۱۳۹۰/۰۸/۲۹

چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟

چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟

نویسنده : اسپنسر جانسون

در این داستان چهار شخصیت وجود دارد. دو تا موش به نامهای « اسنیف » و « اسکوری» و دو تا آدم کوچولو به نامهای « ها » و « هم »

اسنیف تغییرات را بو می کشد.

اسکوری به سرعت وارد عمل می شود.

هم با انکار تغییرات در برابر آنها می ایستد زیرا او می ترسد که مبادا به طرف پنیری بدتر کشیده شود.

ها یاد می گیرد که خود را با شرایط جدید که او را به طرف موقعیت بهتر پبش می برد ، وفق دهد.

در این داستان ، این چهار نفر بدنیال به دست آوردن پنیری هستند که موجب بهتر شدن وضع زندگی شان می شود. پنیر نمونه ای است از ارزو و هدفیکه داریم. این هدف و آرزو ممکن است پول یا شغل خوب یا خانه ای شیک و ... باشد. هر کدام از ما در مورد هدف خود نظر خاصی داریم و فکر می کنیم اگر آن را به دست بیاوریم از زندگی راضی خواهیم شد و از دست دادنش ضربه ای مادی یا معنوی به ما خواهد زد.

اسنیف و اسکوری دارای مغز جونده ی ساده هستندو دنبال پنیری می گردند که خوش خوراک باشد و شکمشان را خوب سیر کند. اما آدم کوچولوها مغزی پیچیده و سرشار از عقاید متنوع و دارای احساسات هستند و فکر می کنند با یافتن این پنیر خوشبخت خواهند شد.

این چهار شخصیت برای یافتن پنیر ، لباس های ورزشی شان را می پوشند و بندهای کفش کتانی شان را می بندند و به راه می افتند. آنها وارد هزار تو می شوند. موش ها از روش آزمون و خطا استفاده می کنند. یعنی آنها وارد راهرویی می روند و وقتی پنیری پیدا نمی کنند برگشته در راهروی دیگر به جستجو می پردازند. اما گاهی به در و دیوار راهرو می خورند یا راه را گم می کنند. اما باز از جستجو ناامید نشده راه را پیدا می کنند و به جستجو ادامه می دهند. آدم کوچولوها با استفاده از قدرت تفکر و عقل خود ، از روش های پیشرفته تری برای یافتن پنیر استفاده می کنند.

روزی از روزها ، هر چهار جستجوگر در انتهای راهرویی پنیر مورد نظرشان را پیدا می کنند. از آن روز به بعد این چهار نفر هر روز صبح لباس ورزشی شان را می پوشند و به ایستگاه پنیر می روند. موشها به محض رسیدن به ایستگاه پنیر ، کفش های کتانی شان را درآورده بندهایش را به هم گره کرده و به گردن می اندازند و سرگرم خوردن پنیر می شوند.

زندگی این چهار نفر مدتی به این روش ادامه می یابد. تا این که یک روز صبح که موش ها به ایستگاه پنیر می روند ، می بینند که دیگر پنیری آنجا نیست. این وضع برایشان غیرعادی نیست. زیرا آنها می دانند که پنیر روز به روز کوچکتر و کهنه تر می شد و حالا تمام شده است. موش ها بدون معطلی بند کفش های کتانی شان را باز کرده و پوشیده و برای پیدا کردن پنیری تازه به طرف راهروهای دیگر به راه می افتند. اما وقتی آدم کوچولوها - که دیرتر از موشها به ایستگاه رسیده اند - جای پنیر را خالی می بینند ، تعجب می کنند که چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟

برای ها که همانجا خشکش زده ، پنیر به معنای امنیت و داشتن خانواده ای مهربان در آینده و زندگی درکلبه ای دنج در خیابانی از جنس پنیر است.

برای هم پنیر عبارت است از آدم مهمی با کارمندان و زیردستان و ملک و خانه ای بزرگ روی تپه ای بزرگ از جنس پنیر.

درحالی که آنها سرگرم تصمیم گیری و فکر بودند ، موشها برای پیداکردن پنیر به راه افتاده بودند و چه بسا که پنیری هم پیدا کرده اند.

« ها » به « هم » پیشنهاد می کند که برای یافتن پنیری تازه به راه بیفتند. اما « هم » نمی پذیرد و همانجا می ماند به امید این که پنیر دوباره سر جایش برگردد. « ها » تنهائی به راه می افتد و به جستجو می پردازد. او اینجا و آنجا تکه های تازه ی پنیر را پیدا می کند. و سپس بعد از جستجوی بیشتر به ایستگاه جدید و بزرگتری می رسد. او در این مسیر بر ترس خود غلبه می کند.

« ها » دوست داشت به سراغ « هم » برود شاید بتواند راه خلاص شدن از از گرفتاری یش را به او نشان بدهد. اما به این فکر کرد که بارها تلاش کرده و نتوانسته « هم » را راضی کند.او به این نتیجه رسید که هر کسی باید خودش راه غلبه بر ترس را پیدا کند.

*

تغییر اتفاق می افتد و در انتظار تغییر باشید.

تغییر کنید و از تغییر لذت ببرید.

خودتان را به سرعت با تغییر تطبیق کنید.

همیشه آماده ی تغییر سریع باشید و هر بار از آن لذت ببرید.

دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است.

و سرانجام غلبه بر ترس یعنی آزادی

*

der Herbst


۱۳۹۰/۰۸/۲۲

مگسی را کشتم

مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من می چرخید
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم
حسین پناهی

۱۳۹۰/۰۸/۰۲

قطره ای از دریای بیکران


قطره ای از دریای بیکران بودن قدمی است رو به جلو
Viele brauchen Erfahrung ,
wir haben sie ...
Gedanken ... 50 plus
*


Amazon


*

سیاه مشق های یک معلم جلد دوم


سیاه مشق های یک معلم دفتر دوم
Diary of a Teacher
H&S Media Ltd
Digital Distribution & On-Demand Publishing
www.handsmedia.com
info@handsmedia.com
Tel: +442088321264
*
http://www.Amazon.de/
*
http://www.libri.de/
*
http://www.buecher.de/


*

کبریت بی خطر توکلی





بچه که بودیم ، هر کدام دلمان می خواست کلکسیونی داشته باشیم. پسرخاله بزرگه پیک دانش آموز جمع می کرد. پسرخاله کوچکه تیله جمه می کرد. سفید و قرمز و آبی و سبز و هر رنگ بی رنگ و کدر دیگر. داداش کوچکه بجل جمع می کرد. او بجل ها را با رنگهای دلخواهش نقاشی می کرد. برای هر کدام نیز اسمی داشت. ( آلچی ، زه ققه ، دازی ، دازئت ) من پولک های رنگارنگ را جمع می کردم . پولکهایم به شکل برگ و گنجشک کوچولو و گل و غیره بودند. دفتری به نام دفتر طبیعی نیز داشتم. این دفتر صفحات تقریبا کلفتی داشت و بین هر صفحه هم ورق نایلونی جهت محافظت از برگها بود. برگهای مختلف را خشک کرده ، داخل دفتر چسبانیده و روبروی هر برگ مشخصاتش را می نوشتم. از دفتر مثل تخم چشمم مواظبت می کردم. صفحاتش را آرام باز می کردم که مبادا برگ خشکی با تا کردن بشکند. اما آبجی بزرگه هرجا تمبر می دید می خرید و درصفحات آلبوم تمبرش با نظم و ترتیب کنار هم می چید. آلبومش کامل نبود. تمبرهای مهمی هم نداشت ، اما با همان تمبرهای یک ریالی و پنجاه دیناری رنگارنگ ، زیبایش کرده بود. بعدها هم به رقابت از یکی از دوستانش کلکسیون کبریت را هم به جمع تمبرهایش اضافه کرد. از هر دوجین کبریتی که خریده می شد ، یکی سهم آبجی بزرگه بود. بعد هم که بزرگ شدیم هر کدام کلکسیونش را گوشه ای رها کرد و به دنبال سرنوشت خود رفت. راستی که اگر نگاهشان می داشتیم چه کارهای ارزشمندی داشتیم.
گویا امروز مصادف با اختراع کبریت است. به یاد کبریت بی خطر توکلی افتادم. کبریتی که در سال 1297 توسط حاجی آقا کبریت ساز توکلی در شهر تبریز ایجاد شد و هنوز هم به کار خود ادامه می دهد.
*
مهندس محمد تقی توکلی : بزرگترین کارخانه کبریت سازی جهان را داریم . * * کبریت - نق نقو **
عکس از اینجا
*

۱۳۹۰/۰۷/۲۰

به یاد حافظ این یار دیرینه

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مشت

همه جا خانه ی عشق است چه مسجد چه کنشت

سر تسلیم من و خاک در میکده ها

مدعی گر نکند فهم سخن گو سروخشت

ناامیدم مکن از سابقه روز الست

تو چه دانی که پس پرده که خوبست و چه زشت

نه من از خانه ی تقوی بدر افتادم و بس

پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

بر عمل تکیه مکن خواجه که در روز ازل

تو چه دانی قلم صنع به نامت چه نوشت

گر نهادت همه اینست زهی پاک نهاد

در سرشتت همه آنست زهی پاک سرشت

باغ فردوس لطیفست ولیکن زنهار

تو غنیمت شمر این سایه ی بید و لب کشت

حافظا روز اجل گر به کف آری جامی

یکسر از کوی خرابت برندت به بهشت

*

۱۳۹۰/۰۷/۱۳

تا تو هستی


Solange du da bist
تا تو هستی
نویسنده : مارک لوی
ترجمه : مهدی طارمی – سردانی
داستان از اینجا شروع میشود که « لورن » زن جوان و پزشک ماهر بیمارستان مموریال ، بعد از یک روز پرکار ، خسته و کوفته به آپارتمانش که روبروی پل « گلدن گیت » است برمی گردد. او قرار است صبح روز بعد به مرخصی یک هفته ای برود. او در سفر با اتومبیل قدیمی اش ، تصادف می کند و به شدت زخمی می شود. او را به بیمارستان مموریال می رسانند و اگر چه اکثر پزشکان امیدی به زندگی دوباره او ندارند ، اما استاد لورن که دکتر سرشناس بیمارستان مموریال است او را تحت عمل جراحی قرار می دهد.
از این طرف مادر لورن آپارتمان دختر را خالی می کند و سگ او « کالی » را که دختر قبل از سفر به مادرش تحویل داده بود ، نزد خود نگه می دارد. « آرتور»آرشیتکت جوان و ماهر ساکن جدید آپارتمان می شود. او خسته از اسباب کشی وارد حمام می شود و با کمال تعجب زن جوان و زیبایی را داخل کمد لباس خود می بیند. این زن جوان روح لورن است. هیچ کس بجز آرتور این روح را نمی بیند. پاول دوست نزدیک آرتور فکر می کند که دوستش بر اثر کار زیاد دچار یک سری ناراحتی های روحی شده است. آرتورو لورن همیشه در کنار هم هستند و مرد جوان تلاش می کند به کمک لورن که پزشک ماهری است راهی برای نجات معشوق پیدا کند. در این گیر و دار لورن خبردار می شود که پزشکان مادر او را قانع کرده اند که دستگاههای وصل شده را از بدن او باز کنند تا بمیرد. چون آنها امیدی به زنده شدن دوباره لورن ندارند و ماندنش در بیمارستان را کاری عبث و پرهزینه می دانند. مادر تا حدی راضی شده و فقط تا دوشنبه فرصت می خواهد.
آرتور دست به دامن دوستش پاول می شود و از او می خواهد که برای ربودن کالبد لورن به او کمک کند. سرانجام آرتورو پاول با کمک لورن کالبد را از بیمارستان می ربایند و به خانه ای که در « خلیج مونترای » از مادر آرتور به ارث رسیده می برند.
خبر ربوده شدن کالبد لورن به پلیس می رسد. « پیلگز» و همکارش « ناتانیا » پس از تحقیق به این نتیجه می رسند که کار ، کار آرتور است. پیلگز به خلیج مونترای می رود و پس از یک سری تحقیق و کنجکاوی یقین پیدا می کند که کالبد لورن در یکی از اتاقهای خانه ی آرتور نگهداری می شود. او به آرتور می گوید که اگر هم اکنون مخالفتی نکند و او کالبد را به بیمارستان برگرداند قول می دهد که آب از آب تکان نخورد و پرونده را بایگانی کند و گرنه با حکم بازرسی خانه برمی گردد و کار آدم ربایی برای او حداقل به پنج سال حبس تمام می شود. آرتور ماجرا را از سیر تا پیاز برای پیلگز تعریف می کند و او کالبد لورن را با خود به بیمارستان مموریال برمی گرداند.
آرتور و روح لورن باز در کنار هم هستند و با هم به سینما و تئاتر و تماشای دریا و باله و کنسرت می روند. تا این که پس از گذشت سه ماه ، یک روز صبح روح لورن یواش یواش ناپدید می شود و کاری از دست آرتور برنمی آید. آرتور ده روز تمام در آشفتگی و غم از دست دادن لورن به سر می برد. تا این که یک روز پاول به دیدن او می آید و می گوید که پیلگز ده روز است که هر روز به تو زنگ می زند و تو گوشی را برنمی داری. می گوید که کار مهمی دارد. در مکالمه تلفنی پیلگز به او خبر می دهد که لورن ده روز است که از کما بیرون آمده . آرتور سراسیمه خود را به بیمارستان می رساند و از آن پس هر روز به عیادت لورن که هنوز بیهوش است می رود. پس از چند روزی لورن به هوش می آید اما آرتور را بجا نمی آورد.

۱۳۹۰/۰۷/۰۸

برنامه های تلویزیون

مدتهاست که شبها پای تلویزیون می نشینم و سریال و فیلم های سینمائی رنگارنگ و جوراجور خارجی تماشا می کنم. در بیشتر سریال های این وردنیا دختر و پسر با هم آشنا می شوند. بعد به خانه ی هم کوچ می کنند و بعد از دو سه سالی بچه هاشان به دنیا می آید و سپس می نشینند و با هم مشورت می کنند که توافق اخلاقی دارند یا نه و یواش یواش به فکر ازدواج قانونی می افتند. دیشب که قسمت اول شهریار را تماشا می کردم ، در صحنه ای بادی وزیدن گرفت و پرده را کناری زد و آپدر شهریار، کوکب خانم را بدون نقاب دید و یک دل نه بلکه صد دل عاشقش شد و از خدا چه پنهان که کوکب خانم هم دل به سید داد و چه شاعرانه برای هم حافظ خواندند. از این صحنه ی ناب قدیمی خیلی خوشم آمد. سید شب به خواهرش خبر داد که عاشق شده است و خواهر زد زیر گریه. اما چرا گریه؟ صحنه ای که روحم را آزرد ، مراسم عقد خوانی بود. سید می خواست صیغه ی عقد را جاری کند که سر و صدا بلند و حیاط خانه از تفنگ به دستان و زخمی ها پر شد. یعنی ما بندگان طفلک خدا هر جا که می رویم و در هر فیلمی که می بینیم ، باید مزه ی چاشنی تلخ قتل و مرگ و تفنگ را هم در ذهن و جانمان بچشیم؟ آخه خدا را خوش می آد؟
*
از گریه بدم می آید. گریه را که شروع می کنی ، دیگر زبانت برای گفتن حرف حق ات ، در دهان نمی چرخد. نمی توانی از خودت دفاع کنی. گریه امانت را می گیرد. تلاش کردم گریه را ترک کنم و کم کم عادت کردم که کمتر و بندرت گریه کنم . اما حیف که دیر جنبیدم.
*
گریه از چشمانتان دور و لبانتان همیشه خندان باد

خودکشی

گلچین گیلانی می گوید:
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره خواه روشن
هست زیبا
هست زیبا
هست زیبا
من اما از خودم می پرسم چه می شود که آدمها یکی پس از دیگری از خیر زیبائیها می گذرند و شتابان می گریزند؟ گویی می گویند : دنیا نگهدار پیاده بشم. تو هم نگه نداری ، خودمو از پنجره ات به بیرون پرتاب می کنم.
آخ که دلم به شدت به درد می آید از شنیدن خبر خودکش ها ، خودسوزی ها و ....

۱۳۹۰/۰۷/۰۳

اول مهر ماه

اولین روزی بود که از مادر جدا می شدم . می بایست نیمی از زندگیم را بدون مادر بگذرانم. روز اول چقدر سخت بود که زنی خط کش به دست را به جای مادر ببینی که بالای پله ها ایستاده و به بچه ها زل می زند ، چپ نگاه می کند ، می ترساند. هم اویی که مجبورت می کند که نظم پیشه کنی. او مثل مادر گذشت ندارد. جواب هر خطا خط کش است و تنبل سر صف نفرت انگیزتر از هزار خط کش . بعد اتاقی که کلاس نامیده می شود. نه پتویی که رویش بنشینی و نه متکایی که تکیه گاهت باشد و نه پدری که هنگام دعوا با داداش کوچکه و داداش بزرگه به دادت برسد. نه مادربزرگی که هنگام دعوای مادرت تو را از دستش برهاند. روی نیمکت چوبی می نشینی و از یک تا صد را می نویسی . به اندازه ای که دفترت از اعداد ریز و درشت پر شود و زنگ بعد آب – آب – بابا – آب .
از روز اولی که به مدرسه رفتم ، روز اولی که از مادر جدا شدم ، شاید چهل و شش سال می گذرد. هروقت اسم کلاس اول و خانم معلم کلاس اول را می شنوم. چهره ی خانم معلم کلاس اول در نظرم نمایان می شود. مرحوم خانم امینی ، مهربان بود. دوست داشتنی بود و عجب حوصله ای داشت ، وقتی که قهر می کردم و کیفم را برمی داشتم و با گریه می گفتم که با تو قهرم می روم خانه ی خودمان.
از همان کلاس اول تا کوچ به غربتسان مدرسه خانه ی دومم بود. هنوز هم ، هر سال اولین روز مدرسه دلم نمی خواهد بیدار شوم . مثل سالگشت از دست دادن یکی از عزیزترین هایم. احساس پیری و از کار افتادگی زودرس ، چه احساس عجیب و آزار دهنده ای است. اول مهر عجیب دلم تنگ می شود برای مرحوم خانم امینی ، مرحوم دبیر تاریخمان ، مرحوم آقای رحیمی ، خانم ناهید کاشف . حتی همان خانم ناظم بد اخلاق خط کش به دست که نگاه خشمگینش را دوست نداشتم. انصاف نیست که دلتنگش نشوم آخر هر چه باشد خیلی زحمت کشید. هر کسی روشی برای کار خود دارد. شاید او هم این خلق و خوی خشن را رمز موفقیت خود در امر برقراری نظم در مدرسه اش می دانست.
اول مهر دلم تنگ می شود برای پدر. برای روزهایی که دست در دست او راهی مدرسه می شدم. تا سر کوچه با هم می رفتیم و با هم تمرین می کردیم « پروردگارا تو را به یگانگی می ستاییم و به پیامبران و برگزیدگانت درود می فرستیم . و ... » زنده یاد شهریار دوست داشت دوباره در آغوش خان ننه اش به دوران کودکی اش برگردد. اما من آرزو دارم دست در دست پدر به دوران کودکی برگردم.
جانیم آتام سن قییمازدین آغلییام / آغلامیرام ای گؤزلریمدن یاش گلیر
پدر جانم تو دلت نمی آمد گریه کنم / گریه نمی کنم از چشمانم اشک می ریزد
*
جانیم آتام سن قییمازدین آغلییام / عاشیق زولفیه

۱۳۹۰/۰۶/۳۱

برای دنیز و خلوتکده خاموش دلش

دنیای مجازی ، همین وبلاکستان جایی است شبیه به دنیای واقعی. اصلا همزاد دنیای واقعی است. روزی به یکی از خانه های مجازی اسباب کشی می کنی. اول با کلیدها و پله ها و اتاقها و پستوی آن بیگانه ای. همسایه ها را نمی شناسی. اما همسایه ها متوجه توی تازه وارد می شوند.


متن کامل

۱۳۹۰/۰۶/۳۰

فریدون مشیری شاعر کلمات مهربان

یکی از روزهای سرد پاییزی بود. من و مهناز و مهرناز و پریناز دور هم نشسته و از این در و آن در صحبت می کردیم. مهرناز کاستی را که تازه خریده بود نشانمان داد و باز کرد و گفت :« ببینید چه محشری به پا کرده اند.» پرسیدیم :« چه کسانی ؟» گفت :« مشیری و شجریان. گوش کنید.» موزیک شروع شد و بعد از لحظاتی شجریان لب به آواز گشود.
پر کن پیاله را
کاین آب آتشین
دیری است ره به حال خرابم نمی برد
این جامها
که در پی هم می شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد
متن کامل

۱۳۹۰/۰۶/۲۸

به بهانه بازگشائی مدارس

چند روزی به بازگشائی مدارس باقی مانده است. داشتم با دختر ناز کوچولو حرف می زدم . از اول مهر و روپوش و لوازم التحریر پرسیدم. گفت :« حرفش را نزن که دارم غش می کنم. زهره چاک می شوم هنوز یک شکم سیر کارتون و برنامه کودک تماشا نکرده ام. مسافرت کردیم و گشتیم و کیف کردیم و برنامه های کودک از دستم رفت.»


متن کامل

۱۳۹۰/۰۶/۲۷

ای حلزون شاخکی

ای حلزون شاخکی / کجا می ری یواشکی / اول فکر کردم مرده . اما حرکت که کرد دلم به حالش سوخت و بردم گذاشتم بود.






۱۳۹۰/۰۶/۲۳

به بهانه بازی وبلاکی

اسد علی محمدی بازی وبلاکی به راه انداخته ، بازی شیرین و پرهیاهوی وبلاکی که مدتی بود به دست فراموشی سپرده شده بود. نه تنها بازی ، که خود وبلاکستان داشت کم کم به تاریخ می پیوست. چراغهای خانه های مجازی یکی یکی خاموش می شدند. آنها که هنوز اشتیاق نوشتن داشتند ، فیلترخانه به سراغشان می آمد و در خانه شان را مهر و موم می کرد و صاحب خانه نیز مجبور می شد ، با دور فیلترینگ و چه و چه وارد خانه اش شود تا بتواند چند جمله ای بنویسد. دردسر هزینه و وقت و کم شدن مخاطب موجب دلسردی نویسنده شده و در پست آخرش خداحافظی کرده و به مخاطبین باقی مانده خبر می داد که دیگر نمی نویسد. فی لترخانه هنوز هم فعال است و با جان و دل سرگرم خانه نشین کردن و شکستن مداد صاحب خانه.


متن کامل

۱۳۹۰/۰۶/۱۷

سگ پشمالو

مرد قد بلند قوی هیکل در حالی که قلاده سگ پشمالو در دستش بود ، سوار اتوبوس شد. سر اولین ایستگاه صدای فریاد سگ بلند شد. واق ... واق ...واق. مرد سرش داد کشید و از او خواست خفه شود. سر ایستگاه دوم صدای واق واق سگ شبیه فریاد بود. مرد گفت :« ساکت ! مگر نگفتم خفه ؟ » اتوبوس دوباره به راه افتاد . سر ایستگاه بعدی صدای فغان و فریاد سگ گوش فلک را کر کرد و مرد باز پرخاش کرد و اتوبوس دوباره به راه افتاد. ایستگاه بعدی احساس کردم که صدای سگ از واق واق به ناله و التماس تبدیل شده است. شاید مرد دلش به حالش سوخت و گفت : « می فهمم . صبر کن حالا پیاده می شویم. » حرصم گرفت . آرزو کردم که این سگ پشمالو زبان آدمیزاد سرش بشود و بگویم ای حیوان بیچاره دربند ، چه کار به پیاده شدن داری ؟ همین جا وسط اتوبوس گیش کن تا مرد قوی هیکل که زبان تو را نمی فهمد جریمه شود. اصلا او که زبان تو را نمی فهمد چه اجازه ای دارد که قلاده بر گردنت بیاندازد و تو را با خود به این سوی و آن سوی بکشاند؟
ایستگاه بعدی پیاده شدند. سگ پشمالو سراسیمه می دوید و مرد را به دنبال خود می کشید و مرد فریاد می زد :« یواش تر مگه نگفتم یواش تر؟» سگ پشمالو با عجله خود را زیر درخت بزرگ بلوط که روی چمن ها سایه افکنده بود رساند. پایش را بلند کرده ، رفع حاجت کرد و مرد از داخل جیب شلوارش نایلون فریزر را درآورد و مثل دستکش به دستش پوشید و تپاله سگ را برداشت و داخل ظرف آشغال انداخت و هر دو راهی شدند.
طفلک سگ پشمالو ، حیوان نجیب یا بی تمیز که در خدمت آدمیزادی ، دوست و همراه آدمیزادی ، نگهبان بی جیره و مواجب آدمیزادی ، سفید برفی پشمالو ، آخر این جاها چه کار داری ؟ پاره کن زنجیر را ، باز کن قلاده ی صاحب مرده را از گردنت ، رها شو از دست این آدمیزاد خودخواه . این جنگل انبوه تا دلت بخواهد گوشت شکاری دارد. جای تو جنگل و طبیعت و دشت و صحراست ، نه پنجه قوی و تنومند آدمیزاد با آن آپارتمان دو متری اش که خودش به زور آن جا ، جا می شود. رها کن آدمیزاد را . غذای کنسرو شده خوشمزه و بیاتش پیشکش خودش .
مینت ایله چیلوکاباب یئمک دن – اؤز چؤره ییمین لاپ یاوانی گؤزل دیر
نان خالی خودم از چلوکبابی که با منت داده می شود خوشمزه تر است.

۱۳۹۰/۰۶/۰۹

روز وبلاکستان فارسی







نهم شهریور روز جهانی وبلاک و شانزده شهریور روز وبلاکستان فارسی
زمانی عاشق وبلاک خوانی بودم. سر هر فرصتی سراغ وبلاک نویسان می رفتم . برایم بیشتر از همه نوشته های زنانی جالب بود که سخن از زبان ما می گفتند. حرفها ، درد دلها ، گله ها ، خنده ها و خوشی هایی که در دنیای واقعی کمتر به زبان می آوریم. از اواخر اسفند ماه 1384 وبلاک نویسی را شروع کردم . این خانه ی مجازی اثرات مثبتی در زندگی من داشت. دوستان با ارزشی که پیدا کردم تسلی بخش غم غربتم شدند. با شادیم شاد و در ایام سوگواریم شریک غمم شدند


*

۱۳۹۰/۰۶/۰۸

به یاد شبهای شیرین رمضان

بچه که بودیم ، از فرارسیدن ماه مبارک رمضان غمگین و شاد می شدیم. غمگین از یک ماه گرسنگی و تشنگی در طول روز و شاد از میهمانی و بازی و کلوچه شیرین و زولبیا و بامیه بعد از افطار و بگوبخند کودکانه. بعد از خوردن سحری ، برای نماز صبح وضو می گرفتیم و منتظر اذان می شدیم و بعد از نماز صبح خواب از سرم می پرید و در طول روز خسته و خواب آلود بودم. مهرناز راحت می خوابید و می گفت خواب بعد از نماز صبح خیلی دلچسب هست.


متن کامل

۱۳۹۰/۰۵/۱۷

بچه ها

پندها و توصیه ها و نصایح مرحوم دبیر تاریخمان موجب شده که سخنانش در دلمان هک شود. قیافه اش در نظرم مثل فیلم سیاه و سفید رنگ و رو رفته ای می ماند که روز به روز کم رنگ تر می شود. اما سخنانش را تا به خاطر می اورم یادداشت می کنم. روزی از روزها می گفت : « بچه ها را دست کم نگیرید. این فسقلی ها خیلی می فهمند. هرگز پیش آنها به پدر یا مادرشان فحش ندهید. ممکن است فعلا بچه باشند و زورشان به شما نرسد، اما بزرگ که شدند حداقلش این است که ازشما بدشان خواهند آمد.فراموش نکنید بچه ای که به تشویق پدر ، مادرش را مسخره کند یا دست روی او بلند کند ، در آینده پدر را مثل حب قورت می دهد و بالعکس.»
باور نمی کردیم. مگر پدر دیوانه شده که بچه اش را به این کارهای ناپسند تشویق کند؟ اما با گذشت زمان و شنیدن درد دل زنان و مردان ، این پند دبیر تاریخمان نیز باورمان شد. داشتم خاطرات « روحیه خانم » را می نوشتم. زنی که سرش هزار بلا کشید . اما سر خم نکرد. همه مشکلات یک طرف و آزار مادرشوهر و خواهر شوهر یک طرف. نمی فهمم مادرشوهرها و خواهرشوهر ها مگر خودشان مادرو خواهر شوهر نداشتند؟ گویا روزی مادر و خواهرشوهر روحیه خانم بلاکش در غیاب این زن فحش های رکیکی نثار او و زنی که او را زائیده و جد و آباد و هفت پشتش می دادند. پسربچه های او نیز می شنیدند و می ترسیدند جواب او را بدهند. اما در دل کوچکشان آتش انتقام زبانه می کشید. از قضای روزگار فصل ، فصل تابستان بود و مادرشوهر یک گلدان بزرگ فلفل قرمز- از آنهائی که می سوزاند و پیرزن هم همیشه سفارش می کرد که کسی به آنها دست نزند – پشت پنجره اتاقش گذاشته بود. پسر بچه ها دو سه تایی از آن فلفل ها را که خوب رسیده و آماده سوزاندن بود، می چینند و داخل آفتابه مادرشوهر می ریزند. اما این آفتابه فلفلی، قسمت عمه جانشان می شود. خواهرشوهر به خیال خود آفتابه پر از آب آماده را برداشته به مستراح می رود و بعد از دقایقی فریاد زنان که ای وای سوختم ، از مستراح بیرون می پرد. اهل خانه تعجب می کنند که توی مستراح نه آتش است ، نه فانوس و نه اجاق ، این زن چگونه و کجایش سوخته ؟ بالاخره می فهمند که چه بلایی سر زن آمده است و کار کار این دو بچه بوده و بی احتیاطی کرده و با فلفل بازی کرده اند. اما هیچ کسی به خاطرش نمی رسد که اگر کار این بچه ها واقعا بی احتیاطی بوده ، چرا دست خودشان نسوخته است؟ از کجا فهمیده اند که بعد از ریختن فلفل داخل آفتابه ، باید دستهایشان را بشویند؟

۱۳۹۰/۰۵/۱۱

راهبه ی پرنده

آن قدیم ها که ما بچه بودیم ، برنامه های تلویزیون عصرها شروع می شد و ساعت دوازده شب مجری برنامه شب به خیر می گفت و خداحافظی می کرد. من و همکلاسی ها سریال هایی همچون سرزمین عجایب ، راهبه ی پرنده و پیشتازان فضا را خیلی دوست داشتیم.
ماجرای سریال سرزمین عجایب از این قرار بود که فضاپیمایی از مسیر اصلی خارج می شود و در سرزمین دورو ناشناخته ای فرود می آید. خلبان و سرنشینان متوجه می شوند که در سرزمین یا کره غولها هستند. ساکنین آن سرزمین آدمهای غول پیکر بودند که سرنشینان فضاپیمای ما را آدم کوچولو می نامیدند.


متن کامل

۱۳۹۰/۰۵/۱۰

تو زیبایی آمنه ، خیلی زیبا

آمنه نیستیم ، مادر، پدر، خواهر و حتی برادری که قرار بود حکم قصاص را اجرا کند نیز نیستیم. از غوغای دل این خانواده خبر نداریم. اما وقتی در عالم رویا و فانتزی خود را جای آمنه می گذاریم ، برای اجرای حکم قصاص عجله می کنیم. این حقی است که دین و قانون کشورمان به قربانی داده است.


متن کامل

۱۳۹۰/۰۵/۰۹

آمنه بهرامی

آمنه بهرامی چشم های مجید را به او بخشید
*

 


۱۳۹۰/۰۴/۳۰

سیاه مشق های یک معلم - دفتر دوم








سیاه مشق های یک معلم - دفتر دوم ، به چاپ رسید



H&S Media در

*


*


*

۱۳۹۰/۰۴/۲۷

مربای ریواس

بهارو تابستان که از راه می رسید ، خدا خوردنی های خوشمزه و طبیعی را برای ما بچه ها از زیر خاک و روی شاخه درختان می رویاند. گوجه سبز ، ریواس ( اوشغون ) ، چاغاله بادام ، آلبالو و دیگر میوه های ترش که دوستشان داشتیم. ریواس را وقتی که سبز و ترد و خوشمزه بود دوست داشتم.


متن کامل


*

یک قصه کودکانه

قابلمه – افسانه شعبان نژاد
قابلمه داشت غذا می پخت. خاله سوسکه را گوشه آشپزخانه دید. جیغ کشید و از حال رفت. دیگر نتوانست غذا را بپزد. ظهر آشپزباشی آمد که غذا را بکشد، دید غذا نپخته است. با خودش گفت:« این قابلمه دیگر کهنه شده است. خوب غذا نمی پزد. باید یک قابلمه نو بخرم.
قابلمه غصه دار شد.

*


*

۱۳۹۰/۰۴/۲۵

زنگ تفریح

سایت الیزا را حدود یک سال پیش پیدا کردم. او زنی است که با علاقه و اشتیاق فراوان می بافد و کارهای هنری اش را با گشاده دستی در اختیار همگان قرار می دهد. برای آموزش بافتنی و قلاب بافی الیزا کافی است که روی مدل کلیک کنید و ویدیوی آموزشی را ببینید. من همان روزهای اول دفتری برداشتم و تقریبا تمامی ستاره های قلاب بافی و حدود نود درصد بافت دو میلش را بافته و طریقه بافت را نیز نوشته و نمونه را در صفحه مقابل چسبانیده ام و حالا سه دفتر قلاب بافی و بافت دو میل دارم. با استفاده از مدل ستاره ها می توان روبالشی و روتختی و انواع مختلف لباس و شال بافت و در پایان کار از تماشای کاردستی زیبا لذت برد.





۱۳۹۰/۰۴/۱۸

فعلی که تابو بود


آن قدیمها در خانه ها حمام نبود. مردم برای شست و شو به گرمابه ( حمام ) می رفتند. گرمابه از دو قسمت زنانه و مردانه تشکیل می شد. در حمام زنانه ، زنان و حمام مردانه مردان کار می کردند. از در خروجی که وارد می شدی اتاق بزرگی به چشم می خورد. وسط اتاق حوض بزرگی پر از آب سرد و دور تا دور اتاق سکو بود.


*


متن کامل


*

۱۳۹۰/۰۴/۱۱

دو لغت با دو معنی متفاوت

با پینار قرار گذاشته بودیم که لب رودخانه برویم و گردش کنیم. اما هوا، حال و هوای عجیبی داشت. ابر و باد و باران و خورشید ، دست به دست هم داده همچون کودکان بازیگوش در آسمان بالا و پایین رفته با ورجه وورجه هایشان گرد و خاکی به پا کرده بودند که نگو و نپرس. ابرها دور هم جمع شده خیال باریدن داشتند. قطرات باران به تندی از آسمان بر زمین فرود می آمدند. ابر شیطون بلا دوان دوان می آمد و وسط بازی شان می دوید. طفلک دانه ها رقص کنان و به در و دیوار و پنجره کوبان بر زمین می نشستند. خورشید از میان تکه ابرها راهی پیدا کرده و برای دقایقی چند ، لبخندکی می زد و دوباره پشت ابرها قایم می شد. گویی خیال قایم باشک بازی داشت. بالاخره پینار در حالی که چتر شکسته اش را می بست ، از راه رسید. باد بازیگوش چترش را شکسته بود. با خشم گفت :« نمی فهمم می دانند که آب و هوای اینجا چگونه است ، می دانند که با این همه باران باید چتری بادوام بسازند.چرا نمی سازند؟ چرا با یک باد الکی این چترهای لعنتی هم می شکنند؟»
متن کامل

۱۳۹۰/۰۳/۲۹

گدا

روزی دلتنگ کننده بود. ابرهای سرگردان با وزش نامرتب باد به این سوی و آن سوی می رفتند. لحظاتی باران می بارید و باد قطرات سر در گم باران را به این طرف و آن طرف پرتاب می کرد. از پشت پنجره به تماشای قطراتی ایستاده بودم که زورشان به باد نالوطی نمی رسید و بالاجبار به سازش می رقصیدند. آنها دلشان می خواست مستقیم ببارند و بر روی چمنها و گلها بریزند و شبنمی گشته بر روی گل رز سرخ باغچه بنشینند. اما گرفتار باد ، پراکنده شده ، به چپ و راست متمایل می شدند. داشتم با خودم فکر می کردم ، نالوطی نالوطی است. فرقی نمی کند باد باشد یا جانوری در کمین و یا بنی آدمی نا لوطی تر از روباه. سخت است کنار آمدن با نالوطی، که تلفن به صدا درآمد. گل صنم بود. برای رفتن به دکتر همراه لازم داشت.


متن کامل

۱۳۹۰/۰۳/۲۵

آزادی

اوایل بهار باغچه و فضای سبز دور و بر ، پر از گلهای رنگارنگ بود। این گلها هم کنار باغچه روئیده بودند। امروز که داشتم از کنارشان رد می شدم ، چشمم به دانه های سیاهشان که از داخل کاسه های زرد رنگ گل بیرون را تماشا می کردند، افتاد। نگاهشان کردم। دانه های سیاه و براق درست شبیه و به اندازه منجوق های سیاهی بودند که از مشهدی علی بقال می خریدیم و برای خودمان گردنبند و دستبند می بافتیم। از همان هایی که حالا در فروشگاههای « سی اند ای » و « دی ام » و « تئدی » و غیره درست شده و به فروش می رسند।


متن کامل

۱۳۹۰/۰۳/۲۰

زنگ تفریح

جوراب ها و پاپوش های کوچولو موچولو برای کوچولو موچولوها

دینقیلی مینقیلی لار



این جوراب ها و پاپوش ها حاصل شبهایی است که تلویزیون تماشا می کنی و نمی خواهی دست خالی باشی


بافتن هر جفت حدود دو ساعت ، یعنی مدت زمانی که یک فیلم سینمائی طول می کشد بافت شان هم بسیار ساده مثل آب خوردن است


۱۳۹۰/۰۳/۱۹

رغایب یا رقئییب یا شب آرزوها

اولین پنج شنبه از ماه رجب است। دومین رغایب پدر و چهارمین رغایب برادر است. به میهمانی شان رفتند. با حلوا ، خرما ، شعله زرد و فاتحه و یاسینی از جنس سنگ قبر پروین اعتصامی. که بگویند که فراموش شدنی نیستید. که بگویند زندگی بالاجبار می گذرد با جای خالی شما. که بگویند همیشه در دل و جان ما ، درخاطرات محو نشدنی ما زنده اید. که بگویند در شادی ما شریکید و در غم ما غمگین. که بگویند در خوابهایمان مژده خبرهای خوش می دهید. در خوابهایمان همراهمان هستید و خیلی وقتها دلداری مان می دهید.


متن کامل

۱۳۹۰/۰۳/۱۲

پدر و روز پدر

آن قدیمها که بچه محصل بودیم ، روز بیست و پنج آذر روز مادر بود। هر سال نزدیکی های این روز در تلاش و تکاپو برای تهیه هدیه برای مادر بودیم. یکی از همین روز مادرها ، خانم معلم بعد از توضیح اینکه بهترین هدیه برای مادر بچه خوب و حرف شنو و درس خوان بودن است و در ضمن یک صفحه نقاشی و یک دانه کارت پستال و چه و چه هم خوب است و موجب خوشحالی مادر است ، از یک یک ما سوال کرد که برای مادرمان چه هدایائی تهیه کرده ایم.








۱۳۹۰/۰۳/۰۳

خرمشهر

دایی حکیمه ساکن شهر اهواز بود. او نوروز هر سال همراه خانواده اش به اهواز سفر می کرد و بعد از عید برای مان از سفرش و از زیبائی های اهواز و آبادان و خرمشهر می گفت. از آب و هوای خوش بهاری ، از لب رود کارون ، از گردش و تفریح جنوب می گفت و می گفت و دهانمان آب می افتاد. اعظم دلش می خواست یک بار هم که شده به جنوب سفر کند و این شهرهای افسانه ای را از نزدیک ببیند. اما خانواده اش اهل سیر و سفر نبودند. آنها با هر تعطیلی به آبادی شان می رفتند و دیدار مجدد پدربزرگ ها و مادربزرگ هایشان برایشان لذت بخش تراز سیر و سفر بود . اما او خودش قسم می خورد با هر پسری که نامزد شود از او خواهد خواست که ماه عسل به اهواز و آبادان و خرمشهر برود. برای من جنوب راهی بس طولانی بود. پسرعموی مهرناز افسر نیروی هوایی بود. آنها هر دو سال یک بار به شهرهای مختلف ایران منتقل می شدند. او می گفت که پسرعمویش اکنون ساکن دزفول است و آنها را نیز دعوت کرده است. پسرعمو و زنش بارها از دزفول و زیبائی هایش تعریف کرده اند. بعد هم توجه خیلی ها به جنوب جلب شد. بهر که از راه می رسید ، نامزدها خرمشهر و آبادان را برای ماه عسل انتخاب می کردند.وقتی که برمی گشتند سوغاتی شان چند قطعه عکس سیاه و سفید بود که برای ما تماشای چند دقیقه ای می رسید.
جنگ که شد ، خرمشهر خونین شهر شد. مردمش یا اسیر شدند یا شهید و یا آواره شهرهای دیگر. میهمان نوازان شاد و خوشروی سابق ، میمهانان غمگین و دلخون شهرها شدند. زمان چه نیک و چه بد سپری شد . جنگ تمام شد و آخر سر نیز برادر صدام یزید کافر دستگیرو اعدام شد.
دلم می خواهد اکنون خرمشهر را آباد و سیز و خرم ببینم.

مادرجان هر روز روز توست









ناصر حجازی پرواز کرد

ناصر حجازی منزل مبارک



*


*


۱۳۹۰/۰۲/۲۳

یام یام

خانواده پرجمعیتی بودیم। پدرم کارمند ساده آموزش و پرورش بود و دست در دست مادرم زندگی ساده ای برایمان فراهم کرده بود.بجز رادیو گرام قدیمی با صفحه های بشقاب مانندش ، تلویزیون بلر هم داشتیم. دیگر داستان شب از رادیو مزه ای نداشت و جایش را سریال های تلویزیونی مرادبرقی و تلخ و شیرین و صمد و سرکاراستوار ، سرزمین عجایب و محله پیتون پلیس و مرد شش میلیون دلاری و ...گرفته بود. تلویزیون شبانه روزی برنامه نداشت .


متن کامل

۱۳۹۰/۰۲/۱۸

مهربان . مادرم



مهربان مادرم جانم فدای دست و دل و جان خسته ات

مهربان مادرم دلم می خواهد گلبارانت کنم با گلهای اطلسی که عطرشان را ، رنگشان را دوست داری

۱۳۹۰/۰۲/۱۲

به بهانه روز معلم

معلم کلاس اول من
معلم کلاس اول من خانم امینی بود. او دختر جوان و مؤمنی بود. موهای بلندش را شانه می زد و صاف روی شانه هایش می انداخت. یک خال سیاه هم داشت. اما خال سیاهش روی گونه اش حرکت می کرد و هر جائی که دلش می خواست وامی ایستاد. خال سیاهش گاهی پشت لبش بود و گاهی روی چانه اش و گاهی هم گوشه لبش. بعضی وقتها هم می رفت و درست وسط گونه اش می نشست. برای همین هم بود که تا مدتها فکر می کردم تنها عضو بدن که قدرت حرکت دارد خال سیاه روی گونه است.
متن کامل



۱۳۹۰/۰۲/۱۱

به بهانه روز کارگر

ترلان



خانه پدریمان ، خانه ای قدیمی و بزرگ در یکی از کوچه پس کوچه های این شهر بزرگ بود ।خانه سه طبقه ای که حیاط و زیر زمین بزرگی داشت که مادرم آشپزخانه اش کرده بود । در وسط این آشپزخانه بزرگ ما حوض مستطیل شکلی بود । سقف حوض آینه بندی بود و با شیشه های رنگی کوچک با اشکال مختلف تزئین شده بود । دیوارها آجری و گچ بری بودند جای باصفائی بود خانه خاله هم دو اتاقه و دیوار به دیوار خانه ما بود । می گفتند این خانه زمانی متعلق به یکی از خان ها بوده و خانه خاله هم متعلق به آشپز و کارکنان خان بوده است . ماهی دوبار اول صبح مادر و خاله ام ملافه ها و رخت چرکها را کنار حوض می ریختند و چراغهای بزرگ آشپزی را که به آنها ( گور گور موتور ) می گفتند و با نفت کار می کرد روشن می کردند و دو دیگ بزرگ آب را رویش می گذاشتند و منتظر ترلان می ماندند . روی اجاق نفتی هم یک قابلمه تقریبن بزرگ آبگوشت بار می گذاشتند که غذای آسانی بود هم وقت کمی می گرفت و هم برای ناهار غذای آماده ای بود .



متن کامل در اینجا و اینجا



*



ترلان
آتاائویمیز ، بو بؤیوک شهرین دار دربند لرینین بیرینده ، بیر قدیمی و بؤیوک ائویدی.بیر اوچ مرتبه ائو کی بؤیوک حیه طی و بؤیوک زئرزه میسی واریدی. آنام زئرزه مینی میطباغ ائله میشدی. بو میطباغین اورتاسیندا بیر دؤرد بوجاقلی حوض واریدی. حوضون دامی آینا و رنگ به رنگ شوشه لرینن ایشله نمیشدی. دووارلار که رپیج دن ایدی . دووارلارین دؤوره سینی ده آق گچ ایله برجسته ایشله میشدیلر. چوخ صفالی بیر ائویدی. خالانین ائوی ایکی اتاقلی بیر اوئیدی. بیزیم ائویمیزله دووار بیریدی. دئییردیلر کی گویا بیزیم ائو بیر خانین ائویمیش خالاگیلین ائوی ده اونون میطباقچی سی و باغبانینین ائوی ایدی. آیدا ایکی دؤنه آنام ایلا خالام چیرکلی یورقان دوشک اوزلرین ، پارپالتارلاری حوضون قیراغینا قویوب گور گور موتورو نفت ایله دولدوروب یئکه قازانی سوینان دولدوروب اونون اوستونه قویاردیلار، ترلانی گؤزه ردیلر.


متن کامل


*

۱۳۹۰/۰۲/۰۹

پدر آن دیگری

نام کتاب : پدر آن دیگری
نویسنده : پرینوش صنیعی
قصه این کتاب با زبان « شهاب » کودکی چهار ساله شروع و خاتمه می یابد। شهاب پسرک چهار ساله ای است که گوش شنوا و زبان گویا دارد. اما حرف نمی زند. او فرزند دوم خانواده است. فرزند اول یعنی برادر بزرگترش آرش چشم و چراغ دل باباست. چون طبق انتظار بابا هر سال شاگرد اول می شود و بابا به وجودش افتخار می کند. فرزند سوم ، شادی خواهر کوچک اوست که با شیرین زبانی و ادا و اطوار بامزه کودکانه توجه همه را به خود جلب کرده و کسی توجهی به شهاب نمی کند.پسرعمویش خسرو برای لحظاتی شادی و خنده ، با وعده شکلاتی و بستنی ای شهاب را تشویق به مسخره بازی و ادا و اطوار می کند و او را خنگ خطاب می کند. دختر عمویش فرشته برای سرپوش گذاشتن به کارهای مخفیانه اش از وجود شهاب استفاده می کند. اما باز این پسرک کوچولوست که در لحظات آخر به کمک او می شتابد و نجاتش می دهد.


متن کامل در اینجا

۱۳۹۰/۰۲/۰۵

یک سفرنامه بسیار کوتاه

قلم و کاغذ و دفترم را برداشتم و کوله بار بر دوش راهی شدم. گویا بعد از مدتها اولین سفر طولانی ام را آغاز می کردم. راه طولانی بود و هرگز فکرش را نمی کردم که برای رسیدن به مقصد این چنین عجله داشته باشم. روی هم رفته زیاد مایل به سیر و سفر نیستم. دلم می خواهد هر کجا که رفتم شب به کلبه کوچکم برگردم. کلبه درویشی ام برایم از هر کاخ و قصری زیباتر و راحت تر است.اما این بار شوق دیدار سرمستم کرده بود. چند روز یا چند هفته به نظرم مهم نبود.راه را با رمانی که شروع به خواندنش کرده و به پایان نرسانده بودم طی کردم. سرانجام به مقصد رسیدم. میزبان می دانست که چگونه راحتم. برای همین هم همه چیزرا آنگونه که باب میلم بود، تهیه و آماده کرده بود. نمی دانم روزها و هفته ها چگونه و به چه سرعتی سپری شدند. من تا به حال سرعت گذشت زمان را اینگونه حس نکرده بودم. سفری شیرین بود و سرانجامش شاخه گلی نایاب. از این سفرهای کوتاه و شیرین برای همه عزیزان آرزو می کنم. راستی که زندگی با همه پستی ها و بلندی هایش شیرین است.
*
عید پاک بر هموطنان و مسیحیان جهان مبارک
*

۱۳۹۰/۰۱/۱۳

انرژی اتمی ؟ نه متشکریم.

ساعت حدود یک ظهر بود. صدای موسیقی شاد از مرکز شهر اسن به گوش می رسید. من و هاله کمی دورتر از محل بودیم اما صدای موسیقی توجه مان را جلب کرد. به طرف صدا به راه افتادیم. مردی ساز به دست وسط میدان و روی یک سکوی کوتاهی ایستاده بود و سازش را می زد و از زیبائی زندگی می خواند . عده ای بادکنک به دست داشتند و دست عده ای دیگر پرچم ها و پلاکاردهای رنگی بود. روی پلاکاردها نوشته شده بود: ATOMKRAFT? NEIN DANKE تماشاگران با لبخندی بر لب و تکان دادن با حرکات موزون پای راست یا چپ خواننده را همراهی می کردند. آنها با کف زدن خواننده را تشویق و همراهی می کردند. در هر چند قدمی پلیسی ایستاده و تماشاگر صحنه بود. همه شان آرام و متین ایستاده و مراقب اوضاع بودند. قدری ایستاده و تماشایشان کردیم. هاله دیرش شده بود و می بایست زودتر برمی گشتیم. هرچه اصرار کردم که بگذار یک کمی هم گوش کنیم . قبول نکرد. طفلک یک عالمه کار و عجله داشت. با هم به طرف قطار به راه افتادیم. گفتم : « آخرش نفهمیدم چه خبر بود جشن بود یا مهمانی؟» در جوابم گفت :« نه جانم نه جشن بود ، نه پارتی. تظاهرات اعتراض آمیز از نوع شهری بود. یک عده داشتند با پلاکارد و موسیقی و بادکنک تظاهرات می کردند و خواستار خاموش شدن نیروگاه های اتمی بودند و تماشاگران هم با تکان دادن دست و پای شان و کف زدن و تشویق همراهی شان می کردند.» ای کاش تظاهرات در همه جای دنیا و با هر هدفی ، این چنین مسالمت آمیز باشد و آدمیزاد بتواند راحت حرفش را بزند.

۱۳۹۰/۰۱/۰۵

دهه هشتادی که گذشت

دهه هشتادی که گذشت ، پر از نشیب و فراز و اضطراب و رنج و شادی بود. سال اولش سخت گذشت. سال دوم و سوم اش پر از آشفتگی و اضطراب و تردید بود. سال سوم اش آرامش قبل از طوفان بود. سال چهارمش طوفانی بود. میان گریه خندیدم. راست ایستادم و به خود اجازه شکستن ندادم و نشکستم . اگر چه طوفان سهمگین بود. آموختم که در مقابل طوفان ایستادن ، حتی ایستاده مردن بهتر از شکستن است. با نشکستن بودنم را ثابت کردم. ثابت کردم کسی که وجود دارد « هیچ » به حساب آوردن اش غیر ممکن است. نادیده گرفتن اش خطائی بزرگ است. سال پنجم اش رسیدن به ساحل آرامش بود. قلمی که در صندوقخانه مخفی شده بود و هر از گاهی بیرون می آمد و لرزان می نوشت و نوشته هایش را با خودش به صندقخانه می برد و آن گوشه ها پنهان می کرد ، از قفس صندوقخانه بیرون پرید و در دستان تازه نیرو گرفته ، جانی تازه یافت. دوستانی که تشویقم کردند و زندگی ام رنگی دیگر گرفت. اولین بار وبلاک نویسی را در پرشین بلاک شروع کردم و از طریق دنیای اینترنت با دوستان عزیزی آشنا شدم که برایم خیلی ارزش دارند. سال ششم اش سیاه مشق هایم چاپ شد و سال هفتم اش داغ برادر جوان تر از خود دیدم که نوبت را رعایت نکرد و با عجله رفت و همه را در ماتم مرگ ناگهانی اش شوکه کرد و سال نهم اش پدرم را ، جان و دلم را ، از دست دادم. اینگونه عزیزانی رفتند و عزیزانی دیگر به جمع مان پیوستند. صورتمان را اشک خیس کرد. هم اشک غم هم اشک شادی. هم بایاتی جانگداز در غم از دست دادن عزیزترین های زندگیمان خواندیم و هم در شادی عزیزانی که به جمع مان اضافه شدند ، نازلاما و یاللی خواندیم.
در این دهه بلاهای انسانی و غیر انسانی و طبیعی دست در دست هم دادند و دل ها را خون کردند. خانه ها را ویران کردند.
داشتم دعا می کردم ، آرزو می کردم ، از خدا می خواستم که خرگوش امسال برایمان آرامش و صلح و صفا همراه بیاورد، که گل صنم گفت : « سالی که نکوست از بهارش پیداست.»
گفتم :« آی دیلیوی ائششک آریسی ساشسین / ای که زبانت را زنبور سرخ نیش بزند.»
اشاره ای به تلویزیون کرد و گفت :« والله به خدا تقصیر من نیست . طفلک مردم ژاپن را نگاه کن . قذافی را نگاه کن. »
حالم خراب شد اما ناامید شیطان است। دعا می کنم آرزو می کنم که این سال نودی که شروع شده صلح و آرامش بر جهان و بر دل همگان به ارمغان بیاورد. یا آورده باشد؟ الهی آمین.

۱۳۸۹/۱۲/۲۷

سال نو مبارک

سال نو بر همه عزیزان مبارک. در سال نو برای جهان صلح و آرامش آرزو می کنم. امیدوارم جهان از شر مصیبت های زمینی و آسمانی و انسانی در امان بماند.
برای عزیزانی که سال گذشته همین روزها در قید حیات بودند و سفره هفت سین دل و جانمان را با وجودشان روشن کرده بودند و اکنون میان ما نیستند ، روحی شاد و آرام آرزو می کنم. یقین که در آرامش اند و از دغدغه دنیای فانی آسوده. اما جای شان در روح و جانمان خالی است.
*
بایرامیز مبارک اولسون. گلن گونلریز خئیر اولسون.
آللاه 1390 مینجی ایلده ، هامیلاری ،عاغیلا گلن عاغیلا گلمیین قضووقدردن حفظ ائیله سین.
ایللر بویو گؤزل – گؤزل بایراملار گؤره سیز

ماهی های قرمز و دوست داشتنی من









*
*

مردم ژاپن و زلزله و سونامی وحشتناک


۱۳۸۹/۱۲/۲۴

چهارشنبه سوری

امروز چهارشنبه سوری است । همیشه در این روزهای عزیز یاد و خاطره عزیزان از دست رفته در دل زنده می شود। سال گذشته همین روز بود که چشم و دلم با دیدن بسته پستی که پدرم ارسال کرده بود ، روشن شد. آجیل چهارشنبه سوری ( چارشنبه یئمیشی ) و آینه و شانه نو مهمترین هدیه پدرم از راه دور بود. این سه هدیه که بزرگترهایمان هرگز فراموشش نمی کردند. تا زمانی که دائی بزرگ و آقا جمشیدمان بودند هر سال دو تا آینه و دو تا شانه نو داشتیم .

*

متن کامل

*

۱۳۸۹/۱۲/۲۲

کلنگت را بردار

داشتیم با هاله وبگردی می کردیم که به اینجا رسیدیم. گفتم : « این عبید زاکانی عجب طناز با مزه ای بود . عجب ذهن خلاقی در باب طنز و کنایه داشت.»
گفت :« دلم می خواهد روزی به قاضی ای که با قضاوت یک طرفه و مغرضانه اش به من ستم کرده ، برسم. قلمش را از دستش گرفته و به جایش کلنگی دستش خواهم داد و به معدن نمک اش خواهم فرستاد که دیگر قلم به دست نگیرد و خانه ای را خراب نکند.»
گفتم :« هاله جان آژ تویوخ یاتار یوخودا داری گؤره ر( مرغ گرسنه می خوابد و خواب دانه می بیند.) کجا و کی می توانی سراغ قاضی بروی ؟ حالا فرض کنیم که رفتی مگر زورت به او می رسد. همانگونه که خورده و ناحق ات کرده ، می خوراند و ناحق ات می کند.»
گفت :« دنیا با این بزرگی اش خیلی کوچک است از قدیم گفته اند داغ داغا یئتیرمز آدام آداما یئتیره ر ( کوه به کوه نمی رسد آدم به آدم می رسد.) حالا می بینی . چند وقتی صبر کن.»
*
کولونگووی گؤتور
حاکیمین قلمدانیندان بیر قلم یئره دوشدو. بیر کیشی کی اوردایدی دئدی :« جناب حاکیم ، کولونگووی گؤتور.»
حاکیم آجیخلانیب دئدی :« اسگیک کیشی ، بو قلم دیر کولونگ یوخ. سن هله قلم ایله کولونگون دئییشیکلیغینی بیلمه میسن؟»
کیشی دئدی :« هرنه اولور اولسون . اونلا منیم ائویمی ییخمیسان.»
*

دعوتنامه یک اهری با اتفاقات ساده اش برای شرکت در مراسم چهلم خدا بیامرز

*

ایرج افشار

*
*
*
*
*
*

۱۳۸۹/۱۲/۱۸

به بهانه دیروزی که روز زن بود

به بهانه دیروزی که هشتم مارس بود و روز زن بود و روز تبریکات دل خوش کنکی و تمجید و تعریف و سرایش اشعار نغز بود واما حوصله ای برای نوشتن نبود. دیروزی که اعظم را به یادم آورد که آرزو می کرد یک چشمش کور و یک پایش چلاغ می بود و مذکر به دنیا می آمد. دیروزی که حکیمه را به یادم آورد که آرزو می کرد ویجنتی مالای فیلم های سنگام و سورج و رام و شام ، باشد و همینطوری الکی توی فیلم ها و کنار گلها و در حال شنا آواز بخواند و هندی برقصد. طفلکی فکر می کرد زنان هندی در دریایی از گل و سنبل غوطه ورند و او عقب مانده. دیروزی که آرزوی اشرف را به خاطرم آورد که دلش می خواست ایندیرا گاندی یا مارگرت تاچر باشد و قدرت را به دست بگیرد. آنوقت خودش می داند چه کند و چه نکند. دیروزی که صدای خشمگین و ناچار لیلی را در گوشم پیچانده بود. او که دیگر دلش هیچ نمی خواست و پشیمان بود از دختر شهری و باسواد بودن و بارها گفته بود که کاش از اهالی کوره دهی بود. از ان دهات « سازیم دینقیل» که مردمش بجز ارد و گندم و نان هیچ چیز دیگری را نمی شناختند . چه برسد به سواد و حق و حقوق.
چنین افکار درهم و برهمی بود که مانع نوشتن شد.

*

متن کامل حکایتهای من

*

آن آینه با شمعدان های کهنه اش

شمعدان هایش دیگر نبود. آینه کهنه گرد گرفته گوشه زیرزمین افتاده بود. زن سنگی بزرگ برداشت و آن آخرین یادگار شوم را تکه تکه کرد. نقره بود؟ به جهنم . نقره اش پیشکش ظرف زباله.

۱۳۸۹/۱۲/۰۶

شکر گویم که مرا خوار نساخت

می گفت : می گویند نظام آموزشی قدیم موفق تر از نظام آموزشی جدید بود. برای همین هم قرار است نظام اموزشی قدیم را جایگزین نظام کنونی کنند و قرار است بچه ها شش سال در دوره ابتدائی درس بخوانند و بعد هم وارد دبیرستان شوند و کلاس هفتم و هشتم و نهم و الی اخر از سر گرفته شود. یادش به خیر چه کتابهائی داشتیم. دلم برای کتاب های تاریخ و جغرافیای کلاس پنجم و ششم تنگ شده است. یادته کتاب های فارسی مان چه متون ادبی و چه اشعار نغزی داشت ؟ یادش به خیر زمستان ، شعر انگور ، از کرده خویشتن پشیمانم ، و ایوان مداین و ... و ... و

متن کامل

خدا بیامرز

خدا بیامرزد خدا بیامرز را
*
روحش شاد
*

۱۳۸۹/۱۱/۲۷

از سر دلتنگی

دلم می خواهد برگردم । به سالها سال پیش. به دنیای کوچکی که بجز لی لی و توپ و طناب و بئش داش و قصه های مادربزرگ و ملک محمد و زمردقوشو و دغدغه های برد و باخت بازی های شیرین کودکی ، مشغله دیگری در دنیا نباشد. دلم می خواهد آقا جمشیدمان اتوبوسی کرایه کند و خبر بدهد که فردا صبح راهی مشهد هستیم و مادرهایمان با عجله بشقاب و قاشق و برنج و اجاق پیک نیک را آماده کنند.

متن کامل

۱۳۸۹/۱۱/۲۲

باز و بسته = آچیق و باغلی

داستانک
باز و بسته
نویسنده : مونا تاروردی
برگرفته از سایت : کانون داستان کوتاه
*
ناغیلجیق
آچیق باغلی
یازار : مونا تاروردی
تورکویه چئویرن : شهربانو
یازدیر . خیرداجا الیم آنامین الینده . یول یئرییه – یئرییه حیه ط ده کی گوللره باخیریق. گل لرین بیرسینه یئتیریریک ، دورور، اییلیر و دئییر:« بو قارغا بوغازی. بیر باخ ...» . باش بارماقینان ایشاره بارماغین گول یاریاغین ایکی یانینا قویوب یاواشجانا سیخیر. قارقانین آغزی آچیلیب باغلانیر.
*
یازدیر. چوروموش بوزوشموش الی الیمده.خیاواندا بیر باغچانین قیراغیندان کئچیریک. یانیمیزداکی گوللرین بیرسینی گؤرسه دیرم . دئییرم :« قارقابوغازی». توموب ، مات – مات منه باخیر. بیرآزجا دؤزورم. بیرداها دئییرم. هئچ بیر زاد یادینا گلمیر. باش بارماغیمدان ، ایشاره بارماغیم قورویور.
***


nağılcıq
açıq bağlı
yazar :
muna tarurdı
türküyə çevirn : şəhrbanu
yazdır . xırdaca əlım anamın əlində . yol yeriyə – yeriyə həiət də ki güllərə baxırıq . gul lərin birsinə yetiririk , dürür , əylır və deyir: « bu qarğa boğazı . bir bax . . . » . baş barmaqınan işarə barmağın gül yarpağın iki yanına qüyüb yavaşcana sixir . qarqanın ağzı açılıb bağlanır .
*
yazdır . çürümüş büzüşmüş əlı əlimdə . xıavanda bir bağçanın qırağından keçirik . yanımızdakı güllərin birsini görsədirəm . deyirəm : « qarqaboğazı» . tümüb , mat – mat mənə baxır . bırazca dözürəm . bırdaha deyirəm . heç bir zad yadına gəlmir . baş barəmağımdan , işarə barəmağım qürüyür .
*

۱۳۸۹/۱۱/۲۱

فیس بوک


فیس بوک ، بلای جان وبلاک؟
نوشتن سال های سال است که همراه و رفیق و شفیق من است. بچه که بودم وقتی با برادری و دوستی دعوام می شد و زورم به او نمی رسید ، جاهای خالی دفتر مشق کهنه ام برایش ناسزا می نوشتم. دورتادور دفتر رابا کلمات عجیب و غریب پر می کردم و آخر سر هم قبل از این که دفتر و نوشته هایش لو برود و مادر دعوایم کند ، پاره کرده و داخل ظرف آشغال می ریختم. توی دلم می گفتم: « هزار تا بد و بی راه نثارش کردم وجوابم را نداد. آخ که دلم خنک شد.» مدادم ، لای دفتر انشایم ، میان پیک های دانش آموزم و ... و... همیشه می چرخید و چرخید. در عالم رویاهایم سرنوشت قهرمانان قصه های داخل پیک را تغییر می دادم. زیبای خفته به خواب نمی رفت. جادوگر مهربان می شد. گرگ با بچه های بزبزقندی مهربان می شد و تا برگشتن ننه بزی با بچه ها بازی می کرد تا دلشان تنگ نشود. بعد از خواندن قصه هایم ، می دیدم که وای چه قصه های لوس و بی مزه ای نوشته ام. این ها که قصه نیستند. روز مادر برای مادرم مداد و پاک کن و مداد تراش هدیه می خریدم لای کاغذ می پیچیدم. خجالت می کشیدم حرفی بگویم و روی تکه کاغذی برایش چند بیت می نوشتم. « گویند مرا چو زاد مادر.» هدیه را می گرفت وقتی مداد و پاک کن را می دید ، گوئی توی ذوقش زده اند. اما باز لبخند می زد و مداد می رفت لای دفتر یادداشتش که ادرس و شماره تلفن نوشته شده بود. عجب عالمی داشت دنیای کوچک کودکی من ، با قلم و مداد و افکار کودکانه ام. دیگر ننوشتن برایم میسر نیست.
امروز چشمم به سمت راست وبلاکم ، آرشیو ، افتاد 2006 – 2007 – 2008 – 2009 – 2010 – و حالا 2011 . با این حساب پنج سال گذشت و شش سالی می شود که وبلاک می نویسم. وبلاک برایم دفتر مشقی است و نظرات همچون تصحیح اوراق. می نویسی و نظر می خوانی و تصحیح می کنی و پند می گیری گه چگونه بنویسی و چگونه ننویسی. الغرض که سراغ اسد علی محمدی رفتم که بگویم برادر ما را هم در لیست کلاسیک ثبت کن ، که این پست اش را خواندم. سراغ دختر همسایه رفتم . این پست اش چشمک زد. سراغ مرجان رفتم کرکره را سفت و سخت و محکم بسته و رفته.اهری رها کرده و رفته. نی لبک وبلاکستان که مدتهاست سکوت اختیارکرده و دیگر کوچکترین خبری از او نیست. نگرانش هستم اگر این پست را می خواند. شهلا باورصاد دل از دنیای مجازی وبلاکستان کنده و رفته. آقا معلم هم قلمش را برداشته و رفته و می گوید که دیگر نخواهد نوشت. و خیلی های دیگر.
از میان کسانی که رفته اند بیشترشان فیس بوک را به وبلاک ترجیح داده اند. هر پدیده و اختراع و ابتکار جدیدی به نوبه خود خوب است. فیس بوک هم خوب و مفید و هم مضر است. امکان یافتن دوستان قدیمی. پیدا کردن فامیل و اقوامی که سالهاست ندیده ای . مکالمه اسان و بدون هزینه و مزایای دیگر . اما فیس بوک وبلاک نیم شود.در وبلاک می نویسی و می ماند. مرتب است. آرشیو ، لینک ها ، لوگوها . حیف است جایش را به فیس بوک بدهد. هر کدام سر جای خودشان خوبند. وبلاک نویسان نازنین بنویسید.
*
*
*

۱۳۸۹/۱۱/۱۸

رادیو زمانه

تا آنجائی که به خاطر دارم ، سایت رادیو زمانه در سال 2006 شروع به کار کرد. رنگ صفحه این سایت ( قدیمی ) مناسب است. شکل و شمایل مرتبی دارد. در بخش های خبر و نظر ، برنامه سازان ، رسانه ، هنر و ادب ، اندیشه و جامعه ، نویسنده مشخص است. هر مقاله ای را با هر نویسنده ای که دوست دارم ، انتخاب کرده می خوانم. هر وقت فرصتی شد به آرشیو ها که جداگانه و هر نویسنده ای آرشیو بخصوص خود را دارد مراجعه می کنم. جدول پخش برنامه هم مرتب کار می کند. در بخش خبرها اولین نوشته ها و خبرها درج شده است. از دست ندهید ، تازه ها ، این هفته هم بطور مرتب به اطلاع می رسد. اما دست اندرکاران محترم این سایت ، از اول دی ماه امسال همراه با شب یلدا ، سایت زمانه را نو کرده اند. وقتی وارد سایت جدید می شوم، مقاله ها را مانند بارانی نامرتب و پریشان می بینم که یکی از دیگری سبقت می گیرد و سعی دارد راه را بر دیگری ببندد و خودش به تنهائی خودنمائی کند. عکس ها بر نوشته ها رجز می خوانند و روی کلمه و جمله را می پوشانند گوئی که می گویند:« بکش کنار که من آمدم.» گوئی کاریکاتور مانا نیستانی دست بر دهان مقاله ای گذاشته و می گوید:« تو لازم نیست دیده شوی ، بگذار همه مرا ببینند.» روی هر مقاله ای که کلیک می کنم عکس مانع دید قسمتی از کلمات یا جملات می شود و مجبور می شوم کلمه مخفی شده پشت عکس را خودم حدس بزنم که این حدس حوصله ام را سر می برد. نه برنامه سازان معلومند ، نه صفحه شان و نه لینک ها ، که سر هر فرصتی لینک ها را از طریق سایت رادیو زمانه و لیست وبلاک های بروز شده دنبال می کنم. صفحه سفیدش هم چشمان کم نورم را می زند. اول فکر می کردم مشکل از کامپیوتر و اینترنت من هست. اما گل صنم و هاله و عاطفه نیز چنین مشکلی دارند. ما دوستان بعنوان اولین خوانندگان رادیو زمانه ، این اجازه را داریم که از رادیو زمانه سوال کنیم : سایت قدیمی چه اشکالی داشت که این سایت جدید را راه اندازی کردید؟ البته توضیحی را که آقای فرید حائری نژاد نوشته اند خواندیم و قانع نشدیم. اگر می خواستید تغییر و تحولی ایجاد کنید می توانستید در همان سایت قدیمی کارتان را انجام دهید. می شود درخواست کرد که حداقل تا کامل شدن سایت جدید ، سایت قدیمی را هم بروز کنید؟

*

در بالاترین

*

۱۳۸۹/۱۱/۱۲

سیاه مشق های من در کتابناک

سیاه مشق های یک معلم - جلد اول - در کتابناک

*

سیاه مشق های یک معلم - جلد دوم - در کتابناک

*

با تشکر از زحمات دکتر احمد سیف عزیز

*

۱۳۸۹/۱۱/۰۴

سیاه مشق های یک معلم



دفتری دیگر از سیاه مشق هایم - مجموعه 20 داستان و روایت کوتاه در کتابناک منتشر شد

با تشکر از دکتر احمد سیف

سیاه مشق های یک معلم جلد اول و جلد دوم


*

طرح روی جلد از گالری عکس های زیبای شادی قدیریان

*


*

۱۳۸۹/۱۰/۲۰

یادی از زنان مؤمن محله ما

راسته کوچه ، یکی از خیابانهای قدیمی شهر تبریز است با کوچه پس کوچه ها و دربندهای طویل و کم عرض و خانه هائی کهنه با درهای خروجی چوبی و قدیم و میدانهای کوچک و بزرگ که وسط یا گوشه هر میدانی درختی کهنسال خودنمائی می کند. محله ای پر از خاطرات تلخ و شیرین ، مهر پدربزرگ و آغوش مادربزرگ ، که هر روز خاطره شان را با یادش به خیر و خدا بیامرزدتان می آمیزم .

متن کامل

زنگ تفریح برای نوزاد

 





اولین برف زمستانی در وطن - سقوط هواپیما در ارومیه

بارش اولین برف زمستانی در وطن بر هموطنان عزیز مبارک.
این هم ابتکار زیبای خانم اهری

*

به راستی که توی نان یاس قارداش دیلار. شادی بارش برف دیری نپایید زیرا که غم سقوط هواپیما مردم ارومیه را داغدار کرد.

خدا به خانواده قربانیان صبر دهد.

*

۱۳۸۹/۱۰/۱۷

زرین کلاه

ارسیز قادینلار
سونونجو بؤلوم :
زرین کلاه
یازار : شهرنوش پارسی پور
چئویرن : شهربانو

*
زرین کلاه باغبانا اره گئتدی. بویلو اولدو. بیر لیلی فر دوغدو. اوشاغینی سئویردی و اوشاق چای قیراغینین خیرداجا حاووضوندا بؤیویوردو.
بیر یای گونونده اری دئدی: « زرین کلاه بیز گرک سفره گئدک.»
زرین کلاه ائوی سوپوردو. یئردؤشه یی ییغدی. بوخجاسین باغلادی. اری دئدی:« زرین کلاه ، پالتار لازیمیمیز دئییل. بوخجاوی قویبوردا قالسین.»
آرواد اطاعت ائله دی. بوخجانی قویدی. الین وئردی ارینین الینه. بیرلیکده گئدیب ، لیلی فرین اوستونده ایله شیدلر. لیلی فر گول بوتالارینی اونلارین دؤره سینه دولادی.
اوزاقلاشیب ، گؤیه گئتدیلر.

*

ərsiz qadınlar

sününcü bölüm : zərrin külah

yazar : şəhrnüş parsıpür

çevirən : şəhrbanou

zərrin külah bağbana ərə getdi . büylü oldu . bir lilifər doğdu . oşağını sevirdi və oşaq çay qırağının xırdaca havuzunda böyüyürdü .

« bir yay günündə əri dedi: « zərərin külah biz gərək səfərə gedək zərərin külah

evi süpürdü . yerdöşəyi yiğdi . buxcasın bağladı . əri dedi: « zərərin külah , paltar lazımımız deyil . buxcavı qüy burda qalsın . » arvad itaət elədi . buxcanı qüydi . əlin verdi ərinin əlinə . birlikdə gedib , lilifərin ostündə əyələşidlər . lilifər gül butalarını onların dövrəsinə duladı . uzaqlaşıb , göyə getdilər

۱۳۸۹/۱۰/۱۲

سال نوی میلادی

سال نوی میلادی بر هموطنان مسیحی و دوستان و همگان مبارک
شب سر ساعت دوازده ، سال 2010 بار و بندیلش را برداشت و خداحافظی کرد و رفت و سال 2011 پا به میدان نهاد تصمیم گرفتم سر ساعت دورازده در سکوت و آرامش شبانه با خدایم به صحبت و راز و نیاز بنشینم. دعا کنم ، آرزوهایم را بر زبان بیاورم. از او بخواهم آنچه که دلم می خواهد. اما نیم ساعت به وقت مانده صدای تک و توک ترقه و آتش بازی شروع شد و نیم ساعت دیگرش آسمان با ستارگان مصنوعی روشن و به دنبالش هوا مه آلود از دود ناشی از ترقه و غیره شد.

متن کامل

۱۳۸۹/۱۰/۰۷

هر کجا هستم باشم



هر کجا هستم باشم ، آن وطن مال من است
آخرین بار که دیدمش ، گویا بیست و هشت سال پیش بود. پسرکی سه ساله بود. نمی توانست اسمم را به درستی تلفظ کند. حتی بلد نبود بگوید که اسمم طولانی است و تا بخواهم حروف را تمام کنم نفسم می برد. اما امروز برایم عکس هائی بسیار زیبا از نفاط مختلف آن خانه و کاشانه دور مانده فرستاده است. یعنی که هر کجا هستم باشم. آن وطن مال من است. آن اقوام متعلق به من هستند. یعنی که روح بدن دن آیریلار ، قان قاندان آیریلماز / روح از جان جدا می شود ، اما خویشاوندی و نزدیکی هرگز. به شرطی که دلی نشکنی که دل شکسته را درمان نمی شه کرد.

متن کامل

وبلاک بدون فیل تر

۱۳۸۹/۰۹/۳۰

شب یلدا

آی چله چله قارداش ، آتین قمچیله قارداش
روزی از روزها یوسف علیخانی در پستی به نام « گپی با راویان فرهنگ مردم» گفت : این روزها آمده ام اینجا بنویسم و دعوت تان کنم برای دیدن و خواندن و همکاری با صفحه ای که قرار است به زودی دنبالش کنم و ... و ..و
پست اش تشویقم کرد ، تا درباره فرهنگ و آداب و رسوم مردم ولایتم بنویسم. چند صفحه ای نوشتم و به ایمیلش فرستادم. کافی نبود. به پدرم زنگ زدم . از او خواستم تا جائی که امکان دارد برایم بنویسد و بفرستد.عکس پدربزرگها و مادربزرگها را خواستم. چند صفحه دیگر نوشت و همراه عکسها برایم فرستاد و گفت :« آنچه که به خاطر دارم نوشته ام . اما باز هم کامل نیست خودت هم هرچه به خاطر داری اضافه کرده بفرست تا ویرایش کنم. » خواندن دستخط اش برایم کار ساده ای نبود .

متن کامل

در اینجا و اینجا و در پرشین بلاک

*

۱۳۸۹/۰۹/۲۸

قار دوشاب



دیشب برف بارید. هم اکنون نیز برف می بارد. ولایتمان سفید سفید است. چقدر زیباست این سفیدی.

برف سفید ، قار دوشاب مادربزرگم را به یادم می اندازد.

*

قار : برف

دوشاب : شیره انگور

*

مرحوم دبیر تاریخمان وقتی می خواست به کسی بگوید لوس نشو و ادا درنیار ، با خشم می گفت : « دوشابلانما گؤروم.»

*

یک چند تایی لینک همینطوری

*
*
دنبال یکی از شعرهای آقای هالو گشتم و پیدا نکردم. بعضی ها شعر را در وبلاکشان نوشته اند بدون این که نامی از شاعر ببرند.
ولی خودکار قرمز نیست اینجا
*
*
گفته بودم : نترس بانو
*
*

۱۳۸۹/۰۹/۲۳

به بهانه عاشورا و به یاد کلثوم

بچه که بودم، در یکی از محله های قدیمی ، مردریش سفیدی زندگی می کرد که حاج آقا صدایش می کردند. با دختر حاج آقا در کلاس ششم ابتدائی همکلاس بودیم. اسم دختر کلثوم بود.می گفت:« پدرم به سفر حج نرفته اما چون عمویم او را حاج آقا صدا می کند، بقیه هم از او یاد گرفته و این طوری صدایش می کنند.» حاج آقا روزهای سرد و یخبندان زمستان جلو مدرسه می آمد و تا کلثوم را می دید جلو می آمد وبا یک دست کیف مدرسه دختر را می گرفت و دست دیگرش را به دست دختر می داد و به راه می افتادند.

متن کامل

۱۳۸۹/۰۹/۱۷

ببار ای برف





اینجا همچنان برف می بارد.

۱۳۸۹/۰۹/۱۱

باز هم برف سفید


اینجا دارد برف می بارد و امروز من ، با نوشیدن چای داغ و ایستادن جلو پنجره و تماشای دانه های رقصان برف در هوا ، سپری شد. برای دقایقی آرزو کردم که ای کاش دانه برفی بودم ، شاد و بی خیال. عمری کوتاه داشتم و در همان لحظات کوتاه رقص کنان و سیراب از لذت زندگی ذوب می شدم.


*
دیروز و امروز دلم خوش نبود. به فکر دو زن بودم که اگر چنین و چنان می شد، این دو زن زنده بودند یکی قاتل و دیگری مقتول نمی شد. هواسم آنقدر پرت شده بود که جرعه ای از چائی داغ را نوشیده و زبان و کامم را سوزاندم.


*
امروز دلم برای کلاس ششم ابتدائی ام تنگ شد. آرزو کردم به سالها پیش برگردم. دختر دبستانی شوم. مشق هایم را بنویسم و درسهایم را ازبر کنم و صبح زیر برف و یخبندان به مدرسه بروم. با همکلاسی ها دور بخاری سیاه نفتی جمع شویم و دستهایمان را گرم کنیم. دو ساعتی نگذشته نفت بخاری تمام شود و خانم معلم مبصر را دنبال سرایدار بفرستد و سرایدار غرزنان یک لیتر نفت بیاورد و بگوید :« سهم نفت امروزتان را دادم. چه خبرتان است. قناعت کنید دیگر.» خانم معلم هم با طنز و خنده بگوید : « مشهدی علی اکبر آقا این همه نفت توی مملکت داریم یکی دو لیتر اضافه به ما نمی رسد؟»


*



۱۳۸۹/۰۹/۱۰

عسر و حرج

عسر در لغت به معنی تنگی و سختی و دشواری است و حرج نیز به معنی تنگی و فشار است. یعنی هر کاری که آدمی را به سختی و فشار و تنگی بیاندازد ، عسر و حرج نامیده می شود. زن وقتی می تواند از زوج طلاق بگیرد که به دادگاه مراجعه کرده و عسر و حرج را ثابت کند. در اینجا مصادیق عسر و حرج در پنج بند شرح داده شده است. اما فراموش کرده اند بند ششم را اضافه کنند که آن چند همسری است .چند همسری عسر و حرج روحی و روانی است. فرقی ندارد زن اول باشد یا دوم یا سوم و .. و ... و ... یا ششم. چند همسری محیط خانوادگی را به میدان جنگ تبدیل می کند به گونه ای که سی و چهار ضربه چاقو بدن زنی بی گناه را تکه پاره می کند ، زن دیگر را بالای چوبه دار می فرستد. فرزند خانواده را به کشیدن صندلی از زیر پای موجود زنده تشویق می کند، گذشت را از والدین داغ دیده می گیرد و اصل « در عفو لذتی است که در انتقام نیست» به فراموشی سپرده می شود.

۱۳۸۹/۰۹/۰۸

اولین برف امسال

امروز اولین برف زمستانی ولایتمان را سفیدپوش کرد و این کوتوله باغچه مان ، سفید برفی شد. دستکش های پشمی را پوشیدم و جارو به دست گرفته ، بین خانه و سر کوچه راه باز کردم. درست مثل کودکی هایم که عاشق برف بودم و دلم می خواست با برفها گلوله برف و سرسره بازی کنم.یادش به خیر دانش آموز که بودم ، در روزهای برفی مادرم جاروی حیاط را بالای پله ها و جلوی آستانه در می گذاشت. برای رفتن به توالت که در گوشه دیگر حیاط و مسیری حدود ده متر بود ، مجبور بودیم پله ها را جارو کنیم و تا رسیدن به توالت جلوی پایمان را نیز با همین جارو پارو کنیم. این قانون مادرم بود و برو و برگردی نداشت. او معتقد بود که یک کمی زحمت کشیدن بهتر از لیز خوردن و پا شکستن و یکی دو ماه فلج شدن است.
مدرسه که می رفتیم چکمه های پلاستیکی نویمان روزهای اول خوب و امن بودند.چون لیز نمی خوردند و ما با خیال راحت به مدرسه می رفتیم . با وجود سفارش ها و تاکید مادرمان ، شیطان جنی قولمان می زد و زنگ های تفریح با همکلاسی هایمان سرسره بازی می کردیم. تا خانم ناظم وارد حیاط مدرسه می شد ما هم سیچان دلیکین ساتین آلیردیق ( دنبال سوراخ موش می گشتیم.) اگر خانم ناظم سرسره بازی و گلوله برف بازی مان را می دید دعوایمان می کرد و نمره انضباطمان هم کم می شد. یکی دو روز نگذشته ، پاشنه چکمه های پلاستیکی ما صاف و لیز می شد و موقع رفت و برگشت از مدرسه به خانه تلو تلو خوران و در حالی که با یک دستمان چادر و کیف مدرسه را می گرفتیم ، با دست دیگر تکیه بر دیوار داده به خانه می رسیدیم.
*
بچه که هستی مادرت نگرانت است و پندت می دهد . دختر جان بیرون می روی مواظب باش برف بازی نکنی . زیاد بیرون نمانی هوا سرد است. خدای نکرده سرما می خوری و از درس و مشقت عقب می مانی. مادر که می شوی فرزندت نگرانت است که مادرجان بیرون نروی ها، هوا سرد و زمین یخبندان است. یک دفعه سرما می خوری . پایت لیز می خورد. کلاه و شال یادت نرود. برف بر سرت نبارد. جوان است و نمی داند برف سفید خیلی وقت است که بر سرم باریده.
*
مخند ای نوجوان زنهار بر موی سپید ما
که این برف پریشان بر سر هر بام می بارد
صائب تبریزی
*

۱۳۸۹/۰۹/۰۷

آمد ثواب کند کباب شد

اهری با اتفاقات ساده اش آمد ثواب کند کباب شد.
*
*

۱۳۸۹/۰۹/۰۳

به بهانه عید غدیر

به بهانه عید غدیر و برای دل تنگم و جای خالی تو

شب عید غدیر است . شبی که برای فردایش در تلاش و تکاپو بودی. می دانستی که به دیدنت می آیند. می گفتی : خدا بیامرزد امواتشان را که این چنین روزهائی را در تقویم زندگی قرار داده اند تا بهانه ای باشد به جمع شدن دور هم و با عزیزان ایامی هر چند کوتاه به خوشی گذراندن.چه خوب است همه اقوام و کل فامیل را در یک روز و یکجا دیدن.»
یادش به خیر آن قدیمها که جوانتر بودی ، با آقاجمشیدمان بساط کباب راه می انداختید. بوی کباب تا هفت در و همسایه می رفت. غمی نداشتید. آقا جمشیدمان می گفت:« ما تنها نیستیم. ببینید بوی کباب محله را فرا گرفته همه دارند. پس نوش جان ما نیز باشد.»
محله قدیمی ما پر بود از پدربزرگ ها و سیدهائی که در خانه شان به روی اقوام و دوست و آشنا باز بود. سفره ای بود و نان سنگکی ، خرما و آش و کباب .
یادش به خیر وقتی حلیمه خانم می آمد و سعی می کرد مرا ببوسد. به این هوا که اگر روز غدیر هفت سید را ببوسی ، فردای قیامت حضرت علی شفاعت ات را می کند. اجازه نمی دادم . به حیاط بزرگ خانه مان می دویدم و او دو سر چادرش را با دندانهایش می گرفت و با دست چپ اش دو گوشه چادر را محکم می گرفت و با دست راست اش سعی می کرد مرا بگیرد و خیلی وقتها هم موفق می شد و من از این کارهایش چندشم می شد. آقا جمشیدمان دلش خنک می شد از اینکه یکی پیدا شده تا تلافی اذیت هائی که به او می کردم سرم درآورد و تو قاه قاه می خندیدی و می گفتی :« خدا امواتت را بیامرزد. بچه را اذیت نکن. فردای قیامت تا حضرت علی بیاید و شفاعت تو را بکند نکیر و منکر حساب و کتاب کارهایت را کرده و چرتکه هایشان را جمع کرده و رفته اند. تو ماندی و خدائی که باید قضاوت کند. خدا که اهل پارتی بازی نیست.»
بعدها زمان عوض شد. روزگار سرد و تلخ شد. بزرگ خاندان ها رفتند و تو و آقا جمشیدمان یساط کباب را برچیدید و گفتید:« گرسنه زیاد است و بوی کباب خوش نیست و خود کباب همچون سیخی بر گلو می ماند.»
سپس روزگار تلخ تر و سردتر شد. به شنیدن صدایت از راه دور قانع شدم. این اولین عید غدیر با جای خالی ات چقدر تلخ است . چگونه یگویم روزت مبارک پدرم؟ روحت شاد

۱۳۸۹/۰۸/۲۶

به بهانه عید قربان


عید قربان ، عید فطر ، عید غدیر ، عید نوروز ، شب یلدا ، .. و .. همه و همه بهانه هائی هستند که یاد و خاطره بزرگترهایمان را گرامی بداریم. به بهانه کوچکتر بودن به دیدارریش سفیدان و گیس سفیدان بشتابیم. صدائی را ، سخنی را تکرار کنیم و از فراموشی بپرهیزیم. دیشب گیس سفید بودم و جوانترها به دیدنم آمدند. روز خوبی بود.سفره تنهائی ام با صدای خنده و شادی شان پر شد. راستی چه نعمتی و چه هدیه ای بهتر از دیدن شادی عزیزان؟
امروز صبح نوبت من بود. بایستی گوشی را می گرفتم و زنگ را به صدا درمی آوردم. فراموش نکرده بودم نوبتم را. اما دستی به گوشی و دستی دیگر بر دل داشتم. می دانستم که صدای منتظرت را هرگز نخواهم شنید. سال گذشته که زنگ زدم ، گوشی را فوری برداشتی و بدون مقدمه جواب سلامم را دادی و گفتی که عید تو هم مبارک حاجی لار ثوابیندا اولاسان / شریک ثواب حاجی ها بشوی .
پرسیدم : از کجا می دانستی که من پشت خطم؟
گفتی : احساست کردم. دلم خبر داد که توئی. گوشم شنیدن صدایت را مژده داد.
امسال نبودی ، خانه خالی از صدای مهربان تو بود. چقدر دلم برایت تنگ شده پدر.

اسفندیار منفردزاده

بیوگرافی اسفندیار منفردزاده همراه با ترانه های ماندگارش

۱۳۸۹/۰۸/۲۰

ماتیلدا


ماتیلدا و پنجاهمین سالگرد ازدواجش

روزی از روزها ماتیلدا زنگ زد و گفت که سه روز دیگر سالگرد ازدواج شان است و می خواهند کیکی کوچک پخته و مجلس خانوادگی ساده ای بگیرند و در کنار هم پنجاه سالگی زندگی مشترک شان را جشن بگیرند. از من نیز خواست که در مجلس شادی شان شرکت کنم. با کمال میل قبول کردم و روز موعود با دسته گلی برای تبریک و شرکت در مراسم شان به خانه شان رفتم. ماتیلدا پیرزن هفتاد و چند ساله مهربانی است . بازنشسته است و بیشتر اوقات خود را صرف کمک و راهنمائی به دیگران می کند. بنا به اظهار خودش زندگی سخت و پر مشقتی را پشت سر گذاشته است. خودش می گوید : « همسرم بسیار سخت گیر و بد خلق بود. اخلاق و رفتار پسرم یک کمی نسبت به پدرش بهتر است و نوه ام بسیار اجتماعی است و زن جوان اش را درک می کند و دو تائی با هم زندگی مشترک موفقی را شروع کرده اند.» گاهی اوقات درد دل هایش موجب می شود که او را با زنان کشورمان مقایسه کنم. آن قدیم ها آسمان همه جا همین رنگ بود. اکنون نیز همین رنگ است با این تفاوت که در این غربتستان حقوق زنان رعایت می شود و در آن وطنستان خدا نکند که سر و کارت به ماده 24 یا ماده 23 و غیره بکشد. انجا کسی برنده است که یکی از چهار « پ » را داشته باشد. اگر هر چهار « پ » را یکجا داشته باشد که کارت تمام است.
خلاصه که در آن جشن کوچک مرد قبل از خاموش کردن شمع ها رو به همسرش کرده گفت :« پنجاه سال ، با شادی و غم کنار هم زندگی کردیم. پنجاه سال برابر نیم قرن است و نیم قرن مدتی طولانی است. ما غم و شادی هایمان را با هم قسمت کردیم. اما بیشتر اوقات از زندگی لذت بردیم. البته که بار مشکلات بیشتر بر دوش تو بود و زمانی که من جوان و خود خواه بودم ، تو صبر و بردباری نشان دادی . میان سال که شدیم به خود آمدم و فهمیدم که چقدر زحمت کشیده ای. دوست دارم زنده بمانیم و هفتاد و پنج سالگی ازدواجمان را نیز در کنار هم جشن بگیریم.»
سپس انگشتری طلای بسیار زیبائی را به همسرش هدیه داد.
جشن ساده و آرام و بسیار زیبائی بود.
*


Hochzeits Jubiliäen

1Jahr: Baumwollene Hochzeit
5Jahre: Holzene Hochzeit
6Jahre: Zinnerne Hochzeit
7Jahre: Kupferne Hochzeit
8Jahre: Blecherne Hochzeit
10Jahre Rosenhochzeit
12Jahre: Petersilienhochzeit
15Jahre: Gläsene oder Kristallene Hochzeit
20Jahre: Prozellanhochzeit
25Jahre: Silbene Hochzeit
30Jahre: Perlenhochzeit
35Jahre: Leinwandthochzeit
37Jahre: Aluminiumhochzeit
40Jahre: Rubinhochzeit
50Jahre: Goldene Hochzeit
60Jahre: Diamantene Hochzeit
65Jahre: Eisene Hochzeit
67Jahre: Steinerne Hochzeit
70Jahre: Gnadenhochzeit
75Jahre: Kronjuwelenhochzeit
*

۱۳۸۹/۰۸/۱۱

این خواب

عصر یک روز تعطیلی ، هاله بعد از چند وقتی خسته از سر کار به دیدنم آمد. چائی دم کردم و نشستیم و ازهر دری سخن گفتیم. حرفهای تمام این مدتی که همدیگر را ندیده بودیم روی هم انباشته و به تللی از سخن تبدیل شده بود. دیر وقت بود و شامی خوردیم و باز صحبت مان گل کردو دیر وقت شد. هاله از جای بلند شد و در حالی که خداحافظی می کرد گفت : « ( باجی باجین اؤلسون سؤز چوخ واخ یوخ / خواهر خواهرت بمیره حرف زیاد و وقت نیست.) حالا باید عجله کنم که به اتوبوس نمی رسم.» گفتم :« ساعت را نگاه کن ، حالا خیلی دیر شده و دیگر نمی توانی اتوبوس پیدا کنی. شب را همین جا می مانی.»
متن کامل

۱۳۸۹/۰۸/۰۱

پیرزن

چند کوچه آن طرف تر ، نزدیکی خانه مان پیرزنی زندگی می کند. او حدود پنج سالی است که هشتاد و دو سال دارد و به قول خودش کم کم دارد پیر می شود. هر وقت که می بینمش یاد گوذرچی محله قدیمی مان در راسته کوچه می افتم. گوذرچی پیرمردی بود که چماق بلند و قهوه ای رنگی بدست می گرفت و شب تا صبح در گوچه پس کوچه های خلوت شهر کشیک می داد. روزی درگذشت و مرحوم جایش را به پاسبان های کلانتری داد. اما یاد و خاطره اش در ذهن مان برای همیشه ماند. او حساسیت عجیبی نسبت به زباله ها دارد. مثل مامور مخفی پشت پنجره اش می ایستد و بیرون را تماشا می کند.

متن کامل

۱۳۸۹/۰۷/۲۹

نخستین زنان ایران - 4

فاطمه معتمدی مشهور به روزا منتظمی نخستین بار در سال 1337 کتاب هنر آشپزی را نوشته به چاپ زسانید. این کتاب شامل 600 دستور غذائی است و نوشتن اش دو سال طول کشیده است. کتاب هنری آشپزی را در دو جلد منتشر کرد که شامل 1700 نوع غذای ایرانی و فرنگی بود.
روزا منتضمی در 02 آبان سال 1388 در سن 87 سالگی در گذشت.
*

متن کامل

۱۳۸۹/۰۷/۲۷

چند جمله برای باغی پر بار

آدمی باغبانی را می ماند که با کاشتن نهالهائی در باغچه کوچک دلش ، به زندگیش روحی تازه می بخشد.گوئی که امید را در گرمترین گوشه جانش جای می دهد. همراه با رشد این نهالهای نورس اش زخم چه تیغ ها و نیش هائی که از خار صبر زرد و بوته های وحشی و مارهای سمی به جان نمی خرد و سرانجام نتیجه رنج و زحماتش به درختان جوان تبدیل شده به گل و شکوفه می نشینند. میوه های ترش و شیرین و می خوش اش بر دل و جان خسته باغبان قدرتی تازه می بخشد و بر زخم های کهنه مرحمی دلنشین می شوند. آن وقت است که باغبان با تمام وجودش همصدا و همراه این بیت معجز شبستری نغمه خوان می شود.
آرزو ائیله دیغیم شئی لره اولدوم نائیل / به آرزوهائی که داشتم رسیدم
ایندی راحت وئریرم جانی گل آل عزرائیل / حالا راحت جان می دهم بیا و بگیر عزرائیل
به قول مرحوم دبیر تاریخمان قره گونون عمرو آز اولار / پایان شب سیه سفید است.

نابات سان آی شکر سن

نازلی سان ای قشنگ سن

۱۳۸۹/۰۷/۱۶

مربای گیوی

وقتی میهمان دعوت می کنی ، سعی می کنی که برایش بهترین ها را تدارک ببینی. پیش غذا و غذای اصلی و دسر بعد از غذا و میوه و شربت و شیرینی و الی آخر. برای هر مهمان از هر میوه ای یکی داخل ظرف میوه می چینی و به این هم بسنده نمی کنی و چند دانه ای هم اضافه می کنی که بلکه یکی شان دو تا سیب خورد. در بین سخنان و بگو و بخند هم اصرار می کنی که مهمان جان تو رو خدا از این هم بخور ، از اون هم بخور.

متن کامل

۱۳۸۹/۰۷/۰۸

از غروب دل انگیز بندر شرفخانه تا غروب غم انگیز دریاچه ارومیه

بین آذربایجانی ها کمترکسی پیدا می شود که اسم بندر شرفخانه را نشنود ، نشناسد یا جهت تفریح و آب تنی به این بندر سفر نکرده باشد. آنچه که از بندر شرفخانه به خاطر دارم مربوط به کودکی هایم است. شاید چهل و پنج یا شش سال پیش که شوهر عمه بزرگ آنجا منتقل شده بود و ما برای دیدن و مهمانی به خانه شان می رفتیم. آنچه که به خاطر دارم بسیار کم و سایه مانند است. شبهائی را به خاطر می آورم که همگی دور هم جمع می شدیم و زیر نور چراغ گردسوز شام می خوردیم. چراغ کم نور موجب خواب آلودگی ام می شد و به خواب می رفتم و گوئی در عالم خواب و رویا صدای گپ زدن و صحبت و پوخی های بزرگترها را می شنیدم.

متن کامل

۱۳۸۹/۰۶/۳۱

به بهانه اول مهر ماه

شش ماه اول سال 1389 تمام شد. فروردین اش به خوشی شروع شد. اردیبهشت اش پدر را از ما گرفت و جای خالی اش دلمان را لبریز از درد و غم دوری اش کرد. رفتن اش را باور نکردم زیرا که آنجا نیستم تا جای خالی اش رفتن اش را بر من تحمیل کند. اکنون آنچه که از پدر برایم به یادگار مانده ، عکسی است بر دیوار که بر من لبخند می زند. فرقی ندارد از کدام گوشه اتاق نگاهش کنم. او همانجا ، پشت قاب شیشه ای عکس با تمام خاطراتش لبخند اش با کت و شلوار قهوه ای روشن اش ، کنار من است و با من لبخند می زند.
شهریور اش با اتفاقات جالب و شاد غافلگیرم کرد و نیمه سال را به خوشی به پایان رساند و زندگانی را خواه تیره خواه روشن برایم زیباتر کرد.

متن کامل

۱۳۸۹/۰۶/۲۴

ویکتور خارا - آگاتا کریستی

ویکتور خارا
اولین بار که اسم ویکتور خارا را شنیدم ، اوایل انقلاب بود. می گفتند که او از اهالی شیلی است و در شهری کوچک در حومه سانتیاگو به دنیا آمده و نواختن گیتار را از مادرش یاد گرفته است. از کودکی سری پر بلا داشت. پدرش کارگری الکلی بود. وقتی سخن از الکل در خانه به میان می اید شرح نداده وضع زندگی مشخص می شود. در همان حال و هوای انقلاب ، کاستی از او به بازار آمده بود و بین جوانان دست به دست می گشت. او با شجاعتش ، با بازوانش که با ضربات بی رحمانه تبر تکه پاره شده بود ، با قتل فجیع اش مشهور خاص و عام شده بود. او بین جوانان به سمبل مقاومت و رشادت تبدیل شده بود. بعضی از ترانه هایش را با ترجمه فارسی گوش می کردیم. اکنون پس از گذشت سالها این ترانه اش را از یوتیوب پیدا کردم . با ترجمه و زیرنویس : امید دادآر

متن کامل

۱۳۸۹/۰۶/۱۹

به بهانه عید فطر و قره بایرام

آن قدیمها که هنوز بچه بودم ، پدرم مرد جوانی بود و دوستی داشت که به ظاهر خیلی خوب و فداکار و مهربان و صمیمی بود. روزی از روزها این دوست با پدرم اختلاف پیدا کرد و از پشت سر به او ضربه زد. پدرم هم با او قهر کرد و گقت که تو را هرگز نخواهم بخشید. از ماجرای قهر این دو هنوز چند ماهی نگذشته بود که دوست به بهانه تبریک عید غدیر به سراغ پدرم آمد و عذرخواهی کرد و با پدر صیغه برادری جاری کرد و شدند برادر صیغه. اما پدر دیگر با او صمیمی نشد و در رفت و آمد و معاشرت جانب احتیاط را رعایت کرد.

متن کامل

۱۳۸۹/۰۶/۱۷

رنگ آتش نیمروزی

اول صبح سوار اتوبوس شدم . داشتم پیش دوستم می رفتم که در اداره ای کار واجبی داشت و به او قول داده بودم پیش دخترک اش بنشینم تا او برگردد. دخترکی که معلول مادرزادی است و پدرش به همین بهانه چند سالی است که مادر و دخترک را ترک کرده و جایی گم و گور شده و مادر برای یافتن اش زمین و آسمان را نگشته ، چون مرد را در خانه اش مهمانی بدون احساس مسئولیت می دید و گویا جایش را نیز می داند و به همین سبب می گوید گئدن قوناغین تئز گئتمه سی یاخجی دیر / میمانی که قرار است برود ، زود رفتن اش بهتر است.
متن کامل