2010/05/22

پدر و حکایت هایش

بچه بودیم و هنوز تلویزیون به تبریز نیامده بود. سرگرمی خانوادگی مان رادیو و مجله و پیک و کتابچه های قصه و سامسون و لاوسون و گاهی اوقات سینما بود. شبها رادیو را روشن می کردیم و خانوادگی به قصه شب گوش می کردیم و صبح روز بعد با همکلاسی هایمان در مورد سرنوشت قهرمان قصه بحث می کردیم. قهرمانان سینمائی مان فردین و فروزان و کمدین خوش خنده مان هم ظهوری بود. شبهای سرد و پر برف زمستان پدر ، جان و دلمان را با قصه خوانی اش گرم می کرد.

متن کامل

4 comments:

RS232 said...

بسیار زیبا بود. حیف که زمان هیچگاه به عقب بر نمی گردد.

مامان دنی said...

خدا رحمتش کنه شهربانو جون خیلی سخته که آدم پدر خوب داشته باشه و از دستش بده .روح همشون شاد

ساقی said...

این شادیهای کوچک و ساده چه ماندگارترند..

حسین . امیریه said...

واقعا که زندگی در آن روزگاران دنیای زیبا و بی شیله و پیله خودراداشتند و باعث میشدند مردم به همدیگر نزدی گردند
روح پدر بزرگوار و برادر گرامیتان شاد