۱۳۸۶/۰۹/۰۹

گلین = عروس


معجز شبستری شاعر آذربایجانی ( تولد 1253 هجری خورشیدی – وفات 1313 هجری شمسی ) شاعر ضنزپرداز و روشنفکر زمان خود ، اشعار زیادی در انتقاد از اوضاع زنان و جهل و تعصب مردم از او به یادگار مانده است . او گاهی صاف و پوست کنده سخن می گفت و گاهی به زبان طنز از دانایان شکوه می کرد . از اشعارش معلوم است که به سختی مخالف بی سوادی زنان بود . اما گوئی اهالی شبستر نیز آزارش دادند که سرود ای برادران شبستری چه بدی به شما کرده ام ؟ اینجا
شعر( گلین : عروس) او توجه ام را جلب کرد و ترجمه فارسی اش را نوشتم . برای خواندن شعر گلین به زبان ترکی اذربایجانی اینجا را کلیک کنید .
عروس

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۹/۰۷

حکایت لقمان حکیم و شاگردش


می گویند روزی روزگاری لقمان حکیم با شاگردش با سفر رفتند. در سر راه خود به شهری رسیدند . اتاقی گرفتند چون خسته و گرسنه بودند ، حکیم شاگردش را به بازار فرستاد تا نان و پنیری و ..و .. بخرد . شاگرد لقمان به نانوائی رفت نانی خرید و تا قیمت را پرسید نانوائی گفت ( مثلن ) : یک شاهی . شاگرد نان را خرید و به دکان بقال رفت و از بقال ماست و کره و شور و عسل خرید . قیمت را که پرسید بقال گفت : قیمت هر کدام یک شاهی است . شاگرد پول را پرداخت کرد و با خوشحالی پیش حکیم برگشت و گفت : چه شهر خوبی ! ارزانی و فراوانی ! لقمان حکیم گفت : باید هرچه زودتر از این شهر برویم . بیر یئرده کی شورنان بالین فرقینی بیلمه دیلر اوردا قالمارام ( در جائی که تفاوت بین عسل و شور را نمی دانند ، نمی مانم . ) اما شاگرد پافشاری کرد که چند روزی بمانیم و از خوردن این غذاهای ارزان قیمت و برابر لذت ببریم .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۹/۰۵

سنبل بنیادی


آن زمانهای قدیم که درس خواندن برای زنان گناه به حساب می آمد ، در شهرستان ماکو زنی با کمک و پشتیبانی مادرش نه تنها درس خواند ، بلکه معلم هم شد . می گویند برای رسیدن به هدف خود با مشکلات فراوانی دست و پنجه نرم کرد و سرانجام توانست به عنوان اولین زن معلم اسم خود را در تاریخ زنان شهرستان ماکو با سربلندی ثبت کند . آن مرحوم معلم خاله و عمه و دختران همسایه و ... و مادرم بود . مادر و خاله ام تا کلاس ششم ابتدائی درس خواندند و چون تعداد دانش آموزان کلاس هفتم کمتر از حد استاندارد بود کلاس تشکیل نشد و آنها نیز خانه دار شدند . رئیس اداره وقت به سراغ پدر بزرگم رفته و از او درخواست کرده بود که اجازه بدهد تا مادر و خاله به استخدام آموزش و پرورش درآیند و همراه با سنبل خانم بنیادی به کار تدریس مشغول شوند .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۹/۰۴

حکایت شاه عباس و هندوانه فروش


حکایتی دیگر از اورقیه آنا و با اقتباس از آذر نت
می گویند در زمان حکومت شاه عباس مرد باغبانی بود و در باغ خود میوه هائی چون هندوانه و خربزه می کاشت و با فروش آنها زندگانی می گذرانید . یکی از سالها دید که هندوانه هایش بزرگ و شیرین شده است . با خودش گفت : بهتر است مقداری از این هندوانه ها را بار الاغم بکنم و به شاه عباس هدیه کنم . هندوانه های درشت و خوب را بار الاغش کرد و به راه افتاد . می گویند ان زمانها شاه عباس و وزیرش با لباس درویشی از قصر خارج شده و در کوی و برزن به راه می افتادند و از احوال مردم مردم باخبر می شدند . آنها در بین راه به مرد باغبان رسیدند .
شاه عباس پرسید : بارت چیست و به کجا می بری ؟
مرد باغبان گفت : هندوانه است و به خدمت شاه عباس می برم .
متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

گفتگو


گفت : چه غذای خوشمزه ای ! بونو پیشیرن ال درد گؤرمه سین .( دستی که این غذا را پخته درد نبیند . )
گفتم : نوش جان .
گفت : این کیک خیلی خوشمزه است شیرینی و خامه زیادی حالم را به هم می زند . خامه و مزه این کیک به اندازه است .دادیندان دویماق اولمور ( بس که خوشمزه است آدم سیر نمی شود . )
گفتم : نوش جان . قابل شما را ندارد .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۸/۲۹

اورقیه آنا = مادربزرگ رقیه


می گویند مادربزرگ مرحومم در عنفوان جوانی درگذشت . پدربزرگ بعد از او به فکر مادری برای بچه های قد و نیم قدش افتاد . او به دنبال زن نازا می گشت . حالا برای خودش هم دلایلی داشت نمی دانم . اما باز می گویند که تعداد بچه هایش را کافی می دانست و نمی خواست زنی دیگر بیاید و بچه ای بزاید و خانه اش دو رگه شود . خلاصه گشت و گشت اورقیه آنا را پیدا کرد و با او ازدواج کرد . اورقیه آنا بیوه زن پیری بود که سه بار ازدواج کرده واز قرار معلوم پدربزرگ ما شوهر چهارمش بود . اورقیه آنا باور داشت که چون روز سیزده بدر به دنیا آمده است زنی بدشانس و بد اقبال است .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۸/۲۸

باز هم یک ضرب المثل

کبوتر با کبوتر باز با باز
کند همجنس با همجنس پرواز
تایلی تایین تاپماسا ، یاماندی حالی گونو
داشتم در این عالم وبگردی می کردم که به azer.org/ رسیدم . یک عالمه شعر و قصه و ترانه و بیوگرافی خوانندگان آذربایجانی و فیلمها رسیدم . به قسمت حکایتها که سر زدم بی اختیار یاد اورقیه آنا ( مادربزرگ رقیه ) افتادم . مرحوم اورقیه آنا منبع قصه و بایاتی و ضرب المثل بود . در بین حکایتها به ضرب المثلی رسیدم که از اورقیه آنا هم طوری دیگر شنیده بودم . در این پست این حکایت از او را که در آذر اورگ خواندم می نویسم و در پست بعدی سرگذشت و قصه عشقش را خواهم نوشت .
متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۸/۲۴

ای قصه های تلخ


نادیا انجمن زن جوان افغانی ، دو سال پیش آبان ماه 1384 ساده و بی صدا ، با فریادهای خفه شده در گلویش ، زیر مشت و لگد شوهرش لت و پار شد . او هنگام کشته شدن 25 سال داشت . سرگذشت او را در همین دو سطر نوشتم و دیگر چه بنویسم .
...
متن کامل

بقیه برگزیده اشعار نادیا انجمن در اینجا

۱۳۸۶/۰۸/۱۸

گؤزل : زیبا


گؤزل دختری ساکت و کم حرف و گوشه گیر بود . به ندرت شلوغی و دعوا می کرد . روی هم رفته توی لاک خودش بود و کاری به کار کسی نداشت . بی سر و صدا درسش را می خواند . یک سال هم دیرتر به مدرسه اش فرستاده بودند . چون پدربزرگش فکر می کرد دختر درس بخواند یا نخواند بالاخره باید به خانه شوهر برود و شوهرداری و بچه داری بکند . یک دختر خوب باید پختن و شستن و جارو کردن را خوب یاد بگیرد . شاید دلیل راه یافتنش به مدرسه کوچ آنها از ده به شهر بود .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۸/۱۵

درد دلی دوستانه با مامان ها


و شاید
یک انشای بی مزه
داشتم کتاب فارسی کلاس دوم را ورق می زدم . چشمم به شعر خانواده اش افتاد که بابا نخستین و مادر خانم خانه است . نمی دانم چرا ذهنم یک کمی آشفته شد . خوب دارد به بچه اول بودن پدر و زن خانه بودن مادر را یاد می دهد چرا باید فکردیگری بکنم . شاید من اشتباه می کنم . صفحات را همین طوری ورق زدم مطالب کتاب تغییر کرده و اندازه اش نیز بزرگتر شده و هر پایه دو جلد کتاب « بخوانیم » و « بنویسیم » دارد . در بین صفحات « دوستان ما » را پیدا کردم و یاد انشائی افتادم که چند سال پیش به این سبک و با نام « خانه ما » نوشته بودم .
متن کامل

۱۳۸۶/۰۸/۱۰

الماس


چند روز پیش میهمانی از ایران داشتم . الماس دختر جوانی است که حدود سی و چند سال سن دارد و در یکی از ادارات کارمند است و چون با پدرومادرش زندگی می کند از نطر مادی و معنوی زندگی آرام و مرتبی دارد . یک ماه مرخصی گرفته و به قصد آشنائی بیشتر با نامزدش به آلمان سفر کرده ، برای صرف ناهار میهمان من بود . دوستان دیگری نیز آمده بودند و دور هم جمع شده بودیم . سر میز ناهار متوجه شدم که الماس انگشتری نامزدی به انگشت ندارد . پرسیدم : انگشتر نامزدیت کو ؟ جواب داد : به یداله پس دادم . من و او برای همدیگر ساخته نشده ایم .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۸/۰۷

من و غربت


با خودم قرار گذاشته بودم که من نیز مثل دیگر وبلاک نویسان در وصف وطن بنویسم . اما مدتهاست تا سخنی و تصویری از وطن می بینم ، کلمه سنگین غربت در ذهنم نقش می بندد و تلخیهای سالهای اول غربت نشینی ، اوقات شیرینم را تلخ می کند . در وصف وطن عاجزم . در وصف آنجا که برایم سرشار از خاطرات خوش و ناخوش زندگیست، آنجا که دل کندنم بسیار سخت بود ، ناتوانم .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

...

می روم

دفتر پاکنویسی بخرم

زندگی را باید

از سر سطر نوشت

« قیصر امین پور » درگذشت .

...............................

۱۳۸۶/۰۸/۰۲

حکایت دخترکی که نذر شد


در زمانهای یک کمی قدیم که ما هنوز دختر محصل بودیم ، در مجالس عروسی و جشن ، زنان دایره می زدند و ترانه سروان اوغلان را می خواندند . در بین بایاتیهای این ترانه بایاتی زیر توجه ام را جلب کرد ،
یولووا قویموشام ایده سروان برای توشه راهت سنجد گذاشته ام سروان
گئدیرسن منه باخ بیرده میروی یک بار دیگر نگاهم کن
نذر ائلیرم تئز گلسن سروان نذر می کنم زود برگردی
باجیمی وئرم سئییده خواهرم را به سید بدهم
از مادربزرگم پرسیدم مگر می شود آدمی چنین نذری . گفت : آن قدیمها کسی که گرفتاری و مشکلی برایش پیش می آمد ، چنین نذر و نیازی می کرد . حالا دیگر مردم چنین فکرهائی نمی کنند .
خدا رحمت کند آن مادربزرگ را و مادربزرگان دیگر را که با خیال راحت خوابیده اند و فکر نمی کنند که در این عصر کسانی باشند که جگرگوشه شان را نذر سید بکنند .

متن کامل

۱۳۸۶/۰۷/۲۷

تاتیانا


در میان دوستان ، دوستی است که نامش تاتیانا است . تاتیانا زنی جوان و مادر چهار بچه قد و نیم قد است . این زن جوان و زیبا و بلوند و خوش قد و قامت بسیار تند خو و بد خلق و ناراضیست . گاهی اوقات از در که وارد می شود صدای کفشهایش « که از کوبیدن پاهایش به زمین بلند می شود » به فغانی دردناک شبیه است . صبح به خیر گفتنش به اعلان جنگ تن به تن می ماند . وقتی نگاه می کند گوئی با چشمانش به آدمی هزار فحش خواهر و مادر می دهد .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

۱۳۸۶/۰۷/۲۲

داغ فرزند


بچه که بودم بارها می دیدم که پدربزرگ و مادربزرگم دست به دعا برداشته اند که الهی هیچ پدر و مادری داغ فرزند نبیند . یک کمی که بزرگ شدم این نوع دعا را از زبان پدر و مادر خودم و هر پدر و مادر دیگری شنیدم . مادر بزرگم می گفت داغ فرزند وحشتناکترین و طاقت فرساترین دردهاست . مادر ذره ذره می سوزد و خاکستر می شود . هیچ علاجی هم ندارد . اؤلن دن اؤلمه ک اولماز ( همراه مرده نمی شود مرد ) آن زمانها مفهوم سخنش را درک نمی کردم .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

روح خلیل و همه خلیل ها که به دلایل مختلف پرپر شده اند شاد .

۱۳۸۶/۰۷/۱۶

بگذار بنویسم


نقدی بر کتاب سیاه مشق های یک معلم در اخبار روز و عصر نو و صدای ما و شهروند
با تشکر از عزیزان وبلاکشهری
صادق اهری ، شهلا شرف ، نق نقو ، انجمن نویسندگان ماکو ، ارگون ، سرزمین پریا ، رادیو زمانه و عمو اروند برای لینک سیاه مشق های یک معلم در بلاک نیوز و دکتر احمد سیف
متن کامل

وبلاک بدون فیلترمن

۱۳۸۶/۰۷/۱۱

خیردا خانیم : خانم کوچک


از اول صبح که بیدار شده ام یاد خیردا خانیم ، یکی از شاگردانم افتادم . چهره اش از جلو چشمم دور نمی شود . جوان و کم تجربه بودم و خیردا خانیم شگردم بود . دختر خوب و با ادبی بود . موهایش کوتاه بود و همیشه قسمتی از موها جلوی چشم چپش می افتاد و جلوی دیدش را می گرفت و هر روز تذکر می دادم که دخترجان موهایت را مرتب کن .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۷/۰۸

بازی مدرسه


به دعوت ارگون عزیز می نویسم .
اولین مدرسه من دبستان ملی فرهنگ بود . مدرسه ای که حیاطی بزرگ و اتاقهائی تودرتو داشت . خانه ای بزرگ و قدیمی که مدرسه شده بود .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

....
یک خبر :

صادق اهری از وبلاک نویسی و وبلاک خوانی یک ایده صحیح و سالم و به درد بخور به دست آورده است . کار با ارزش وی ایجاد لینک کده ای در مورد بیماری ام . اس است . در مورد این بیماری در این وبلاک جدید خواندم و مطالبی آموختم . دوستان عزیز گفتم که خیلی کم سوادم و از این دنیای اینترنتی خیلی درسها می آموزم .

۱۳۸۶/۰۷/۰۴

ماه رمضان و من دلتنگ


آن زمانهای دور که هنوز هشت سالم بود و دانش آموز کلاس دوم بودم ، علاقه زیادی به ماه رمضان و روزه داشتم . آنچه که از این ایام به خاطر دارم کلوچه روغنی شب افطار و زولبیا و بامیه بعد از افطار و مزه شیرین خوردنیهای گوناگون بود . گاهی اوقات به همراه بزرگترها بیدار می شدم و سحری می خوردم و تا هنگام ناهار روزه می گرفتم . آنگاه با اصرار بزرگترها موقع ناهار افطار می کردم و روزه ام تاباق اوروجوایا کله گنجشکی می شد . تا آنجائی که به خاطر می آورم سه یا چهار روزه درست گرفتم و به پدر و مادربزرگ و مادرم فروختم تا به روح امواتشان هدیه کنند . این نیز خود عالم زیبائی داشت . مادرم هر روز بعد از نماز ظهر فرنی درست می کرد و توی بشقابهای کم عمق می ریخت که تا هنگام افطار سرد شوند و ته قابلمه را به من می داد وای که چقدر از خوردن فرنی داخل قابلمه لذت می بردم .
متن کامل

وبلاک بدون فیلتر من

۱۳۸۶/۰۶/۳۱

فردا اول مهر ماه


سی ام شهریور ماه بود و من بچه مدرسه ای بودم . با پدرم به بازار رفتیم و برایم یک جفت کفش خرید . هنگام بازگشت از مدرسه هم از بقال سر کوچه چند جلد دفتر چهل برگی و بیست برگی خرید . به من دو جلد دفتر بیست برگی داد . یکی برای مشق و دیگری حساب و هندسه . دفاتر چهل برگی را به آبجی بزرگ داد . آخر او در کلاس بالاتر درس می خواند و احتیاجش به کاغذ بیشتر ازمن است . دلم می خواهد از پدر و مادرم قهر کنم آخر آنها با هم تصمیم گرفتند و برای آبجی روپوش مدرسه خریدند و مادرم روپوش کهنه او را کوتاه کرد و این طرف و آن طرفش را هم دوخت تا اندازه من شد .

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر