم.) اگر خانم ناظم سرسره بازی و گلوله برف بازی مان را می دید دعوایمان می کرد و نمره انضباطمان هم کم می شد. یکی دو روز نگذشته ، پاشنه چکمه های پلاستیکی ما صاف و لیز می شد و موقع رفت و برگشت از مدرسه به خانه تلو تلو خوران و در حالی که با یک دستمان چادر و کیف مدرسه را می گرفتیم ، با دست دیگر تکیه بر دیوار داده به خانه می رسیدیم.
*
بچه که هستی مادرت نگرانت است و پندت می دهد . دختر جان بیرون می روی مواظب باش برف بازی نکنی . زیاد بیرون نمانی هوا سرد است. خدای نکرده سرما می خوری و از درس و مشقت عقب می مانی. مادر که می شوی فرزندت نگرانت است که مادرجان بیرون نروی ها، هوا سرد و زمین یخبندان است. یک دفعه سرما می خوری . پایت لیز می خورد. کلاه و شال یادت نرود. برف بر سرت نبارد. جوان است و نمی داند برف سفید خیلی وقت است که بر سرم باریده.
*
مخند ای نوجوان زنهار بر موی سپید ما
که این برف پریشان بر سر هر بام می بارد
صائب تبریزی
*

۱۳۸۹/۰۹/۰۷

آمد ثواب کند کباب شد

اهری با اتفاقات ساده اش آمد ثواب کند کباب شد.
*
*

۱۳۸۹/۰۹/۰۳

به بهانه عید غدیر

به بهانه عید غدیر و برای دل تنگم و جای خالی تو

شب عید غدیر است . شبی که برای فردایش در تلاش و تکاپو بودی. می دانستی که به دیدنت می آیند. می گفتی : خدا بیامرزد امواتشان را که این چنین روزهائی را در تقویم زندگی قرار داده اند تا بهانه ای باشد به جمع شدن دور هم و با عزیزان ایامی هر چند کوتاه به خوشی گذراندن.چه خوب است همه اقوام و کل فامیل را در یک روز و یکجا دیدن.»
یادش به خیر آن قدیمها که جوانتر بودی ، با آقاجمشیدمان بساط کباب راه می انداختید. بوی کباب تا هفت در و همسایه می رفت. غمی نداشتید. آقا جمشیدمان می گفت:« ما تنها نیستیم. ببینید بوی کباب محله را فرا گرفته همه دارند. پس نوش جان ما نیز باشد.»
محله قدیمی ما پر بود از پدربزرگ ها و سیدهائی که در خانه شان به روی اقوام و دوست و آشنا باز بود. سفره ای بود و نان سنگکی ، خرما و آش و کباب .
یادش به خیر وقتی حلیمه خانم می آمد و سعی می کرد مرا ببوسد. به این هوا که اگر روز غدیر هفت سید را ببوسی ، فردای قیامت حضرت علی شفاعت ات را می کند. اجازه نمی دادم . به حیاط بزرگ خانه مان می دویدم و او دو سر چادرش را با دندانهایش می گرفت و با دست چپ اش دو گوشه چادر را محکم می گرفت و با دست راست اش سعی می کرد مرا بگیرد و خیلی وقتها هم موفق می شد و من از این کارهایش چندشم می شد. آقا جمشیدمان دلش خنک می شد از اینکه یکی پیدا شده تا تلافی اذیت هائی که به او می کردم سرم درآورد و تو قاه قاه می خندیدی و می گفتی :« خدا امواتت را بیامرزد. بچه را اذیت نکن. فردای قیامت تا حضرت علی بیاید و شفاعت تو را بکند نکیر و منکر حساب و کتاب کارهایت را کرده و چرتکه هایشان را جمع کرده و رفته اند. تو ماندی و خدائی که باید قضاوت کند. خدا که اهل پارتی بازی نیست.»
بعدها زمان عوض شد. روزگار سرد و تلخ شد. بزرگ خاندان ها رفتند و تو و آقا جمشیدمان یساط کباب را برچیدید و گفتید:« گرسنه زیاد است و بوی کباب خوش نیست و خود کباب همچون سیخی بر گلو می ماند.»
سپس روزگار تلخ تر و سردتر شد. به شنیدن صدایت از راه دور قانع شدم. این اولین عید غدیر با جای خالی ات چقدر تلخ است . چگونه یگویم روزت مبارک پدرم؟ روحت شاد

۱۳۸۹/۰۸/۲۶

به بهانه عید قربان


عید قربان ، عید فطر ، عید غدیر ، عید نوروز ، شب یلدا ، .. و .. همه و همه بهانه هائی هستند که یاد و خاطره بزرگترهایمان را گرامی بداریم. به بهانه کوچکتر بودن به دیدارریش سفیدان و گیس سفیدان بشتابیم. صدائی را ، سخنی را تکرار کنیم و از فراموشی بپرهیزیم. دیشب گیس سفید بودم و جوانترها به دیدنم آمدند. روز خوبی بود.سفره تنهائی ام با صدای خنده و شادی شان پر شد. راستی چه نعمتی و چه هدیه ای بهتر از دیدن شادی عزیزان؟
امروز صبح نوبت من بود. بایستی گوشی را می گرفتم و زنگ را به صدا درمی آوردم. فراموش نکرده بودم نوبتم را. اما دستی به گوشی و دستی دیگر بر دل داشتم. می دانستم که صدای منتظرت را هرگز نخواهم شنید. سال گذشته که زنگ زدم ، گوشی را فوری برداشتی و بدون مقدمه جواب سلامم را دادی و گفتی که عید تو هم مبارک حاجی لار ثوابیندا اولاسان / شریک ثواب حاجی ها بشوی .
پرسیدم : از کجا می دانستی که من پشت خطم؟
گفتی : احساست کردم. دلم خبر داد که توئی. گوشم شنیدن صدایت را مژده داد.
امسال نبودی ، خانه خالی از صدای مهربان تو بود. چقدر دلم برایت تنگ شده پدر.

اسفندیار منفردزاده

بیوگرافی اسفندیار منفردزاده همراه با ترانه های ماندگارش

۱۳۸۹/۰۸/۲۰

ماتیلدا


ماتیلدا و پنجاهمین سالگرد ازدواجش

روزی از روزها ماتیلدا زنگ زد و گفت که سه روز دیگر سالگرد ازدواج شان است و می خواهند کیکی کوچک پخته و مجلس خانوادگی ساده ای بگیرند و در کنار هم پنجاه سالگی زندگی مشترک شان را جشن بگیرند. از من نیز خواست که در مجلس شادی شان شرکت کنم. با کمال میل قبول کردم و روز موعود با دسته گلی برای تبریک و شرکت در مراسم شان به خانه شان رفتم. ماتیلدا پیرزن هفتاد و چند ساله مهربانی است . بازنشسته است و بیشتر اوقات خود را صرف کمک و راهنمائی به دیگران می کند. بنا به اظهار خودش زندگی سخت و پر مشقتی را پشت سر گذاشته است. خودش می گوید : « همسرم بسیار سخت گیر و بد خلق بود. اخلاق و رفتار پسرم یک کمی نسبت به پدرش بهتر است و نوه ام بسیار اجتماعی است و زن جوان اش را درک می کند و دو تائی با هم زندگی مشترک موفقی را شروع کرده اند.» گاهی اوقات درد دل هایش موجب می شود که او را با زنان کشورمان مقایسه کنم. آن قدیم ها آسمان همه جا همین رنگ بود. اکنون نیز همین رنگ است با این تفاوت که در این غربتستان حقوق زنان رعایت می شود و در آن وطنستان خدا نکند که سر و کارت به ماده 24 یا ماده 23 و غیره بکشد. انجا کسی برنده است که یکی از چهار « پ » را داشته باشد. اگر هر چهار « پ » را یکجا داشته باشد که کارت تمام است.
خلاصه که در آن جشن کوچک مرد قبل از خاموش کردن شمع ها رو به همسرش کرده گفت :« پنجاه سال ، با شادی و غم کنار هم زندگی کردیم. پنجاه سال برابر نیم قرن است و نیم قرن مدتی طولانی است. ما غم و شادی هایمان را با هم قسمت کردیم. اما بیشتر اوقات از زندگی لذت بردیم. البته که بار مشکلات بیشتر بر دوش تو بود و زمانی که من جوان و خود خواه بودم ، تو صبر و بردباری نشان دادی . میان سال که شدیم به خود آمدم و فهمیدم که چقدر زحمت کشیده ای. دوست دارم زنده بمانیم و هفتاد و پنج سالگی ازدواجمان را نیز در کنار هم جشن بگیریم.»
سپس انگشتری طلای بسیار زیبائی را به همسرش هدیه داد.
جشن ساده و آرام و بسیار زیبائی بود.
*


Hochzeits Jubiliäen

1Jahr: Baumwollene Hochzeit
5Jahre: Holzene Hochzeit
6Jahre: Zinnerne Hochzeit
7Jahre: Kupferne Hochzeit
8Jahre: Blecherne Hochzeit
10Jahre Rosenhochzeit
12Jahre: Petersilienhochzeit
15Jahre: Gläsene oder Kristallene Hochzeit
20Jahre: Prozellanhochzeit
25Jahre: Silbene Hochzeit
30Jahre: Perlenhochzeit
35Jahre: Leinwandthochzeit
37Jahre: Aluminiumhochzeit
40Jahre: Rubinhochzeit
50Jahre: Goldene Hochzeit
60Jahre: Diamantene Hochzeit
65Jahre: Eisene Hochzeit
67Jahre: Steinerne Hochzeit
70Jahre: Gnadenhochzeit
75Jahre: Kronjuwelenhochzeit
*

۱۳۸۹/۰۸/۱۱

این خواب

عصر یک روز تعطیلی ، هاله بعد از چند وقتی خسته از سر کار به دیدنم آمد. چائی دم کردم و نشستیم و ازهر دری سخن گفتیم. حرفهای تمام این مدتی که همدیگر را ندیده بودیم روی هم انباشته و به تللی از سخن تبدیل شده بود. دیر وقت بود و شامی خوردیم و باز صحبت مان گل کردو دیر وقت شد. هاله از جای بلند شد و در حالی که خداحافظی می کرد گفت : « ( باجی باجین اؤلسون سؤز چوخ واخ یوخ / خواهر خواهرت بمیره حرف زیاد و وقت نیست.) حالا باید عجله کنم که به اتوبوس نمی رسم.» گفتم :« ساعت را نگاه کن ، حالا خیلی دیر شده و دیگر نمی توانی اتوبوس پیدا کنی. شب را همین جا می مانی.»
متن کامل

۱۳۸۹/۰۸/۰۱

پیرزن

چند کوچه آن طرف تر ، نزدیکی خانه مان پیرزنی زندگی می کند. او حدود پنج سالی است که هشتاد و دو سال دارد و به قول خودش کم کم دارد پیر می شود. هر وقت که می بینمش یاد گوذرچی محله قدیمی مان در راسته کوچه می افتم. گوذرچی پیرمردی بود که چماق بلند و قهوه ای رنگی بدست می گرفت و شب تا صبح در گوچه پس کوچه های خلوت شهر کشیک می داد. روزی درگذشت و مرحوم جایش را به پاسبان های کلانتری داد. اما یاد و خاطره اش در ذهن مان برای همیشه ماند. او حساسیت عجیبی نسبت به زباله ها دارد. مثل مامور مخفی پشت پنجره اش می ایستد و بیرون را تماشا می کند.

متن کامل

۱۳۸۹/۰۷/۲۹

نخستین زنان ایران - 4

فاطمه معتمدی مشهور به روزا منتظمی نخستین بار در سال 1337 کتاب هنر آشپزی را نوشته به چاپ زسانید. این کتاب شامل 600 دستور غذائی است و نوشتن اش دو سال طول کشیده است. کتاب هنری آشپزی را در دو جلد منتشر کرد که شامل 1700 نوع غذای ایرانی و فرنگی بود.
روزا منتضمی در 02 آبان سال 1388 در سن 87 سالگی در گذشت.
*

متن کامل

۱۳۸۹/۰۷/۲۷

چند جمله برای باغی پر بار

آدمی باغبانی را می ماند که با کاشتن نهالهائی در باغچه کوچک دلش ، به زندگیش روحی تازه می بخشد.گوئی که امید را در گرمترین گوشه جانش جای می دهد. همراه با رشد این نهالهای نورس اش زخم چه تیغ ها و نیش هائی که از خار صبر زرد و بوته های وحشی و مارهای سمی به جان نمی خرد و سرانجام نتیجه رنج و زحماتش به درختان جوان تبدیل شده به گل و شکوفه می نشینند. میوه های ترش و شیرین و می خوش اش بر دل و جان خسته باغبان قدرتی تازه می بخشد و بر زخم های کهنه مرحمی دلنشین می شوند. آن وقت است که باغبان با تمام وجودش همصدا و همراه این بیت معجز شبستری نغمه خوان می شود.
آرزو ائیله دیغیم شئی لره اولدوم نائیل / به آرزوهائی که داشتم رسیدم
ایندی راحت وئریرم جانی گل آل عزرائیل / حالا راحت جان می دهم بیا و بگیر عزرائیل
به قول مرحوم دبیر تاریخمان قره گونون عمرو آز اولار / پایان شب سیه سفید است.

نابات سان آی شکر سن

نازلی سان ای قشنگ سن

۱۳۸۹/۰۷/۱۶

مربای گیوی

وقتی میهمان دعوت می کنی ، سعی می کنی که برایش بهترین ها را تدارک ببینی. پیش غذا و غذای اصلی و دسر بعد از غذا و میوه و شربت و شیرینی و الی آخر. برای هر مهمان از هر میوه ای یکی داخل ظرف میوه می چینی و به این هم بسنده نمی کنی و چند دانه ای هم اضافه می کنی که بلکه یکی شان دو تا سیب خورد. در بین سخنان و بگو و بخند هم اصرار می کنی که مهمان جان تو رو خدا از این هم بخور ، از اون هم بخور.

متن کامل

۱۳۸۹/۰۷/۰۸

از غروب دل انگیز بندر شرفخانه تا غروب غم انگیز دریاچه ارومیه

بین آذربایجانی ها کمترکسی پیدا می شود که اسم بندر شرفخانه را نشنود ، نشناسد یا جهت تفریح و آب تنی به این بندر سفر نکرده باشد. آنچه که از بندر شرفخانه به خاطر دارم مربوط به کودکی هایم است. شاید چهل و پنج یا شش سال پیش که شوهر عمه بزرگ آنجا منتقل شده بود و ما برای دیدن و مهمانی به خانه شان می رفتیم. آنچه که به خاطر دارم بسیار کم و سایه مانند است. شبهائی را به خاطر می آورم که همگی دور هم جمع می شدیم و زیر نور چراغ گردسوز شام می خوردیم. چراغ کم نور موجب خواب آلودگی ام می شد و به خواب می رفتم و گوئی در عالم خواب و رویا صدای گپ زدن و صحبت و پوخی های بزرگترها را می شنیدم.

متن کامل

۱۳۸۹/۰۶/۳۱

به بهانه اول مهر ماه

شش ماه اول سال 1389 تمام شد. فروردین اش به خوشی شروع شد. اردیبهشت اش پدر را از ما گرفت و جای خالی اش دلمان را لبریز از درد و غم دوری اش کرد. رفتن اش را باور نکردم زیرا که آنجا نیستم تا جای خالی اش رفتن اش را بر من تحمیل کند. اکنون آنچه که از پدر برایم به یادگار مانده ، عکسی است بر دیوار که بر من لبخند می زند. فرقی ندارد از کدام گوشه اتاق نگاهش کنم. او همانجا ، پشت قاب شیشه ای عکس با تمام خاطراتش لبخند اش با کت و شلوار قهوه ای روشن اش ، کنار من است و با من لبخند می زند.
شهریور اش با اتفاقات جالب و شاد غافلگیرم کرد و نیمه سال را به خوشی به پایان رساند و زندگانی را خواه تیره خواه روشن برایم زیباتر کرد.

متن کامل

۱۳۸۹/۰۶/۲۴

ویکتور خارا - آگاتا کریستی

ویکتور خارا
اولین بار که اسم ویکتور خارا را شنیدم ، اوایل انقلاب بود. می گفتند که او از اهالی شیلی است و در شهری کوچک در حومه سانتیاگو به دنیا آمده و نواختن گیتار را از مادرش یاد گرفته است. از کودکی سری پر بلا داشت. پدرش کارگری الکلی بود. وقتی سخن از الکل در خانه به میان می اید شرح نداده وضع زندگی مشخص می شود. در همان حال و هوای انقلاب ، کاستی از او به بازار آمده بود و بین جوانان دست به دست می گشت. او با شجاعتش ، با بازوانش که با ضربات بی رحمانه تبر تکه پاره شده بود ، با قتل فجیع اش مشهور خاص و عام شده بود. او بین جوانان به سمبل مقاومت و رشادت تبدیل شده بود. بعضی از ترانه هایش را با ترجمه فارسی گوش می کردیم. اکنون پس از گذشت سالها این ترانه اش را از یوتیوب پیدا کردم . با ترجمه و زیرنویس : امید دادآر

متن کامل

۱۳۸۹/۰۶/۱۹

به بهانه عید فطر و قره بایرام

آن قدیمها که هنوز بچه بودم ، پدرم مرد جوانی بود و دوستی داشت که به ظاهر خیلی خوب و فداکار و مهربان و صمیمی بود. روزی از روزها این دوست با پدرم اختلاف پیدا کرد و از پشت سر به او ضربه زد. پدرم هم با او قهر کرد و گقت که تو را هرگز نخواهم بخشید. از ماجرای قهر این دو هنوز چند ماهی نگذشته بود که دوست به بهانه تبریک عید غدیر به سراغ پدرم آمد و عذرخواهی کرد و با پدر صیغه برادری جاری کرد و شدند برادر صیغه. اما پدر دیگر با او صمیمی نشد و در رفت و آمد و معاشرت جانب احتیاط را رعایت کرد.

متن کامل

۱۳۸۹/۰۶/۱۷

رنگ آتش نیمروزی

اول صبح سوار اتوبوس شدم . داشتم پیش دوستم می رفتم که در اداره ای کار واجبی داشت و به او قول داده بودم پیش دخترک اش بنشینم تا او برگردد. دخترکی که معلول مادرزادی است و پدرش به همین بهانه چند سالی است که مادر و دخترک را ترک کرده و جایی گم و گور شده و مادر برای یافتن اش زمین و آسمان را نگشته ، چون مرد را در خانه اش مهمانی بدون احساس مسئولیت می دید و گویا جایش را نیز می داند و به همین سبب می گوید گئدن قوناغین تئز گئتمه سی یاخجی دیر / میمانی که قرار است برود ، زود رفتن اش بهتر است.
متن کامل

۱۳۸۹/۰۶/۰۵

به یاد مهدی اخوان ثالث

مهدی اخوان ثالث اسفند ماه سال 1307 در مشهد به دنیا آمد و چهارم شهریور 1369 چشم از جهان فرو بست و در توس کنار آرامگاه فردوسی آرام گرفت. مزارش هر کجا می خواهد باشد. سنگ قبرش هر گونه که می خواهد نوشته شود. سنگ قبر داشته باشد یا نداشته باشد ، چگونه می توانی فراموش کنی ؟ وقتی با « لحظه دیدار نزدیک است » اش هیجان و شوق دیدار را تجربه کرده باشی ، با « زمستان » اش سرما در عمق وجودت بیداد کرده باشد ، با « خوزستان » اش مرثیه خوان خاک به خاک و خون کشیده خوزستان شده باشی ، با « ارغنون » اش نوای عشق و جنون نواخته باشی ، با « تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم » اش مرزهای سیاسی و فلزی و کاغذی را شکافته و هموطنان ات را با دل و جان لمس کرده باشی ، با « هذیان » اش در تب و تاب سوخته باشی ، با « قاصدک » اش در انتظار پیام و خبر خوش سوخته باشی ، با « شکر خدا» یش همراه شوی و شکرگزار.بگذار هر جا که خوابیده آرام بگیرد که در دل و جانم ، در لحظه لحظه خاطراتم زنده است.

*

تو

تو زشت ترین چهره تاریخ جهانی

هر چند که تاریخ پر از چهره زشت ست

آید ز پی آنکس که قلم دارد و غربال

نیمای من این را به یکی نامه نوشته ست

آینده به تحقیق نبازد به گذشته

دریاست ، بزن هر چه ترا نیمه خشت ست

امید مبادا که به نومید گرائی

دریاب که بافنده دادار چه رشته ست

خرداد 1342
*
مرا دوباره بسازید و پرورش بدهید
از این که اکنون هستم خوشم نمی آید
خدای من تو مرا باز آفرینی کن
پدر بگو که مرا مادرم ز نو زاید

*

سرما و بی پناهی انسان در شعر اخوان ثالث

*

بیوگرافی مهدی اخوان ثالث

*

۱۳۸۹/۰۶/۰۳

مرد اول

درست یادم نیست گویا دختر دبیرستانی بودم.شام مهمان داشتیم . مادرم به آشپزخانه رفت که شام بپزد. آبجی بزرگ سماور بزرگ را روشن کرد و به تعداد مهمانها قندان و استکان و نعبلکی آماده کرد. من پتوها را آوردم و دولا کرده دور تا دور اتاق پهن کردم. بالش ها و متکاها را هم دور تا دور دیوار چیدم. بعد مهناز و مهرناز پیدایشان شد. باهم قاشق و بشقاب را آماده کردیم . سفره را به اتاق آوردیم. چند تا از پیاله ها را با مربای گل محمدی و ترشی بادمجان پر کردیم. دو تا پیاز بزرگ هم پوست کنده داخل دوتا نعبلکی کنار پیاله های مربا و ترشی گذاشتیم. مهمانها آمدند. از اول قرار بود که شام را زود بخوریم و همه با هم بنشینیم و سریال جدیدی را که قرار بود از تلویزیون پخش شود ، تماشا کنیم.

متن کامل

این یکی وبلاک

۱۳۸۹/۰۵/۲۹

حکایت خاتون و حکیم

می گویند روزی روزگاری در ولایتی از ولایات خدا ، خاتونی زندگی می کرد. او هشت بچه قد و نیم قد داشت و از صبح تا شب سرگرم شست و شوی و رفت و روب و پخت و پز بود. روزی متوجه شد با این که اشتهائی برای خوردن ناهار و شام ندارد اما روز به روز چاق و چاق تر می شود. با خود اندیشید که اگر وضع اش چنین پیش برود و وزن اش یشتر از این شود پاهایش توان حرکت نخواهند داشت و زمین گیر خواهد شد و والی آخر . هراسناک به حکیم ولایت شان مراجعه کرد و گفت :« آقای حکیم فکر می کنم بیمار شده ام و بیماری ام هم خطرناک است. از صبح تا شب هیچ چیز نمی خوردم و روز به روز بر وزنم اضافه می شود.»
حکیم نگاهی به چهره وحشت زده و نگران خاتون انداخته پرسید :« چند بچه دارید و از صبح تا شب کارتان چیست ؟»
خاتون گفت :« آقای حکیم هشت بچه دارم و از صبح تا شب سرگرم تر و خشک کردن شان هستم و نوکر و کلفتی هم دم دستم نیست .»
حکیم پرسید :« در فاصله ناهار و شام چیزی نمی خورید که موجب کم اشتهائی تان شود؟»
خاتون گفت :« آی خدا پدرت را بیامرزد حکیم جان من فرصت سر خاراندن ندارم چه برسد به خوردن در فاصله بین ناهار و شام. فقط بعضی وقتها به ندرت تکه نانی از گوشه لقمه بچه ها وشگون می گیرم و دهانم می گذارم.»
حکیم از جای بلند شد و سبد بزرگ نانی را که در گوشه مطب اش گذاشته بود برداشته دست خاتون داد و گفت :« این سبد را به خانه ببر فردا از اول صبح تا عصر هر تکه نانی را که از لقمه بچه ها گرفتی به جای گذاشتن به دهان داخل این سبد بیانداز و عصر برایم بیاور تا برایت دارو بنویسم و درمانت کنم.»
خاتون سبد را از حکیم گرفت و دعا کنان به خانه برگشت. روز بعد هر تکه نانی را که از لقمه بچه هایش کند داخل سبد انداخته عصر بر دوش گرفت و به مطب حکیم رفت. حکیم در سبد را باز کرد و تا چشمش به تکه های نان که سبد را پر پر کرده بودند افتاد با تعجب گفت :« یعنی شما قرار بود این نان ها را بخورید و نخوردید؟»
خاتون با حسرت گفت :« بله آقای حکیم .غذایم همین نان های خرده ریزه است.»
حکیم با تعجب و صدائی که بیشتر به فریاد می ماند گفت :« خانیم اولماسا ال قولووی چیرمالا بویور منی ده یئی دای ! / خانم یک دفعه آستین هایت را بالا بزن بیا منو هم بخور دیگر»
آن گاه خاتون را از خوردن تکه نان های لقمه گرفته برای بچه ها منع کرد و گفت :« از این به بعد ناهار و شام ات را مفصل بخور و به لقمه نان بچه هایت دست درازی نکن.»
خاتون به توصیه حکیم عمل کرد و از چاقی بی رویه و هراس از بیماری نجات یافت.
*
ما در این ولایت وقتی به پزشک مراجعه می کنیم و دردمان را می گوئیم ، پزشک پس از معاینه صاف و پوست کنده می گوید که از چه بیماری رنج می بریم و روش معالجه را نیز شرح می دهد. بطور مثال چندی پیش به دندان پزشک مراجعه کردم و ایشان در مورد مشکل دندانم و روش معالجه کلی توضیح داد که اگر انار خاتون همراهم نبود بی شک زهره چاک می شدم.
*
شرافت از دست رفته پزشکی در بالاترین و قضاوت های شتاب زده گوشزد و نظرات نیز خواندنی است.
*
یک پزشک نیز پنج ساله شد به مبارکی
*

۱۳۸۹/۰۵/۲۴

به بهانه اولین رمضان بدون پدر

بچه که بودیم زندگی با هر بهانه ای رنگ تنوع به خود می گرفت. اسفند ، ماه خانه تکانی و خرید و مشغله تکالیف عید بود . شعبان با نیمه اش مراسم چراغانی و ترقه و شکلات و شکرپنیر و کلوچه اهری نذری را زنده می کرد. محرم ، ماه عاشورا و شعله زرد و آش رشته و هویچ پلوی همسایه بود. پنج شنبه اول ماه رجب ، روز تجدید دیدار با مردگان و حلوا و خرما بود و ما چه جانانه و از ته دل قبل از خوردن خرما صلوات و فاتحه می خواندیم.

متن کامل

آن یکی وبلاک

۱۳۸۹/۰۵/۲۱

آلدی


تئوالبرشت ، صاحب آلدی نورد و سومین ثروتمند آلمانی درگذشت
کارل البرشت صاحب آلدی سود ( جنوب ) و تئو البرشت صاحب آلدی نورد ( شمال ) دو برادر، از ثروتندترین های آلمان هستند. پدرشان کارگر معدن در اسن بود و مادرشان دکان کوچکی داشت. این دو برادر بعد از جنگ جهانی دوم ، کار مادرشان را به عهده گرفتند و با ترفندهای صحیح اقتصادی موجب پیشرفت سریع کار و بارخود شدند. این دو برادر در سال 1960 آلدی را بین شان به دو قسمت تقسیم کردند. فروشگاههای آلدی به سسب ارزان بودن کالایشان در نظر مردم به فروشگاههای فقرا معروفشد. اما در واقع کیفیت کالا و قیمت مناسب و ارزان آن موجب پیشرفت شان شد. بعد از تغییر ارز از مارک آلمان به یورو ، آلدی قیمت فروش را بر عکس فروشگاههای دیگر کنترل کرد که موجب رضایت مشتری هایش شد. اکنون فروشگهاهای آلدی در اکثر کشورهای جهان شعبه دارند.
بنیانگذار دکان فقرا درگذشت.
زندگی اسرارآمیز موسس فروشگاههای زنجیره ای آلدی



*
دعوت به همکاری مرکز اطلاعات ام . اس . برای کسب اطلاعات بیشتر به اینجا مراجعه کنید.
*

۱۳۸۹/۰۵/۱۷

زندگی جنگ است جانا

زندگی جنگ است جانا بهر جنگ آماده شو
نیست هنگام تامل بی درنگ آماده شود
نمی دانم سراینده این بیت کیست . اما بیت فوق را برای اولین و آخرین بار از مرحوم دبیر تاریخ مان شنیدم. می گفت :« زندگی خود یک جنگ سرد و خطرناک واقعی است با این تفاوت که اسباب جنگ جنگجویان میدان ، کلاه خود و زره و شمشیر است وهنگام شکست ، بوی خون و خاک و مرگ را که جنگجوبا چشم می بیند وحشت در دل و جانش خانه کرده ، جان سالم هم بدر برد چندی نگذشته زهره چاک می شود و به بهانه های مختلف به سوی مرگ می رود غافل از این که جنگ سرد زندگی وحشتناک تر ازآن است که بتوان فکر کرد. شکست در جنگ زندگی آدمی ذره ذره آب و قطره قطره رنج کش می کند. با این حال آدمیزاد شکرگزاراست که می توانست بدتر از این هم باشد.

کلاه خود و زره و تیر و کمان و شمشیر برنده ما در جنگ سرد زندگی ما ، اعمال ماست و شمشیر برنده تر از تیغ بران ، زبان پدرسوخته مان است که هر چی می کشیم از دست همین زبان می کشیم که گاهی بی موقع می چرخد و ما را داخل چاهی می اندازد که صد عاقل بالغ نمی تواند رهایمان کند. در میدان جنگ زندگی چه بسا زبانی که می چرخد و می چرخد و می چرخد و بی وقفه می گوید و از گفتن باز نمی ایستد ، غافل از این که شنونده پی به یاوه گوئی اش می برد و نقشه های تنظیم شده از قبل اش را نقش بر آب می کند و بر خلاف او زبانی که سکوت اختیار کرده و فقط گوش می کند ، گوئی که از خود دفاع می کند آن هم دفاعی جانانه با نگاهی نافذ و گویا. آری زندگی جنگ است و در این راه ایستادن جایز نیست که ایستادن و ناامید شدن خود شکست است. با کسی که می گوید چاره ای نیست با زمانه بساز موافق نیستم. چرا باید به محض شکست همه گناهان را به گردن زمانه بیاندازیم و با تلخی ها کنار بیاییم و بسوزیم و بسازیم ؟
حدیث بی خردان است با زمانه بساز
زمانه با تو نسازد تو با زمانه ستیز»
نام شاعر این بیت را نیز نمی دانم. کسی می داند؟ آن زمان ها که او سخن می گفت به چشم دبیری به حرفهایش گوش می کردیم که یک ساعت و اندی فرصت سخن رانی دارد . بگذار سخن بگوید و خدای نکرده درس نپرسد که خیط می شویم. یا درس تازه ندهد که تکلیفمان زیاد می شود. در اصل درس می داد. درس های فراموش نشدنی. روح اش شاد
*

عایشه چهره یک زن افغان

*

۱۳۸۹/۰۵/۱۶

تمشک

سال ها پیش بود کلاس هشتم تمام شد و تابستان شروع شد. یک روز سر سفره ناهار از صحبتهای مادر و پدرم متوجه شدیم که تعطیلات تابستان به مشهد سفر خواهیم کرد. آن هم همراه فامیل اتوبوسی اجاره خواهیم کرد. من و مهناز و مهرناز خیلی خوشحال شدیم. سفر با اتوبوس را خیلی دوست داشتیم. ضبط صوت آقا شوفر اتوبوس ترانه های اتوبوسی پخش می کرد. هر چند که سفر با ماشین دایی وسطی خیلی راحت تر بود. دایی وسطی مان هر وقت ما را به تهران می برد سر راه برایمان هر چه که دوست داشتیم می خرید. کانادا درای زرد ، تخمه ژاپنی . بادام شور، و ... اما او کاست اتوبوسی نداشت. من و مهناز و مهرناز به این ترانه و این ترانه و این ترانه اتوبوسی می گفتیم. شاد بودند و خاطرات خوش سفر را در ذهن مان هک می کردند.
سفرمان هم زیارت بود و هم سیاحت. از شهرهای شمالی گذشتیم. به کنار دریا رفتیم. آنجا بود که برای اولین بار گیاهی دیدیم که برگ و ساقه تیغ دار داشت اما رز و گل محمدی نبود. دانه های میوه اش شبیه توت ، اما توت هم نبود.رنگ میوه ها قرمز و کبود بود. قرمزها ترش و کبودها شیرین بودند. آنقدر خوردیم که دندان هایمان کال شد. اسم اش چه بود ؟ هیچ کداممان ندانستیم که این حکایتی دیگر دارد.
بعد از آن همه سال یار دیگر در این غربتستان این گیاه تیغ دار شبیه رز اما نه رز ، شبیه توت اما نه توت ، را دیدیم . تمشک میوه شمالی. میوه آب و هوای بارانی. دیگر نه دندانی برای خوردن هست و نه دوستان آن عهد و ایام . آن روزگار که زندگی همچون طعم تمشک ترش و شیرین بود ، خوردن اش نیز حال و هوائی دیگر داشت. اکنون هوس چیدن داری و دندان خوردن نه. اما می توانی بپزی و مربایش کنی . شربت درست کنی. داخل مربای هویچ و هر مربای دیگر که دوست داری خوش رنگ شود بریزی. آن وقت نیازی به رنگ مربا نداری.
اما من این مربای تمشک را چنین پختم

اول تمشک ها را خوب شستم و داخل قابلمه ریختم و رویشان شکر پاشیدم و گذاشتم تا صبح بماند. تمشک برخلاف توت فرنگی و گیوی آب پس نمی دهد. سپس به ازای یک لیوان آب یک لیوان شکر را در قابلمه ای دیگر جوشاندم و شیره مربا درست کردم. بعد تمشکهای شکر پاشیده شده را داخل شیره قوام آمده ریخته و گذاشتم که فقط یک بار بجوشد. از روی اجاق برداشتم و گذاشتم سرد شود. در این روش دانه های تمشک له نمی شود و می توانیم در تزئین کیک و روی بستنی استفاده کنیم. سر سفره صبحانه هم زیبا و اشتها آور است. اما دانه های بسپار ریز دندان شکنی دارد. من دو نوع مربا درست می کنم. در نوع دوم اول تمشک ها را با شکری که رویشان پاشیده ام خوب می پزم به گونه ای که له شود و بعد از صافی می گذرانم. دانه های ریز جدا می شوند . سپس مایع بدست آمده را داخل شیره قوام آمده ریخته و می پزم.باید مواظب باشیم که شیره مان زیاد رقیق نباشد. یا هنگام پختن تمشک آب زیاد داخل آن نریزیم. این مربا تا حدودی شبیه ژله یا مارمالاد می شود.


۱۳۸۹/۰۵/۱۰

به یاد محمد نوری


در روح و جان من می مانی ای وطن


به زیر پا فِتَد آن دلی ، که بهر تو نلرزد


شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن


متن کامل

جان مریم چشماتو واکن منو صدا کن


*

۱۳۸۹/۰۵/۰۲

تابستان و مربا

سرانجام تیر ماه گرم و داغ جایش را به مرداد سپرد و رفت. هوای بسیار گرم از خر شیطان پایین آمد و جا را برای نسیم خنک خالی کرد. تابستان با گرما و میوه های رنگارنگش ، مرباهای خوشمزه مادر و زیرزمین پر از تاقچه های کوچک و تاقچه های پر از ظروف مربا را به یادم می اندازد.

۱۳۸۹/۰۵/۰۱

کاظم برگ نیسی

*
*
*

حکایت شاه عباس و تنبل ها

شاه عابباس نان تنبل لر

دئییر گونلرین بیر گونونده شاه عابباسا خبر وئره رلر کی تنبل لر چوخالیبلار و هئچ ایش گؤرمورلر جماعاتا دا موزاحیمدیلر . بونلارنان بیز نئینییه ک ؟ شاه عابباس امیر وئره ر کی تنبل لرین هامیسینی دوتوب بیر مئیداندا بیر یئره ییغالار . سورا امیر وئره ر اونلارین دؤرت دؤوره سینده اوت یاندیرار لار دئییه هر کیم یالواریب دئمه سه « آنلامامیشام منی اوتدان قورتارین توبه دای ایشله ره م » اوتدان چیخارتمایین قویون یانسینلار .
شاه عابباسین امیرینی فوری ایطاعت ائلییب تنبل لری بیر یئره ییغیب دؤرت دؤوره لرینده اود یاندیرارلار . اونلاریکی هوشلو باشلیدیلار تئزجه نه هایلانارلار کی آنلامامیشیق اوتدان قوراتارین دای ایشله ریک . توبه کی تنبل لیک ائله مه ریک . ها بئله بیر بیر تنبل لر ایستی یاخینلاشدیقجا هایلانیب اؤزلرینی یانماقدان قورتارارلار . آخیرا ایکی نفر لاپ لاپ تنبل قالار . بیریسی گوجونه ن اؤزونه زحمت وئریب دییه ر : آی یاندیم منی چیخاردین .
او بیریسی گؤره ر بیر باشدان آز قالیر یانا بیر باشداندا ارینیر اوقدر سؤز دانیشا . یانینداکی تنبلی دومسوکلر دییه ر : منیم ورمیمدن ده دئنه ن .
*

حکایت شاه عباس و تنبل ها

می گویند روزی به شاه عباس خبر می دهند که تنبلها زیاد شده اند و کار نمی کنند و مزاحم مردم نیز هستند با آنها چه کنیم ؟ شاه عباس دستور می دهد همه تنبلها را در میدانی جمع کنند و دورشان آتش روشن کنند تا بسوزند . هر کدام که فریاد برآورد که « نجاتم دهید دیگر توبه می کنم و تنبلی نمی کنم و قول می دهم کار کنم » نجاتش بدهید . امر شاه عباس اجرا می شود . تنبلهائی که باهوش بودند می فهمند که شاه قصد شوخی ندارد در همان مرحله اول فریاد توبه سر می دهند . به دین ترتیب یکی یکی از آتش خشم شاه رها می گردند . آخر سر دو نفر تنبل ترین ها می مانند . یکی می بیند که آتش به او نزدیکتر شده است از طرفی از سوختن می ترسد و از طرف دیگر تنبلیش می گیرد آن همه حرف را یکجا بگوید . بالاخره ناچار می شود و به فریاد می افتد که توبه و ... تنبل آخری که حوصله حرف زدن نیز ندارد . یکی به او می زند و می گوید : از بابت من نیز بگو .
*

۱۳۸۹/۰۴/۲۷

پسرک شیطون بلا

شیطون بلا پسرک بازیگوش و پر جنب و جوش دبستانی است. چند روز پیش مژده داد که شاگرد ممتاز شده است و من باید به قول خودم عمل کنم و جایزه دلخواهش را برایش تهیه کرده بفرستم. بعد از تبریک و اظهار خوشحالی پرسیدم :« شاگرد اول شدی ؟»
با یک کمی شرح حال و تعبیر و تفسیر گفت :« اول اول که نه! یک کمی به اول مانده .»
متن کامل

این یکی وبلاک

آن یکی وبلاک

۱۳۸۹/۰۴/۲۱

فوتبال

فوتبال 2010

نتایج بازی آلمان برای بیشتر جوانان مهم بود. پیروزی چهار بر صفر در مقابل استرالیا ، چهار بر صفر در مقابل آرژانتین ، چهار بر یک در مقابل انگلستان اورزولا را بی نهایت خوشحال کرده بود. او به قهرمان شدن آلمان در این دوره امیدوار بود. اما دیروز از ته دل آرزو می کرد که تیم مورد علاقه اش حداقل مقام سوم را کسب کندکه به آرزویش رسید و آلمان سه بر دو در مقابل اروگوئه پیروز و مقام سوم را کسب کرد ، فوری به دوستان زنگ زدم تا تبریک یگویم. یکی همراه خانواده به خیابان رفته بود تا سوت بزند و شادی کند و بقیه نیز یا در حال رفتن و یا شادی کنان آماده خواب بودند.
*
زندگی شبیه زمین فوتبال است. بخت و اقبالت را وسط میدان می اندازند و به دنبالش می دوی . اگر هوشیار باشی ، بردی و گرنه باختی و تا بردی دوباره راه پر پیخ و خمی پیش رو داری. برد و باخت از تلاش و جان فشانی ات در راه زندگی نمی کاهد بلکه هر کدام وسیله ای می شوند برای رسیدن به هدف ات .
زندگی مثل بازی شطرنجی است که هر قدر هم ماهر باشی یک خطای کوچک چند دقیقه اول شاه مات ات می کند و تا بخواهی به خود بیائی ، می بینی که از قافله زیادی عقب مانده ای.
گاهی همین زندگی شبیه به عبور از دره خطرناک پر از تله است . پایت که لغزید با سر توی دام صیاد افتاده ای و راه فراری برایت باقی نمانده است. شکاری هستی که شکارچی مثل برده ازت کار می کشد و اگر توانستی از دستش بگریزی . جان مخلص و مفلس ات هست و هزار نشیب و فراز. اما ازقدیم گفته اند اومودسوز شئیطاندی / ناامید شیطان است.
*
ای کاش زندگی مثل فوتبالی بود که خوشی را پاس ، جدائی را شوت ، بی وفائی را فول ، غم را آفساید و محبت را گل می کردیم.
*
چند وقتی است که در یوتیوب یکی از سریالهای قدیمی را می توان دید. سریال قمر خانم. خانه ای با مستاجرانی پر درد و فقیر و ناچار. درست مثل صیدهائی که در دام صیاد افتاده اند. زنان و مردان فقیری که چاره ای جز از اطاعت از قمر خانم ندارند.زنانی که تفریح شان دور هم جمع شدن و همراه با انجام کارهای خانه گپ می زنند. خدیجه ، مریم ، خانم آغا ، معصومه و شوهر بیکارش ، مرد دیوانه ، فالگیر ، دلاک کیسه کش حمام ، آقا کمال دانشجو که قرار بود تا دو سال دیگر دکتر شود. مهین خانم ، غلوم ، قاسم که دولت بازنشسته اش کرده و قمر خانم بازنشسته اش نمی کند. مرد چینی بند زن خسیس و مردرندی که طمع به خانه قمر خانم دوخته و …
*

۱۳۸۹/۰۴/۱۸

زن به تو خیلی بدهکارم

بعضی وقتها آدمی حال و هوای دیگری دارد. بعضی وقتها از خود می پرسد : از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟ بعضی وقتها دلش نمی خواهد حرف بزند. بعضی وفتها نوشتن اش نمی آید. گاهی خود سانسوری می کند. گاهی سکوت می کند چرا که احساس می کند که زبانش همچون تیغی تیز بر گردن و شاهرگش فشار می آورد . به قول مادربزرگم : باشدان سوروشدولار کئفین نئجه دی ؟ دئدی بو دیلیم - دیلیم اولموش دیلیم قویسا یاخجیدی/ از سر پرسیدند حالت چطور است ؟ گفت اگر این زبان قاچ قاچ شده ام بگذارد خوب است.

*

حکایت یک ضرب المثل

آرواد سنه چوخ بورجوم وار : زن به تو خیلی بدهکارم

*

متن کامل

*

۱۳۸۹/۰۴/۱۱

دنیای ضرب المثل ها

زن و غیرت و فولکلور و ضرب المثل و الی آخر

اسنک اسنه یی گتیره ر حئیف سنه طووله ده کی = خمیازه خمیازه می آورد حیف بر تو که در طویله هستی

می گویند مردی شب میهمانی را به خانه اش می برد بعد از شام متوجه می شود که میهمان خمیازه می کشد و به دنبال او زن صاحبخانه نیز خمیازه می کشد . با خود فکر می کند که سر و سری میان میهمان و زنش است . غیرتش گل می کند و از اتاق بیرون می رود و بلافاصله زنش را صدا می زند .

*

متن کامل

بقیه حکایت ضرب المثل ها در اینجا یا اینجا

*

۱۳۸۹/۰۴/۰۶

دنیای ضرب المثل ها


قازانا سویوق دییبدی = دیگ سرماخورده

یک روز زنی به پسرکش گفت :« برو در خانه ملانصرالدین و بگو دیگ شان را امانت بدهند می خواهیم شوربا بپزیم.»
پسرک در خانه ملا رفت . در را زد و ملا در را باز کرد پسرک بعد از سلام گفت:« مادرم می گوید دیگ را بدهید می خواهیم شوربا بپزیم.»
ملا گفت :« برو به مادرت بگو که دیگ سرما خورده است و نمی تواند خانه شما بیاید.«
متن کامل

وبلاک دیگر

گرفتم فالی و حافظ چنین گفت

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه کس سیه و دلق خود ابرق نکنیم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نکشیم
سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم
عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است
کار بد مصلحت آنست که مطلق نکنیم
خوش برانیم جهان در نظر راهروان
فکر اسب سیه و زین مغرق نکنیم
آسمان کشتی ارباب هنر می شکند
تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم
شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد
التفاتش به می صاف مردق نکنیم
گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او
ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم

۱۳۸۹/۰۴/۰۳

زن متولد ماکو اهل چت نیست

زن متولد ماکو اهل چت نیست
زن متولد ماکو اهل پیام های آنچنانی نیست
زن متولد ماکو قصه گویی بیش نیست
دوستان می بخشید که بخش نظرات وبلاک را بستم و دیگر در هیچ وبلاکی پیامی نخواهم نوشت. شاید آن که با اسم و آدرس وبلاک من من پیام های نامناسب می نویسد و به چت روم می رود خودش خجالت بکشد.

۱۳۸۹/۰۳/۳۱

آشپزی مور و ملخ

عصر دیروز تلویزیون را باز کردم که گالیله را از کانال Pro7 تماشا کنم. برنامه آشپزی و طریقه پخت پیش غذا و غذا و دسر عجیب و غریب بود. مرد سینی فر ، را از داخل فر درآورد و ملخ های کباب شده را جلو دوربین گرفت و سپس آنها را دانه دانه داخل شکلات قهوه ای فرو برد و روی سینی مرتب چید.

متن کامل

وبلاک دیگر

۱۳۸۹/۰۳/۳۰

دنیای ضرب المثل ها

ضرب المثل ها جملات کوتاه خوش آهنگ یا تک بیتی یا تک مصراع هایی هستند که بجز زیبا و دلنشین سازی جملات کاربردهائی اصلی در سخنان ما دارند. وقتی نمی خواهیم حرفمان را به طور مستقیم و صاف و پوست کنده به طرف مقابل بگوئیم از ضرب المثل استفاده می کنیم. ضرب المثل ها ریشه در ماجراهای تاریخی و احساسی و دینی و قومی و آداب و رسوم ما دارند.
متن کامل

وبلاک دیگر

۱۳۸۹/۰۳/۲۷

شب آرزوها ، رغایب ، رقئییب

چرخ فلک چرخید و روزها و شبها را پشت سر گذاشت . یک سال گذشت و بار دیگر اولین پنج شنبه از ماه رجب ، شب آرزوها ، رقئییب از راه رسید. میهمانی مرده ها با پختن حلوا و شعله زرد و چیدن خرما روی سینی احسان شروع شد. امروز قرار است سر مزار عزیزانمان حاضر شویم و با آنها تجدید دیدار کنیم. رهگذران و حاضرین در مزار راشیرین کردن کام به خواندن فاتحه و یاسین دعوت کنیم. این تنها هدیه ایست که به آنها می رسد.
امروز به یاد پدر حلوائی پختم به شیرینی خاطرات خوش کودکی ، به گرمی دستهای پرمهرش ، به لطافت دل مهربانش.
امشب دو شمع به یاد برادر و پدر روشن خواهم کرد و دو شاخه گل رز سرخ ، از همانهائی که پدر دوست داشت و باغچه حیاط را با آنها زینت داده بود ، از باغچه کوچکم خواهم چید و کنار شمعها خواهم گذاشت. شمعها را روشن خواهم کرد و منتظر پروانه های کوچ و رنگی خواهم ماند که بیایند و دور گل و شمع بچرخند و بچرخند و بچرخند. آنچنان که پر و بالشان بسوزد و خاکستر شود ، بلکه بروند و سلام مرا به هر دو عزیزم برسانند.
به عکس پدر خیره خواهم شد. عکسی که به من نگاه می کند و لبخند می زند. شاید نتوانم جلوی اشکهایم را بگیرم . اما امشب نباید گریه کنم. چون او اشک را در چشمانم دوست نداشت. گریه هایم به شدت اذیتش می کرد. گریه نخواهم کرد. آخر رغایب است . پنج شنبه است و می گویند ارواح مسلمین آزادند و به سراغ عزیزانشان می روند. امشب او مهمان من است و نباید بد بگذرد و غمگین بازگردد.

*
صادق اهری وبلاکستان در غم از دست دادن عزیزی عزادار است. برای او و خانواده اش آرزوی صبر می کنم.

*
روح رفتگان تان شاد ، صبرتان زیاد، دلتان آرام

*

۱۳۸۹/۰۳/۲۲

پسرک و باباش

سوار اتوبوس شدم . طبق معمول همیشه پدری با دخترک و پسرک دبستانی اش که گوئی کلاس اول و دومی هستند ، روی صندلی های چهارنفری نشسته بودند. در این مدت همسفری کوتاه ، پسرک را یک کمی شناخته ام. او شیطان و بازیگوش و پر سر و صداست. از مدرسه هم خوشش نمی آید. هر بار بهانه ای می تراشد. اما هربار پدرش آب پاک روی دستش می ریزد. دیروز صبح هم پسرک در حالی که با دو دست شکمش را گرفته بود و آه و ناله می کرد رو به پدرش کرد و گفت :« این دفعه راستی راستی شکمم درد می کند . دارم می میرم . باور نمی کنی؟»
متن کامل

وبلاک بدون فی ل تر

۱۳۸۹/۰۳/۱۶

بورانی سریش یا کیریش

آن قدیمها بهار که می شد ، پدر به عمه و عمو و دیگر همولایتی ها سفارش می کرد که سبزیجات و گیاهان خوشمزه بهاری را تهیه و با خود بیاورند. عمه قول می داد که هر وقت کردها آمدند از آنها سبزیجات را خریده و بیاورد. بهار کردها به کوه ودشت می رفتند و یک عالمه سبزی می چیدند و برای فروش به شهر می آوردند. قزه یاغی ، یاغلی جا ، یئملیک ، کهلیک اوتو ، بابانک ، چوبان کیبریتی ، داغ گشنیشی ، دونبالان ، گؤبه لک ، کنگر ، یارپیز ، بولاغ اوتو ، اوه لیک ، آغ پئنجر ، سریش و ...
سریش که ما به آن کیریش می گوییم ، شبیه تره معمولی است با این تفاوت که برگهای آن سفت تر و پهن تر از تره معمولی است. سریش را قبل از به گل نشستن می چیدند و به ماکو می آوردند. این سبزی را بعدها همراه با بقیه سبزیجات کوهستانی بین بساط سبزی فروشهای دستفروش راسته کوچه تبریز دیدم.
مادربزرگم بعد از پاک کردن سریش ، آن را خرد می کرد و داخل آب جوش می جوشاند تا برگها خوب بپزند. سپس سریش پخته شده را داخل آبکش می ریخت تا آبش کشیده شود. در این فاصله یک عدد پیاز درشت را داخل ماهی تابه در روغن سرخ می کرد . به اندازه ای که رنگش طلائی شود. بعد ماهی تابه را از روی اجاق برمی داشت و چند حبه سیر خردشده ، نمک ، زردچوبه و فلفل به آن اضافه می کرد. بعد سریش را داخل ماهی تابه می ریخت و ماهی تابه را روی اجاق می گذاشت تا آب اضافی باقیمانده سریش نیز بخار شود . مواد را خوب قاطی می کرد . آخر سر نیز چند دانه تخم مرغ داخل مواد می ریخت و خوب به هم می زد . بعد از پخته شدن تخم مرغ ، غذا را که به آن ،« کیریش بورانی سی » می گفتیم داخل سینی می کشید و وسط سفره می گذاشت. دور وتا دور سینی هم چند دانه تربچه قرمز کوچولو می چید.همراه این غذا یک کاسه ماست و سیر نیز آماده می کرد.
او غذاهایی را که با ماست و سیر خورده می شد ، روزهای پنج شنبه می پخت. چون بعد از ظهر پنج شنبه ها مدارس تعطیل بود. می گفت :« سیر بر صد درد بی درمان دواست. اما بعد از خوردنش به میان جمع رفتن مکروه است.»
روش پختن بورانی سریش یا کیریش مثل بورانی اسفناج است . دامغانی ها به بورانی اسفناج « نرگسی » می گویند.
بجز بورانی اسفناج و سریش ما بورانی های دیگری هم داریم مثل بورانی کدو سبز ، بورانی شنبلیله ، بورانی کنگر
با سبزیجاتی مثل اوه لیک و آق پئنجر و یاغلی جا و قزه یاغی ، غذاهای خوشمزه می پزیم که بعدها روش پخت شان را خواهم نوشت

۱۳۸۹/۰۳/۱۴

رویاهایم آزادند : Die Gedanken sind frei


رویاهایم آزادند ، ترانه فولکلوریک و قدیمی آلمانی است نام شاعرش گویا معلوم نیست. اما شاعر در عالم رویاهایش سدها و تابوها را می شکند و به آرزوهایش می رسد. در مورد شعر توضیح مختصری را که مربی ژیمناستیک داده اضافه کردم.
ترانه را اینجا بشنوید.
رویاهایم آزادند . همیشه همراه من هستند. نه کسی می تواند شکارشان کند ، نه می تواند لوی شان بدهد. آنها کنار من ، به حضورشان ادامه می دهند. من به آنچه که دلم می خواهد و به آنچه که خوشحالم می کند می اندیشم. همه چیز آرام پیش می رود. کسی نمی تواند مانع امیال و آرزوهای من شود. من شراب را همراه با دلدارم ، دوست دارم. دلدارم به خاطر من بهترین ها را انجام می دهد. او همیشه همراه من است و رویاهایم آزادند. کسی نمی تواند مزاحم من شود . کسی نمی تواند حبسم کند. رویاهایم زنجیرها را می گسلند ، قفس ها را می شکنند و آزادم می کنند. نگرانی ها را از دل و جانم می زدایند و من می توانم با تمام وجودم و از ته دلم بخندم و شاد باشم.
رویاهایم آزادند.

*
Die Gedanken sind frei , wer kann sie erraten
Sie fliegen vorbei , wie nächtliche schatten
Kein Mensch kann sie wissen , kein Jäger erschießen
Es bleibet dabei
Die Gedanken sind frei

Ich denk' was ich will und was mich beglückt,

doch alles in der Still', und wie es sich schicket.

Mein Wunsch, mein Begehren kann niemand verwehren,

es bleibet dabei: Die Gedanken sind frei!
Ich liebe den Wein, mein Mädchen vor allen,

sie tut mir allein am besten gefallen.

Ich bin nicht alleine bei meinem Glas Weine,

mein Mädchen dabei: Die Gedanken sind frei!
Und sperrt man mich ein in finstere Kerker,

das alles, das sind vergebliche Werke.

Denn meine Gedanken zerreißen die Schranken

und Mauern entzwei, die Gedanken sind frei!
Drum will ich auf immer den Sorgen entsagen

und will mich auch nimmer mit Grillen mehr plagen.

Man kann ja im Herzen stetz lachen und scherzen

und denken dabei: Die Gedanken sind frei!
Urheber / Autor unbekannt

*

در ویکی پدیا

و اینجا

*

۱۳۸۹/۰۳/۱۰

لب رودخانه - 2

گلهای ریز و کوچولو توجهم را به خود جلب کرد. از روی نیمکت بلند شدم و به طرف چمنها رفتم. می خواستم از گلی کوچک عکس بگیرم که صدای پیرمرد بلند شد :« خانم جوان چه کار می کنی؟
گفتم :« می خواهم از این گل کوچولو عکس بگیرم
متن کامل

۱۳۸۹/۰۳/۰۸

لب رودخانه - 1

هوا گرم و آفتابی بود. فرصت را غنیمت شمرده از خانه بیرون آمدم . زمستانی سردی داشتیم و بهار با ناز و غمزه شروع شده است و فردا نیز از قرار معلوم باران خواهد بارید. برای پیاده روی و قدم زدن زیر آفتاب گرم و دلنشین بهاری ، لب رودخانه رفتم. گلهای ریز و درشت دور و بر رودخانه با موسیقی ملایم باد به رقص آمده بودند. مرغابی ها همراه جوجه هایشان لب رودخانه مشغول دانه چیدن و شنا بودند. کنار استخر کوچک ، روی نیمکتی نشستم . دقایقی نگذشته بود که پسرکی با سوتی بر لب پیدا شد .

متن کامل

۱۳۸۹/۰۳/۰۱

پدر و حکایت هایش

بچه بودیم و هنوز تلویزیون به تبریز نیامده بود. سرگرمی خانوادگی مان رادیو و مجله و پیک و کتابچه های قصه و سامسون و لاوسون و گاهی اوقات سینما بود. شبها رادیو را روشن می کردیم و خانوادگی به قصه شب گوش می کردیم و صبح روز بعد با همکلاسی هایمان در مورد سرنوشت قهرمان قصه بحث می کردیم. قهرمانان سینمائی مان فردین و فروزان و کمدین خوش خنده مان هم ظهوری بود. شبهای سرد و پر برف زمستان پدر ، جان و دلمان را با قصه خوانی اش گرم می کرد.

متن کامل

۱۳۸۹/۰۲/۲۶

جان شیرین خوش است


با بی حوصلگی سوار اتوبوس شدم. سه بانوی میان سال روبرو و بغل دستم نشستند. از لهجه دو نفرشان معلوم بود که اهل روسیه هستند. در ایستگاه دوم تابلوئی نصب کرده بودند. زنی که بغل دستم نشسته بود ، متن تابلو را با صدای بلند و آرام و با هجی خواند :« بهار شروع شده است و اردک ها هم کنار رودخانه سرگرم شنا و بازی و آب تنی هستند. به اردک ها غذا ندهید. نگرانشان نباشید. چون آنها می توانند غذای تازه و طبیعی شان را به راحتی از طبیعت تهیه کنند و سیر شوند. غذائی که شما برایشان تهیه می کنید . سه زیان کلی دارد . یکی این که ممکن است غذای شما مانده و کهنه باشند و زبان بسته ها را مسموم کند و دیگری موجب چاقی بی رویه و مرگ زودرس شان شود و سرانجام شما با این کارتان موجب افزایش موش و ایجاد خطر می شوید. »

زن دومی گفت :« می بینید وقتی من می گویم اینجا بهتر از چچنستان وقزاقستان و روسیه و ... و ... است ، شماها به من می خندید. فکر می کنید دولتی که به فکر زبان بسته هایش هم هست نسبت به انسانهایش می تواند این قدر بی رحم باشد؟ اینها می دانند هیچ کسی اجازه گرفتن جانی را که خدا بخشیده ندارد. حتی اگر این موجود اردک و غاز و سگ باشد.»

زن سومی با گریه گفت :« چند سالی بود که جلای وطن کرده بودیم . والدین مان هر بار پشت تلفن گریه می کردند که همه چیز تمام شده و مملکت امن است و بیائید. ما هم که از دربدری به تنگ آمده بودیم وسوسه شدیم و از قزاقستان به چچن برگشتیم. همان لحظه اول که پا به خاک وطن گذاشتیم شوهرم را گرفتند و با خود بردند. بیچاره زیر شکنجه جان داد. حسرت دیدار فرزند ، جان پدر و مادر را گرفت . ما هم در به در شدیم . نه توانستیم برگردیم و نه بمانیم. بالاخره هم سر از آلمان درآوردیم وده دوازده سالی می شود که اینجا وطن ما شده است.»
از اتوبوس پیاده شدم. حال و روزم آشفته تر شد. یکی سفارش می کند که مواظب مخلوق خدا باشید و دیگری بنی آدم را به سادگی آب خوردن می کشد و چال می کند.
عجب آشفته بازاریست دنیا

عجب بیهوده تکراریست دنیا

*

کوچکترین مدرسه دنیا با یک دانش آموز در زنجان روستای قلعه جوق

*

۱۳۸۹/۰۲/۱۷

چشمهایم

بچه که بودم تفاوت رنگ چشمهایم را با چشمان دیگران نمی دانستم. تا اینکه پدرم به تبریز منتقل شد و کلاس اول ابتدائی با کوچ ما به تبریز شروع شد. دو کوه عظیم قایا و سبد داغی و رودخانه خروشان زنگمار ، همبازی ها ، خانه پدربزرگ را پشت سر گذاشتیم و غریب شدیم. از کلاس اول و دوستان جدید چیز زیادی به یادم نمانده است. بعضی وقتها شیطنت های مخصوص آن دوران را به خاطر می آورم.

متن کامل

۱۳۸۹/۰۲/۱۱

به یاد پدرم


با تشکر از پیامهای تسلیت و همدردی و مهر و صفای شما دوستان گرامی و بزرگوار ، آرزو می کنم زندگی به کامتان شیرین و سایه عزیزانتان بالای سرتان باشد. روح رفتگانتان شاد.
*
پدرجان می خواستی برای دومین سالگرد رفتن پسرت بهترین مجلس را تدارک ببینی و به قول خودت مهمانی مفصلی برایش بگیری. می گفتی :« پسرم هر شب خسته و کوفته از سر کار به خانه می آید. هر شب می بینمش . صدای خنده اش را می شنوم. نگاه آرامش را حس می کنم. او می داند که برای دومین سال رفتنش مهمان داریم. من مطمئنم می آید و بغل دستم می نشیند و از مهمانان پذیرائی می کند.« اما هیهات که دومین سالگردش همراه با شب هفت تو برگزار شد.

متن کامل

وبلاک دیگر

*

بو آدام منیم بابام

دردی داغلاردان بویوک

چاره سیز بئلی بوکوک

*

بو آدام منیم بابام

*

۱۳۸۹/۰۲/۰۴

خداحافظ پدرم














باورم نیست پدر رفتی و خاموش شدی
*
عزیزیم بیر - بیر دوشر
یارپاقلار بیر - بیر دوشر
آتامین شیرین سؤزلری
یادیما بیر - بیر دوشر
*
بو داغلار اوجا داغلار
هامی دان اوجا داغلار
آتام اؤلوب بو درده
دؤزوم من نئجه داغلار؟
*

۱۳۸۹/۰۱/۲۹

سوپر استار جدید آلمان

دیشب قبل از شروع برنامه سوپر استار ، مهرزاد مرعشی را با رقیبش مئنوین مقایسه کردم. تا اینجا هر دو خوب پیش آمده اند. مئنوین رقیب سر سخت مهرزاد است. اما من می خواستم مهرزاد سوپر استار شود . اول این که ایرانی است و به قول پینار( دوست ترکیه ای ام که با اول شدن سرتاپ ارنر در ایورو ویزیون خوشحال شد که نام کشورش نه به عنوان جنگ و جنگ طلب و ستیزه جو و دیکتاتورو فقیر و بی سواد بلکه به عنوان سمبل هنر و شادی در برنامه های مختلف مطبوعاتی بر زبان ها و قلم ها جاری شد ) نامش در دنیای وانفسای مرگ و جنگ و بگیر و ببند به شادی بر زبانها خواهد درخشید. وقتی می خواند لحظاتی آدمی را از دنیای خاکستری به عالم سبز و شاد می برد. دوم این که خانواده ای دارد. برای خودش کسی است. خلافکارهم نیست.
متن کامل

وبلاک بدون فیل تر

۱۳۸۹/۰۱/۲۸

درد دل این دوست

تازه دور هم جمع شده بودیم که ایونا آمد و با بی حوصلگی سلام کرد و روی صندلی روبروی مان نشست . مربی هنوز نیامده بود. او با دوست روس اش صحبت و درد دل می کرد. چند روز پیش با من درد دل کرده بود. درد کمر و دیسک کمر و عمل جراحی ناموفق و زندگی پر از گرفتاری و مشکلات ، پیرش کرده است . سن اش بیشتر از آنچه که دیده می شود نشان می دهد. داشت همراه با درد دل گریه می کرد. بریژیت که بغل دستم نشسته بود گفت : « چی شده ماما ؟ چرا گریه می کنی؟»

متن کامل

وبلاک بدون فیل تر

سوپراستار

برنامه سوپر استار را که هر ساله برگزار می شود تماشا می کنم. دل و جرات و اعتماد به نفس هزاران پسر و دختر جوان که کاندید می شوند و فکر می کنند سوپراستار هستند و صدائی دلنشین دارند ، جالب است. مادرانی که بچه شان را تشویق می کنند و به مسابقه می فرستند مرا یاد ضرب المثل سوسکی می اندازد که به بچه اش می گوید آنان قول بودان قربان ( مادر به فدای دست و پنجه ات ) یا قارقایا دئدیر گئت لاپ گؤزل اوشاقی تاپ گتیر گئتدی لاؤز اوشاغین گتدی ( به کلاغ گفتند برو خوشگلترین بچه را بیاور رفت و بچه خودش را آورد.) یا پسری مثل مندرس که با آن صدایش ادعای مایکل جکسون بودن را دارد و پنج سال است که مدام می آید و در همان مرحله آزمایشی بیرون می رود و باز سال دیگر چهره عوض می کند و برمی گردد. نظرات تلخ و گزنده و گاهی بی ادبانه دیتا بولن به این افراد خود بحث دیگری است.
امسال در همان مرحله آزمایش صدا پسر جوانی وارد اتاق شد. تا خود را معرفی کرد « مهرزاد مرعشی » فهمیدم که ایرانی است. گفتم چطور جرات کرده به اینجا بیاید و طعنه و زبان تلخ و زهر آگین دیتا بولن بدرقه راهش شود؟ عجب حوصله ای دارد این پسر! اما وقتی زبان به خواندن گشود و موجب تحسین سه نفر ژوری قرار گرفت و دیتا بدون بحث و کلمه ای برگ قبولی را به طرفش دراز کرد ، فهمیدم که جز ده نفر اول است. او هر بار متفاوت می خواند و زمانی که این ترانه را خواند. یقین کردم که جز دو نفر اول است. همین طور هم شد. امشب قرار است مهرزاد و مئنوین روی صحنه بروند و تماشاگران بین این دو، یکی را به عنوان سوپراستار آلمان را انتخاب کنند. ایرانی ها در آلمان کم نیستند با هر زنگ ، این جوان یک قدم به سوپر استار شدن نزدیک تر خواهد شد.
gib mir mein Herz zurück

Herbert Grönemeyer - Flugzeuge im Bauch


*


es tut mir leid با صدای مهرزاد مرعشی


با صدای مهرزاد مرعشی ich kenne nichts

xavier Naidoo با صدای Ich kenne nichts



مهرزاد مرعشی سوپر استار سال 2010 آلمان شد.

*

لینک در بالاترین

*









۱۳۸۹/۰۱/۲۴

سر کلاس ژیمناستیک

وارد سالن که شدیم ، دوستان لهستانی را غمگین دیدیم . سقوط هواپیما و کشته شدن رئیس جمهورو همسرش همراه با هشتاد و هفت نفر از دولتمردان و اشخاص سرشناس اندوهگینشان کرده بود. کسی توجهی به جنس هواپیما که توپولوف بود نمی کرد. فقط اندوهگین دولتمردان و مرگ نابهنگامشان بودند. ورزش همراه با موسیقی ملایم شروع شد. دوستان لهستانی شوق و علاقه ای به حرکات ورزشی از خود نشان ندادند. غم آنها ما را نیز غمگین کرد. تمرین زودتر از وقت همیشگی تعطیل شد. برای نوشیدن قهوه و گپ و گفتگو به کافه تریا نرفتیم و بی حوصله و افسرده به خانه ها برگشتیم.
از این هفته خوشم نیامد . همه اش خبر مرگ شنیدم. دلم گرفت.
داغلار باشی قار ایمیش
قاردان بیر آنبار ایمیش
سؤزده شیرین دونیانین
اصلی زهر ماریمیش


**


آلمانی ها به این گل Geldbaum می گویند.



۱۳۸۹/۰۱/۲۳

گفتگوی دو دلداده

سوار قطار شدم. مسیرم یک کمی طولانی بود. روی صندلی نشستم . قطار پنج دقیقه در ایستگاه توقف داشت. دختر و پسر جوانی سوار شدند. دختر روپوش کوتاهی پوشیده بود. روسری اش را محکم بسته بود و یک تار مویش نیز دیده نمی شد. آرایش ملایمی کرده بود. روبرویم نشست و پسر بعد از نگاه به دور و برش بغل دست دختر نشست. بیشتر صندلی ها خالی بودند و بجز این دو جوان ، مسافر ترکیه ای داخل قطار نبود. فکر کردند من آلمانی هستم و زبانشان را نمی فهمم. نگاهشان به همدیگر عاشقانه بود. پسر عاشقانه گفت :« عزیزم ، سوگلی من ، چی می خواهی ؟ هر چه بخواهی به چشم.»
متن کامل

۱۳۸۹/۰۱/۲۱

ماجرای یک هدیه

روزی روزگاری داشتم این غزل حافظ را می خواندم
شرابی تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش
که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
مهمان عزیزی صدایم را شنید. رفت و روز بعد شیشه ای شراب برایم هدیه آورد. من نیز به رسم خودمان هدیه را از او گرفتم و تشکر کردم و داخل ویترین کنار لیوانهایم گذاشتم. چند هفته ای از این ماجرا گذشت. روزی عطیه خانم به خانه مان آمد. داشتیم چائی می خوردیم که چشمش به شیشه شراب افتاد و با تعجب گفت :« وای خدا مرگم بده شما هم ؟ »
گفتم :« خدا نکنه ! چرا خدا مرگتون بده؟ »
گفت :« یعنی شما هم شراب می خورید ؟ آن هم از نوع کهنه اش؟ حالا ویسکی هم می خورید؟ پسته مزه خوبی برای ویسکی است و ... »
من که تازه متوجه منظور عطیه خانم شده بودم ، موضوع را به شوخی برگذار کردم و گفتم :« نه بابا من شنیدم انار و نارنج مزه خوبی برای ویسکی یا شراب هستند . مگر نشنیدی که می گویند
شرابین مزه سی ناردی ناریشدی / مزه شراب انار و نارنج است
یاریمنان کوسدوم یالواردی باریشدی آ دیلبر / با یارم قهر کردم التماس کرد و آتشی کرد .»
همراه با لبخندی ملیح بر لب گفت :« می دانم اهل شراب و الکل نیستی . این شیشه ناقابل را می خواهی چه کار ؟ یک دفعه شیطان وارد خانه ات می شود و وسوسه ات می کند و شیشه بهت چشمک می زند و می خوری و گناه می شود. بهتر است به من بدهی . در جمع یاران باز می کنیم می خوریم به جان عزیزت دعا می کنیم. این پیشنهاد را به خاطر خودت می کنم . برای من فرقی نمی کند.»
گفتم : « عزیز من هدیه ای که از دوست می رسد برایم ارزش دارد و به کسی هم نمی دهم. نگران شیطان هم نباش که نمی تواند وسوسه ام کند. دستت هم درد نکند که اینقدر به فکر من هستی. خودت مواظب باش که شیطان وسوسه ات نکند و کتاب مرا به موقع برگردانی و پشت جلدش هم شماره تلفن و اعداد و ارقام ننویسی .»
پافشاری و من اؤلوم سن اؤلمه او تاثیری در تصمیم من نکرد و شیشه را به او ندادم. دو سه سالی از آن ماجرا می گذرد و نه شیطان جنی وارد خانه ام شده و نه شیشه به من چشمک زده و نه هوس نوشیدن کردم.
*
در آداب و رسوم ما هدیه جای خاص خود را دارد. آن قدیمها تازه دختران نامزد در خانه پدری جوراب و دستکش و دستمال آشپزخانه و لیف و ... می بافتند و می دوختند و با خود به خانه داماد می بردند . داخل سینی هر چشم روشنی که از طرف فامیل و اقوام داماد می رسید یکی از این کاردستی ها را می گذاشتند. هم هدیه کوچک عروس به منزله با یک تیر دو نشان زدن بود. با این کار نوعروس هم جواب لطف هدیه دهنده را می داد و هم کار هنری و دستی خود را به رخ می کشید. وقتی کسی می مرد ، قبل از مراسم چهل اش صاحبان عزا هدایائی می خریدند و به فامیل و اقوام که سیاه پوشیده و عزاداری کرده اند می دادند و ازهمراهی آنها تشکر می کردند و می خواستند که لباس سیاه را از تن بیرون آورند و به آرایشگاه بروند.
یولداشیم منی یاد ائله سین بیر ایچی بوش گیردکانلا / دوستم یادم کند با گردوئی تو خالی
*

آتا اوجاغینا گئتدییم زامان

*

۱۳۸۹/۰۱/۱۹

ناخدا میداف وبلاکستان درگذشت

چه تلخ است وقتی وبلاک می خوانی خبر درگذشت همولایتی های وبلاکشهری را بشنوی. تقویم تبعید خبر از رفتن ناخدا میداف می دهد. من نیز مثل بقیه شوکه شدم.


کشتی وبلاکستان بی ناخدا شد


کاپیتان وبلاکستان جایت سبز و روانت شاد


عجب رسمیه رسم زمونه


میداف به منزل مقصود رسید


کاپیتان وبلاکشهر و طوفان مرگ


سفر ابدی ناخدا حمید


ناخدا چه زود رفت


با کمال تاسف ناخدا از میان ما رفت


خداحافظ کاپیتان


ناخدا حمید کجوری معروف به ناخدای وبلاکستان رفت با دل دریائی اش


در سوگ دوست ، جای خالی میداف


دست از سکان کشیده ، مست خواب جاودانه


کنون که می روی ای یار ، خدا ترا نگهدار


یکی از بچه های با صفای محله ی ما در بلاگ آباد از این دام برون شد.


خالو جونی


یاد آر ز شمع مرده یاد آر


پشت دریاها


خواب از چشمانم پرید


ناخدا خدا به همرات


وبلاک ها در سوگ ناخدا میداف


یک وبلاک نویس دیگر ، دیگر نمی نویسد

تسلیت

وداع با یکی از اهالی عزیز وبلاکستان

ناخدای وبلاگستان به سمت ساحل آرامش شِراع درکشید

ناخدا چرا رفتی؟


*


ناخدای کشتی وبلاگها


رفت و نامش را همیشه یاد باد


زنده بود و جنگ با بیداد داشت


مرده اش هم دشمن بیداد باد


*

پیام همسر ناخدا میداف به وبلاک نویسان

*



دزدان دریائی



روحش شاد.











۱۳۸۹/۰۱/۱۸

مهمان گل صنم

چند وقتی گل صنم غیبش زده بود. سرگرم مهمان نوازی بود و فرصتی برای سرزدن به دوستان نداشت. تا اینکه دیروز عصر تلفن کرد. پس از سلام و احوالپرسی و تبریک سال نو ، حال مهمانش گلنسا خانم را پرسیدم. گفت :« هر سال که به ایران سفر می کنیم چند روزی مهمان گل نسا می شویم الحق والانصاف خیلی به من محبت می کنند. امسال برایش دعوتنامه فرستادم و همراه پسربزرگ و عروسش آمد. رفتیم فرودگاه که به خانه بیاوریمشان. چشمت روز بد نبیند با دیدن ریخت و قیافه گلنسا از خجالت آب شدم. اگه بدونی سرش چی بسته بود.قات - قات ات تؤکدوم / تکه تکه گوشتم از خجالت ریخت.»
گفتم :« اولمویا بوینوز باغلامیشدی / نکنه شاخ بسته بود؟»
عصبانی شد و گفت :« داری سر به سرم می گذاری یا خودتو به کوچه علی چپ زدی ؟ خانم روسری به سرش بسته بود.»
گفتم : « این که مشکل نیست هوای اینجا یک ماه پیش خیلی سرد بود حالا هم مثل سال گذشته گرم نیست. خوب روسری را برای سر کردن ساخته اند دیگر.»
گفت :« نه خیر چی داری می گی گلنسا روسری رو محکم بسته بود یک تار مویش هم بیرون نبود . خیلی عصبانی شدم . خواستم یکی بزنم توی سرش. هر چی کردم بازش کنه باز نکرد که نکرد.عروسش فکر کرد دارم شوخی می کنم . ناراحت شد که خسته و کوفته از راه رسیدیم . سر به سر خانم نگذار که از شوخی خوشش نمی آد. اون هم از عروس تحصیل کرده و با معرفتش.»
گفتم :« من و هموطنانم چقدر شگفت انگیزیم! چه راحت می زنیم توی سرهم. روسری پارچه چهارگوش یا سه گوشی که برای حفظ سر زنان از سرما و باد و باران ساخته شده ، چه راحت موجب آزار و اذیت می شود. یکی را به جرم سر نکردن تنبیه می کنند و دیگری را به جرم سر کردن. به چه کسی بگوئیم آقاجان ، خانم جان ، جان آقاجانتان دست از سر کچل زنان بردارید؟ »

۱۳۸۹/۰۱/۱۴

سیزده بدر

آن قدیمها سیزده بدر برای خودش عالمی داشت. پدرم و آقاجمشیدمان دوتائی برای سیزده بدر برنامه ریزی می کردند. صبح روز سیزده بدر فامیل دور هم جمع می شد. خانمها در آشپزخانه همراه با گپ و گفتگو و بگو و بخند پلو را آماده می کردند . پلوی خوشمزه و خوش عطر و طعم وطنی که به آن پلوی رشتی می گفتیم. ما دختربچه ها و پسربچه های قد و نیم قد همبازی های خود را داشتیم و آقایان هم بساط کباب را پهن می کردند. منقل و هیزم و آتش و سیخ و گوشت و گوجه فرنگی و فلفل سبز وسینی بزرگ مسی پر از نان لواش مخصوص کباب . کباب که آماده می شد ، سفره را پهن و پلو را داخل دیس بزرگ مسی ریخته وسط سفره می آوردند. آقا جمشیدمان جلوی چشم همه دستهایش را دوباره با آب و صابون می شست و با صدای بلند می گفت :« ای جماعت حاضر ببینید دستهایم تمیز است.» الحق والانصاف آدم باسلیقه و تمیزی بود. آنگاه یک کاسه کره را داخل سینی پلو می ریخت و با دستهای بزرگش قاطی می کرد و سپس به جای کف گیر با کف دستهایش پلو توی بشقابها می ریخت و سهم کباب هر کسی را هم روی پلو می گذاشت و می داد. آخر سر هم نانهائی را که کبابها را داخلشان گذاشته تکه تکه می کرد و به هر کسی تکه ای می داد . این تکه نانها خوشمزه تر از خود کباب بود. همه راضی بودیم و از خوردن چلوکباب سیزده بدر لذت می بردیم. تنها خاله تامارا اعتراض می کرد و می گفت :« با دستهای گنده ات داری پلوی داخل دیس را زیر و رو می کنی که چه بشود ؟ اگر ما دلمان کره بخواهد خودمان می ریزیم . پلو را خرابش کردی دستهایت را با پلو شستی .من نمی خورم.» آقاجمشیدمان هم قاه قاه می خندید و می گفت :« تو برو شکر کن که من دستهایم را جلوی چشم همه با آب و صابون شستم. حالا می دانی چلوکبابی ها همین چلوکباب را چطوری آماده می کنند ؟» خاله تامارا ادامه حرفهای آقاجمشیدمان را می دانست . همه مان بارها از او به زبان طنز شنیده بودیم .جواب می داد :« خودم می دانم لازم نیست شما تعریف کنید.» آنگاه فوری سهم خودش را بر می داشت و شروع به خوردن می کرد. بعد از چلوکباب نوبت به دوغ می رسید. دوغی که در خانه با ماست و جوش شیرین و آب و نمک درست می شد.
جشن سیزده بدر تا عصر ادامه داشت و عصر هر کسی به خانه خودش می رفت و ما بچه مدرسه ای ها تازه یادمان می افتاد که مشق شب عیدمان مانده است. عادت ما بچه محصل ها این بود که قبل از عید دفتر مشق می خریدیم و قبل از شروع تعطیلات عید، مشق شب عید را شروع می کردیم. مشق فارسی از اول کتاب تا آنجائی که درس خوانده ایم. مشق حساب ، پاکنویس مسائل و تمرینات کتاب از اول تا آنجائی که خوانده ایم . انشا تعطیلات عید را چگونه گذرانده اید؟ پاکنویس دیکته در یک دفتر جداگانه. تازه کلاس هفتم انگلیسی هم به این مشق ها اضافه می شد. معلوم است که چنین مشق هائی تمام شدنی نیستند. عصر سیزده بدراز ترس خط کش خانم معلم و تنبل کشیدن سر صف خانم ناظم ، تا پاسی از شب مشق می نوشتیم. روز بعد خانم معلم به کمک مبصر مشق هایمان را قلم می زد. من و مهناز و مهزناز چهاردهم فروردین را چهارده بدر می نامیدیم. عصر که به خانه برمی گشتیم خوشحال بودیم که چهارده بدر شد و مشق هایمان خط خورد و خانم معلم متوجه نواقص تکالیفمان نشد. شاید هم متوجه شد و به روی خودش نیاورد. خودم که معلم شدم طبق عادت همیشگی مشق شب عید دادم . فارسی از اول کتاب تا آنجائی که خوانده ایم. حساب پاکنویس مسائل و تمرینات ، پاکنویس دیکته. هرسال عصر سیزده بدر یاد دوران مدرسه ام می افتادم و دلم به حال شاگردانم می سوخت که مجبورند بنشینند و مشق بنویسند تا چهارده بدر دعوایشان نکنم.
اکنون بچه ها با خیال راحت از سیزده روز تعطیل عید نوروز لذت می برند.