تازه دور هم جمع شده بودیم که ایونا آمد و با بی حوصلگی سلام کرد و روی صندلی روبروی مان نشست . مربی هنوز نیامده بود. او با دوست روس اش صحبت و درد دل می کرد. چند روز پیش با من درد دل کرده بود. درد کمر و دیسک کمر و عمل جراحی ناموفق و زندگی پر از گرفتاری و مشکلات ، پیرش کرده است . سن اش بیشتر از آنچه که دیده می شود نشان می دهد. داشت همراه با درد دل گریه می کرد. بریژیت که بغل دستم نشسته بود گفت : « چی شده ماما ؟ چرا گریه می کنی؟»
2 comments:
سلام شهربانو جان. به نظر این دوست شما خودش رو خیلی دست کم گرفته که اینطور مغلوب مشکلات و سختی ها شده. اگه خودش رو باور کنه بسیاری از این دردها و بیماری ها رفع میشه. غصه خوردن هم آدم رو پیر میکنه و هم بیمار. شاید بهتره کمی به خودش برسه، به زیبائی اش، به تناسب اندامش... و به کارهاش و برنامه هاش سر و سامان بده ... اینجوری اعتماد به نفسش هم قوی تر میشه و دیگه اینهه ناله و فغان نمیکنه
راستی شهربانوی نازنینم، فیلتر شدن وبلاگت رو به "فیلترینگ اشتباه"، گزارش دادی؟ یه امتحانی بکن شاید افاقه کرد.
Post a Comment