2007/02/23

یک حکایت بی مزه


پدر بزرگم مردی متعصب و مذهبی بود . بعد از بازنشستگی به تبریز کوچ کرد تا آخر عمری کنار فرزندان و نوادگان عزیزش زندگی کند . باقی عمرش پای منبر و قرآن و سفر حج و کربلا گذشت. او سفر حج را بر هر زن و مرد مسلمانی واجب می دانست . یادش به خیر پنج شنبه همگی مهمان خانه پدربزرگ بودیم . یکی از همان پنج شنبه ها بود که اعلام کرد می خواهد به سفر حج برود . گفتند تنها
نرو و زنت را نیز با خودت ببر

13 comments:

Anonymous said...

این پدر بزرگ ها و مادربزرگ ها هم آدمهای جالبی هستند ها ، ما که فقط یه مادربزرگ برامون مونده که نه می بینه و نه درست میشنوه ، همیشه هم مریضه ولی با همه این ها بازم دوست داشتنیه ، ولی از حق نگذریم قدیمی ها هم تفکرات و دلایل جالبی برای زندگیشون داشتن ها .......

Anonymous said...

احساسم با حكايت هاي پدر بزرگي ات و شيطنت هاي بچه گانه ات پروازكرد به روزگارهاي از دست رفته و دست نيافتني دهه چهل . عجب روزگاري بود نازنين . زنده باشين و سر فراز

خاتونك said...

حکایت با امزه ای بود چرا نوشتین بی مزه؟ خیلی لذت بردم

Anonymous said...

عجب پدر بزرگ جالبی داشتید شهربا نو جان خدا رحمتشون کنه.
خیلی حکایت جالبی بود .
حکایت زری وحشتناک بود نمی دونم چی میشه گفت .

Anonymous said...

روح همه ي رفتگان شاد باشه. ‌چقدر خاطره داريم از بزرگترها...

Anonymous said...

در یک مورد با عقیده‌ی پدر بزرگت موافقم و آن دوست‌نداشتن آرایش است. اما دهان سوفیالورن هم بزرگ است ولی بسیار زیباست. کامنتی که برای من گذاشته|ی به چینی است و ناخوانا ولی بهر حال داستان جالبی بود از تفکر گذشته‌گان ما و منابع الهام آنان

Anonymous said...

خانم شهربانوی عزیز
خیلی لذت بردم از همه نوشته هاتون
پدر و مادرم اهل تبریزند و اغلب از گذشته نقل میکنند .
بیشتر نقلها رو بارها شنیدم و گاهی کسل میشدم از شنیدن دوباره . هیچ وقت برو نیاوردم ولی الان احساس کردم که چقدر بد بودم من .
وانمود میکردم که میشنومشون .
خدا رو شکر هنوز فرصت دارم که بشنوم :)

مرسی

Anonymous said...

سلام شهربانوجان
خوشحالم که تونستی مطلب رو ببینی.خودت خوبی دوست من؟
نی لبک

Anonymous said...

سلام شهربانوي عزيز
گمت کرده بودم.مشتاق ديدار

Anonymous said...

سلام شهربانوي شيرين سخن
چه حكايت شنيدني و جذابي بود.كلي حرف داشت...كجاش بي مزه بود خانم عزيز؟
و چه پدر بزرگ دانشمندي! در عين اينكه خيلي منطق قوي اي داشت اما وقتي به زن خودش ميرسيد صدوهشتاد درجه تغيير ميكرد...خب البته خيلي از آقايون اينجورين.قصه دختر دهان گشاد هم جالب بود و ما مازندراني ها هم يك چنين قصه اي داريم اما در مورد ختري كه لكنت زبان دارد.
شهربانو جان ازين به بعد همه حكايتهاي بقول خودت بيمزه را بنويس...من و دوستانم عاشق داستانهاي تو و ضربالمثلهاي آذريت هستيم.

Anonymous said...

آی آی شهربانو جان مراقب خودت باش.
اشعار زیبا کرباسی:
http://www.barama.org/?p=181#more-181
شماره3 و 4 و 5 اش حرف نداره و خیلی لطیفه
نی لبک

Anonymous said...

محیا عزیز از لطفتون تشکر می کنم . پدربزرگ و مادربزرگها برای ما همیشه عزیزند . حیف که زود میروندو یاد و خاطره شان حکایتهایشان برایمان به یادگار می مانند .
شهربانو

Anonymous said...

شهربانو جان یک هفته پیش تولدم بود ، 5 شنبه میخوایم با دوستان مهمونی بگیریم ......