2011/09/21

فریدون مشیری شاعر کلمات مهربان

یکی از روزهای سرد پاییزی بود. من و مهناز و مهرناز و پریناز دور هم نشسته و از این در و آن در صحبت می کردیم. مهرناز کاستی را که تازه خریده بود نشانمان داد و باز کرد و گفت :« ببینید چه محشری به پا کرده اند.» پرسیدیم :« چه کسانی ؟» گفت :« مشیری و شجریان. گوش کنید.» موزیک شروع شد و بعد از لحظاتی شجریان لب به آواز گشود.
پر کن پیاله را
کاین آب آتشین
دیری است ره به حال خرابم نمی برد
این جامها
که در پی هم می شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد
متن کامل

2 comments:

دختر همسایه said...

عاشق شاعرایی هستم که به آدم امید میدن و فریدون مشیری در رده های بالا ی جدوله ...مثل همیشه دلنشین شهربانو جان ...چوخ گزل دیرسین

شهربانو said...

مرسی دختر همسایه جان چوخ ساغ اول