۱۳۸۶/۱۲/۰۹

عید دارد می آید


عید دارد کم کم از راه می رسد ، اما در این دوردستها حال و هوای نوروزی را حس نمی کنم . ناچار به گذشته ها و رویاها پناه می برم . به آن دور دورها ، به عالم کودکیها و بی خبری ها که با یک آب نبات چوبی و شکلات مینو دلخوش می شدم . به روزهائی که نوروز را در چادرنماز گلی گلی شب عید و کفشهای قرمز دخترانه می دیدم . ناچار به آن دوران سفر می کنم . بعد از ناهار پدر رو به مادر می گوید : عیدی و پاداش مان را دادند . مادر فوری می گوید : برویم خریدهای عیدمان را بکنیم . بعد دوتائی می نشینند و به قول مادر عیدی و پاداش را مثل گوشت قربانی تقسیم می کنند . این پول برای لباس بچه ها ، این برای شیرینی و میوه شب عید ، این برای برنج و گوشت میهمانها ، و ... و ... و آخر سر یک دفعه مادر می گوید : ای وای می بینی عیدی خواهرهایت را فراموش کردیم . پدر نگاهی به بقیه پولی که در دست دارد می کند و سپس می گوید : خواهر ها مهم نیستند .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۲/۰۷

باز هوای وطنم وطنم آرزوست


عجب روز و روزگاری شده است به خدا . دلم می خواست در حال و هوای سال نو و سفره هفت سین مادربزرگ بنویسم . اما امشب نوشتنم نمی آید .
...
نظر شما به ثبت رسید و پس از تایید نویسنده وبلاک نمایش داده خواهد شد .
پس از نوشتن پیام در وبلاک دوستی ، وقتی جمله بالا بر صفحه مونیتور ظاهر می شود ، حکایت از این دارد که بعضی ها یا دوست ندارند وبلاک نویس مطالبی که باب میل شان نیست بنویسد ، یا بیماری مردم آزاری دارند . چنین افرادی حتی این منطق را هم ندارند که بگوئی : داداش من ، آبجی من ، نوشته ها اذیتت می کند ؟ مجبورت که نکرده اند . آرام و بی سر و صدا ماوس را به قسمت بالای مونیتور و گوشه راست برده و روی ضربدر قرمز کلیک کن و از وبلاک یا سایت یا هر صفحه دیگر خارج شو. بدون اینکه به هموطن ، به نویسنده وبلاک توهینی بکنی که چنین اجازه ای هم نداری .

باز هوای وطنم وطنم آرزوست

۱۳۸۶/۱۲/۰۱

به بهانه دوم اسفند و روز زبان مادری


سخن از دوم اسفند و روز زبان مادری به میان آمد ، بی اختیار یاد خانم معلم و قلک سفالی اش افتادم . اول صبح که وارد کلاس می شد ، دفتر نمره بزرگش را روی میز می گذاشت و سپس کیفش را باز می کرد. اول جاخودکاری فلزی نیم کره ای اش را در می آورد و روی میز می گذاشت و خودکار قرمز و آبی و مداد سیاهش را یکی یکی روی جامدادی به دارازا می چید وچند نیم ورقه که رویش با خط درشت « تنبل » نوشته شده بود را نیز زیر جامدادی می گذاشت . بعد تشکچه کوچک ده سانتی متری گلی گلی اش را که خودش دوخته بود و مخصوص سنجاق ته گرد بود از کیفش در می آورد و به قسمت بالای جامدادی آویزان می کرد . مادر و مادربزرگ و خاله ها و عمه هایم نیز از این تشکجه ها داشتند و به آن ایینه قابی ( جا سوزن ) می گفتند . آنها با حلقه کوچک پارچه ای که خودشان برایش دوخته بودند ، ایینه قابی را از گوشه ای از چرخ خیاطی آویزان می کردند .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

در بالاترین

۱۳۸۶/۱۱/۲۸

آن روز که والنتین بود


آن روز والنتین بود ، سالروز عشق مستی ، سوختن و خاکستر شدن ، مهر و صفا و دلدادگی بود. عشاق جلو چشم همه به همدیگر ابراز عشق می کردند. دختر و پسر نوجوان داخل اتوبوس در دست هم ، برای همدیگر عشقنامه می خواندند. قلب سرخ و بوسه های آتشین به یکدیگر هدیه می دادند. مادربزرگی بغل دستم نشسته بود و به دختر و پسر نوجوان که روبرویمان نشسته و همدیگر را می بوسیدند خیره نگاه می کرد. گاهی زیر لب زمزمه می کرد و غر می زد .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۱/۲۴

بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست


والنتین یا سپندارمزگان یا روز عشاق یا سئوگی گونو ، براهل محبت و دوستی مبارک

بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست
آندم که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
ما را به منع عقل مترسان و می بیار
کان شحنه در ولایت ما هیچکاره نیست
از چشم خود بپرس که ما را چه می کشد
جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست
رویش به چشم پاک توان دید چون هلال
هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست
فرصت شمر طریقه رندی که این نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست
نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ روی
حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست

۱۳۸۶/۱۱/۲۱

اولین روز درس بود


اولین روز درس بود . وارد خیابان فرعی شدم . ساختمان کودکستان ، دبستان ، گزامت ، رئال و ... و ... همه در یک خیابان و نزدیک به هم بود . گوئی وارد سامان مئیدانی خودمان با مدارس مختلف عفت و گلستان و باغبان و شهید حقیقی و رازی و امت و ... شدم . خیابان و میدانی که پر از دانش آموزان ریز و درشت بود . اینجا هم بچه ها کیف به دست و بعضی ها با عجله و دوان دوان به مدرسه می رفتند . پسری که کیف مدرسه اش را روی دوشش انداخته بود ، در حال خوردن ساندویچ و با حال و هوای خودش به در ورودی نزدیک می شد که دختری مو طلائی و باریک اندام ناگهانی از جا جهید و روی کول پسر سوار شد و ساندویچ را نیز از دستش گرفت ودر حالی که یک بازویش را دور گردن پسر حلقه کرده بود شروع به خوردن کرد . پسر دادی کشید و دختر زود پائین پرید و در حالی که به سرعت می دوید وارد سالن شد . یک لحظه احساس غربت کردم . چقدر دلم می خواست در آن لحظه شاهد طناب بازی و ایاق جیزیغی ، گرگم و گله می برم ، دختر بچه ها باشم .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۱/۱۶

فردا اولین روز درس


از آن روز که آخرین روز درس بود ، حدود یازده سال می گذرد . آن آخرین روز درس که لحظات به سرعت سپری می شدند و من دلم می خواست عقربه های ساعت را از حرکت باز دارم . آن روزی که دلم نمی خواست زنگ آخر به صدا درآید . گذر لحظات رنجم می داد . اما لحظات سپری شدند و زنگ آخر رسید و بچه ها با شور و نشاط و انرژی تمام نشدنی کیفشان را برداشته و خداحافظ گویان راهی خانه هایشان شدند . من اما قدمهایم از رفتن باز مانده بود . از دوستان خداحافظی کرده و مدرسه را ترک کردم . اما هرازگاهی به پشت سرم برمی گشتم و با خود زمزمه می کردم که برمی گردم ، یکی دو سال که چیزی نیست . بالاخره تمام می شود و برمی گردم .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۱/۱۳

سخنی از برتولت برشت


Wer kämpft, kann verlieren. Wer nicht kämpft, hat schon verloren

Bertolt Brecht

کسی که مبارزه می کند ، ممکن است ببازد . کسی که مبارزه نمی کند ، خودش باخته است .
برتولت برشت

۱۳۸۶/۱۱/۰۷

کودکانه

به بهانه درگذشت سجاد هاشمی وبلاکنویس ده ساله
می گویند چله زمستان بود و برف شدیدی باریده و کوههای قیه و سبد داغی را سفید پوش کرده بود . در آن حال و هوای بسیار سرد ، مادر حامله ام در انتظار تولد فرزندی بود . آن زمانها رسیدن صدای ناله و فریاد زائو به گوش پدرشوهر و برادرشوهر و شوهر ، ضد ارزش بود .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۱/۰۲

به بهانه عاشورا و به یاد شهدا


بچه که بودم از کلمه عاشورا ، ازطبل و دهل جنگ ، از مردان کفن پوش قمه به دست بسیار می ترسیدم . روز عاشورا برایم وحشتناکترین روز بود . شبیه خوانان شلاق به دست که کودکان یتیم و پدرمرده را با ضربه های شلاق به جلو می راندند ، دلم را به درد می آورد . مادربزرگم می گفت : اینها مصیبت امام حسین علیه السلام را نشان می دهند . این فقط شبیه خوانی و نمایش است . اما برای من باز غیر قابل باور و تحمل بود که پدر و برادرها و فامیل و خانواده یکی را بکشند و فرزندان و اهل عیالش را با چنین بی رحمی اسیر بگیرند . اما هر چه سعی می کردم گریه کنم تا به قول مادربزرگم هر دانه اشکم شفیع من در روز قیامت باشد ، نمی توانستم .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۰/۲۵

اتاق 151 و شانس


ساکن اتاق 151 پیرمردی رنجور و بیمار بود . او زن و فرزندانی داشت . زن مثل او پیر و از کار افتاده بود اما می توانست راه برود و خودش کارهایش را انجام دهد . اما مرد نیاز به پرستار داشت و زن از نگهداری او عاجز بود . بچه هایش کار می کردند و هزینه خانه سالمندان پدر را شراکتی می پرداختند . آنها هیچ کدام فرصت مواظبت از پیرمرد را نداشتند . اول صبح روی یک تکه نان تست کره و سپس مربای توت فرنگی مالیدم و داخل یک لیوان پلاستیکی دردار قهوه ریختم و یک حبه قند و یک قاشق شیرقهوه به آن اضافه کرده به اتاق 151 بردم . پیر مرد آرام روی تختش دراز کشیده بود و مثل همیشه حوصله خوردن نداشت . اما مجبور بود بخورد .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۰/۱۸

Rutz den Frühling!

Ach, was sind wir dumme Leute
Wir Genießen nie das Heute
Unser ganzes Menschenleben ist ein Hasten
ist ein Sterben
ist ein Bangen
ist ein Sorgen
heute denkt man schon an morgen
morgen an die spätere Zeit und kein Mensch genießt das Heute
Auf des Lebens Stufenleiter
Eilt man weiter
..
Rutz den Frühling deines Lebens
leb im Sommer nicht vergebens
denn gar bald stehest du im Herbste bis der Winter naht,
dann stirbst
und die Welt geht trotzdem weiter
immer weiter
immer weiter
Otto Reutter

بهار می گذرد
آخ ، چیستیم ما مردم نادان
ما هرگز از امروز لذت نمی بریم
تمام زندگی ما عجله است
مردن است
ترس است
نگرانی است
امروز آدمی به فردا می اندیشد
فردا به دیرترین وقت
و هیچ کسی از امروز لذت نمی برد
در هر مرحله زندگی به عجله ادامه می دهد
ادامه می دهد
...
بهار زندگیت می گذرد
خورشید زندگی نمی بخشد
به زودی پائیز عمرت می رسد
زمستان نزدیک می شود ، سپس می میری
و بالاخره دنیا دوباره تکرار می شود
تکرار می شود
تکرار می شود
اوتو رویتر

۱۳۸۶/۱۰/۱۶

خانه سالمندان


پنج ماه کلاس تمام شد و مسئولمان برای هر کسی کاری پیشنهاد کرد . به من که رسید گفت : برای شما دوجا در نظر داریم یکی را خودتان به اختیار انتخاب کنید . یکی رستورانی نزدیک به مرکز شهر است واز لحاظ رفت و آمد برای شما راحتتر و دیگری خانه سالمندان در فلان جا است . فوری گفتم : رستوران . مسئول گفت : اما شما در خانه سالمندان تجربه دارید و هر دو رئیس هم در مورد شما گزارش خیلی خوبی به اداره کار نوشته اند .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۰/۱۱

دکتر ندیم


می گویند آن زمانها که من نوزاد بودم ، شیر مادرم کافی نبود و از قضای روزگار دو کوچه آن طرفتر یکی بود که در خانه اش گاو داشت و شیر و ماست می فروخت . برای من نیز شیر گاو می خریدند . من با وجود کمبود غذا و احتمال سوئ تغذیه فیس و افاده هم داشتم و شیر گاو به دهانم مزه نمی داد و نمی خوردم . به همین سبب نیز لاغر و مردنی بودم . روزی از همان روزها در آغوش مادر و همراه با مادربزرگ و زن عمو و خاله و ... و .. به مهمانی می رفتیم . هنوز به محله بئش گؤز نرسیده بودیم که باش بیزیم باش دوخدور ندیمین ( با دکتر ندیم روبرو شدیم ) پس از سلام و احوالپرسی مختصر ، از لاغری من پرسید و مادربزرگ گفت : شیر مادر کافی نیست و این ذلیل مرده شیر گاو را به اکراه می خورد . دکتر ندیم داد کشیده : یعنی چه ؟ اگر بچه شیر گاو دوست نداشته باشد باید بمیرد ؟ مادر بزرگ جواب داد: پس چه کنیم آقای دکتر خوب گناه بچه است دیگر نمی خورد .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۰/۰۷

من و مهمان و مهربان


از هفته پیش ، منتظر مهمانان عزیزی بودم . چقدر هم برای خودم برنامه ریزی کردم . قرار بود کارهایم را انجام دهم و تمام شود و وقت بیشتری با مهمانان عزیزم بگذرانم . ما مردم ماکو می گوئیم که آب آبگوشت را زیاد می کنم تشریف بیاورید . طبق این اصطلاح ، من نیز در حال و هوای خودم ، آبگوشت را روی اجاق گذاشتم و جوشید و جوشید و جوشید و سرانجام پخت و داشت جا می افتاد که خبردرگذشتی رسید وهمه برنامه ها به هم ریخت و در واقع آبگوشت هم مثل دماغ من سوخت . اینجور وقتها حال و احوال آدمی به هم می خورد . من هم حوصله ام خیلی سر رفت و کارهای ناتمامم را همین طوری ناتمام رها کردم ونشتسم تلویزیون را باز کردم و بعضی از کانال ها ترور بی نظیر بوتو را نشان می داد و دلم بیشتر گرفت . برای خودم یک لیوان چائی ریختم و منتظر تلفن شدم تا از برنامه ریزی و سفر خبردار شوم . باز داشتم در حال و هوای گرفته خودم چائی می خوردم که تلفن به صدا درآمد .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۱۰/۰۳

گولنار = گل انار


یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود ، در زمانی تا حدودی قدیم من یک کمی بچه بودم . روزی از روزها به شهرستانی در همان دور و برها سفر کردیم و مهمان خانه مشهدی جلیل شدیم . بعد از ظهر زلفعلی برای خوشامدگوئی به ما به خانه مشهدی جلیل آمد و صاحبخانه را با مهمانان برای صرف شام به خانه شان دعوت کرد . مشهدی جلیل هم با کمال میل این دعوت را پذیرفت . اهالی آن خانه دلشان نمی خواست به این مهمانی بروند اما خوب دعوت شده بودند و قبول دعوت نشانه ادب بود . هنگام غروب از خانه بیرون آمدیم و قدم زنان به طرف خانه زلفعلی به راه افتادیم . جای دوستان خالی رفت و آمد اتومبیل کم وهوا تمیز و صاف و نسیم خنکی می وزید . بالاخره به خانه زلفعلی رسیدیم و وارد شدیم و بعد از خوشامد گوئی زلفعلی رو به زنش کرد و گفت : گولنار چرا وایستادی ؟ زود باش ، چائی چی شد ؟ زن با عجله به آشپزخانه رفت تا چائی بیاورد .

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

۱۳۸۶/۰۹/۳۰

شب یلدا و عید قربان مبارک

من و حافظ و یلدا
حدود سی و چند سالیست که می شناسمش . یکی از قدیمی ترین و باوفاترین دوستانم را می گویم . رفیق شفیقی که ترکم نکرد و نمی کند و همیشه کنارم است . عمامه ای دور سرش پیچیده و عبائی بر دوش دارد موهای سفیدش ، کمر خمیده اش از گردش چرخ فلک شکایتها دارد . چهره اش سالهاست که به همان شکل است. همان شکلی که محمد تجویدی ترسیم کرده است . در تمام طول زندگی آرام و طوفانی ، خوش و ناخوش همراهم بود و هست . در روزهای خوش چهره اش را شاد می دیدم . زمانی که می گریستم اشکهایش را احساس می کردم . هنگامی که از درد به خود می پیچیدم چهره اش را برافروخته می دیدم . زمانی که منتظر خبری بودم اول از همه خبرم می کرد :

متن کامل

بلاک اسپات

۱۳۸۶/۰۹/۲۷

لودیا


یکی از دوستان ما زنی لهستانی به نام لودیا است . به مناسبت جشن هالوین کیک کدو تنبل پخته بود و دور هم جمع شده و کیک و قهوه می خوردیم . یاد زمانهای یک کمی قدیم افتادم . پائیز که می شد ، مادر و خاله و زن همسایه و...با هم به مغازه حاج حسین سبزی فروش می رفتند و یک عالمه کدو تنبل می خریدند . حیاط را جارو می کردند و گلیمی روی کاشیهای حیاط پهن می کردند و بعد می نشستند و صحبت کنان ، کدوها را تمیز می کردند و بعد قطعه قطعه کرده و با قالبهای شیرینی پزی به شکلهای مختلف خرد می کردند . سپس داخل آب آهک خیس می کردند و صبح روز بعد هم آنقدر آب این کدوها را عوض می کردند تا مطمئن شوند دیگر آهکی داخل کدوها نمانده و است . آن وقت مربای کدو تنبل درست می کردند . این مربا زرد خوش رنگ و شفاف و سفت و خوشمزه می شد . بیشتر به شیرینی شبیه بود تا مربا و با نان لواش گرم و کره روستائی عجب مزه ای می داد .

متن کامل

۱۳۸۶/۰۹/۲۶

زن


اورقیه آنا بعد از دیدن فیلم مشهدی عباد گاهی این چنین می خواند :
مشهدی عباد دود ائله دی (مشهدی عباد توفان به پا کرد )
اوغلان قیزا گؤز ائله دی ( پسر به دختر چشمک زد )
اوغلاندا تقصیر یوخویدو ( پسر تقصیری نداشت )
هر نه ائله دی قیز ائله دی ( هر گناهی که کرد دختر کرد )
بعد می گفت : خوب اول پسر چشمک زد ، اول پسر دل دختر را برد ، پس چرا همه گناهها بر گردن دختر افتاد ؟
سپس به خودش جواب می داد : اگر دختر رویش را قشنگ می گرفت و پسر نمی توانست چشم و ابروی او را ببیند ، اگر دختر به پسر نگاه نمی کرد و طنازی نمی کرد ، پسر هم به او چشمک نمی زد و فساد عالم را نمی گرفت .

متن کامل

۱۳۸۶/۰۹/۲۱

ناریش خانم = نارنج خانم


آن زمانها که هنوز بزرگ نشده بودم ، زن جوانی به نام ناریش به خانه مان رفت و آمد می کرد. ناریش مربی ترویج بود و محل کارش دهی از دهات آن ولایت بود . او هر ماه یک بار برای دریافت حقوق به شهر می آمد و یکی دو روز مهمان ما می شد . بجز دریافت حقوق به اداره مربوطه اش سر می زد و از آنجا وسایل کمکهای اولیه و کتاب و ... و قرص ضدحاملگی می گرفت وبا یک ساک پر به ده خود برمی گشت . فکر کنم اوایل تیرماه بود که آمد و کارهای اداریش را انجام داد و ما را به خانه اش دعوت کرد . مادرم دعوتش را قبول کرد و ساکمان را بستیم و بعد از ظهر همان روز همراهش به ترمینال رفتیم . سوار اتوبوس قراضه ای شدیم و همراه با شاگرد راننده برای سلامتی راننده و مسافران صلوات فرستادیم و سپس ضبط صوت را باز کرد . رشید بهبود اف داشت می خواند که :
یاشیل باغین گؤزلی دیر آغ آلما ، آلمانی دردین داها باغدا قالما
( سیب سفید ، زیباروی باغ سبز است ، سیب را که چیدی دیگر در باغ نمان )
اتوبوس در هر سه راه یا چهارراهی می ایستاد و مسافر پیاده می کرد. چند دقیقه ای به مقصد مانده ، شاگرد راننده از مسافر کرایه را حساب می کرد . قبل از رسیدن ما به مقصد ، شاگرد راننده از ناریش کرایه خواست .

متن کامل