۱۳۸۵/۱۲/۲۵

چادرنماز مادربزرگم اولین پست من

وبلاک زن متولد ماکو یکساله شد
یک سال پیش در همین روز ، بیست و پنجم اسفند ماه 1384 اولین نوشته ام « چادر نماز مادربزرگم » را در پرشین بلاک نوشتم و دارم می نویسم و خواهم نوشت

چادرنماز مادربزرگم
بچه بودم که یکی از خاله هایم دیپلم دانشسرا دریافت کرد و معلم شد و با حقوق اولش برای مادربزگم چادرنماز هدیه خرید .مادربزرگم را میگوئید قند توی دلش آب شد اما چون متعصب و مذهبی بود نمتوانست از آن استفاده کند . آن زمانها میگفتند حقوق زن نباید قاطی مخارج زندگی بشود . استفاده از درآمد زن حرام است . خلاصه روزی که در خانه ما مجلس روضه خوانی بود و ملا آمد و روی صندلی نشست و هنوز بسم الله اش را تمام نکرده بود که صبر مادربزرگم تمام شد و با صدای بلند گفت : حاج آقا دخترم با حقوق اولش برایم چادرنماز خریده است . ملا بلافاصله گفت نماز خواندن با چادری که با پول زن کارمند خریداری شده باشد باطل است . مادربزرگم گفت : حاج آقا والله دختر من از آن دخترها نیست سرش را پایین می اندازد و به مدرسه میرود بعد از زنگ هم بلافاصله به خانه برمیگردد . ملا که متوجه اشتیاق مادربزرگم شده بود و گویا نمیخواست توی ذوقش بزند ، پرسید باچادر سرکار میرود ؟ مادربزرگم با آب و تاب تعریف کرد که بله رویش را از نامحرم می پوشاند اصلا یک تار مویش هم دیده نمیشود و ... ملا گفت : در این صورت نماز خواندن با این چادر صحیح است و برای تربیت کنندگان چنین دختری دعا کرد . مادربزرگم با خوشحالی چادر را داخل سجاده مخصوص خودش گذاشت . او داخل سجاده اش چادر و مقنعه و جوراب مخصوص نماز داشت و همیشه بعد از شستن آنها عطر کوچک مشهد که بوی تند گل سرخ داشت میزد . اما به آن چادر هرگز عطر نزد و در مقابل کنجکاوی اطرافیان گفت بوی این چادر را خیلی دوست دارم بوی اؤز الیم اؤز باشیم ( میتوان استقلال معنی کرد ) میدهد . به نظر من ملاها تا بیست و چند سال پیش حق داشتند پول زن را حرام بدانند .حتما میدانستند در جامعه ای که مردان حاکم مطلق زن هستند اگر مسئولیت تامین مخارج خانه به عهده زن باشد چه اتفاقی می افتد . یقینا آقای شوهر مرا به بیگاری وامیداشت . یکطرفه و مغرضانه نمی نویسم بلکه از روی تجربه ای که به قیمت غارت شدن همه زندگیم کسب کردم مینویسم .حدود شش سال پیش از طرف اداره کار به هردوی ما نامه ای رسید که خود را به فلان خانه سالمندان معرفی کنیم که نیازمند کارگر هستند . سر ساعت مقرر در اتاق رئیس بخش حاضر شدیم و آقای شوهر شروع به آه و زاری و التماس کرد که دکتر است و اگر فرصت داشته باشد میتواند در امتحان برابرسازی شرکت کند و شغل لایق خودش را پیدا کندو ... رئیس بخش نگاهی به من انداخت و دید که مثل بع بعی ایستاده ام و حرفی نمیزنم و سکوت را علامت رضا دانست و کار را به من داد . قرار داد یک ساله امضا شد و به خانه برگشتیم . آقای شوهر اظهار کرد که ایشان مقام والائی هستند و کار کارگری در شان ایشان نیست و موجب افت شخصیت برای مقام والایشان میشود .من شدم کارگر و ایشان ( گؤزل آقا چوخ گؤزلیدی بیرده بیر چیچک چیخارتدی ) گل بود به سبزه نیست آراسته شد . بی پرواتر شد و هرچه دلش خواست کرد .

۱۹ نظر:

ناشناس گفت...

اولین تبریک!
نی لبک
عجله عجله عجله

ناشناس گفت...

تبریک! و عجیب تقارنی که ۲۵ اسفند مصادف است با بیستمین سال‌روز مهاجرت من

ناشناس گفت...

منیم گوًی گًوز شهربانو یولداشیم

سنه گوًزل آرزولارائلیرم

سنه ساقلیق ، شاد ائورگ ایسترم

عزیزیم ، اوًزون گوًلسون هر زمان

سنه آزادلیق ، شادلیق آرزو ائلیرم

چوخ مبارک اولسون
اولین سال تولد وبلاگت مبارک

ناشناس گفت...

dokhtaram,
man faghat yek soal daaram, cheraa inhame fedaakaari va cheraa inhmaeh gozasht kardi baraaye kasi keh leyaaghatesh roo nadaasht?

omidvaaram, nagooii beh khatere bachchehaa keh beh nazaram dalil kaafi nist, va shayad ham hast va choon man maadar nistam va nakhaham shod, nemifaham, va shayad dalayele digari keh man bii khabaram.

man bachcheha roo kheyli doost daram, amma doost nadaram bachche daashte baasham, chon
bachche kollan mojoode fajieii hast, beh khosos vaghti keh bozorg mishavad. az hamsar mishvad joda shod, baa doost ghate raabete kard, amma bachche maanande kane taa akhare omr beh adam michasbad, va hamishe baayad modaara kard. beh gole nane gilaneh dar filme gilaaneh, adam sag beshe amma maadar nashe( albatte az in nazar keh hamishe majboor ast ghesmati az khodash va yaa kolle khodesh roo fadaye farzandan bekonad).

salgarde weblog nevisit ham mobaarak, khoshhaalam keh neveshti, va khosh-haalm keh sarzaminam madaraani (va ensaanhaii) chon shoma keh mesle maahe taabaan hastiid daarad.

man ham yek hekaayat az khodam minviisam:
pedar maadare man ham vaghti maa bachche boodim to saro kalleye ham mizadan, albatte dar moorede inhaa har 2 taraf moghasser boodan, amdan va baa danestane inkeh tarafe moghabel beh che chizi hassas ast, moshkel iijaad mikardand, vaghti man dabirestan boodam dige az oon beh bad dava nakrdand, chon maa bozorg shode boodim va ghezaavat mikardiim va moghasser roo taslime beh paziresh taghsiir.

yek rooz keh man sevvom dabestaan booam, in 2 taa baaz davashoon shode bood (khoshbakhtaane hamishe baa harf dava mikardan, va bar khorde fiziki nemikardand). kholaase iin migoft talgh migaram va oon yeki migoft talagh midaham, man ham daashtam gerye mikardam, pedaram bargasht va goft: pesare golam cheraa gerye mikoni? goftam khob shoma dava mikoniin.
goft: gerye nakon, farda talaghesh midam hame chiz dorost mishe!!!!

khodaa hefzeshoon koneh, che pedari az maa daraavordan.

kholase inkeh
حرمت نگهدار گلم دلم این اشکها خون بهای عمر رفته ی من است.

ناشناس گفت...

حق زن، پول زن، موجوديت زن ..... كي ميشه كه درگير اين حرفها نباشيم.... سربلند باشي شهربانو جان. تولدت بلاگت و سال نويت مبارك آرزوي روزها و سالها شيرين برايت دارم

ida گفت...

avalin salrooz weblog nevisiton ro tabrik migam

Artemis گفت...

سلام شهربانوی عزيزم. تولد وبلاگت مبارک. من که عاشق نوشته هاتم.:ط

ناشناس گفت...

شهربانوی عزیز: سلام اولا یک سالگی وبلاگ مبارک امیدوارم که سالیان سال بنویسی و موفق باشی. دوما دیشب از شما ایمیلی داشتم و گذاشتم امروز به شما جواب بنویسم ولی سیستم کامپیوتر دانشگاه خراب است و من به ایمیلم فعلا دسترسی ندارم. خواستم به شما خبر بدهم. باز هم تبریک یک سالگی، راستی شما هم شنیده اید که بعضی ها یک شبه ره صد ساله می روند. نثر فاخر شما را می شود از همین دسته دانست که « یک ساله» ره « صد ساله» رفته اید. پیروز وموفق باشید.احمدسیف

ناشناس گفت...

سما جان :
منیم عزیز یولداشیم . من ده سنه گؤزل آرزولار ائلیرم .
اوزون گولسون ، گؤنلون شاد اولسون ، هاردا اولسان الله سنه یار اولسون
شهربانو

ناشناس گفت...

آرمین عزیز پدر گرامی شما خیلی لطف دارید .
اما در مورد تحمل اولین دلیل بچه ها بودند و هستند . از بچه نمیشود جدا شد آنها دل و جگر ما هستند . هر زحمت و اذیتی هم داشته باشند یک لبخندشان به مرده مان جان می بخشند .
اما باز این قصه سر دراز دارد و در وبلاک نمی گنجد .
ما می گوئیم ائو سؤزسوز گور عذاب سیز اولماز . اما عذاب اکثر خانه ها بیشتر و غیر طبیعی است .
خدا پدر و مادرتون رو حفظ کنه .
شهربانو

ناشناس گفت...

تولد بلاگتون رو تبريک مي گم و براتون در همه زمينه ها آرزوي موفقيت دارم.

ناشناس گفت...

چه روزي هم وبلاگ نويسي را شروع كردي چهار روز مانده تا بهار.شهربانو جان اين اولين پستت را شايد براي دخه نفر تعريف كرده ام بوي استقلال زنان آذربايجان را

خاتونك گفت...

شهربانوی عزیزم اینقدر زیبا می نویسید که تو این یک ساله آدمهای زیادی طرفدار وبلاگتون و خودتون شدن. امیدوارم سالهای زیادی برامون بنویسید.

تـــــرنـــٌــــم گفت...

آرزو می کـنم صـد سالگی را جـشن بـگیرید
نـوروزتان پیروز

ناشناس گفت...

تبریک ایشالا صد ساله شه. سال نو پیشاپیش مبارک

ناشناس گفت...

از طرف من هم تبریک.شهربانو جان صدای گرمت رابا کلمات دلنشینت شنیدم.بسیار زیبا بود.
سپیده

ناشناس گفت...

کیانوش عزیز من هر چی سعی کردم نتونستم براتون پیام بنویسم . تشکر از لطف شما و سال نوی شما مبارک .
شهربانو

ناشناس گفت...

سلام
معذرت
اين روزا خيلي سرم شلوغه
متوجه يكسالگيتان نشدم
ببخشيد و تبريكم را پذيرا باشيد
اميدوارم سالهاي سال باشي و از خاطراتت بنويسي
با احترام

ناشناس گفت...

درود شهربانوي عزيز... جادوي قلمت و حس نوشته هايت كم نظيره... شاد باش و مبارك باد سال نو مخصوص تو نازنين.