۱۳۸۹/۰۴/۲۱

فوتبال

فوتبال 2010

نتایج بازی آلمان برای بیشتر جوانان مهم بود. پیروزی چهار بر صفر در مقابل استرالیا ، چهار بر صفر در مقابل آرژانتین ، چهار بر یک در مقابل انگلستان اورزولا را بی نهایت خوشحال کرده بود. او به قهرمان شدن آلمان در این دوره امیدوار بود. اما دیروز از ته دل آرزو می کرد که تیم مورد علاقه اش حداقل مقام سوم را کسب کندکه به آرزویش رسید و آلمان سه بر دو در مقابل اروگوئه پیروز و مقام سوم را کسب کرد ، فوری به دوستان زنگ زدم تا تبریک یگویم. یکی همراه خانواده به خیابان رفته بود تا سوت بزند و شادی کند و بقیه نیز یا در حال رفتن و یا شادی کنان آماده خواب بودند.
*
زندگی شبیه زمین فوتبال است. بخت و اقبالت را وسط میدان می اندازند و به دنبالش می دوی . اگر هوشیار باشی ، بردی و گرنه باختی و تا بردی دوباره راه پر پیخ و خمی پیش رو داری. برد و باخت از تلاش و جان فشانی ات در راه زندگی نمی کاهد بلکه هر کدام وسیله ای می شوند برای رسیدن به هدف ات .
زندگی مثل بازی شطرنجی است که هر قدر هم ماهر باشی یک خطای کوچک چند دقیقه اول شاه مات ات می کند و تا بخواهی به خود بیائی ، می بینی که از قافله زیادی عقب مانده ای.
گاهی همین زندگی شبیه به عبور از دره خطرناک پر از تله است . پایت که لغزید با سر توی دام صیاد افتاده ای و راه فراری برایت باقی نمانده است. شکاری هستی که شکارچی مثل برده ازت کار می کشد و اگر توانستی از دستش بگریزی . جان مخلص و مفلس ات هست و هزار نشیب و فراز. اما ازقدیم گفته اند اومودسوز شئیطاندی / ناامید شیطان است.
*
ای کاش زندگی مثل فوتبالی بود که خوشی را پاس ، جدائی را شوت ، بی وفائی را فول ، غم را آفساید و محبت را گل می کردیم.
*
چند وقتی است که در یوتیوب یکی از سریالهای قدیمی را می توان دید. سریال قمر خانم. خانه ای با مستاجرانی پر درد و فقیر و ناچار. درست مثل صیدهائی که در دام صیاد افتاده اند. زنان و مردان فقیری که چاره ای جز از اطاعت از قمر خانم ندارند.زنانی که تفریح شان دور هم جمع شدن و همراه با انجام کارهای خانه گپ می زنند. خدیجه ، مریم ، خانم آغا ، معصومه و شوهر بیکارش ، مرد دیوانه ، فالگیر ، دلاک کیسه کش حمام ، آقا کمال دانشجو که قرار بود تا دو سال دیگر دکتر شود. مهین خانم ، غلوم ، قاسم که دولت بازنشسته اش کرده و قمر خانم بازنشسته اش نمی کند. مرد چینی بند زن خسیس و مردرندی که طمع به خانه قمر خانم دوخته و …
*

۱۳۸۹/۰۴/۱۸

زن به تو خیلی بدهکارم

بعضی وقتها آدمی حال و هوای دیگری دارد. بعضی وقتها از خود می پرسد : از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟ بعضی وقتها دلش نمی خواهد حرف بزند. بعضی وفتها نوشتن اش نمی آید. گاهی خود سانسوری می کند. گاهی سکوت می کند چرا که احساس می کند که زبانش همچون تیغی تیز بر گردن و شاهرگش فشار می آورد . به قول مادربزرگم : باشدان سوروشدولار کئفین نئجه دی ؟ دئدی بو دیلیم - دیلیم اولموش دیلیم قویسا یاخجیدی/ از سر پرسیدند حالت چطور است ؟ گفت اگر این زبان قاچ قاچ شده ام بگذارد خوب است.

*

حکایت یک ضرب المثل

آرواد سنه چوخ بورجوم وار : زن به تو خیلی بدهکارم

*

متن کامل

*

۱۳۸۹/۰۴/۱۱

دنیای ضرب المثل ها

زن و غیرت و فولکلور و ضرب المثل و الی آخر

اسنک اسنه یی گتیره ر حئیف سنه طووله ده کی = خمیازه خمیازه می آورد حیف بر تو که در طویله هستی

می گویند مردی شب میهمانی را به خانه اش می برد بعد از شام متوجه می شود که میهمان خمیازه می کشد و به دنبال او زن صاحبخانه نیز خمیازه می کشد . با خود فکر می کند که سر و سری میان میهمان و زنش است . غیرتش گل می کند و از اتاق بیرون می رود و بلافاصله زنش را صدا می زند .

*

متن کامل

بقیه حکایت ضرب المثل ها در اینجا یا اینجا

*

۱۳۸۹/۰۴/۰۶

دنیای ضرب المثل ها


قازانا سویوق دییبدی = دیگ سرماخورده

یک روز زنی به پسرکش گفت :« برو در خانه ملانصرالدین و بگو دیگ شان را امانت بدهند می خواهیم شوربا بپزیم.»
پسرک در خانه ملا رفت . در را زد و ملا در را باز کرد پسرک بعد از سلام گفت:« مادرم می گوید دیگ را بدهید می خواهیم شوربا بپزیم.»
ملا گفت :« برو به مادرت بگو که دیگ سرما خورده است و نمی تواند خانه شما بیاید.«
متن کامل

وبلاک دیگر

گرفتم فالی و حافظ چنین گفت

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه کس سیه و دلق خود ابرق نکنیم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نکشیم
سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم
عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است
کار بد مصلحت آنست که مطلق نکنیم
خوش برانیم جهان در نظر راهروان
فکر اسب سیه و زین مغرق نکنیم
آسمان کشتی ارباب هنر می شکند
تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم
شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد
التفاتش به می صاف مردق نکنیم
گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او
ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم

۱۳۸۹/۰۴/۰۳

زن متولد ماکو اهل چت نیست

زن متولد ماکو اهل چت نیست
زن متولد ماکو اهل پیام های آنچنانی نیست
زن متولد ماکو قصه گویی بیش نیست
دوستان می بخشید که بخش نظرات وبلاک را بستم و دیگر در هیچ وبلاکی پیامی نخواهم نوشت. شاید آن که با اسم و آدرس وبلاک من من پیام های نامناسب می نویسد و به چت روم می رود خودش خجالت بکشد.

۱۳۸۹/۰۳/۳۱

آشپزی مور و ملخ

عصر دیروز تلویزیون را باز کردم که گالیله را از کانال Pro7 تماشا کنم. برنامه آشپزی و طریقه پخت پیش غذا و غذا و دسر عجیب و غریب بود. مرد سینی فر ، را از داخل فر درآورد و ملخ های کباب شده را جلو دوربین گرفت و سپس آنها را دانه دانه داخل شکلات قهوه ای فرو برد و روی سینی مرتب چید.

متن کامل

وبلاک دیگر

۱۳۸۹/۰۳/۳۰

دنیای ضرب المثل ها

ضرب المثل ها جملات کوتاه خوش آهنگ یا تک بیتی یا تک مصراع هایی هستند که بجز زیبا و دلنشین سازی جملات کاربردهائی اصلی در سخنان ما دارند. وقتی نمی خواهیم حرفمان را به طور مستقیم و صاف و پوست کنده به طرف مقابل بگوئیم از ضرب المثل استفاده می کنیم. ضرب المثل ها ریشه در ماجراهای تاریخی و احساسی و دینی و قومی و آداب و رسوم ما دارند.
متن کامل

وبلاک دیگر

۱۳۸۹/۰۳/۲۷

شب آرزوها ، رغایب ، رقئییب

چرخ فلک چرخید و روزها و شبها را پشت سر گذاشت . یک سال گذشت و بار دیگر اولین پنج شنبه از ماه رجب ، شب آرزوها ، رقئییب از راه رسید. میهمانی مرده ها با پختن حلوا و شعله زرد و چیدن خرما روی سینی احسان شروع شد. امروز قرار است سر مزار عزیزانمان حاضر شویم و با آنها تجدید دیدار کنیم. رهگذران و حاضرین در مزار راشیرین کردن کام به خواندن فاتحه و یاسین دعوت کنیم. این تنها هدیه ایست که به آنها می رسد.
امروز به یاد پدر حلوائی پختم به شیرینی خاطرات خوش کودکی ، به گرمی دستهای پرمهرش ، به لطافت دل مهربانش.
امشب دو شمع به یاد برادر و پدر روشن خواهم کرد و دو شاخه گل رز سرخ ، از همانهائی که پدر دوست داشت و باغچه حیاط را با آنها زینت داده بود ، از باغچه کوچکم خواهم چید و کنار شمعها خواهم گذاشت. شمعها را روشن خواهم کرد و منتظر پروانه های کوچ و رنگی خواهم ماند که بیایند و دور گل و شمع بچرخند و بچرخند و بچرخند. آنچنان که پر و بالشان بسوزد و خاکستر شود ، بلکه بروند و سلام مرا به هر دو عزیزم برسانند.
به عکس پدر خیره خواهم شد. عکسی که به من نگاه می کند و لبخند می زند. شاید نتوانم جلوی اشکهایم را بگیرم . اما امشب نباید گریه کنم. چون او اشک را در چشمانم دوست نداشت. گریه هایم به شدت اذیتش می کرد. گریه نخواهم کرد. آخر رغایب است . پنج شنبه است و می گویند ارواح مسلمین آزادند و به سراغ عزیزانشان می روند. امشب او مهمان من است و نباید بد بگذرد و غمگین بازگردد.

*
صادق اهری وبلاکستان در غم از دست دادن عزیزی عزادار است. برای او و خانواده اش آرزوی صبر می کنم.

*
روح رفتگان تان شاد ، صبرتان زیاد، دلتان آرام

*

۱۳۸۹/۰۳/۲۲

پسرک و باباش

سوار اتوبوس شدم . طبق معمول همیشه پدری با دخترک و پسرک دبستانی اش که گوئی کلاس اول و دومی هستند ، روی صندلی های چهارنفری نشسته بودند. در این مدت همسفری کوتاه ، پسرک را یک کمی شناخته ام. او شیطان و بازیگوش و پر سر و صداست. از مدرسه هم خوشش نمی آید. هر بار بهانه ای می تراشد. اما هربار پدرش آب پاک روی دستش می ریزد. دیروز صبح هم پسرک در حالی که با دو دست شکمش را گرفته بود و آه و ناله می کرد رو به پدرش کرد و گفت :« این دفعه راستی راستی شکمم درد می کند . دارم می میرم . باور نمی کنی؟»
متن کامل

وبلاک بدون فی ل تر

۱۳۸۹/۰۳/۱۶

بورانی سریش یا کیریش

آن قدیمها بهار که می شد ، پدر به عمه و عمو و دیگر همولایتی ها سفارش می کرد که سبزیجات و گیاهان خوشمزه بهاری را تهیه و با خود بیاورند. عمه قول می داد که هر وقت کردها آمدند از آنها سبزیجات را خریده و بیاورد. بهار کردها به کوه ودشت می رفتند و یک عالمه سبزی می چیدند و برای فروش به شهر می آوردند. قزه یاغی ، یاغلی جا ، یئملیک ، کهلیک اوتو ، بابانک ، چوبان کیبریتی ، داغ گشنیشی ، دونبالان ، گؤبه لک ، کنگر ، یارپیز ، بولاغ اوتو ، اوه لیک ، آغ پئنجر ، سریش و ...
سریش که ما به آن کیریش می گوییم ، شبیه تره معمولی است با این تفاوت که برگهای آن سفت تر و پهن تر از تره معمولی است. سریش را قبل از به گل نشستن می چیدند و به ماکو می آوردند. این سبزی را بعدها همراه با بقیه سبزیجات کوهستانی بین بساط سبزی فروشهای دستفروش راسته کوچه تبریز دیدم.
مادربزرگم بعد از پاک کردن سریش ، آن را خرد می کرد و داخل آب جوش می جوشاند تا برگها خوب بپزند. سپس سریش پخته شده را داخل آبکش می ریخت تا آبش کشیده شود. در این فاصله یک عدد پیاز درشت را داخل ماهی تابه در روغن سرخ می کرد . به اندازه ای که رنگش طلائی شود. بعد ماهی تابه را از روی اجاق برمی داشت و چند حبه سیر خردشده ، نمک ، زردچوبه و فلفل به آن اضافه می کرد. بعد سریش را داخل ماهی تابه می ریخت و ماهی تابه را روی اجاق می گذاشت تا آب اضافی باقیمانده سریش نیز بخار شود . مواد را خوب قاطی می کرد . آخر سر نیز چند دانه تخم مرغ داخل مواد می ریخت و خوب به هم می زد . بعد از پخته شدن تخم مرغ ، غذا را که به آن ،« کیریش بورانی سی » می گفتیم داخل سینی می کشید و وسط سفره می گذاشت. دور وتا دور سینی هم چند دانه تربچه قرمز کوچولو می چید.همراه این غذا یک کاسه ماست و سیر نیز آماده می کرد.
او غذاهایی را که با ماست و سیر خورده می شد ، روزهای پنج شنبه می پخت. چون بعد از ظهر پنج شنبه ها مدارس تعطیل بود. می گفت :« سیر بر صد درد بی درمان دواست. اما بعد از خوردنش به میان جمع رفتن مکروه است.»
روش پختن بورانی سریش یا کیریش مثل بورانی اسفناج است . دامغانی ها به بورانی اسفناج « نرگسی » می گویند.
بجز بورانی اسفناج و سریش ما بورانی های دیگری هم داریم مثل بورانی کدو سبز ، بورانی شنبلیله ، بورانی کنگر
با سبزیجاتی مثل اوه لیک و آق پئنجر و یاغلی جا و قزه یاغی ، غذاهای خوشمزه می پزیم که بعدها روش پخت شان را خواهم نوشت

۱۳۸۹/۰۳/۱۴

رویاهایم آزادند : Die Gedanken sind frei


رویاهایم آزادند ، ترانه فولکلوریک و قدیمی آلمانی است نام شاعرش گویا معلوم نیست. اما شاعر در عالم رویاهایش سدها و تابوها را می شکند و به آرزوهایش می رسد. در مورد شعر توضیح مختصری را که مربی ژیمناستیک داده اضافه کردم.
ترانه را اینجا بشنوید.
رویاهایم آزادند . همیشه همراه من هستند. نه کسی می تواند شکارشان کند ، نه می تواند لوی شان بدهد. آنها کنار من ، به حضورشان ادامه می دهند. من به آنچه که دلم می خواهد و به آنچه که خوشحالم می کند می اندیشم. همه چیز آرام پیش می رود. کسی نمی تواند مانع امیال و آرزوهای من شود. من شراب را همراه با دلدارم ، دوست دارم. دلدارم به خاطر من بهترین ها را انجام می دهد. او همیشه همراه من است و رویاهایم آزادند. کسی نمی تواند مزاحم من شود . کسی نمی تواند حبسم کند. رویاهایم زنجیرها را می گسلند ، قفس ها را می شکنند و آزادم می کنند. نگرانی ها را از دل و جانم می زدایند و من می توانم با تمام وجودم و از ته دلم بخندم و شاد باشم.
رویاهایم آزادند.

*
Die Gedanken sind frei , wer kann sie erraten
Sie fliegen vorbei , wie nächtliche schatten
Kein Mensch kann sie wissen , kein Jäger erschießen
Es bleibet dabei
Die Gedanken sind frei

Ich denk' was ich will und was mich beglückt,

doch alles in der Still', und wie es sich schicket.

Mein Wunsch, mein Begehren kann niemand verwehren,

es bleibet dabei: Die Gedanken sind frei!
Ich liebe den Wein, mein Mädchen vor allen,

sie tut mir allein am besten gefallen.

Ich bin nicht alleine bei meinem Glas Weine,

mein Mädchen dabei: Die Gedanken sind frei!
Und sperrt man mich ein in finstere Kerker,

das alles, das sind vergebliche Werke.

Denn meine Gedanken zerreißen die Schranken

und Mauern entzwei, die Gedanken sind frei!
Drum will ich auf immer den Sorgen entsagen

und will mich auch nimmer mit Grillen mehr plagen.

Man kann ja im Herzen stetz lachen und scherzen

und denken dabei: Die Gedanken sind frei!
Urheber / Autor unbekannt

*

در ویکی پدیا

و اینجا

*

۱۳۸۹/۰۳/۱۰

لب رودخانه - 2

گلهای ریز و کوچولو توجهم را به خود جلب کرد. از روی نیمکت بلند شدم و به طرف چمنها رفتم. می خواستم از گلی کوچک عکس بگیرم که صدای پیرمرد بلند شد :« خانم جوان چه کار می کنی؟
گفتم :« می خواهم از این گل کوچولو عکس بگیرم
متن کامل

۱۳۸۹/۰۳/۰۸

لب رودخانه - 1

هوا گرم و آفتابی بود. فرصت را غنیمت شمرده از خانه بیرون آمدم . زمستانی سردی داشتیم و بهار با ناز و غمزه شروع شده است و فردا نیز از قرار معلوم باران خواهد بارید. برای پیاده روی و قدم زدن زیر آفتاب گرم و دلنشین بهاری ، لب رودخانه رفتم. گلهای ریز و درشت دور و بر رودخانه با موسیقی ملایم باد به رقص آمده بودند. مرغابی ها همراه جوجه هایشان لب رودخانه مشغول دانه چیدن و شنا بودند. کنار استخر کوچک ، روی نیمکتی نشستم . دقایقی نگذشته بود که پسرکی با سوتی بر لب پیدا شد .

متن کامل

۱۳۸۹/۰۳/۰۱

پدر و حکایت هایش

بچه بودیم و هنوز تلویزیون به تبریز نیامده بود. سرگرمی خانوادگی مان رادیو و مجله و پیک و کتابچه های قصه و سامسون و لاوسون و گاهی اوقات سینما بود. شبها رادیو را روشن می کردیم و خانوادگی به قصه شب گوش می کردیم و صبح روز بعد با همکلاسی هایمان در مورد سرنوشت قهرمان قصه بحث می کردیم. قهرمانان سینمائی مان فردین و فروزان و کمدین خوش خنده مان هم ظهوری بود. شبهای سرد و پر برف زمستان پدر ، جان و دلمان را با قصه خوانی اش گرم می کرد.

متن کامل

۱۳۸۹/۰۲/۲۶

جان شیرین خوش است


با بی حوصلگی سوار اتوبوس شدم. سه بانوی میان سال روبرو و بغل دستم نشستند. از لهجه دو نفرشان معلوم بود که اهل روسیه هستند. در ایستگاه دوم تابلوئی نصب کرده بودند. زنی که بغل دستم نشسته بود ، متن تابلو را با صدای بلند و آرام و با هجی خواند :« بهار شروع شده است و اردک ها هم کنار رودخانه سرگرم شنا و بازی و آب تنی هستند. به اردک ها غذا ندهید. نگرانشان نباشید. چون آنها می توانند غذای تازه و طبیعی شان را به راحتی از طبیعت تهیه کنند و سیر شوند. غذائی که شما برایشان تهیه می کنید . سه زیان کلی دارد . یکی این که ممکن است غذای شما مانده و کهنه باشند و زبان بسته ها را مسموم کند و دیگری موجب چاقی بی رویه و مرگ زودرس شان شود و سرانجام شما با این کارتان موجب افزایش موش و ایجاد خطر می شوید. »

زن دومی گفت :« می بینید وقتی من می گویم اینجا بهتر از چچنستان وقزاقستان و روسیه و ... و ... است ، شماها به من می خندید. فکر می کنید دولتی که به فکر زبان بسته هایش هم هست نسبت به انسانهایش می تواند این قدر بی رحم باشد؟ اینها می دانند هیچ کسی اجازه گرفتن جانی را که خدا بخشیده ندارد. حتی اگر این موجود اردک و غاز و سگ باشد.»

زن سومی با گریه گفت :« چند سالی بود که جلای وطن کرده بودیم . والدین مان هر بار پشت تلفن گریه می کردند که همه چیز تمام شده و مملکت امن است و بیائید. ما هم که از دربدری به تنگ آمده بودیم وسوسه شدیم و از قزاقستان به چچن برگشتیم. همان لحظه اول که پا به خاک وطن گذاشتیم شوهرم را گرفتند و با خود بردند. بیچاره زیر شکنجه جان داد. حسرت دیدار فرزند ، جان پدر و مادر را گرفت . ما هم در به در شدیم . نه توانستیم برگردیم و نه بمانیم. بالاخره هم سر از آلمان درآوردیم وده دوازده سالی می شود که اینجا وطن ما شده است.»
از اتوبوس پیاده شدم. حال و روزم آشفته تر شد. یکی سفارش می کند که مواظب مخلوق خدا باشید و دیگری بنی آدم را به سادگی آب خوردن می کشد و چال می کند.
عجب آشفته بازاریست دنیا

عجب بیهوده تکراریست دنیا

*

کوچکترین مدرسه دنیا با یک دانش آموز در زنجان روستای قلعه جوق

*

۱۳۸۹/۰۲/۱۷

چشمهایم

بچه که بودم تفاوت رنگ چشمهایم را با چشمان دیگران نمی دانستم. تا اینکه پدرم به تبریز منتقل شد و کلاس اول ابتدائی با کوچ ما به تبریز شروع شد. دو کوه عظیم قایا و سبد داغی و رودخانه خروشان زنگمار ، همبازی ها ، خانه پدربزرگ را پشت سر گذاشتیم و غریب شدیم. از کلاس اول و دوستان جدید چیز زیادی به یادم نمانده است. بعضی وقتها شیطنت های مخصوص آن دوران را به خاطر می آورم.

متن کامل

۱۳۸۹/۰۲/۱۱

به یاد پدرم


با تشکر از پیامهای تسلیت و همدردی و مهر و صفای شما دوستان گرامی و بزرگوار ، آرزو می کنم زندگی به کامتان شیرین و سایه عزیزانتان بالای سرتان باشد. روح رفتگانتان شاد.
*
پدرجان می خواستی برای دومین سالگرد رفتن پسرت بهترین مجلس را تدارک ببینی و به قول خودت مهمانی مفصلی برایش بگیری. می گفتی :« پسرم هر شب خسته و کوفته از سر کار به خانه می آید. هر شب می بینمش . صدای خنده اش را می شنوم. نگاه آرامش را حس می کنم. او می داند که برای دومین سال رفتنش مهمان داریم. من مطمئنم می آید و بغل دستم می نشیند و از مهمانان پذیرائی می کند.« اما هیهات که دومین سالگردش همراه با شب هفت تو برگزار شد.

متن کامل

وبلاک دیگر

*

بو آدام منیم بابام

دردی داغلاردان بویوک

چاره سیز بئلی بوکوک

*

بو آدام منیم بابام

*

۱۳۸۹/۰۲/۰۴

خداحافظ پدرم














باورم نیست پدر رفتی و خاموش شدی
*
عزیزیم بیر - بیر دوشر
یارپاقلار بیر - بیر دوشر
آتامین شیرین سؤزلری
یادیما بیر - بیر دوشر
*
بو داغلار اوجا داغلار
هامی دان اوجا داغلار
آتام اؤلوب بو درده
دؤزوم من نئجه داغلار؟
*

۱۳۸۹/۰۱/۲۹

سوپر استار جدید آلمان

دیشب قبل از شروع برنامه سوپر استار ، مهرزاد مرعشی را با رقیبش مئنوین مقایسه کردم. تا اینجا هر دو خوب پیش آمده اند. مئنوین رقیب سر سخت مهرزاد است. اما من می خواستم مهرزاد سوپر استار شود . اول این که ایرانی است و به قول پینار( دوست ترکیه ای ام که با اول شدن سرتاپ ارنر در ایورو ویزیون خوشحال شد که نام کشورش نه به عنوان جنگ و جنگ طلب و ستیزه جو و دیکتاتورو فقیر و بی سواد بلکه به عنوان سمبل هنر و شادی در برنامه های مختلف مطبوعاتی بر زبان ها و قلم ها جاری شد ) نامش در دنیای وانفسای مرگ و جنگ و بگیر و ببند به شادی بر زبانها خواهد درخشید. وقتی می خواند لحظاتی آدمی را از دنیای خاکستری به عالم سبز و شاد می برد. دوم این که خانواده ای دارد. برای خودش کسی است. خلافکارهم نیست.
متن کامل

وبلاک بدون فیل تر

۱۳۸۹/۰۱/۲۸

درد دل این دوست

تازه دور هم جمع شده بودیم که ایونا آمد و با بی حوصلگی سلام کرد و روی صندلی روبروی مان نشست . مربی هنوز نیامده بود. او با دوست روس اش صحبت و درد دل می کرد. چند روز پیش با من درد دل کرده بود. درد کمر و دیسک کمر و عمل جراحی ناموفق و زندگی پر از گرفتاری و مشکلات ، پیرش کرده است . سن اش بیشتر از آنچه که دیده می شود نشان می دهد. داشت همراه با درد دل گریه می کرد. بریژیت که بغل دستم نشسته بود گفت : « چی شده ماما ؟ چرا گریه می کنی؟»

متن کامل

وبلاک بدون فیل تر

سوپراستار

برنامه سوپر استار را که هر ساله برگزار می شود تماشا می کنم. دل و جرات و اعتماد به نفس هزاران پسر و دختر جوان که کاندید می شوند و فکر می کنند سوپراستار هستند و صدائی دلنشین دارند ، جالب است. مادرانی که بچه شان را تشویق می کنند و به مسابقه می فرستند مرا یاد ضرب المثل سوسکی می اندازد که به بچه اش می گوید آنان قول بودان قربان ( مادر به فدای دست و پنجه ات ) یا قارقایا دئدیر گئت لاپ گؤزل اوشاقی تاپ گتیر گئتدی لاؤز اوشاغین گتدی ( به کلاغ گفتند برو خوشگلترین بچه را بیاور رفت و بچه خودش را آورد.) یا پسری مثل مندرس که با آن صدایش ادعای مایکل جکسون بودن را دارد و پنج سال است که مدام می آید و در همان مرحله آزمایشی بیرون می رود و باز سال دیگر چهره عوض می کند و برمی گردد. نظرات تلخ و گزنده و گاهی بی ادبانه دیتا بولن به این افراد خود بحث دیگری است.
امسال در همان مرحله آزمایش صدا پسر جوانی وارد اتاق شد. تا خود را معرفی کرد « مهرزاد مرعشی » فهمیدم که ایرانی است. گفتم چطور جرات کرده به اینجا بیاید و طعنه و زبان تلخ و زهر آگین دیتا بولن بدرقه راهش شود؟ عجب حوصله ای دارد این پسر! اما وقتی زبان به خواندن گشود و موجب تحسین سه نفر ژوری قرار گرفت و دیتا بدون بحث و کلمه ای برگ قبولی را به طرفش دراز کرد ، فهمیدم که جز ده نفر اول است. او هر بار متفاوت می خواند و زمانی که این ترانه را خواند. یقین کردم که جز دو نفر اول است. همین طور هم شد. امشب قرار است مهرزاد و مئنوین روی صحنه بروند و تماشاگران بین این دو، یکی را به عنوان سوپراستار آلمان را انتخاب کنند. ایرانی ها در آلمان کم نیستند با هر زنگ ، این جوان یک قدم به سوپر استار شدن نزدیک تر خواهد شد.
gib mir mein Herz zurück

Herbert Grönemeyer - Flugzeuge im Bauch


*


es tut mir leid با صدای مهرزاد مرعشی


با صدای مهرزاد مرعشی ich kenne nichts

xavier Naidoo با صدای Ich kenne nichts



مهرزاد مرعشی سوپر استار سال 2010 آلمان شد.

*

لینک در بالاترین

*









۱۳۸۹/۰۱/۲۴

سر کلاس ژیمناستیک

وارد سالن که شدیم ، دوستان لهستانی را غمگین دیدیم . سقوط هواپیما و کشته شدن رئیس جمهورو همسرش همراه با هشتاد و هفت نفر از دولتمردان و اشخاص سرشناس اندوهگینشان کرده بود. کسی توجهی به جنس هواپیما که توپولوف بود نمی کرد. فقط اندوهگین دولتمردان و مرگ نابهنگامشان بودند. ورزش همراه با موسیقی ملایم شروع شد. دوستان لهستانی شوق و علاقه ای به حرکات ورزشی از خود نشان ندادند. غم آنها ما را نیز غمگین کرد. تمرین زودتر از وقت همیشگی تعطیل شد. برای نوشیدن قهوه و گپ و گفتگو به کافه تریا نرفتیم و بی حوصله و افسرده به خانه ها برگشتیم.
از این هفته خوشم نیامد . همه اش خبر مرگ شنیدم. دلم گرفت.
داغلار باشی قار ایمیش
قاردان بیر آنبار ایمیش
سؤزده شیرین دونیانین
اصلی زهر ماریمیش


**


آلمانی ها به این گل Geldbaum می گویند.



۱۳۸۹/۰۱/۲۳

گفتگوی دو دلداده

سوار قطار شدم. مسیرم یک کمی طولانی بود. روی صندلی نشستم . قطار پنج دقیقه در ایستگاه توقف داشت. دختر و پسر جوانی سوار شدند. دختر روپوش کوتاهی پوشیده بود. روسری اش را محکم بسته بود و یک تار مویش نیز دیده نمی شد. آرایش ملایمی کرده بود. روبرویم نشست و پسر بعد از نگاه به دور و برش بغل دست دختر نشست. بیشتر صندلی ها خالی بودند و بجز این دو جوان ، مسافر ترکیه ای داخل قطار نبود. فکر کردند من آلمانی هستم و زبانشان را نمی فهمم. نگاهشان به همدیگر عاشقانه بود. پسر عاشقانه گفت :« عزیزم ، سوگلی من ، چی می خواهی ؟ هر چه بخواهی به چشم.»
متن کامل

۱۳۸۹/۰۱/۲۱

ماجرای یک هدیه

روزی روزگاری داشتم این غزل حافظ را می خواندم
شرابی تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش
که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
مهمان عزیزی صدایم را شنید. رفت و روز بعد شیشه ای شراب برایم هدیه آورد. من نیز به رسم خودمان هدیه را از او گرفتم و تشکر کردم و داخل ویترین کنار لیوانهایم گذاشتم. چند هفته ای از این ماجرا گذشت. روزی عطیه خانم به خانه مان آمد. داشتیم چائی می خوردیم که چشمش به شیشه شراب افتاد و با تعجب گفت :« وای خدا مرگم بده شما هم ؟ »
گفتم :« خدا نکنه ! چرا خدا مرگتون بده؟ »
گفت :« یعنی شما هم شراب می خورید ؟ آن هم از نوع کهنه اش؟ حالا ویسکی هم می خورید؟ پسته مزه خوبی برای ویسکی است و ... »
من که تازه متوجه منظور عطیه خانم شده بودم ، موضوع را به شوخی برگذار کردم و گفتم :« نه بابا من شنیدم انار و نارنج مزه خوبی برای ویسکی یا شراب هستند . مگر نشنیدی که می گویند
شرابین مزه سی ناردی ناریشدی / مزه شراب انار و نارنج است
یاریمنان کوسدوم یالواردی باریشدی آ دیلبر / با یارم قهر کردم التماس کرد و آتشی کرد .»
همراه با لبخندی ملیح بر لب گفت :« می دانم اهل شراب و الکل نیستی . این شیشه ناقابل را می خواهی چه کار ؟ یک دفعه شیطان وارد خانه ات می شود و وسوسه ات می کند و شیشه بهت چشمک می زند و می خوری و گناه می شود. بهتر است به من بدهی . در جمع یاران باز می کنیم می خوریم به جان عزیزت دعا می کنیم. این پیشنهاد را به خاطر خودت می کنم . برای من فرقی نمی کند.»
گفتم : « عزیز من هدیه ای که از دوست می رسد برایم ارزش دارد و به کسی هم نمی دهم. نگران شیطان هم نباش که نمی تواند وسوسه ام کند. دستت هم درد نکند که اینقدر به فکر من هستی. خودت مواظب باش که شیطان وسوسه ات نکند و کتاب مرا به موقع برگردانی و پشت جلدش هم شماره تلفن و اعداد و ارقام ننویسی .»
پافشاری و من اؤلوم سن اؤلمه او تاثیری در تصمیم من نکرد و شیشه را به او ندادم. دو سه سالی از آن ماجرا می گذرد و نه شیطان جنی وارد خانه ام شده و نه شیشه به من چشمک زده و نه هوس نوشیدن کردم.
*
در آداب و رسوم ما هدیه جای خاص خود را دارد. آن قدیمها تازه دختران نامزد در خانه پدری جوراب و دستکش و دستمال آشپزخانه و لیف و ... می بافتند و می دوختند و با خود به خانه داماد می بردند . داخل سینی هر چشم روشنی که از طرف فامیل و اقوام داماد می رسید یکی از این کاردستی ها را می گذاشتند. هم هدیه کوچک عروس به منزله با یک تیر دو نشان زدن بود. با این کار نوعروس هم جواب لطف هدیه دهنده را می داد و هم کار هنری و دستی خود را به رخ می کشید. وقتی کسی می مرد ، قبل از مراسم چهل اش صاحبان عزا هدایائی می خریدند و به فامیل و اقوام که سیاه پوشیده و عزاداری کرده اند می دادند و ازهمراهی آنها تشکر می کردند و می خواستند که لباس سیاه را از تن بیرون آورند و به آرایشگاه بروند.
یولداشیم منی یاد ائله سین بیر ایچی بوش گیردکانلا / دوستم یادم کند با گردوئی تو خالی
*

آتا اوجاغینا گئتدییم زامان

*

۱۳۸۹/۰۱/۱۹

ناخدا میداف وبلاکستان درگذشت

چه تلخ است وقتی وبلاک می خوانی خبر درگذشت همولایتی های وبلاکشهری را بشنوی. تقویم تبعید خبر از رفتن ناخدا میداف می دهد. من نیز مثل بقیه شوکه شدم.


کشتی وبلاکستان بی ناخدا شد


کاپیتان وبلاکستان جایت سبز و روانت شاد


عجب رسمیه رسم زمونه


میداف به منزل مقصود رسید


کاپیتان وبلاکشهر و طوفان مرگ


سفر ابدی ناخدا حمید


ناخدا چه زود رفت


با کمال تاسف ناخدا از میان ما رفت


خداحافظ کاپیتان


ناخدا حمید کجوری معروف به ناخدای وبلاکستان رفت با دل دریائی اش


در سوگ دوست ، جای خالی میداف


دست از سکان کشیده ، مست خواب جاودانه


کنون که می روی ای یار ، خدا ترا نگهدار


یکی از بچه های با صفای محله ی ما در بلاگ آباد از این دام برون شد.


خالو جونی


یاد آر ز شمع مرده یاد آر


پشت دریاها


خواب از چشمانم پرید


ناخدا خدا به همرات


وبلاک ها در سوگ ناخدا میداف


یک وبلاک نویس دیگر ، دیگر نمی نویسد

تسلیت

وداع با یکی از اهالی عزیز وبلاکستان

ناخدای وبلاگستان به سمت ساحل آرامش شِراع درکشید

ناخدا چرا رفتی؟


*


ناخدای کشتی وبلاگها


رفت و نامش را همیشه یاد باد


زنده بود و جنگ با بیداد داشت


مرده اش هم دشمن بیداد باد


*

پیام همسر ناخدا میداف به وبلاک نویسان

*



دزدان دریائی



روحش شاد.











۱۳۸۹/۰۱/۱۸

مهمان گل صنم

چند وقتی گل صنم غیبش زده بود. سرگرم مهمان نوازی بود و فرصتی برای سرزدن به دوستان نداشت. تا اینکه دیروز عصر تلفن کرد. پس از سلام و احوالپرسی و تبریک سال نو ، حال مهمانش گلنسا خانم را پرسیدم. گفت :« هر سال که به ایران سفر می کنیم چند روزی مهمان گل نسا می شویم الحق والانصاف خیلی به من محبت می کنند. امسال برایش دعوتنامه فرستادم و همراه پسربزرگ و عروسش آمد. رفتیم فرودگاه که به خانه بیاوریمشان. چشمت روز بد نبیند با دیدن ریخت و قیافه گلنسا از خجالت آب شدم. اگه بدونی سرش چی بسته بود.قات - قات ات تؤکدوم / تکه تکه گوشتم از خجالت ریخت.»
گفتم :« اولمویا بوینوز باغلامیشدی / نکنه شاخ بسته بود؟»
عصبانی شد و گفت :« داری سر به سرم می گذاری یا خودتو به کوچه علی چپ زدی ؟ خانم روسری به سرش بسته بود.»
گفتم : « این که مشکل نیست هوای اینجا یک ماه پیش خیلی سرد بود حالا هم مثل سال گذشته گرم نیست. خوب روسری را برای سر کردن ساخته اند دیگر.»
گفت :« نه خیر چی داری می گی گلنسا روسری رو محکم بسته بود یک تار مویش هم بیرون نبود . خیلی عصبانی شدم . خواستم یکی بزنم توی سرش. هر چی کردم بازش کنه باز نکرد که نکرد.عروسش فکر کرد دارم شوخی می کنم . ناراحت شد که خسته و کوفته از راه رسیدیم . سر به سر خانم نگذار که از شوخی خوشش نمی آد. اون هم از عروس تحصیل کرده و با معرفتش.»
گفتم :« من و هموطنانم چقدر شگفت انگیزیم! چه راحت می زنیم توی سرهم. روسری پارچه چهارگوش یا سه گوشی که برای حفظ سر زنان از سرما و باد و باران ساخته شده ، چه راحت موجب آزار و اذیت می شود. یکی را به جرم سر نکردن تنبیه می کنند و دیگری را به جرم سر کردن. به چه کسی بگوئیم آقاجان ، خانم جان ، جان آقاجانتان دست از سر کچل زنان بردارید؟ »

۱۳۸۹/۰۱/۱۴

سیزده بدر

آن قدیمها سیزده بدر برای خودش عالمی داشت. پدرم و آقاجمشیدمان دوتائی برای سیزده بدر برنامه ریزی می کردند. صبح روز سیزده بدر فامیل دور هم جمع می شد. خانمها در آشپزخانه همراه با گپ و گفتگو و بگو و بخند پلو را آماده می کردند . پلوی خوشمزه و خوش عطر و طعم وطنی که به آن پلوی رشتی می گفتیم. ما دختربچه ها و پسربچه های قد و نیم قد همبازی های خود را داشتیم و آقایان هم بساط کباب را پهن می کردند. منقل و هیزم و آتش و سیخ و گوشت و گوجه فرنگی و فلفل سبز وسینی بزرگ مسی پر از نان لواش مخصوص کباب . کباب که آماده می شد ، سفره را پهن و پلو را داخل دیس بزرگ مسی ریخته وسط سفره می آوردند. آقا جمشیدمان جلوی چشم همه دستهایش را دوباره با آب و صابون می شست و با صدای بلند می گفت :« ای جماعت حاضر ببینید دستهایم تمیز است.» الحق والانصاف آدم باسلیقه و تمیزی بود. آنگاه یک کاسه کره را داخل سینی پلو می ریخت و با دستهای بزرگش قاطی می کرد و سپس به جای کف گیر با کف دستهایش پلو توی بشقابها می ریخت و سهم کباب هر کسی را هم روی پلو می گذاشت و می داد. آخر سر هم نانهائی را که کبابها را داخلشان گذاشته تکه تکه می کرد و به هر کسی تکه ای می داد . این تکه نانها خوشمزه تر از خود کباب بود. همه راضی بودیم و از خوردن چلوکباب سیزده بدر لذت می بردیم. تنها خاله تامارا اعتراض می کرد و می گفت :« با دستهای گنده ات داری پلوی داخل دیس را زیر و رو می کنی که چه بشود ؟ اگر ما دلمان کره بخواهد خودمان می ریزیم . پلو را خرابش کردی دستهایت را با پلو شستی .من نمی خورم.» آقاجمشیدمان هم قاه قاه می خندید و می گفت :« تو برو شکر کن که من دستهایم را جلوی چشم همه با آب و صابون شستم. حالا می دانی چلوکبابی ها همین چلوکباب را چطوری آماده می کنند ؟» خاله تامارا ادامه حرفهای آقاجمشیدمان را می دانست . همه مان بارها از او به زبان طنز شنیده بودیم .جواب می داد :« خودم می دانم لازم نیست شما تعریف کنید.» آنگاه فوری سهم خودش را بر می داشت و شروع به خوردن می کرد. بعد از چلوکباب نوبت به دوغ می رسید. دوغی که در خانه با ماست و جوش شیرین و آب و نمک درست می شد.
جشن سیزده بدر تا عصر ادامه داشت و عصر هر کسی به خانه خودش می رفت و ما بچه مدرسه ای ها تازه یادمان می افتاد که مشق شب عیدمان مانده است. عادت ما بچه محصل ها این بود که قبل از عید دفتر مشق می خریدیم و قبل از شروع تعطیلات عید، مشق شب عید را شروع می کردیم. مشق فارسی از اول کتاب تا آنجائی که درس خوانده ایم. مشق حساب ، پاکنویس مسائل و تمرینات کتاب از اول تا آنجائی که خوانده ایم . انشا تعطیلات عید را چگونه گذرانده اید؟ پاکنویس دیکته در یک دفتر جداگانه. تازه کلاس هفتم انگلیسی هم به این مشق ها اضافه می شد. معلوم است که چنین مشق هائی تمام شدنی نیستند. عصر سیزده بدراز ترس خط کش خانم معلم و تنبل کشیدن سر صف خانم ناظم ، تا پاسی از شب مشق می نوشتیم. روز بعد خانم معلم به کمک مبصر مشق هایمان را قلم می زد. من و مهناز و مهزناز چهاردهم فروردین را چهارده بدر می نامیدیم. عصر که به خانه برمی گشتیم خوشحال بودیم که چهارده بدر شد و مشق هایمان خط خورد و خانم معلم متوجه نواقص تکالیفمان نشد. شاید هم متوجه شد و به روی خودش نیاورد. خودم که معلم شدم طبق عادت همیشگی مشق شب عید دادم . فارسی از اول کتاب تا آنجائی که خوانده ایم. حساب پاکنویس مسائل و تمرینات ، پاکنویس دیکته. هرسال عصر سیزده بدر یاد دوران مدرسه ام می افتادم و دلم به حال شاگردانم می سوخت که مجبورند بنشینند و مشق بنویسند تا چهارده بدر دعوایشان نکنم.
اکنون بچه ها با خیال راحت از سیزده روز تعطیل عید نوروز لذت می برند.

۱۳۸۹/۰۱/۰۴

سر کلاس ژیمناستیک

کلاس ژیمناستیک سراپا شور و حرکت و شادی است. گوئی با هر حرکت ساده ای تلخی ها را به نسیم می سپاری تا به دوردستها ببرد و خیالت را آسوده کند. حرکات ورزشی همراه با موزیک تند و ملایم ، یک ساعت ، گاهی نیز بیش از یک ساعت و نیم طول می کشد. پس از آن نیز با تمام خستگی ها ، احساس شادابی و جوانی می کنی و با دوستان به کافه تریا می روی تا به بهانه نوشیدن آبی و چائی و قهوه ای با آنها گپی بزنی. در میان بیست و چند نفر، بانوی موطلائی که روس است توجه ات را جلب می کند. ابروهای درهم کشیده از غم ، پیشانی چروک خورده از ناراحتی درونی ، اخم و دلتنگی ، همه و همه نشان دهنده رنجی است که می کشد. ساکت و بی صدا می آید و می رود. کم حرف می زند و بیشتر فکر می کند. گاهی آنقدر پریشان است که از قافله عقب می ماند. در سلام و احوالپرسی اش لرزشی است که غم درونیش را آشکار می کند. مانوئلا اسمش را بانوی غمگین گذاشته است.
از دوستانش شنیده ایم که علت خشم گاه و بی گاه و ابروهای همیشه در هم کشیده اش از چیست . امروز هنگام صرف چائی و قهوه تلخ ، بی مقدمه سر سخن را باز کردم . گفتم : « یاد دبیرتاریخمان به خیر. خدا رحمتش کند . مرحوم مرد عاقل و رک و راستی بود. می گفت . اینگونه چین برپیشانی انداختن روا نیست . روز قیامتِ خدا همین پیشانی و ابرو زبان به شکایت خواهند گشود. چه خبرت است؟ »
همچنان با لحن خشن و عصبی در جوابم گفت :« جائی که پیشانی و ابروی بی جان قدرت تکلم و شکایت دارند ، من جاندار هم حق زدن و شکستن و کوبیدن دارم. تو می گوئی با این همه گرفتاری و بدبختی خم به ابرو نیاورم و نصایح دبیر تاریخ شما را که استخوانش نیز زیر خاک پوسیده و از بین رفته ، گوش کنم ؟ تازه اگر همین دبیر تاریخ شما زنده بود بهتر از اینها رفتار می کرد ؟ »
گفتم :« خیلی وقتها ارزش استخوانهای پوسیده ، از گوشت و پوست زنده گردن کلفت خیلی بیشتر است باور کن. اطمینان دارم اگر آن مرحوم زنده بود پا به پای کمپین یک میلیون امضا و تغییر برای برابری گام برمی داشت و خسته نمی شد. اگر زنده بود و تو را در این اوضاع می دید خشمگین می شد و می گفت نامردی ها را طلاق بده. از خانه دلت بیرونش کن. بگذار شبانه روز خود را به این در و آن در بکوبد. بگذارهر چقدر که دوست دارد رجز بخواند. به جوانی ات رحم کن . به فرزندانت افتخار کن که مشکلات را پشت سر گذاشته و هر کدام برای خودشان کسی شده اند. بدی ها را به حال خود رها کن و زندگی را بر خود سخت نکن که حافظ شیرازی ما می فرماید :
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش

بگذار روسیاهی به زغال بماند


قازان آغارار اوزو قارالیق کؤموره قالار/ دیگ سفید می شود و روسیاهی به زغال می ماند.
*
سرانجام دلتنگِ دلتنگی بانوی غمگین شدم که به قول خودش از نیچه و شلاقش بیزار است.
*

۱۳۸۸/۱۲/۲۷

هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز


چقدر زیباست گل نوروزی که به موسم بهار و شکوفائی گوش به برف و یخ و سرما و باد نمی دهد و از دل سنگ و خاک راهی برای خود باز می کند. مثل آدمهائی که ناامید نمی شوند و تلاش می کنند.
روز خوشی بود امروز. خورشید از یک طرف نورافشانی می کرد. گرمای خورشید همراه با باد ملایم دلنواز بود. راستی که زندگی با لحظات خوش و ناخوش اش زیباست. همین زندگی گاهی در لبخند شیرین پسرکت خلاصه می شود. زمانی مزه آغوش گرم دخترکت شیرین تر از عسل می شود. لحظه ای که چشمت به بلائی کریه منظر و نفرت انگیز می افتد ، سپاسگزار خدا می شوی بابت رفع بلا.
*
روزم را که با غزلی از حافظ شروع کردم و سال نو را به فال نیک گرفتم.
صبا به تهنیت پیر می فروش آمد
که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد
هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
تنور لاله چنان برفروخت باد بهار
که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد
بگوش هوش نیوش از من و به عشرت کوش
که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد
ز فکر تفرقه باز آی تا شوی مجموع
به حکم آنکه چو شد اهرمن سروش آمد
ز فکر مرغ ندانم که سوسن آزاد
چه گوش کرد که باده زبان خموش آمد
چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس
سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد
بگویمت سخنی خوش بیا و باده بنوش
که زاهد از بر ما رفت و می فروش آمد
ز خانقاه به میخانه می رود حافظ
مگر ز مستی زهد و ریا به هوش آمد
*
می گویند سر سفره هقت سین و لحظه تحویل سال نو از خدا هر چه بخواهی می دهد. دعاهایت مستجاب می شود و من بارها امتحان کردم. لحظه تحویل در سکوت و آرامش با خدا حرف زدم و خیلی وقتها احساس کردم که صدایم را می شنود. لحظه تحویل امسال و سر سفره هفت سین طبق عادت همیشگی ام دعا خواهم کرد . برای مردم وطنم ، برای مردم دنیا ، برای همه و همه صلح و صفا و آرامش آرزو خواهم کرد . در آخر برای آرامش روحی ارواح بیمار و مردم آزار دعا و شفای عاجل آرزو خواهم کرد.
*

۱۳۸۸/۱۲/۲۳

نوروز و عیدی

همراه گل صنم از مغازه ماهی فروشی بیرون می آمدیم که پسربچه پنج شش ساله ای توجه مان را جلب کرد. دست راست پسرک در دست مادرش و در دست چپ اش دو ماهی قرمز داخل نایلون پلاستیکی بود و مادر و پسر داشتند به طرف ایستگاه اتوبوس می رفتند. از قضای روزگار هم مسیر بودیم و منتظر اتوبوس شدیم. پسر بچه رو به مادرش کرد و پرسید :« نمیشه ماهی ها را به خانه خودمان ببریم و خودمان نگاه داریم ؟»
مادرش جواب داد :« نه عزیزم ما ظرف مخصوص ماهی نداریم. اما خانه عمه ات برکه است و ماهی ها آنجا راحت خواهند بود.»
متن کامل

وبلاک دیگر

۱۳۸۸/۱۲/۱۸

ماهی سرخ و زرد و آبی من

وقتی سخن از سفره هفت سین به میان می آید ، ماهی سرخ و زرد به خودی خود جلو چشم آدمی جست و خیز کنان رژه می رود. بحث ها در مورد نگهداری این حیوان زیبا و دوست داشتنی شروع می شود. من کاری ندارم به اینکه ماهی قرمز ایرانی است یا نیست ، از چین آمده یا نه ، تازگی ها وارد فرهنگ ما شده یا نه . ماهی قرمز حیوان کوچک و بی آزار و اجتماعی و دوست داشتنی است و من دوست دارم سر سفره هفت سینم باشد.

متن کامل

۱۳۸۸/۱۲/۱۶

فردا روز جهانی زن

قرار است فردا که روز جهانی زن است با دوستان دور هم جمع شویم و جشن مختصری بگیریم. گویا این فکر ایونا بوده و خودش نیز برنامه ریزی کرده است. در میان دوستان روزا مخالفت کرد ه گفت :« وقتی در دنیا اکثریت زنان زیر بار ستم و نابرابری دارند له می شوند چه جشنی؟ » پینار گفت :« حق با توست . اما دست روی دست گذاشتن و نشستن دردی را دوا نمی کند . ما می توانیم دور هم جمع شویم و به بهانه جشن با هم صحبت و حداقل درد دل کنیم و هر کدام از کشوری و فرهنگی متفاوت هستیم و می توانیم در مورد مسائل و مشکلاتی که زنان دیارمان دارند صحبت کنیم. هم فال است و هم تماشا. »
علاقمندم در مورد زنان کره ای و فیلیپینی و تایلندی و آفریقائی که با مردان آلمانی ازدواج می کنند و به آلمان می آیند ، تحقیق کنم. در میان این زنان ، آفریقائی ها به علت تسلط به زبان انگلیسی موفق تر هستند. زنان آفریقائی مهربان و خونگرم هستند و کسی را که حتی یکی دو سال مسن تر از آنها باشد « مامان » صدا می کنند و به نظرشان این یک نوع احترام به بزرگتر از خود است.
بیشتر این زنان که به علت فقر با مردانی مسن تر از خود ازدواج می کنند و این طرف ها می آیند سرنوشت تلخی دارند. اما هر کدام که جرعه ای شهامت دارند به کمک پلیس و خانه حمایت از زنان نجات پیدا کرده ، با کار و تلاش گلیم خود را از آب بیرون می کشند و صاحب زندگی محقر اما مستقلی می شوند به قول ما آج قولاغیم دینج قولاغیم / شکم گرسنه ام و گوش دنجم ( وقتی آرامش روحی هست مشکلات نیز قابل تحمل هستند.)
*
ویکی پدیا می گوید : در دیار ما سه روز ، روز زن است. کاش این سه روز را حذف کنند وبه جایش سه حق انسانی به زنان اعطا کنند .
*

۱۳۸۸/۱۲/۱۲

به پیشواز نوروز

زمستان پربرفی داشتیم. باران برفها را آب کرد و بوی بهار همراه با گلهائی که از دل سنگها سر برآورده اند به مشام رسید. اسفند ماه برایم دوست داشتنی ترین ماه سال است. ماهی که به پیشواز نوروز می رویم. ماه خانه تکانی مخصوص نوروز ، برداشتن بخاریهای نفتی ، پاک شدن هوای اتاق از بوی نفت ، شستن دیوارهای پلاستیکی اتاقها . کفش و لباس نو ، چهارشنبه سوری ، ماهی قرمز شب عید ، تخم مرغ رنگ شده با پوست پیاز ، سمنوی سفره هفت سین ، سیزده روز تعطیلی ، نوشتن مشق های نوروزی قبل از نوروز، خرید عیدی برای عمه خانم ها و مادربزرگها ، قهرها و آشتی ها بر سر عیدی. نوروز با قهر و آشتی هایش لذت خاص خود را دارد.
*
این گلهای زیبا دم در خانه مان سر از زیر سنگ برآورده اند.


۱۳۸۸/۱۲/۰۶

کاچی یا قویماق

کاچی یا قویماق را خیلی ها می شناسند. خیلی ها برای صبحانه خورده اند و خیلی ها با شنیدن کلمه کاچی به یاد زنی افتاده اند که نوزادی به دنیا آورده است. کاچی غذای زائوست. شیرینی تولد نوزاد و نقل و نبات سر سفره خانه زائوست. غذائی که هزینه زیادی ندارد . آرد و شکر و روغن و آب می خواهد. آن قدیمها با روغن حیوانی یا ساری یاغ می پختند. دوا و درمان که زیاد نبود . زائو کاچی می خورد و خوب می شد. می گفتند روغن حیوانی یا همان روغن زرد انرژی از دست رفته زن را تامین می کند. زائیدن شوخی نیست که جاندان جان آیریلیر ( از جان جانی تازه جدا می شود.) خوردن کاچی داغ و شیرین و خوشمزه بعنوان صبحانه آن هم با نان تازه ، لذت خاص خود را داشت. اما وقتی زائو را وادار می کردند که روغن روی کاچی را سر بکشد ، ماجرا خیلی غم انگیز می شود.آخر مادربزرگها و به طور کلی قدیمی ها که کار و فعالیتشان زیاد بود و چندین بچه پشت سر هم به دنیا آورده بودند، عقیده داشتند که این روغن زخم را التیام می بخشد و زائو را ده روزه مداوا می کند. آنها به راحتی می توانستد روغن را بخورند. تا انرژی از دست رفته بدنشان به نوعی تامین شود . بعضی ها هم به جای کره روغن زرد را بروی نانشان می مالیدند و با لذت تمام می خوردند. آنها با روغن غذاهای متنوعی درست می کردند و می خوردند. خیلی ها هنوز هم غذاهای روغنی را دوست دارند و درست می کنند و می خورند. مثل دورمه ش که داخل یک کاسه روغن حیوانی نان تازه خشک را خرد می کنند و پنیر رنده شده یا شور نیز اضافه کرده خوب هم می زنند و می خورند. یا کله جوش که با روغن و پیازداغ و نعناع و کشک درست می کنند و می خورند. کله جوش ماکو سبزی مخصوص صحرائی و گوشت قیمه شده و کشک و مخلفات دیگر می خواهد و پخت اش زحمت و کار زیاد می طلبد و بیشتر در زمستان و سالی یکی دو بار می پزند و فامیل دور هم جمع می شوند. این کله جوش با آش رشته و آش کشک تفاوت زیادی دارد. کله جوش ماکوئی یک وعده غذای کامل است. اما آش قاپی یا جا یولداش ( آش تا دم در دوست آدم است .) یعنی آش شکم را پر می کند اما آدمی را سیر نمی کند.
آن روز که به دیدن گل صنم رفتم از من با کاچی پذیرائی کرد. گفتم : این وقت عصر و کاچی؟ خیر باشد کسی زائیده؟
گفت : نه کسی نزائیده خودم دلم خواست بپزم. به کوری چشم مادرشوهر مردسالارم . یادت هست بچه ام که به دنیا آمد همین کاچی را ، همین آرد و روغن را مادرشوهر از من دریغ کرد ؟
گفتم : حالا که دستش از این دنیا کوتاه شده بر روحش فاتحه ای بخوان و بگذر. داری حرص و جوش سی پنج سال پیش را می خوری. آن زمان آداب و رسوم این چنین بود. حالا که غذائی به این خوشمزگی پخته ای نوش جانش کن. با طناب گذشته ها خودت را خفه نکن.
آلمانیها ضرب المثلی دارند که می گویند:
Die Zeit heilt alle Wunde.
مرور زمان زخمها را التیام می بخشد.
اما طرز پخت کاچی که فکر می کنم اکثر خانم های عزیز بلدند:
برای پختن کاچی کافی است که یک لیوان آرد و و یک لیوان شکر را با هم قاطی و سپس با دو لیوان آب ولرم خوب قاطی و یکنواخت کنید. بعد داخل روغن حیوانی یا کره ذوب شده ریخته و خوب به هم بزنید. و روی اجاق با شعله کم بگذارید که بجوشد. هر وقت دیدید روغن با جوش ملایم روی کاچی را گرفت آن وقت معلوم می شود که کاچی پخته و برای خوردن آماده است.
یک نوع دیگر کاچی هم این است که اول آرد را با روغن تفت می دهیم به طوری که آرد طلائی شود و نسوزد . بعد شکر و آب را اضافه کنیم و خوب قاطی می کنیم و می گذاریم زیر شعله ملایم بپزد و روغنش بالا بیاید.
نوع سوم کاچی هم ، کاچی ترکیه است که آن را با نشاسته و شکر و شیر می پزند . تفاوت کاچی ترکیه با فرنی در این است که داخل کاچی ترکیه به جان آرد برنج ، نشاسته می ریزند.

۱۳۸۸/۱۲/۰۲

آنا دیلی اوچون

اوشاقلیقدا کیتاب ندی بیلمزدیم. اوشاقلیق عالمیم ، مهناز مهرناز حکیمه صنم گیلنن بئش داش آیاق جیزیغی قاوالاقاشدی اویناماق آنلامیندایدی. گونوزون دادلی اویونلاری بؤیوک آنامین گئجه ناغیللارینان قورتارایدی. گئجه نی ناغیللاریمین ملک محمدی زومرود قوشو آق قیزینان بیرلیکده شیرین یوخویا گئده ردیم. اوشاقلیغیمیز هله تئزه باشلانیردی کی دئدیلر : آدیزی مدرسیه یازمیشیق گئدیب درس اوخویوب ساوادلاناجاقسیز. مدرسه نین ایلک گونلری خط باشینان کئچدی .

متن کامل

۱۳۸۸/۱۲/۰۱

به بهانه زبان مادری

بچه که بودم کتاب را نمی شناختم . دنیای بچه گانه ام در بازی بئش داش و آیاق جیزیغی با مهناز و مهرناز و حکیمه و صنم خلاصه می شد. قصه های شب مادربزرگمان روز شیرین مان را با دلچسبی خاتمه می داد. همراه قهرمانان داستان به خواب شیرین فرو می رفتیم و روزی دیگر به شیرینی آغاز می شد. دنیای کودکی و بازیگوشی تازه داشت حال و رنگ دیگری به خود می گرفت که گفتند : اسم تان را به مدرسه نوشتیم تا بروید و خواندن و نوشتن را یاد بگیرید و باسواد شوید.

متن کامل

لینک در بالاترین

*

۱۳۸۸/۱۱/۲۷

بعد از کلاس ژیمناستیک

بعد از کلاس ژیمناستیک ، همراه با مربی و همکلاسی ها به کافه تریا می رویم . یک فنجان کوچک قهوه یا چای می گیریم و دور هم می نشینیم و گپی می زنیم. به توصیه خانم مربی بعد از ورزش از خوردن شیرینی و کیک همراه قهوه صرف نظر می کنیم و قهوه مادرمرده را هم بدون شیر و شکر می نوشیم . روزهای اول مزه تلخ قهوه بدون کیک و شیرینی و شکلات آزارمان می داد . اما حالا تا حدودی عادت کرده ایم. گل صنم می گفت :« آن یک فنجان قهوه تلخ را که دوست ندارید نخورید دیگر. مگر مجبورید؟ » اما خوب کنار دوستان و مربی ، آدم دلش می خواهد بنشیند و فنجان کوچک قهوه تلخ را قطره قطره بنوشد و از همصحبتی لذت ببرد . این تلخی در کنار دوستان مزه دارد. یاخجی موصاحیبنن زهرده نوش جان دی / کنار دوست خوب زهر نیز نوش جان آدمی است.
آن روز با دوستان از هر دری سخن گفتیم. قدرت و سیاست و اقتصاد و زور و سبز و خون و خنده و گریه . بحث و گپ و گفتگوی ما سر از ضرب المثلی درآورد که خانم مربی تعریف کرد :
Wenn es dem Esel zu wohl wird , dann geht er aus Eis.
یعنی حال خر که خوب شد روی یخ راه می رود.
ائششکین کئفی سازالسا یان یوورییه میزراق آتار.
در مورد این مثل چنین توضیح داد ، کسی که دارا نیست و یک دفعه مالی به دستش رسید در قمارخانه می بازد. یا دنبال کارهای خلاف می رود. یا کسی که قدرتی ندارد وخواب آن قدرت را هم ندیده ، یک دفعه سر از کاخ و قصر و قدرتی دربیاورد آن وقت خود را خدا و مالک می داند. یا اینکه پیراهن مرد که دو تا شد دنبال زن دیگر می رود. کیشینین کؤینکینین یاخاسی آغارسا، ائوده دایانماز / یقه پیراهن مرد که سفید شد خانه را رها می کند.
صحبت و بحث مان تبدیل به مسابقه ای مثل مشاعره شد. هر کدام ضرب المثلی شبیه به ضرب المثل مربی تعریف کردیم. حیف که دیر به فکر افتادم که ضرب المثل های لهستانی و روسی و مراکشی را یادداشت کنم و اینجا بنویسم. از قدیم گفته اند مسلمانین سونکو عاغلی منیم اولسون / عقل و فکر آخر مسلمان مال من باشد.
آخر سر هم خانم مربی با این ضرب المثل ختم جلسه دوستانه مان را اعلام کرد.
Lachen ist die beste Medizin.
خنده بهترین داروست. یا خنده بر هر درد بی درمان دواست.
مادربزرگهایمان می گفتند گریه جگر را جلا می دهد. اما مرحوم دبیر تاریخ مان می گفت :« گریه چشم را کور می کند . چهره را زشت و ماتم زده نشان می دهد. در این گریه چه دیده اید ؟» روحش شاد رفت و ندید که ماتم ، اشک را بر چشمان جاری می سازد. مصیبت ، موجب می شود از چشمان آدمی خون به جای اشک جاری شود.
*

زبان مادری

زبان مادری و هویت ملی
1-زبان ، پیچیده ترین پدیده اجتماعی است و بگفته دیل اسپندر، پدیده ختثی و بیطرفی نیست . زبان فقط وسیله اتنقال ایده ها نیست، بلکه خود شکل دهنده ایده ها ست . مهمتر اینکه، مقدم برهرچیزی ، زبان برنامه ای برای فعالیت مغز است . در این معنی ، چیزی مضحک تر از این نخواهد بود که بگوئیم که افراد انسانی ، توانائی دیدن جهان بهمان گونه ای راکه هست ، دارا هستند و یا ثبت کنندگان بیطرف جهان خود اند .زیرا آنان خود جهانی را آفریده و تصویرِ آفریدهِ خود را در درون جهانِ زبان ریخته اند. افراد انسانی نمی توانند جهان اطراف خود را بیطرفانه انتقال دهند. ما جهان اطراف خود را نه آنگونه که هست ، بلکه آنگونه که در زبان بصورت یک سلسله اصول در آمده اند ، مشاهده می کنیم. زیرا مغز انسانی که فرمان اعمال ما را بدست گرفته است ، رابطه مستقیمی با جهان بیرون ندارد و یا تماس مسقیمی با نور و یا صدا برقرار نمی سازد. بلکه تنها از طریق محرک های بایو الکتریک و انتقال آنها از طریق سیستم عصبی با بیرون از خود است با جهان تماس برقرار می کند . در این معنی ، مغز، فرمانده کر و کوری در تاریکخانهِ ی بدن انسانی است و تفسیر خود از سمبل ها و علائم بیرونی را از طریق کد های شکل گرفته در زبان انجام می دهد. اگر ما نگاه نژاد پرستانه یا مبتنی بر تبعیض جنسی داریم ، این نگرش ما در زبان کد گذاری شده است و زبان در نحوه کشف این کد گذاری ها ، بر تفسیر مغز ما از پدیده ها و مشاهدات ما تاثیر خواهد گذاشت و ما جهان خود و تنظیم اعمال خود را، نه آنگونه که بطور واقعی وجود دارند ، بلکه بر پایه همین کد های ثبت شده در زبان انجام خواهیم داد. بنابراین ، داوری مغز از داده های بیرونی ، شناختِ قائم بِالذّات بی واسطه ِی خوِد مغزِ منفرِدِ یک انسان نیست ، بلکه از طریقِ منشور یا فیلتر کد های زبان، که برآیند داوری تاریخی و جمعیِ اشباع شدهِ ی بشر است ، انجام می گیرد که بدلیل اتّکاء برهمین برآیند اشباع شدهِ ی تاریخی ، جهان را نه آنگونه که هست ، بلکه وارونه باز تاب می دهند . درست بهمین دلیل است که ما قبل از هر چیزی ، با حوزه اشباع ایدوئولوژیک در مورد زبان روبرو هستیم ، و نه صرفا یک واسطه ارتباطی در بین انسان ها. تمام سنت های خوب و بد ، و تمامی اشکال متفاوتِ تعصّبات ، در درون زبان ذخیره شده اند.

متن کامل :

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم


هدایت سلطان زاده. 23 بهمن ماه 1388(برابر با 12 فوریه 2010).

با تشکر از رضا اغنمی جهت ارسال این مقاله

*

۱۳۸۸/۱۱/۲۵

تبریز شهر تمدن ، تبریز شهر قهرمان

صابر رستم خانلی ، نویسنده وشاعر آذربایجانی است .کتابهای متعددی دارد .این مقاله از کتاب "عومور کتابی" منتشره در باکو 1988 برداشته شده است و فصلی از از فصول هیجده گانه کتاب است. معلوم است که این کتاب ، مدتی کوتاه ، یعنی دو یا سه سال قبل از فروپاشی شوروی سابق نوشته شده است. به کسانی که بعد از بیست و دوسال بتوانند کتاب فوق را پیدا کرده و بخوانند ، می توان گفت که سیری دوست داشتنی در گذشته و حال این سرزمین خواهند د اشت.
طبیعی است که خواندن کتاب به زبان اصلی ، لطفی دارد که محققا ترجمه الکن حاضر از عهده آن بر نمی آید ، ولی بهتر از هیچ است.و اصولا سبب ترجمه نیز توصیه یکی از دوستان بود که خواننده نا آشنا به زبان را نیز کمی با تاریخ شهرمان آشنا سازد.
مترجم

متن کامل

با تشکر از رضا اغنمی عزیز جهت ارسال این متن خواندنی

*

روز عشاق مبارک

والنتین یا سپندارمذگان یا روز عشاق یا سئوگیلی لر گونو مبارک.
در ولایت ما شکلات با اشکال و رنگهای مختلف یا کارت پستال یا عروسکی با قلبی سرخ فام و سرانجام گلی خوشرنگ هدیه روز والنتین است. انارخاتون می گفت :« حالا دیگر در ایران بین بعضی زوج ها و عشاق هدیه والنتین جزئی ازآداب و رسوم شده است وعاشق مجبور است برای رضایت خاطر دلداده هدیه ای گرانبها بخرد و یک نوع چشم و هم چشمی رایج شده است. آرزو می کنم این رسم نو بنیان متوقف یا برچیده شود و رو

ز عشاق را به اضطراب تبدیل نکند.»

هدیه وقتی یک شاخه گل یا کارت پستال یا شکلات و عروسکی کوچک است ، آدمی می داند که هدیه کننده با علاقه و از صمیم قلب خریده و با کمال میل تقدیم می کند. چنین هدیه ای بیشتر بر دل می نشیند.
*

این دوبیتی را دلتنگی های یک عمه فرستاده . فکر کنم شاعرش محمد زهری باشد

کبوترهای چاهی دسته دسته

به روی گنبد زرین نشسته

الا یا ضامن آهو غریبم

دلم را بی وفا یارم شکسته

آرزو می کنم دل هیچ کسی نشکند. همانگونه که بیژن بیژنی می خواند

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی

ز بامی که برخاست مشکل نشیند

بنازم به بزم محبت که آنجا

گدائی به شاهی مقابل نشیند

*

۱۳۸۸/۱۱/۲۱

رنگ سبز

آن تا حدودی قدیمها که هنوز بچه بودیم ، مادربزرگمان اجازه نمی داد لباس سیاه به تن کنیم و چادر سیاه بپوشیم. می گفت :« دختر دم بخت که لباس سیاه بپوشد، زبانم لال زبانم لال ! شوهرش می میرد و سیاه بخت می شود.» خودش نیز سیاه نمی پوشید. چادر سیاهی داشت و هر وقت به مجلس ترحیم و شام غریبان و تعزیه می رفت به سر می کرد و هنگام بازگشت ، سر راه هم به خانه کسی نمی رفت که با لباس عزا و از عزا درآمده ، رفتن به خانه دیگران شگون ندارد. خودش هم تا وارد خانه می شد اول گوشه حیاط به دستشوئی می رفت و سپس چادرسیاهش را روی طناب پهن می کرد که به قول خودش بوی سیگار و بنزین تا صبح از چادر برود. آن قدیم ها در ولایت ما ، اول ماه محرم نیز از طرف خانواده داماد برای دختران نامزد خونچا می بردند. خونچا سینی بزرگ مسی بود که رویش هدایا و شیرینی و ... چیده و ملافه زیبائی رویش می کشیدند و یکی از جوانان خانواده آن را روی سر می گذاشت و به خانه نو عروس می برد و از مادر عروس جوراب یا دستمال گلدوزی شده یا کلاه و شال گردن و غیره هدیه می گرفت. داخل خونچای ماه محرم نوعروس چادری سبز رنگی بود. چادری را می دوختند و ماه محرم و صفر نوعروس با چادر سبز رفت و آمد می کرد. روز تاسوعا و عاشورا مادربزرگها برای این نوعروسها بهترین ها را آرزو می کردند و به حرمت این روزهای مذهبی برای جوانان آرزوی خوشبختی می کردند. آن زمانها شب تاسوعا برای من و مهناز و مهرناز ، شب شمردن چادرهای سبز بود. بعد از محرم و صفر امسال هفت نفر به خانه بخت می روند. هفت بار عروسی ، هفت بار سیب سرخی که داماد از پشت بام به طرف عروس پرت می کند و ای کاش بر سرش نخورد. چه عالمی داشت آن روزهای سبز.
مادربزرگم می گفت : « رنگ سبز نشانه امام حسین است. نشانه عدم سازش در برابر ستمگر و خواستار تغییر و تحول بودن. نشانه شروع و از نو به پا کردن. »
*
خواص درمانی رنگ سبز
چرا سبز؟

نقش رنگها در زندگی


*

برگ درختان سبز در نظر هوشیار

هر ورقش دفتریست معرفت کردگار

*
چقدر پاتیناژ را دوست دارم.

*

۱۳۸۸/۱۱/۲۰

بیست و دوی بهمن بود

یادش به خیرجوان و تازه کار بودیم. اوایل انقلاب بود. یکی از دوستانمان زرین، بجز هنر معلمی ، کارگردان و سناریو نویس ماهری بود. طراح و نقاش خوش ذوقی بود. از هر انگشتش هنری می بارید. آقای شوهرش را حاج آقا جان صدا می کرد. او و حاج آقا جانش همدیگر را خیلی دوست داشتند. تنها چیزی که زرین را آزرده خاطر می کرد ، خودخواهی و سختگیری بیش از حد مرد بود. مرد از طراحی و نقاشی او خوشش نمی آمد واجازه نقاشی نمی داد. بهانه اش این بود که آنچه که لازم است خدا آفریده و نیازی نیست یکی با ترسیم اش صفحات کاغذ را حرام کند. عجیب است . زرین با وجود همه صبر و علاقه اش گاهی از دست حاج آقاجان اش بسیار خشمگین می شد. می گفت :« ایستیرم باش آلام گئدم ، ایستر بر بیابان اولسون ، ایستر داغ داش اولسون / می خواهم بگذارم و بروم ، خواه بر بیابان باشد ، خواه کوه و دشت.»
حاج آقا جانش به او اجازه دریافت گذرنامه نداده بود. زیرا فکر می کرد که اگر زنش گذرنامه داشته باشد ، روزی به سرش می زند و می رود و برنمی گردد. زن دوست داشت گذرنامه داشته باشد و تعطیلات همراه پدر و برادرو .. و به زیارت اماکن مقدس برود. اما مرد می ترسید که رفتن همان و برنگشتن همان باشد. جان دئمه یین نه دی یاندیریب یاخماغین نه دی / جان گفتن ات کجا و سوزاندن و خاکستر کردنت کجا؟
اوایل بهمن بود که زرین پارچه ای سفید به قد و قامت دیوار کلاس شان آورد و گفت : « می خواهم برای 22 بهمن با بچه های کلاسم نمایشی راه بیاندازم و احتیاج به دکور دارم . بازی داخل جنگل است و شخصیت های قصه ام حیوانات جنگلی هستند. باید یک طرف دیوار جنگلی پر از گل و سبزه و درخت باشد. این پارچه باید نقش جنگل را بازی کند. »
اولش فکر کردیم می خواهد روی پارچه نقش گل و گیاه بکشد و از ما می خواهد نقاشی کنیم. این که کاری ندارد. ازدوران مدرسه آموخته ایم یک خط راست قهوه ای بکشیم و یک دایره سبز هم سرش بکشیم و چند لکه قرمز هم روی رنگ سبز بزنیم و بشود یک درخت درست و حسابی و خانم معلم یک هیجده و بیستی بدهد و خلاص شویم.
نه خیر نه از مداد رنگی خبری بود و نه از آبرنگ و غیره. زرین جان ما یک عالمه پارچه رنگارنگ داخل نایلون های بزرگ آورده بود. دست اش پارچه قهموه ای رنگ عریض و درازی بود. این پارچه باید تنه درخت تنومندی باشد. تنه درخت را دوخت و ما نیز سر فرصت با پارچه های سبز و قرمز برای این تنه ی درخت برگ و میوه و دور تا دور درخت رودخانه و چمن و حیوانات ریز و درشت که از پارچه درآورده بود دوختیم. پارچه شد دیواری پر از گل و درخت. یک طرف دیوار کلاس اش را صحنه تئاتر کرد. صحنه را به جای مستطیل به شکل ذوزنقه طراحی کرد. گفت :« صحنه تئاتر باید ذوزنقه ای باشد تا تماشاگرهر جا که نشسته است صحنه را کامل ببیند. »
یک روز قبل از تعطیل رسمی ، صحنه تئاتر زرین خانم آماده شد و بچه های کلاس مان به نوبت برای دیدن تئاتر و نمایش به کلاس زرین خانم رفتند و تماشاگر داستان گرگ و گوسفند و بره هایش شدند .
*
برادر بی قراره
برادر نوجونه
برادر شعله واره
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتشفشونه
*
قسم به اسم آزادی
به لحظه ای که جان دادیم
قسم به فریاد آخر
به اشک لرزان مادر
*

از خون جوانان وطن لاله دمیده
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
*

اعلان مصادیق محتوای مجرمانه در فضای مجازی - بلاکفا

مصادیق محتوای مجرمانه در اینترنت از سوی دادستانی کل کشور - پرشین بلاک

*

۱۳۸۸/۱۱/۱۵

اعتصاب اتوبوس ها در ولایت ما

فکر کنم سال گذشته بود. صبح زود مسافر عزیزم ، چمدانش را بست و آماده برگشتن به شهر خود و خداحافظی شد. نمی توانستم از او دل بکنم. آمدن میهمان خوشایند و دلنشین و رفتنش دلگیر و بعد از رفتنش سکوت خانه دلتنگ کننده است. آماده شدم و به بهانه کمک به حمل چمدانش همراهی اش کردم . در ایستگاه سوار اتوبوس شدیم و به طرف راه آهن حرکت کردیم. خاطرات اتوبوس وطن در دلمان زنده شد. گفت :« صدای شاگرد راننده ، یادش به خیر. اگر بود داد می زد . قونقا باشی ؟ ائنن یوخ ؟ آ ا شوفئر گئت ( قونقا باشی ؟ کسی پیاده نمی شه ؟ آقای راننده برو .) یک زمانی شاگرد راننده آن عقب می ایستاد و بلیط ها را می گرفت و پاره می کرد. بیشتر وقتها هم راننده دست تنها بود و از مسافر خواهش می کرد که بلیط ها را جمع کند. اما اینجا راننده کاری به بلیط ندارد. کنترل کننده ها یک دفعه مثل مور و ملخ می ریزند داخل اتوبوس و بلیط ها را کنترل می کنند هر کسی هم نداشته باشد جریمه می شود.آنجا بخش زنانه و مردانه اتوبوس جداست و اینجا مختلط. اما بین خودمان باشد در ولایت ما بخش زنانه و مردانه جدا باشد بهتر است. آخه آنجا بخصوص وقتی اتوبوس شلوغ است مزاحمت آقایان هم خیلی زیاد است. اینجا کسی مزاحم دیگری نمی شود. نمی دانی حالا چقدر بد شده دو قدم که راه می روی صد تا متلک می شنوی.
گفتم :« یادت هست یک زمانی صندوق گذاشتند و از مردم خواستند بلیط هایشان را داخل صندوق بیاندازند. دیدی چی شد ؟ از صندوقها به جای بلیط تکه کاغذهای کاهی زرد درآمد. بیچاره راننده عصبانی شد و گفت نمی فهمم اینها اگر مسلمان نبودند چه می کردند. هاردا مسلمان گؤروره م قورخورام قورخورام ( هر جا مسلمان می بینم می ترسم می ترسم .)
اتوبوس در مقصد پیاده مان کرد و گفت :« از ساعت هشت صبح اعتصاب در ولایتمان شروع می شود . هر جا می خواهید بروید عجله کنید که سر ساعت هشت هیچ وسیله نقلیه عمومی حرکت نخواهد کرد. با عجله خودمان را به ایستگاه رساندیم و مسافرم سوار قطار شد و خداحافظی کرد و قطار حرکت کرد. او بلیط قطار را یک روز قبل تهیه کرده بود و مطمئن بود که در صورت اعتصاب قطار بلیط هم فروخته نمی شود.
بعد از رفتن مسافرم به ایستگاه برگشتم. خبری از اتوبوس و قطار خیابانی نبود. شهر آرام و کم رفت و آمد شده بود. ایستگاه تاکسی هم خالی از تاکسی بود. ناچار پیاده به طرف خانه حرکت کردم . سر هر ایستگاه تاکسی دو سه دقیقه ای می ایستادم بلکه یکی پیدایش شود. از قرار معلوم تاکسی ها هم رزرو شده بودند. شماره تاکسی تلفنی را هم در دفترچه تلفنم یادداشت نکرده بودم. قدم زنان راه طولانی را طی کردم و به خانه رسیدم.
*
دیروز سر کلاس ژیمناستیک مربی گفت :« فردا در ولایت ما و چند ولایت دیگر اعتصاب است. اتوبوس و قطار بیست و چهار ساعت کار نخواهند کرد. فردا را تعطیل می کنیم. کارکنان اعتراض دارند. حرفی برای گفتن دارند می خواهند توجه دست اندرکاران را به مشکلاتشان جلب کنند. فردا خیابانها و کوچه ها آرام و کم رفت و آمد خواهد بود.»
کلاس تعطیل شد و همه سوار اتوبوس شدیم و به خانه مان برگشتیم. هر کدام از ما توی دلمان تعریف و تحلیلی از اعتصاب و اعتراض داشتیم. طبق تعریف دوستان که از کشورهای مختلف هستند . در بعضی ولایات مکمل لغت اعتراض یا اعتصاب ، باتوم و بازداشت و اغتشاشگر و ضد فلان و ضد بهمان است.

*

هاردا مسلمان گؤروره م قورخورام قورخورام - شعری زیبا از علی اکبر صابر است.

*

۱۳۸۸/۱۱/۱۲

این فیلم

دیشب داشتم فیلم پادشاه عقرب ( اسکورپین کینگ ) را نگاه می کردم. فیلمی که داستانش مربوط به سه هزار سال قبل از میلاد مسیح و به اصطلاح عهد بوق بود.در یکی از صحنه ها داوین جانسون تا گردن بر خاک دفن شده بود و قرار بود مورچه های آتش زا سر وقت کله اش بروند که همراهش نجاتش داد. در صحنه دیگری دو مرد گردن کلفت پسر بچه را گرفته و بازویش را محکم نگاه داشته و می خواستند دستش را قطع کنند که داوین جانسون به دادش رسید. حالم خراب شد. نگذاشتند طفلک بچه حرفش را بزند و بگوید که دزدی نکرده است. اصلن به فرض که یک تکه زهرمار را برداشته است مگر قطع دست بجز ناقص شدن آدمیزاد ، فایده دیگری هم دارد ؟ یعنی چنین تنبیهی کار ساز است؟ این دنیا عجب وحشی است . از قدیم و ندیم گرفته تا عهد تمدن و قرن بیست و چندمش.
*
ترانه « آخه من واست می مردم » را امشب از رادیو زمانه شنیدم. جواد رجب اف همراه مرحوم هایده به ترکی آذربایجانی خیلی زیبا اجرا کرده است. این ترانه را در یوتیوب اینجا می توانید گوش کنید.
متن ترانه در اینجا
*

۱۳۸۸/۱۱/۱۱

ما و عطیه خانم

اول صبحی از خانه خارج شدم . سر راهم از داروخانه آسپرین خریدم و یک جلد آپوتئکن اوم شاوو برداشتم و به طرف ایستگاه اتوبوس رفتم. پس از پنج دقیقه اتوبوس رسید و سوار شدم. قرار بود سر راه دویسبورگ هاله و صالیحا و اورزولا و انار خاتون هم به من ملحق شوند. مقصد عیادت از پینار بود.روی صندلی نشسته و آپوتئکن اومشاوو را ورق زدم . این مجله هر ماه دو بار منتشر می شود و مخصوص داروخانه است و به صورت رایگان در اختیار همه قرار می گیرد. مطالب مفید و خواندنی دارد. سرگرم خواندن بودم که صدای سلام به گوشم رسید سرم را به طرف صدا برگرداندم .

متن کامل

وبلاک بدون فیل تر

۱۳۸۸/۱۱/۰۶

طفلکی زنبور

قصه زنبوری که محکوم به اعدام شد
داشتم ماهنامه آفتاب آذربایجان را ورق می زدم که به قصه های قدیمی رسیدم و قصه ( یازیق آری = طفلکی زنبور ) نوشته ف. حسن زاده ( بولود ) که به زبان ترکی اذربایجانی نوشته است ، توجه ام را به خود جلب کرد و قصه را با حال و هوای خودم به فارسی ترجمه کردم.
یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود. در یک چمنزاری خرها و زنبورها زندگی می کردند. روزی از روزهاخری برای خوردن علف به چمنزار می آید و مشغول خوردن می شود. از قضا گل کوچکی را که زنبوری در بین گلهای کوچکش مشغول مکیدن شیره بود ، می کند و زنبور بیچاره که خود رابین دندانهای خر اسیر و مردنی می بیند ، زبان خر را نیش می زند وتا خر دهان باز می کند او نیز از لای دندانهایش بیرون می پرد . خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد می کند ، عر عر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال می کند. زنبور به کندویشان پناه می برد. به صدای عربده خر ، ملکه زنبورها از کندو بیرون می آید و حال و قضیه را می پرسد. خر می گوید : « زنبور خاطی شما زبانم را نیش زده است باید او را بکشم.»
ملکه زنبورها به سربازهایش دستور می دهد که زنبور خاطی را گرفته و پیش او بیاورند. سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها می برند و طفلکی زنبور شرح می دهد که برای نجات جانش از زیر دندانهای خر مجبور به نیش زدن زبانش شده است و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است.ملکه زنبورها وقتی حقیقت را می فهمد ، از خر عذر خواهی می کند و می گوید :« شما بفرمائید من این زنبور را مجازات می کنم.»
خر قبول نمی کند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر می کند که نه خیر این زنبور زبانم را نیش زده است و باید او را بکشم. ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر می کند. زنبور با آه و زاری می گوید :« قربان من برای دفاع از جان خودم زبان خر را نیش زدم. آیا حکم اعدام برایم عادلانه است ؟»
ملکه زنبورها با تاسف فراوان می گوید :« می دانم که مرگ حق تو نیست . اما گناه تو این است که با خر جماعت طرف شدی که زبان نمی فهمد و سزای کسی که با خر طرف شود همین است .»
الاهی هئچ آری خله یاغین ائششک اوششک نن طرف سالما. الهی آمین / خدایا هیچ زنبور جماعتی را با خر جماعت طرف حساب نفرما .الهی آمین

۱۳۸۸/۱۱/۰۴

هذیان نامه

برف می بارد و هوا باز سرد است. یاد سرمای تبریز و برف و یخ افتادم. چه زمستانهای سردی داشتیم . بچه محصلی و سرسره بازی و گلوله برف و آدم برفی یادش به خیر. دلم می خواهد در این سرما مست از می ناب خاطرات شیرین کودکی و شیطنت های دوران کودکی شوم و همچون دانه های برف رقص کنان روی زمین سر بخورم. سپس مثل دانه برف صمد بهرنگی روی زمین ذوب شوم بدون مقبره و سنگ قبر. راستی چه زندگی کوتاه و شیرینی دارد این دانه برف.

دلم می خواهد همراه قصه های مادربزرگم به دنیای شاه پریان سفر کنم. دلم می خواهد به سرزمین ملک محمد بروم و از زمرد قوشو چند دانه پر به امانت بگیرم.

دلم می خواهد مثل ها دریائی شوند و من در امواج خروشان سخنان پرحکمت و پندآموز بزرگان گم شوم.

یک دفعه یاد دوستم مهین خانم افتادم. چهره اش ، لبخندش ، لهجه اش یک لحظه از جلو چشمم دور نمی شود. یادش به خیر می گفت:

گؤزل گئتمه بئله گؤینن ، آسلاناسان قناره دن. / عزیز جان این طوری تند نرو . حال تو هم یک روزی جا می آد.

من چوخدان آشیب کئچمیشم ، سن دوردوغون کؤرپو اوستدن / من خیلی وقته که رد شدم و گذشتم ، از روی پلی که تو ایستادی.

**

چه فرهنگ دختر ستیزی داریم

**

۱۳۸۸/۱۱/۰۲

سر کلاس ژیمناستیک

کلاس شروع شد . با هم دوازه نفر بودیم. مربی ضبط صوت را باز کرد و جلو آمد و گفت: « حالا همراه با موسیقی کارمان را شروع می کنیم. حرکاتی را که انجام می دهم شما نیز انجام بدهید.» قبل از شروع تمرین ، به دور و برم نگاه کردم بجز من و مربی و نفر سمت راستم ، همه جوان بودند. به نظرم تمرین با این جوانها یک جور عجیب رسید. به بانوی مسن سمت راستم نگاه کردم . او آماده تمرین بود. لبخندی بر لب داشت و با نگاهش از من می خواست که با علاقه تمرین را اغاز کنم . من نیز آهسته و با لبخندی معنی دار گفتم :« آخه این حرکات از من و تو گذشته . به سالن برگردیم.»
گفت :« چرا باید از من و تو گذشته باشد؟ برعکس ، ژیمناستیک بر من و تو لازم است که تحرک کمی نسبت به این بچه ها داریم. ما پیر نشده ایم بلکه از شانسمان با دختربچه ها هم کلاس شده ایم. من از تو حداقل هفت هشت سالی مسن تر هستم . اما خودم را پیر حس نمی کنم. حواست را جمع کن . به حرکات مربی دقت کن . خودت را در دنیای موسیقی و رقص رها کن. هم از نرمش لذت می بری و روحیه ای تازه می گیری. از همه مهم تر بعد از تمام شدن تمرین احساس جوانی و شادابی می کنی. دونیانی نئجه توتسان ائله گئده ر / دنیا را هر طور که بگیری همان طور هم می گذرد»
صدای مربی بلند شد :« بازوها باز و به طرف بالا. تمرین را آرام و همراه با رقص شروع می کنیم.»
همراه با بچه ها ( به قول دوست مسن ) بازوانم را رو به بالا باز کردم همراه با موسیقی ملایم و حرکات مربی ، همچون پروانه سبک بال به آسمانها پرواز کردم. میان گلهای صحرائی و لاله های سرخ وحشی سیر کردم. نسیم ملایمی که از پنجره نیمه باز اتاق وارد شده و تماشاگرمان بود ، غم های کهنه ، خاطرات تلخ انباشته شده در سینه را از جای کند و برد. مثل پرنده سبک شدم . آرام شدم ، دلم لبریز از نشاط شد. دنیا را رها کردم.
ساتمیشام بو دونیانین آناسینی / رها کردم این دنیا را

۱۳۸۸/۱۰/۲۸

عالم ضرب المثل ها

دنیای پر حکمت و غنی ضرب المثل ، هزاران درس نگفته برای آدمی دارد. داستان اکثر ضرب المثل ها را فراموش کرده ایم اما موقع و زمان استفاده از آنها را به طور طبیعی بلدیم. هر مثلی جای مخصوص خود را دارد. آنچه که امشب توجه مرا به خود جلب کرد « سگ » و ضزب المثل های مربوط به آن بود. این حیوان مادر مرده یار وفادار انسانهاست. اورزولا سگی سفید و کوچولو و زیبا دارد. هر وقت به خانه شان می روم ، با دیدن من آرام نزدیک می شود و سعی می کند خود را به من نزدیک کند . اما من از او می ترسم دست خودم نیست می ترسم دیگر. شاید او هم حال مرا درک می کند چون با یک بار صدا کردن اورزولا ، بر می گردد و سر جایش می نشیند و تماشایم می کند. موقع ناهار غذایش را مودبانه داخل ظرف خودش می خورد و برخلاف گربه هر وقت دستشوئی داشته باشد همراه اورزولا بیرون می رود و بعد از رفع حاجت برمی گردد. ماه قبل که اورزولا به سختی سرما خورده بود برایش سوپ داغ آماده کرده و به عیادتش رفتم ، احساس کردم که سگ کوچولو به خاطر صاحب و همخانه اش غصه می خورد . نگاهش رنگ و حال بخصوصی داشت. دلم گرفت.
نمی دانم چه حکمتی است که ضرب المثل ها از این حیوان ننه مرده به خوبی یاد نمی کنند. می گوند :
ایته داش آتما / به سگ سنگ پرتاب نکن
منظور این که بهانه به دست آدم نانجیب نده
ایت ایتلیغین ترگیتسه سومسونمه یین ترگیتمز / سگ اگر سگ بودنش را هم ترک کند سرک کشیدنش را ترک نمی کند.
ایت ده اؤز یئدیغینی قوسار / سگ هم آنچه را که ( به ناحق ) بخورد قی می کند. اندکی صبر
ایت بالاسی ایت دیر / سگ زاده سگ است.
ایت ناحاق سومویو تله سه تله سه اوتار، تاماشادی خیدده یینه ایلیشنده / سگ لقمه حرام را با عجله قورت می دهد اما تماشا دارد وقتی در گلویش گیر می کند.
مرحوم شهریار شعری دارد به نام اویون اولدوق ( بازیچه شدیم) شاید جان کلام را می فرماید .

ایتیلن قول بویون اولدوق / با سگ هم آغوش شدیم
ایتیلن قول بویون اولماقین دردسری ده وار هله بیرده ایت هار اولموش اولا
*
یک ضرب المثل دیگر هم هست که حرف آخر را می زند
سؤزو آتدیم یئره صاحابی گؤتوره / حرف را به زمین انداختم تا صاحبش بردارد. یعنی در گفتن ضرب المثل و متل و غیره منظورم همه نیستند. کنایه ایست به فلانی یا بهمانی
*
اوندان قورخماکی هئچ زادی یوخدو آللاهی وار ، اوندان قورخ کی هر نه یی وار آللاهی یوخ / از آن کسی نترس که هیچ چیز ندارد و خدا دارد . از آن کسی بترس که همه چیز دارد و خدا ندارد
*

۱۳۸۸/۱۰/۲۶

مصیبتی به نام زلزله



ویرانی و مرگ در هائیتی

کشور هائیتی

تصاویر زلزله در هائیتی

تصاویر بم

شجران در بم می خواند

*

هر مصیبتی ، هر فاجعه ای غمهای کهنه را از صندوقخانه خاطرات بیرون کشیده و دردها را تازه می کند. زلزله هائیتی و بی خانمان شدن هزاران نفر ، زلزله بم و رودبار و اردبیل و .. و ... دوباره در دل زنده می کند.

*

.یاد دارم از شبی غمگین و دلگیر

یادم دوباره آمده رودبار و منجیل

آنجابه شب مردم به زیر خاک رفتند

اینجا گرفتار بلا در صبح گشتند

آنجا به سبزی خرم و دلشاد بودند

اینجا به سختی زندگی را طی نمودند

*

۱۳۸۸/۱۰/۲۳

الهه

داشتم به حال و هوا و خیال و رویای خود ، از قطار پیاده می شدم که صدائی توجه ام را به خود جلب کرد. به طرف صدا برگشتم. خانم جوانی دست پسر بچه اش را گرفته و لبخند بر لب به طرفم می آمد. او را نشناختم. فقط رنگ قهوه ای چشمانش به نظرم آشنا می آمد. هرچه کردم به خاطر نیاوردم که کجا دیدمش. به من نزدیک شد و بعد از سلام و احوالپرسی شناختمش . دانش آموز زرنگ و درسخوان و بسیار شلوغ و پرجنب و جوش کلاس ، الهه بود. آخرین بار که دیدمش هم قد پسرکش بود. ای روزگار اوشاقلار بؤیویور ، بؤیوکلر قوجالار قوجالار جان آللاها باغیشلیر ( کودکان بزرگ می شوند ، بزرگها پیر می شوند و پیرها جان به جان آفرین تسلیم می کنند . ) این رسم روزگار است. الهه شبیه مادرش شده بود. مادرش زنی زیبا و خوش صحبت و هنرمند بود. می دوخت و می بافت و آشپزی می کرد وپا به پای همسر پیش می رفت. همسر به زیبائی و زبر و زرنگی زنش می بالید. زندگی خوب و آرامی داشتند. حال و احوال والدینش را پرسیدم. گفت :« بچه ها بزرگ و هر کدام به دنبال کار و زندگی خودشان رفتند. پدر و مادرم ماندند. تا وقتی که مادرم سالم و شاداب بود ، پدر به او می بالید.مادرم را سوگلی صدا می کرد. اما دوسالی می شود که طفلک مادرم بیمار شده است. سرطان تشخیص داده اند. بیمار است ورنج می کشد. حال و احوالش هیچ خوب نیست . پدر او را به خانه پدربزرگم برده و تحویلشان داده که دختر خودتان است یک مدتی من مخارج دارو درمانش را دادم حالا یک مدتی هم شما مواظبش باشید. از پدر خواستیم به کمک هم بیمارستان بستری اش کنیم . پدربزرگم قدرت مالی کافی ندارد و پدرم می گوید . به اندازه کافی خرجش کرده ام. آخر مگر بیماری و درد هزینه کافی سرش می شود ؟ اگر پدرم نداشت و فقیر بود می گفتیم یوخدویا قلم ایشله مز ( فقر چاره ای ندارد.) اما دارد خیلی هم دارد. تازه بعد از بیرون کردن مادرم زنی گرفته و به خانه آورده است. در جواب اعتراض ما می گوید این امتیازی است که جامعه به ما مردان داده چرا استفاده نکنیم. ماه قبل ایران بودیم . خواهر و برادرها دور هم جمع شدیم تا فکری به حال دوا و درمان مادر بکینم. شوهر من و شوهر خواهرم هم مقداری پول به پدربزرگم دادند که معطل نباشد. کار دیگری از دستمان ساخته نیست. تازه پدرم سرزنشمان کرد که مادرتان رفتنی است دارید پولتان را دور می ریزید.
دلمان می سوزد از این که بیچاره مادر کار می کرد . شما که به چشم خودتان می دید هم خیاطی می کرد هم شیرینی می پخت. دستمزدش را دو دستی تقدیم پدر می کرد تا قسط خانه عقب نیفتد . بعد از تمام شدن قسط خانه ، ما بچه ها از پدر خواستیم سهمی از خانه را به اسم مادر بکند . یک داد و قالی به راه انداخت که نگو و نپرس که خانه من و پول من و سهم من چه صیغه ایست ؟ ساکت شدیم. اگر مادرم سهمی از خانه داشت خرج دوا و درمانش می شد. ملک و دارائی به درد این روزها می خورند دیگر. حالا پدرم او را از همان خانه بیرون کرده است. کاش پولهایش را به پدر نمی داد و برای خودش پس انداز می کرد. مگر نمی گویند مرد باید کلیه هزینه زندگی زن را بپردازد ؟
یعنی راستی راستی پدرم نمی داند روز فقط امروز نیست ؟ نمی داند مرگ شتریست که در خانه همه می خوابد ؟ اگر روزی خودش بیمار شود و احتیاج به درمان و رسیدگی داشته باشد چطوری تو روی ما نگاه خواهد کرد ؟
شما فکر می کنید اگر روزی من بیمار شوم شوهرم با من چنان خواهد کرد که پدرم با مادرم می کند؟ »
گفتم :« همه که مثل هم نیستند . بعضی ها دلشان از سنگ است . شاید هم بهتر است بگوئیم چشم عقلشان کور است. »

۱۳۸۸/۱۰/۲۰

برف و زمستان

این روزها هوای اینجا برفی و سرد و زمین سفید و زیباست. دیروز علاوه بر بارش برف ، باد برفهای پشت بام را با رقص خشمگینش در هوا پراکنده و به زمین می ریخت. داشتیم این رقص خشم را تماشا می کردیم که سخن به یکی دو سال پیش کشیده شد. هوای برفی و طوفانی موجب قطع برق یکی از روستاهای این ولایت شده بود.

متن کامل

۱۳۸۸/۱۰/۱۵

برف




سه روز پیش ، صبح که بیدار شدم زمین پوشیده از برف بود و دانه های سفید همچنان رقص کنان بر زمین می نشستند. برای خودم یک لیوان چائی داغ ریختم و جلو پنجره ایستادم . تماشای برف از پشت پنجره عجب لذتی دارد. در طول اقامتم در این غربتستان ، این همه برف یکجا ندیده بودم. چه بگویم شاید هم باریده بود و چشمانم ندیده بود. نگاه کردن با دیدن خیلی فرق دارد. گاهی آدم نگاه می کند اما نمی تواند ببیند.

متن کامل

۱۳۸۸/۱۰/۱۳

ربابه

دختردبیرستانی که بودیم ، وسط ظهر دو ساعت وقت ناهار داشتیم که ترجیح می دادیم مدرسه بمانیم و بعد از ناهار مختصر، درس بعد از ظهر را ازبر کنیم یا با همکلاسی ها گل بگوئیم و گل بشنویم. ربابه هم مثل حکیمه خیلی شوخ و شلوغ و اهل طنز و بگو بخند بود. ربابه اگرچه آقاجانش را دوست داشت ، اما وجودش در خانه نه تنها او بلکه پدربزرگ و مادربزرگ و مادر و بقیه بچه ها را آزار می داد. هر وقت آقاجان به ماموریت می رفت یا سفر می کرد ، ربابه نیز بایرام ائلیردی ( جشن می گرفت.) برای ما این خوشحالی معنی نداشت.

متن کامل

وبلاک بدون فیل تر

۱۳۸۸/۱۰/۱۱

جن ها

بچه که بودم از جن ها خیلی می ترسیدم. حکیمه می گفت :« مادربزرگم می گوید جن ها در خانه های خرابه زندگی می کنند و شبها داخل حمام می خوابند. ثروتمندهایشان در کوه و صحرا ، زیر زمین زندگی می کنند. آنها از فلز و بسم الله و کتاب قرآن می ترسند. چون خودشان کوتوله و بدترکیب هستند ، از بچه های آدمیزاد خوششان می آید و دلشان می خواهد نوزاد آدمیزاد را بربایند و با نوزاد خود عوض کنند .

متن کامل

وبلاک بدون فی ل تر

2010


در سال جدید میلادی برای دنیا مهر و صفا و صلح و آرامش و دوستی آرزو می کنم.

*