بچه که بودم، در یکی از محله های قدیمی ، مردریش سفیدی زندگی می کرد که حاج آقا صدایش می کردند. با دختر حاج آقا در کلاس ششم ابتدائی همکلاس بودیم. اسم دختر کلثوم بود.می گفت:« پدرم به سفر حج نرفته اما چون عمویم او را حاج آقا صدا می کند، بقیه هم از او یاد گرفته و این طوری صدایش می کنند.» حاج آقا روزهای سرد و یخبندان زمستان جلو مدرسه می آمد و تا کلثوم را می دید جلو می آمد وبا یک دست کیف مدرسه دختر را می گرفت و دست دیگرش را به دست دختر می داد و به راه می افتادند.
3 comments:
فکر کن اگر آن روز هم چون امروز، قصاصی در کار بود، یک انسانخیرخواه بیگناه، به دار کشیده شده بود. به همین دلیل ساده است که ما خواهان لغو مجازات اعدام هستیم.
نوشته هاتون چقدر دلنشین و آرامشبخشه. انگار که آدم داره به یک قصه گوی مهربون گوش میده. فکر کنم وجود خودتون هم سرشار از آرامش باشه
سلام زیبابودیه ذره فکرکردم توی داستانهای دولت ابادیم میتونست یه رمان تاریخی خوب بشه ممنون لذت بردم محمود
Post a Comment