خانواده پرجمعیتی بودیم। پدرم کارمند ساده آموزش و پرورش بود و دست در دست مادرم زندگی ساده ای برایمان فراهم کرده بود.بجز رادیو گرام قدیمی با صفحه های بشقاب مانندش ، تلویزیون بلر هم داشتیم. دیگر داستان شب از رادیو مزه ای نداشت و جایش را سریال های تلویزیونی مرادبرقی و تلخ و شیرین و صمد و سرکاراستوار ، سرزمین عجایب و محله پیتون پلیس و مرد شش میلیون دلاری و ...گرفته بود. تلویزیون شبانه روزی برنامه نداشت .
3 comments:
Matne vagean zibayi bud. Yam yam hala chejur shokolati bud? Unvagt maku zendegi mikardid?
با خوندن پستت گریه کردم. ..نمیدونم بخاطر خودم و اینکه توی همه شرایط فکر خوشحال کردن پسرک بوده ام یا اینکه یاد مادر خودم افتادم که اونهم حتما همینطور بوده
سلام
بعد از مد تها به شما سر زدم هنوز سرزنده و دستنوشته هايتان زيباست
بهترين َآرزوها را براي شما دارم
قارداشخان
Post a Comment