عید دارد کم کم از راه می رسد ، اما در این دوردستها حال و هوای نوروزی را حس نمی کنم . ناچار به گذشته ها و رویاها پناه می برم . به آن دور دورها ، به عالم کودکیها و بی خبری ها که با یک آب نبات چوبی و شکلات مینو دلخوش می شدم . به روزهائی که نوروز را در چادرنماز گلی گلی شب عید و کفشهای قرمز دخترانه می دیدم . ناچار به آن دوران سفر می کنم . بعد از ناهار پدر رو به مادر می گوید : عیدی و پاداش مان را دادند . مادر فوری می گوید : برویم خریدهای عیدمان را بکنیم . بعد دوتائی می نشینند و به قول مادر عیدی و پاداش را مثل گوشت قربانی تقسیم می کنند . این پول برای لباس بچه ها ، این برای شیرینی و میوه شب عید ، این برای برنج و گوشت میهمانها ، و ... و ... و آخر سر یک دفعه مادر می گوید : ای وای می بینی عیدی خواهرهایت را فراموش کردیم . پدر نگاهی به بقیه پولی که در دست دارد می کند و سپس می گوید : خواهر ها مهم نیستند .
وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران