2010/06/12

پسرک و باباش

سوار اتوبوس شدم . طبق معمول همیشه پدری با دخترک و پسرک دبستانی اش که گوئی کلاس اول و دومی هستند ، روی صندلی های چهارنفری نشسته بودند. در این مدت همسفری کوتاه ، پسرک را یک کمی شناخته ام. او شیطان و بازیگوش و پر سر و صداست. از مدرسه هم خوشش نمی آید. هر بار بهانه ای می تراشد. اما هربار پدرش آب پاک روی دستش می ریزد. دیروز صبح هم پسرک در حالی که با دو دست شکمش را گرفته بود و آه و ناله می کرد رو به پدرش کرد و گفت :« این دفعه راستی راستی شکمم درد می کند . دارم می میرم . باور نمی کنی؟»
متن کامل

وبلاک بدون فی ل تر

1 comment:

سينا جامي=Sina Jami said...

خوشا به حال فرزند روزگاراني كه پدرانش در كنار جهنم يك بهشت اميد هم داشتند؛ نه مثل پدرهاي امروز كه تنها به برده‌هاي خود تمام بهشت را ميدهند تا براي ديگران تنها جهنم باشند.