2006/12/24

یلدا بازی و خاطره بازی



صادق اهری عزیز و یوسف علیخانی عزیز مرا نیز به بازی یلدا و خاطره دعوت کردند و من هم به قول مادربزرگ مرحومم که می گفت : تنبل تعبیرلی اولار ( تنبل فکرش را به کار می اندازد ) هر دو موضوع را در یک پست و 10 بند نوشتم

20 comments:

Anonymous said...

شهربانو جان
هیچ وقت از خوندن متن هایت سیر نمی شوم و همواره از خواندنشان لذت برده ام / چقدر چفت و بست سلسله وقایع رو زیبا نگاشتی / کاش بتوانی از نوشته هایت مجموعه ای فراهم اورده و چاپ کنی
در ضمن کریسمس مبارک نازنینم/ یک چیز دیگه من به روزم عزیزم
می بوسمت

Anonymous said...

سلام...واي خدايا...شما چقدر چقدر قشنگ نوشتين...مدتهاست كه خواننده مطالب زيباي شما هستم...در واقع چنان به نوشته هاي شما معتاد شدم كه كم كم دارم زبان آذري رو ياد ميگيرم...گرچه اين اولين كمنتي هست كه براتون ميذارم.اما خواستم بگم كه لينك شما رو با اجازه تون توي وبلاگم گذاشتم تا هم بهتون احساس نزديكي بيشتري كنم و هم ديگر دوستانم هم در لذت خواندن اين مطالب با من شريك بشن...آرزوي مفقيت براي شما دارم و بهتون افتخار مي كنم.

Anonymous said...

شهربانوی عزیز،
بسیارزیبا وعاطفی واثرگزاربود، دمت گرم ودلت خوش باد

Anonymous said...

باز هم زیبا و روان بود. البته من نفهمیدم کلاغه چطور مادر شما را از روزه خواری مطلع کرد!!

Anonymous said...

مثل _ همیشه سرشار از مهر و برخاسته از دل بود .... از خدا چه پنهان دلم می خواست دعوتت کنم چرا که این دعوتها توعی پیام _ دوستی است و نشانی از مهر _ ته دل _ ما هاست به دوستان ندیده ،اما دلم لرزید که نکند اجابت نکنی! :)گرچه از دوستان _ دیده هم که دعوت کردمشان 2 نفر بیشتر ننوشتند...اگر اجازه بدهی آدرست را به پیامگیر _ یاهو اضافه کنم...

Anonymous said...

راجع به اين اخلاق دهاتی ناميدن ديگران از سوی تبريزی ها:
من هم با وجود اينکه پدر و مادرم اهل تبريز بودند، وقتی به خانه پدربزرگم می رفتيم بچه های فاميلهای دور ما را دهاتی می ناميدند.


پس از چند سال ما هم به تبريز برگشتيم و زمانی خودم هم که نوجوان و نادان بودم به چند نفر طعنه ء دهاتی بودن زدم که هنوز هم به همين دليل احساس شرمساری می کنم.

Anonymous said...

shahrbanoo jan kheili ghashang tosif mikoni , vaghean lezat bordam. shad bashi

Anonymous said...

سلام. وای چقدر قشنگ نوشتید. اثر همون کتاب خوندنای دزدکیه! بعد از خوندن هر پستتون و اثر عمیقی که برام داره حس میکنم شما حتما باید رمان نویس باشید و کتابی رو هم تا به حال چاپ کردید. راستی اومده بودم دعوتتون کنم. وبلاگایی که میخونم رفتم همه قبلا دعوت شدن

Anonymous said...

شهربانوی عزیزم،

مثل همیشه پر ناز و طنز نوشتی. انگار که نشسته ای جلوی آدم و تعریف می کنی. ممنون از دعوتت، ولی همانطور که برای یکی دیگر از دوستان هم که دعوتم کرده بود نوشتم، نوشته باید از دل بربیاید تا به دل بنشیند. و چون حالا توی حال و هواش نیستم، چیز بی مزه ای خواهد شد. مواظب خودت باش و

Frohes Fest.

شهلا شرف

خاتونك said...

چه قدر قشنگ بودن ده خاطره شما. چه قدر!! وای من عاشق قصه های صمد هستم. عاشق روحیاتش و ایده های زیبایی که داشت و قلب مهربانش. کاش الگوی همه معلم های ما میشد.

Anonymous said...

سلام شهربانو جان.کریسمس مبارک.امیدوارم که این روزها در کناره فرزندان گلت لحظات شاد و زیبای را داشته باشی.نوشته ت خیلی با حال و صفا بود.واقعأ که لذت بردم.از دست معلم کلاس پنجمت هم خیلی عصبانی شدم.چقدر معلمها اون موقع عقده ای بودند.هر چند که متأسفانه از این قبیل معلمها هنوز هم پیدا میشه.
شهربانو جان مرسی از دعوت.
شاد باشی
سپیده

Anonymous said...

سلام بر شهربانو
ممنون از دعوتت دوست خوبم.
اما نمیدونم متوجه شدی یا خیر
اما من از 14 مرداد وبلاگم رو بنا به دلایلی تعطیل کردم
با وجود اینکه وبم رو فوق العاده دوست داشتم و دلبستگی خاصی هم بهش داشتم
اما خب از دیدن شگفتی های تلخ روزگار و آدمای ( بلا نسبت ) چند رنگ و نامردش دیگه دست و دلم به نوشتن نمی ره......
این پست آخرم که مربوط به آبان ماهه بیشتر، اختتامیه وبلاگم بود تا راه اندازی مجددش.
حتی به وبلاگ خیلی از بچه ها هم دیگه سر نمیزنم.
اینکه هنوز به وبلاگ تو میام به این دلیله که نوشته هات رو دوست دارم .
حس غریبی توشونه که به دلم می شینه.درست مثل همین خاطره هات.
خوشحالم که تو از اولین دوستان وبلاگی من بودی .
امیدوارم این وبلاگ هیچ وقت چراغش خاموش نشه...
این رو بدون هیچ تکلف و تعارفی می گم. همیشه با اشتیاق به سراغ وبلاگت اومدم .

تـــــرنـــٌــــم said...

مـمنون که نـوشتید

Anonymous said...

یه رازی در نوشته هات هست. بعضی ها رو ساختن برای روایت کردن. از دعوتت خیلی ممنونم . من همه کارامو عشقی می کنم . شاید کسی با یه نگاه سریع به زندگی من درست خلاف اینو ببینه . ولی حقیقت اینه که این جور چیزا رو باید حس کنم انگیزش رو . فعلا ترجیح می دم از نوشته های زیبای تو لذت ببرم.

Anonymous said...

ترنم ( کیانوش ) عزیز هر چی سعی کردم نتونستم تو کامنت شما پیام بنویسم . از لطف و دوستی شما تشکر می کنم .
...
دوست عزیزی که اسمتان را ننوشته اید . فکر می کنم این دهاتی گفتن یک نوع ناسزای عالم کودکی باشد . البته عمل زن دائی بنده عمدی بود .
...
قهوه چی عزیز مادرم گفت کلاغه به من خبر داد که داشتی زولبیا می خوردی اما وقتی بزرگ شدم فهمیدم که یا از پشت پنجره دیده و یا به دلیل دیگر متوجه شده
شهربانو

Anonymous said...

خسرو عزیز هر طور که راحتید اما من نیز کنجکاو بودم ک از شیطنت های دوران کودکی تان آگاه شوم .
شهربانو

Anonymous said...

شهلا جان من هم برایتان آرزوی روزهای خوب و موفقیت می کنم . هر طور که راحت هستید . کامنت شما مشکل دارد و نتونستم پیام بنویسم .
شهربانو

Anonymous said...

عزیز قایا قیزی: اگر تو دنیا غبط کسی را بخودم انهم شما هستید که بیشتر از من استعداد نوشتن و وقت دارید. الله اله مسین که الیمه دوشه سن یوخسا اوز اللریمله سنی بوغارام. جدی نگیرید که با شوخی هایم حتی برادرهایم را نیز گیج کرده ام. جدا باحال بود مخصوصا بخش دوم که بارها به خود من هم اتفاق افتاده و مهناز هم راست می گفته. گوله گوله هله لیک سهند.

Anonymous said...

راستی کامنت دونی شهلا بخاطر من خراب شده که فعلا زیر اب رفتهام تا که درست بشه. سهند

Anonymous said...

نق نقوی عزیز از لطف شما تشکر می کنم هر چه تلاش کردم نتونستم در پیامگیر شما نوشته و تشکر کنم .
.....
سهند عزیز : سلام عزیز قارداش هله بوغما کی بیر ازجا یاشاماق ایستیرم .
اما از شوخی گذشته شما خیلی لطف دارید . کاش بتوانیم نوشته های شما را بخوانیم . امیدوارم کامنت دونی شهلاخانم هم زود درست بشه .
شهربانو