۱۳۸۸/۱۲/۲۳

نوروز و عیدی

همراه گل صنم از مغازه ماهی فروشی بیرون می آمدیم که پسربچه پنج شش ساله ای توجه مان را جلب کرد. دست راست پسرک در دست مادرش و در دست چپ اش دو ماهی قرمز داخل نایلون پلاستیکی بود و مادر و پسر داشتند به طرف ایستگاه اتوبوس می رفتند. از قضای روزگار هم مسیر بودیم و منتظر اتوبوس شدیم. پسر بچه رو به مادرش کرد و پرسید :« نمیشه ماهی ها را به خانه خودمان ببریم و خودمان نگاه داریم ؟»
مادرش جواب داد :« نه عزیزم ما ظرف مخصوص ماهی نداریم. اما خانه عمه ات برکه است و ماهی ها آنجا راحت خواهند بود.»
متن کامل

وبلاک دیگر

۱۳۸۸/۱۲/۱۸

ماهی سرخ و زرد و آبی من

وقتی سخن از سفره هفت سین به میان می آید ، ماهی سرخ و زرد به خودی خود جلو چشم آدمی جست و خیز کنان رژه می رود. بحث ها در مورد نگهداری این حیوان زیبا و دوست داشتنی شروع می شود. من کاری ندارم به اینکه ماهی قرمز ایرانی است یا نیست ، از چین آمده یا نه ، تازگی ها وارد فرهنگ ما شده یا نه . ماهی قرمز حیوان کوچک و بی آزار و اجتماعی و دوست داشتنی است و من دوست دارم سر سفره هفت سینم باشد.

متن کامل

۱۳۸۸/۱۲/۱۶

فردا روز جهانی زن

قرار است فردا که روز جهانی زن است با دوستان دور هم جمع شویم و جشن مختصری بگیریم. گویا این فکر ایونا بوده و خودش نیز برنامه ریزی کرده است. در میان دوستان روزا مخالفت کرد ه گفت :« وقتی در دنیا اکثریت زنان زیر بار ستم و نابرابری دارند له می شوند چه جشنی؟ » پینار گفت :« حق با توست . اما دست روی دست گذاشتن و نشستن دردی را دوا نمی کند . ما می توانیم دور هم جمع شویم و به بهانه جشن با هم صحبت و حداقل درد دل کنیم و هر کدام از کشوری و فرهنگی متفاوت هستیم و می توانیم در مورد مسائل و مشکلاتی که زنان دیارمان دارند صحبت کنیم. هم فال است و هم تماشا. »
علاقمندم در مورد زنان کره ای و فیلیپینی و تایلندی و آفریقائی که با مردان آلمانی ازدواج می کنند و به آلمان می آیند ، تحقیق کنم. در میان این زنان ، آفریقائی ها به علت تسلط به زبان انگلیسی موفق تر هستند. زنان آفریقائی مهربان و خونگرم هستند و کسی را که حتی یکی دو سال مسن تر از آنها باشد « مامان » صدا می کنند و به نظرشان این یک نوع احترام به بزرگتر از خود است.
بیشتر این زنان که به علت فقر با مردانی مسن تر از خود ازدواج می کنند و این طرف ها می آیند سرنوشت تلخی دارند. اما هر کدام که جرعه ای شهامت دارند به کمک پلیس و خانه حمایت از زنان نجات پیدا کرده ، با کار و تلاش گلیم خود را از آب بیرون می کشند و صاحب زندگی محقر اما مستقلی می شوند به قول ما آج قولاغیم دینج قولاغیم / شکم گرسنه ام و گوش دنجم ( وقتی آرامش روحی هست مشکلات نیز قابل تحمل هستند.)
*
ویکی پدیا می گوید : در دیار ما سه روز ، روز زن است. کاش این سه روز را حذف کنند وبه جایش سه حق انسانی به زنان اعطا کنند .
*

۱۳۸۸/۱۲/۱۲

به پیشواز نوروز

زمستان پربرفی داشتیم. باران برفها را آب کرد و بوی بهار همراه با گلهائی که از دل سنگها سر برآورده اند به مشام رسید. اسفند ماه برایم دوست داشتنی ترین ماه سال است. ماهی که به پیشواز نوروز می رویم. ماه خانه تکانی مخصوص نوروز ، برداشتن بخاریهای نفتی ، پاک شدن هوای اتاق از بوی نفت ، شستن دیوارهای پلاستیکی اتاقها . کفش و لباس نو ، چهارشنبه سوری ، ماهی قرمز شب عید ، تخم مرغ رنگ شده با پوست پیاز ، سمنوی سفره هفت سین ، سیزده روز تعطیلی ، نوشتن مشق های نوروزی قبل از نوروز، خرید عیدی برای عمه خانم ها و مادربزرگها ، قهرها و آشتی ها بر سر عیدی. نوروز با قهر و آشتی هایش لذت خاص خود را دارد.
*
این گلهای زیبا دم در خانه مان سر از زیر سنگ برآورده اند.


۱۳۸۸/۱۲/۰۶

کاچی یا قویماق

کاچی یا قویماق را خیلی ها می شناسند. خیلی ها برای صبحانه خورده اند و خیلی ها با شنیدن کلمه کاچی به یاد زنی افتاده اند که نوزادی به دنیا آورده است. کاچی غذای زائوست. شیرینی تولد نوزاد و نقل و نبات سر سفره خانه زائوست. غذائی که هزینه زیادی ندارد . آرد و شکر و روغن و آب می خواهد. آن قدیمها با روغن حیوانی یا ساری یاغ می پختند. دوا و درمان که زیاد نبود . زائو کاچی می خورد و خوب می شد. می گفتند روغن حیوانی یا همان روغن زرد انرژی از دست رفته زن را تامین می کند. زائیدن شوخی نیست که جاندان جان آیریلیر ( از جان جانی تازه جدا می شود.) خوردن کاچی داغ و شیرین و خوشمزه بعنوان صبحانه آن هم با نان تازه ، لذت خاص خود را داشت. اما وقتی زائو را وادار می کردند که روغن روی کاچی را سر بکشد ، ماجرا خیلی غم انگیز می شود.آخر مادربزرگها و به طور کلی قدیمی ها که کار و فعالیتشان زیاد بود و چندین بچه پشت سر هم به دنیا آورده بودند، عقیده داشتند که این روغن زخم را التیام می بخشد و زائو را ده روزه مداوا می کند. آنها به راحتی می توانستد روغن را بخورند. تا انرژی از دست رفته بدنشان به نوعی تامین شود . بعضی ها هم به جای کره روغن زرد را بروی نانشان می مالیدند و با لذت تمام می خوردند. آنها با روغن غذاهای متنوعی درست می کردند و می خوردند. خیلی ها هنوز هم غذاهای روغنی را دوست دارند و درست می کنند و می خورند. مثل دورمه ش که داخل یک کاسه روغن حیوانی نان تازه خشک را خرد می کنند و پنیر رنده شده یا شور نیز اضافه کرده خوب هم می زنند و می خورند. یا کله جوش که با روغن و پیازداغ و نعناع و کشک درست می کنند و می خورند. کله جوش ماکو سبزی مخصوص صحرائی و گوشت قیمه شده و کشک و مخلفات دیگر می خواهد و پخت اش زحمت و کار زیاد می طلبد و بیشتر در زمستان و سالی یکی دو بار می پزند و فامیل دور هم جمع می شوند. این کله جوش با آش رشته و آش کشک تفاوت زیادی دارد. کله جوش ماکوئی یک وعده غذای کامل است. اما آش قاپی یا جا یولداش ( آش تا دم در دوست آدم است .) یعنی آش شکم را پر می کند اما آدمی را سیر نمی کند.
آن روز که به دیدن گل صنم رفتم از من با کاچی پذیرائی کرد. گفتم : این وقت عصر و کاچی؟ خیر باشد کسی زائیده؟
گفت : نه کسی نزائیده خودم دلم خواست بپزم. به کوری چشم مادرشوهر مردسالارم . یادت هست بچه ام که به دنیا آمد همین کاچی را ، همین آرد و روغن را مادرشوهر از من دریغ کرد ؟
گفتم : حالا که دستش از این دنیا کوتاه شده بر روحش فاتحه ای بخوان و بگذر. داری حرص و جوش سی پنج سال پیش را می خوری. آن زمان آداب و رسوم این چنین بود. حالا که غذائی به این خوشمزگی پخته ای نوش جانش کن. با طناب گذشته ها خودت را خفه نکن.
آلمانیها ضرب المثلی دارند که می گویند:
Die Zeit heilt alle Wunde.
مرور زمان زخمها را التیام می بخشد.
اما طرز پخت کاچی که فکر می کنم اکثر خانم های عزیز بلدند:
برای پختن کاچی کافی است که یک لیوان آرد و و یک لیوان شکر را با هم قاطی و سپس با دو لیوان آب ولرم خوب قاطی و یکنواخت کنید. بعد داخل روغن حیوانی یا کره ذوب شده ریخته و خوب به هم بزنید. و روی اجاق با شعله کم بگذارید که بجوشد. هر وقت دیدید روغن با جوش ملایم روی کاچی را گرفت آن وقت معلوم می شود که کاچی پخته و برای خوردن آماده است.
یک نوع دیگر کاچی هم این است که اول آرد را با روغن تفت می دهیم به طوری که آرد طلائی شود و نسوزد . بعد شکر و آب را اضافه کنیم و خوب قاطی می کنیم و می گذاریم زیر شعله ملایم بپزد و روغنش بالا بیاید.
نوع سوم کاچی هم ، کاچی ترکیه است که آن را با نشاسته و شکر و شیر می پزند . تفاوت کاچی ترکیه با فرنی در این است که داخل کاچی ترکیه به جان آرد برنج ، نشاسته می ریزند.

۱۳۸۸/۱۲/۰۲

آنا دیلی اوچون

اوشاقلیقدا کیتاب ندی بیلمزدیم. اوشاقلیق عالمیم ، مهناز مهرناز حکیمه صنم گیلنن بئش داش آیاق جیزیغی قاوالاقاشدی اویناماق آنلامیندایدی. گونوزون دادلی اویونلاری بؤیوک آنامین گئجه ناغیللارینان قورتارایدی. گئجه نی ناغیللاریمین ملک محمدی زومرود قوشو آق قیزینان بیرلیکده شیرین یوخویا گئده ردیم. اوشاقلیغیمیز هله تئزه باشلانیردی کی دئدیلر : آدیزی مدرسیه یازمیشیق گئدیب درس اوخویوب ساوادلاناجاقسیز. مدرسه نین ایلک گونلری خط باشینان کئچدی .

متن کامل

۱۳۸۸/۱۲/۰۱

به بهانه زبان مادری

بچه که بودم کتاب را نمی شناختم . دنیای بچه گانه ام در بازی بئش داش و آیاق جیزیغی با مهناز و مهرناز و حکیمه و صنم خلاصه می شد. قصه های شب مادربزرگمان روز شیرین مان را با دلچسبی خاتمه می داد. همراه قهرمانان داستان به خواب شیرین فرو می رفتیم و روزی دیگر به شیرینی آغاز می شد. دنیای کودکی و بازیگوشی تازه داشت حال و رنگ دیگری به خود می گرفت که گفتند : اسم تان را به مدرسه نوشتیم تا بروید و خواندن و نوشتن را یاد بگیرید و باسواد شوید.

متن کامل

لینک در بالاترین

*

۱۳۸۸/۱۱/۲۷

بعد از کلاس ژیمناستیک

بعد از کلاس ژیمناستیک ، همراه با مربی و همکلاسی ها به کافه تریا می رویم . یک فنجان کوچک قهوه یا چای می گیریم و دور هم می نشینیم و گپی می زنیم. به توصیه خانم مربی بعد از ورزش از خوردن شیرینی و کیک همراه قهوه صرف نظر می کنیم و قهوه مادرمرده را هم بدون شیر و شکر می نوشیم . روزهای اول مزه تلخ قهوه بدون کیک و شیرینی و شکلات آزارمان می داد . اما حالا تا حدودی عادت کرده ایم. گل صنم می گفت :« آن یک فنجان قهوه تلخ را که دوست ندارید نخورید دیگر. مگر مجبورید؟ » اما خوب کنار دوستان و مربی ، آدم دلش می خواهد بنشیند و فنجان کوچک قهوه تلخ را قطره قطره بنوشد و از همصحبتی لذت ببرد . این تلخی در کنار دوستان مزه دارد. یاخجی موصاحیبنن زهرده نوش جان دی / کنار دوست خوب زهر نیز نوش جان آدمی است.
آن روز با دوستان از هر دری سخن گفتیم. قدرت و سیاست و اقتصاد و زور و سبز و خون و خنده و گریه . بحث و گپ و گفتگوی ما سر از ضرب المثلی درآورد که خانم مربی تعریف کرد :
Wenn es dem Esel zu wohl wird , dann geht er aus Eis.
یعنی حال خر که خوب شد روی یخ راه می رود.
ائششکین کئفی سازالسا یان یوورییه میزراق آتار.
در مورد این مثل چنین توضیح داد ، کسی که دارا نیست و یک دفعه مالی به دستش رسید در قمارخانه می بازد. یا دنبال کارهای خلاف می رود. یا کسی که قدرتی ندارد وخواب آن قدرت را هم ندیده ، یک دفعه سر از کاخ و قصر و قدرتی دربیاورد آن وقت خود را خدا و مالک می داند. یا اینکه پیراهن مرد که دو تا شد دنبال زن دیگر می رود. کیشینین کؤینکینین یاخاسی آغارسا، ائوده دایانماز / یقه پیراهن مرد که سفید شد خانه را رها می کند.
صحبت و بحث مان تبدیل به مسابقه ای مثل مشاعره شد. هر کدام ضرب المثلی شبیه به ضرب المثل مربی تعریف کردیم. حیف که دیر به فکر افتادم که ضرب المثل های لهستانی و روسی و مراکشی را یادداشت کنم و اینجا بنویسم. از قدیم گفته اند مسلمانین سونکو عاغلی منیم اولسون / عقل و فکر آخر مسلمان مال من باشد.
آخر سر هم خانم مربی با این ضرب المثل ختم جلسه دوستانه مان را اعلام کرد.
Lachen ist die beste Medizin.
خنده بهترین داروست. یا خنده بر هر درد بی درمان دواست.
مادربزرگهایمان می گفتند گریه جگر را جلا می دهد. اما مرحوم دبیر تاریخ مان می گفت :« گریه چشم را کور می کند . چهره را زشت و ماتم زده نشان می دهد. در این گریه چه دیده اید ؟» روحش شاد رفت و ندید که ماتم ، اشک را بر چشمان جاری می سازد. مصیبت ، موجب می شود از چشمان آدمی خون به جای اشک جاری شود.
*

زبان مادری

زبان مادری و هویت ملی
1-زبان ، پیچیده ترین پدیده اجتماعی است و بگفته دیل اسپندر، پدیده ختثی و بیطرفی نیست . زبان فقط وسیله اتنقال ایده ها نیست، بلکه خود شکل دهنده ایده ها ست . مهمتر اینکه، مقدم برهرچیزی ، زبان برنامه ای برای فعالیت مغز است . در این معنی ، چیزی مضحک تر از این نخواهد بود که بگوئیم که افراد انسانی ، توانائی دیدن جهان بهمان گونه ای راکه هست ، دارا هستند و یا ثبت کنندگان بیطرف جهان خود اند .زیرا آنان خود جهانی را آفریده و تصویرِ آفریدهِ خود را در درون جهانِ زبان ریخته اند. افراد انسانی نمی توانند جهان اطراف خود را بیطرفانه انتقال دهند. ما جهان اطراف خود را نه آنگونه که هست ، بلکه آنگونه که در زبان بصورت یک سلسله اصول در آمده اند ، مشاهده می کنیم. زیرا مغز انسانی که فرمان اعمال ما را بدست گرفته است ، رابطه مستقیمی با جهان بیرون ندارد و یا تماس مسقیمی با نور و یا صدا برقرار نمی سازد. بلکه تنها از طریق محرک های بایو الکتریک و انتقال آنها از طریق سیستم عصبی با بیرون از خود است با جهان تماس برقرار می کند . در این معنی ، مغز، فرمانده کر و کوری در تاریکخانهِ ی بدن انسانی است و تفسیر خود از سمبل ها و علائم بیرونی را از طریق کد های شکل گرفته در زبان انجام می دهد. اگر ما نگاه نژاد پرستانه یا مبتنی بر تبعیض جنسی داریم ، این نگرش ما در زبان کد گذاری شده است و زبان در نحوه کشف این کد گذاری ها ، بر تفسیر مغز ما از پدیده ها و مشاهدات ما تاثیر خواهد گذاشت و ما جهان خود و تنظیم اعمال خود را، نه آنگونه که بطور واقعی وجود دارند ، بلکه بر پایه همین کد های ثبت شده در زبان انجام خواهیم داد. بنابراین ، داوری مغز از داده های بیرونی ، شناختِ قائم بِالذّات بی واسطه ِی خوِد مغزِ منفرِدِ یک انسان نیست ، بلکه از طریقِ منشور یا فیلتر کد های زبان، که برآیند داوری تاریخی و جمعیِ اشباع شدهِ ی بشر است ، انجام می گیرد که بدلیل اتّکاء برهمین برآیند اشباع شدهِ ی تاریخی ، جهان را نه آنگونه که هست ، بلکه وارونه باز تاب می دهند . درست بهمین دلیل است که ما قبل از هر چیزی ، با حوزه اشباع ایدوئولوژیک در مورد زبان روبرو هستیم ، و نه صرفا یک واسطه ارتباطی در بین انسان ها. تمام سنت های خوب و بد ، و تمامی اشکال متفاوتِ تعصّبات ، در درون زبان ذخیره شده اند.

متن کامل :

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم


هدایت سلطان زاده. 23 بهمن ماه 1388(برابر با 12 فوریه 2010).

با تشکر از رضا اغنمی جهت ارسال این مقاله

*

۱۳۸۸/۱۱/۲۵

تبریز شهر تمدن ، تبریز شهر قهرمان

صابر رستم خانلی ، نویسنده وشاعر آذربایجانی است .کتابهای متعددی دارد .این مقاله از کتاب "عومور کتابی" منتشره در باکو 1988 برداشته شده است و فصلی از از فصول هیجده گانه کتاب است. معلوم است که این کتاب ، مدتی کوتاه ، یعنی دو یا سه سال قبل از فروپاشی شوروی سابق نوشته شده است. به کسانی که بعد از بیست و دوسال بتوانند کتاب فوق را پیدا کرده و بخوانند ، می توان گفت که سیری دوست داشتنی در گذشته و حال این سرزمین خواهند د اشت.
طبیعی است که خواندن کتاب به زبان اصلی ، لطفی دارد که محققا ترجمه الکن حاضر از عهده آن بر نمی آید ، ولی بهتر از هیچ است.و اصولا سبب ترجمه نیز توصیه یکی از دوستان بود که خواننده نا آشنا به زبان را نیز کمی با تاریخ شهرمان آشنا سازد.
مترجم

متن کامل

با تشکر از رضا اغنمی عزیز جهت ارسال این متن خواندنی

*

روز عشاق مبارک

والنتین یا سپندارمذگان یا روز عشاق یا سئوگیلی لر گونو مبارک.
در ولایت ما شکلات با اشکال و رنگهای مختلف یا کارت پستال یا عروسکی با قلبی سرخ فام و سرانجام گلی خوشرنگ هدیه روز والنتین است. انارخاتون می گفت :« حالا دیگر در ایران بین بعضی زوج ها و عشاق هدیه والنتین جزئی ازآداب و رسوم شده است وعاشق مجبور است برای رضایت خاطر دلداده هدیه ای گرانبها بخرد و یک نوع چشم و هم چشمی رایج شده است. آرزو می کنم این رسم نو بنیان متوقف یا برچیده شود و رو

ز عشاق را به اضطراب تبدیل نکند.»

هدیه وقتی یک شاخه گل یا کارت پستال یا شکلات و عروسکی کوچک است ، آدمی می داند که هدیه کننده با علاقه و از صمیم قلب خریده و با کمال میل تقدیم می کند. چنین هدیه ای بیشتر بر دل می نشیند.
*

این دوبیتی را دلتنگی های یک عمه فرستاده . فکر کنم شاعرش محمد زهری باشد

کبوترهای چاهی دسته دسته

به روی گنبد زرین نشسته

الا یا ضامن آهو غریبم

دلم را بی وفا یارم شکسته

آرزو می کنم دل هیچ کسی نشکند. همانگونه که بیژن بیژنی می خواند

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی

ز بامی که برخاست مشکل نشیند

بنازم به بزم محبت که آنجا

گدائی به شاهی مقابل نشیند

*

۱۳۸۸/۱۱/۲۱

رنگ سبز

آن تا حدودی قدیمها که هنوز بچه بودیم ، مادربزرگمان اجازه نمی داد لباس سیاه به تن کنیم و چادر سیاه بپوشیم. می گفت :« دختر دم بخت که لباس سیاه بپوشد، زبانم لال زبانم لال ! شوهرش می میرد و سیاه بخت می شود.» خودش نیز سیاه نمی پوشید. چادر سیاهی داشت و هر وقت به مجلس ترحیم و شام غریبان و تعزیه می رفت به سر می کرد و هنگام بازگشت ، سر راه هم به خانه کسی نمی رفت که با لباس عزا و از عزا درآمده ، رفتن به خانه دیگران شگون ندارد. خودش هم تا وارد خانه می شد اول گوشه حیاط به دستشوئی می رفت و سپس چادرسیاهش را روی طناب پهن می کرد که به قول خودش بوی سیگار و بنزین تا صبح از چادر برود. آن قدیم ها در ولایت ما ، اول ماه محرم نیز از طرف خانواده داماد برای دختران نامزد خونچا می بردند. خونچا سینی بزرگ مسی بود که رویش هدایا و شیرینی و ... چیده و ملافه زیبائی رویش می کشیدند و یکی از جوانان خانواده آن را روی سر می گذاشت و به خانه نو عروس می برد و از مادر عروس جوراب یا دستمال گلدوزی شده یا کلاه و شال گردن و غیره هدیه می گرفت. داخل خونچای ماه محرم نوعروس چادری سبز رنگی بود. چادری را می دوختند و ماه محرم و صفر نوعروس با چادر سبز رفت و آمد می کرد. روز تاسوعا و عاشورا مادربزرگها برای این نوعروسها بهترین ها را آرزو می کردند و به حرمت این روزهای مذهبی برای جوانان آرزوی خوشبختی می کردند. آن زمانها شب تاسوعا برای من و مهناز و مهرناز ، شب شمردن چادرهای سبز بود. بعد از محرم و صفر امسال هفت نفر به خانه بخت می روند. هفت بار عروسی ، هفت بار سیب سرخی که داماد از پشت بام به طرف عروس پرت می کند و ای کاش بر سرش نخورد. چه عالمی داشت آن روزهای سبز.
مادربزرگم می گفت : « رنگ سبز نشانه امام حسین است. نشانه عدم سازش در برابر ستمگر و خواستار تغییر و تحول بودن. نشانه شروع و از نو به پا کردن. »
*
خواص درمانی رنگ سبز
چرا سبز؟

نقش رنگها در زندگی


*

برگ درختان سبز در نظر هوشیار

هر ورقش دفتریست معرفت کردگار

*
چقدر پاتیناژ را دوست دارم.

*

۱۳۸۸/۱۱/۲۰

بیست و دوی بهمن بود

یادش به خیرجوان و تازه کار بودیم. اوایل انقلاب بود. یکی از دوستانمان زرین، بجز هنر معلمی ، کارگردان و سناریو نویس ماهری بود. طراح و نقاش خوش ذوقی بود. از هر انگشتش هنری می بارید. آقای شوهرش را حاج آقا جان صدا می کرد. او و حاج آقا جانش همدیگر را خیلی دوست داشتند. تنها چیزی که زرین را آزرده خاطر می کرد ، خودخواهی و سختگیری بیش از حد مرد بود. مرد از طراحی و نقاشی او خوشش نمی آمد واجازه نقاشی نمی داد. بهانه اش این بود که آنچه که لازم است خدا آفریده و نیازی نیست یکی با ترسیم اش صفحات کاغذ را حرام کند. عجیب است . زرین با وجود همه صبر و علاقه اش گاهی از دست حاج آقاجان اش بسیار خشمگین می شد. می گفت :« ایستیرم باش آلام گئدم ، ایستر بر بیابان اولسون ، ایستر داغ داش اولسون / می خواهم بگذارم و بروم ، خواه بر بیابان باشد ، خواه کوه و دشت.»
حاج آقا جانش به او اجازه دریافت گذرنامه نداده بود. زیرا فکر می کرد که اگر زنش گذرنامه داشته باشد ، روزی به سرش می زند و می رود و برنمی گردد. زن دوست داشت گذرنامه داشته باشد و تعطیلات همراه پدر و برادرو .. و به زیارت اماکن مقدس برود. اما مرد می ترسید که رفتن همان و برنگشتن همان باشد. جان دئمه یین نه دی یاندیریب یاخماغین نه دی / جان گفتن ات کجا و سوزاندن و خاکستر کردنت کجا؟
اوایل بهمن بود که زرین پارچه ای سفید به قد و قامت دیوار کلاس شان آورد و گفت : « می خواهم برای 22 بهمن با بچه های کلاسم نمایشی راه بیاندازم و احتیاج به دکور دارم . بازی داخل جنگل است و شخصیت های قصه ام حیوانات جنگلی هستند. باید یک طرف دیوار جنگلی پر از گل و سبزه و درخت باشد. این پارچه باید نقش جنگل را بازی کند. »
اولش فکر کردیم می خواهد روی پارچه نقش گل و گیاه بکشد و از ما می خواهد نقاشی کنیم. این که کاری ندارد. ازدوران مدرسه آموخته ایم یک خط راست قهوه ای بکشیم و یک دایره سبز هم سرش بکشیم و چند لکه قرمز هم روی رنگ سبز بزنیم و بشود یک درخت درست و حسابی و خانم معلم یک هیجده و بیستی بدهد و خلاص شویم.
نه خیر نه از مداد رنگی خبری بود و نه از آبرنگ و غیره. زرین جان ما یک عالمه پارچه رنگارنگ داخل نایلون های بزرگ آورده بود. دست اش پارچه قهموه ای رنگ عریض و درازی بود. این پارچه باید تنه درخت تنومندی باشد. تنه درخت را دوخت و ما نیز سر فرصت با پارچه های سبز و قرمز برای این تنه ی درخت برگ و میوه و دور تا دور درخت رودخانه و چمن و حیوانات ریز و درشت که از پارچه درآورده بود دوختیم. پارچه شد دیواری پر از گل و درخت. یک طرف دیوار کلاس اش را صحنه تئاتر کرد. صحنه را به جای مستطیل به شکل ذوزنقه طراحی کرد. گفت :« صحنه تئاتر باید ذوزنقه ای باشد تا تماشاگرهر جا که نشسته است صحنه را کامل ببیند. »
یک روز قبل از تعطیل رسمی ، صحنه تئاتر زرین خانم آماده شد و بچه های کلاس مان به نوبت برای دیدن تئاتر و نمایش به کلاس زرین خانم رفتند و تماشاگر داستان گرگ و گوسفند و بره هایش شدند .
*
برادر بی قراره
برادر نوجونه
برادر شعله واره
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتشفشونه
*
قسم به اسم آزادی
به لحظه ای که جان دادیم
قسم به فریاد آخر
به اشک لرزان مادر
*

از خون جوانان وطن لاله دمیده
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
*

اعلان مصادیق محتوای مجرمانه در فضای مجازی - بلاکفا

مصادیق محتوای مجرمانه در اینترنت از سوی دادستانی کل کشور - پرشین بلاک

*

۱۳۸۸/۱۱/۱۵

اعتصاب اتوبوس ها در ولایت ما

فکر کنم سال گذشته بود. صبح زود مسافر عزیزم ، چمدانش را بست و آماده برگشتن به شهر خود و خداحافظی شد. نمی توانستم از او دل بکنم. آمدن میهمان خوشایند و دلنشین و رفتنش دلگیر و بعد از رفتنش سکوت خانه دلتنگ کننده است. آماده شدم و به بهانه کمک به حمل چمدانش همراهی اش کردم . در ایستگاه سوار اتوبوس شدیم و به طرف راه آهن حرکت کردیم. خاطرات اتوبوس وطن در دلمان زنده شد. گفت :« صدای شاگرد راننده ، یادش به خیر. اگر بود داد می زد . قونقا باشی ؟ ائنن یوخ ؟ آ ا شوفئر گئت ( قونقا باشی ؟ کسی پیاده نمی شه ؟ آقای راننده برو .) یک زمانی شاگرد راننده آن عقب می ایستاد و بلیط ها را می گرفت و پاره می کرد. بیشتر وقتها هم راننده دست تنها بود و از مسافر خواهش می کرد که بلیط ها را جمع کند. اما اینجا راننده کاری به بلیط ندارد. کنترل کننده ها یک دفعه مثل مور و ملخ می ریزند داخل اتوبوس و بلیط ها را کنترل می کنند هر کسی هم نداشته باشد جریمه می شود.آنجا بخش زنانه و مردانه اتوبوس جداست و اینجا مختلط. اما بین خودمان باشد در ولایت ما بخش زنانه و مردانه جدا باشد بهتر است. آخه آنجا بخصوص وقتی اتوبوس شلوغ است مزاحمت آقایان هم خیلی زیاد است. اینجا کسی مزاحم دیگری نمی شود. نمی دانی حالا چقدر بد شده دو قدم که راه می روی صد تا متلک می شنوی.
گفتم :« یادت هست یک زمانی صندوق گذاشتند و از مردم خواستند بلیط هایشان را داخل صندوق بیاندازند. دیدی چی شد ؟ از صندوقها به جای بلیط تکه کاغذهای کاهی زرد درآمد. بیچاره راننده عصبانی شد و گفت نمی فهمم اینها اگر مسلمان نبودند چه می کردند. هاردا مسلمان گؤروره م قورخورام قورخورام ( هر جا مسلمان می بینم می ترسم می ترسم .)
اتوبوس در مقصد پیاده مان کرد و گفت :« از ساعت هشت صبح اعتصاب در ولایتمان شروع می شود . هر جا می خواهید بروید عجله کنید که سر ساعت هشت هیچ وسیله نقلیه عمومی حرکت نخواهد کرد. با عجله خودمان را به ایستگاه رساندیم و مسافرم سوار قطار شد و خداحافظی کرد و قطار حرکت کرد. او بلیط قطار را یک روز قبل تهیه کرده بود و مطمئن بود که در صورت اعتصاب قطار بلیط هم فروخته نمی شود.
بعد از رفتن مسافرم به ایستگاه برگشتم. خبری از اتوبوس و قطار خیابانی نبود. شهر آرام و کم رفت و آمد شده بود. ایستگاه تاکسی هم خالی از تاکسی بود. ناچار پیاده به طرف خانه حرکت کردم . سر هر ایستگاه تاکسی دو سه دقیقه ای می ایستادم بلکه یکی پیدایش شود. از قرار معلوم تاکسی ها هم رزرو شده بودند. شماره تاکسی تلفنی را هم در دفترچه تلفنم یادداشت نکرده بودم. قدم زنان راه طولانی را طی کردم و به خانه رسیدم.
*
دیروز سر کلاس ژیمناستیک مربی گفت :« فردا در ولایت ما و چند ولایت دیگر اعتصاب است. اتوبوس و قطار بیست و چهار ساعت کار نخواهند کرد. فردا را تعطیل می کنیم. کارکنان اعتراض دارند. حرفی برای گفتن دارند می خواهند توجه دست اندرکاران را به مشکلاتشان جلب کنند. فردا خیابانها و کوچه ها آرام و کم رفت و آمد خواهد بود.»
کلاس تعطیل شد و همه سوار اتوبوس شدیم و به خانه مان برگشتیم. هر کدام از ما توی دلمان تعریف و تحلیلی از اعتصاب و اعتراض داشتیم. طبق تعریف دوستان که از کشورهای مختلف هستند . در بعضی ولایات مکمل لغت اعتراض یا اعتصاب ، باتوم و بازداشت و اغتشاشگر و ضد فلان و ضد بهمان است.

*

هاردا مسلمان گؤروره م قورخورام قورخورام - شعری زیبا از علی اکبر صابر است.

*

۱۳۸۸/۱۱/۱۲

این فیلم

دیشب داشتم فیلم پادشاه عقرب ( اسکورپین کینگ ) را نگاه می کردم. فیلمی که داستانش مربوط به سه هزار سال قبل از میلاد مسیح و به اصطلاح عهد بوق بود.در یکی از صحنه ها داوین جانسون تا گردن بر خاک دفن شده بود و قرار بود مورچه های آتش زا سر وقت کله اش بروند که همراهش نجاتش داد. در صحنه دیگری دو مرد گردن کلفت پسر بچه را گرفته و بازویش را محکم نگاه داشته و می خواستند دستش را قطع کنند که داوین جانسون به دادش رسید. حالم خراب شد. نگذاشتند طفلک بچه حرفش را بزند و بگوید که دزدی نکرده است. اصلن به فرض که یک تکه زهرمار را برداشته است مگر قطع دست بجز ناقص شدن آدمیزاد ، فایده دیگری هم دارد ؟ یعنی چنین تنبیهی کار ساز است؟ این دنیا عجب وحشی است . از قدیم و ندیم گرفته تا عهد تمدن و قرن بیست و چندمش.
*
ترانه « آخه من واست می مردم » را امشب از رادیو زمانه شنیدم. جواد رجب اف همراه مرحوم هایده به ترکی آذربایجانی خیلی زیبا اجرا کرده است. این ترانه را در یوتیوب اینجا می توانید گوش کنید.
متن ترانه در اینجا
*

۱۳۸۸/۱۱/۱۱

ما و عطیه خانم

اول صبحی از خانه خارج شدم . سر راهم از داروخانه آسپرین خریدم و یک جلد آپوتئکن اوم شاوو برداشتم و به طرف ایستگاه اتوبوس رفتم. پس از پنج دقیقه اتوبوس رسید و سوار شدم. قرار بود سر راه دویسبورگ هاله و صالیحا و اورزولا و انار خاتون هم به من ملحق شوند. مقصد عیادت از پینار بود.روی صندلی نشسته و آپوتئکن اومشاوو را ورق زدم . این مجله هر ماه دو بار منتشر می شود و مخصوص داروخانه است و به صورت رایگان در اختیار همه قرار می گیرد. مطالب مفید و خواندنی دارد. سرگرم خواندن بودم که صدای سلام به گوشم رسید سرم را به طرف صدا برگرداندم .

متن کامل

وبلاک بدون فیل تر

۱۳۸۸/۱۱/۰۶

طفلکی زنبور

قصه زنبوری که محکوم به اعدام شد
داشتم ماهنامه آفتاب آذربایجان را ورق می زدم که به قصه های قدیمی رسیدم و قصه ( یازیق آری = طفلکی زنبور ) نوشته ف. حسن زاده ( بولود ) که به زبان ترکی اذربایجانی نوشته است ، توجه ام را به خود جلب کرد و قصه را با حال و هوای خودم به فارسی ترجمه کردم.
یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود. در یک چمنزاری خرها و زنبورها زندگی می کردند. روزی از روزهاخری برای خوردن علف به چمنزار می آید و مشغول خوردن می شود. از قضا گل کوچکی را که زنبوری در بین گلهای کوچکش مشغول مکیدن شیره بود ، می کند و زنبور بیچاره که خود رابین دندانهای خر اسیر و مردنی می بیند ، زبان خر را نیش می زند وتا خر دهان باز می کند او نیز از لای دندانهایش بیرون می پرد . خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد می کند ، عر عر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال می کند. زنبور به کندویشان پناه می برد. به صدای عربده خر ، ملکه زنبورها از کندو بیرون می آید و حال و قضیه را می پرسد. خر می گوید : « زنبور خاطی شما زبانم را نیش زده است باید او را بکشم.»
ملکه زنبورها به سربازهایش دستور می دهد که زنبور خاطی را گرفته و پیش او بیاورند. سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها می برند و طفلکی زنبور شرح می دهد که برای نجات جانش از زیر دندانهای خر مجبور به نیش زدن زبانش شده است و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است.ملکه زنبورها وقتی حقیقت را می فهمد ، از خر عذر خواهی می کند و می گوید :« شما بفرمائید من این زنبور را مجازات می کنم.»
خر قبول نمی کند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر می کند که نه خیر این زنبور زبانم را نیش زده است و باید او را بکشم. ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر می کند. زنبور با آه و زاری می گوید :« قربان من برای دفاع از جان خودم زبان خر را نیش زدم. آیا حکم اعدام برایم عادلانه است ؟»
ملکه زنبورها با تاسف فراوان می گوید :« می دانم که مرگ حق تو نیست . اما گناه تو این است که با خر جماعت طرف شدی که زبان نمی فهمد و سزای کسی که با خر طرف شود همین است .»
الاهی هئچ آری خله یاغین ائششک اوششک نن طرف سالما. الهی آمین / خدایا هیچ زنبور جماعتی را با خر جماعت طرف حساب نفرما .الهی آمین

۱۳۸۸/۱۱/۰۴

هذیان نامه

برف می بارد و هوا باز سرد است. یاد سرمای تبریز و برف و یخ افتادم. چه زمستانهای سردی داشتیم . بچه محصلی و سرسره بازی و گلوله برف و آدم برفی یادش به خیر. دلم می خواهد در این سرما مست از می ناب خاطرات شیرین کودکی و شیطنت های دوران کودکی شوم و همچون دانه های برف رقص کنان روی زمین سر بخورم. سپس مثل دانه برف صمد بهرنگی روی زمین ذوب شوم بدون مقبره و سنگ قبر. راستی چه زندگی کوتاه و شیرینی دارد این دانه برف.

دلم می خواهد همراه قصه های مادربزرگم به دنیای شاه پریان سفر کنم. دلم می خواهد به سرزمین ملک محمد بروم و از زمرد قوشو چند دانه پر به امانت بگیرم.

دلم می خواهد مثل ها دریائی شوند و من در امواج خروشان سخنان پرحکمت و پندآموز بزرگان گم شوم.

یک دفعه یاد دوستم مهین خانم افتادم. چهره اش ، لبخندش ، لهجه اش یک لحظه از جلو چشمم دور نمی شود. یادش به خیر می گفت:

گؤزل گئتمه بئله گؤینن ، آسلاناسان قناره دن. / عزیز جان این طوری تند نرو . حال تو هم یک روزی جا می آد.

من چوخدان آشیب کئچمیشم ، سن دوردوغون کؤرپو اوستدن / من خیلی وقته که رد شدم و گذشتم ، از روی پلی که تو ایستادی.

**

چه فرهنگ دختر ستیزی داریم

**

۱۳۸۸/۱۱/۰۲

سر کلاس ژیمناستیک

کلاس شروع شد . با هم دوازه نفر بودیم. مربی ضبط صوت را باز کرد و جلو آمد و گفت: « حالا همراه با موسیقی کارمان را شروع می کنیم. حرکاتی را که انجام می دهم شما نیز انجام بدهید.» قبل از شروع تمرین ، به دور و برم نگاه کردم بجز من و مربی و نفر سمت راستم ، همه جوان بودند. به نظرم تمرین با این جوانها یک جور عجیب رسید. به بانوی مسن سمت راستم نگاه کردم . او آماده تمرین بود. لبخندی بر لب داشت و با نگاهش از من می خواست که با علاقه تمرین را اغاز کنم . من نیز آهسته و با لبخندی معنی دار گفتم :« آخه این حرکات از من و تو گذشته . به سالن برگردیم.»
گفت :« چرا باید از من و تو گذشته باشد؟ برعکس ، ژیمناستیک بر من و تو لازم است که تحرک کمی نسبت به این بچه ها داریم. ما پیر نشده ایم بلکه از شانسمان با دختربچه ها هم کلاس شده ایم. من از تو حداقل هفت هشت سالی مسن تر هستم . اما خودم را پیر حس نمی کنم. حواست را جمع کن . به حرکات مربی دقت کن . خودت را در دنیای موسیقی و رقص رها کن. هم از نرمش لذت می بری و روحیه ای تازه می گیری. از همه مهم تر بعد از تمام شدن تمرین احساس جوانی و شادابی می کنی. دونیانی نئجه توتسان ائله گئده ر / دنیا را هر طور که بگیری همان طور هم می گذرد»
صدای مربی بلند شد :« بازوها باز و به طرف بالا. تمرین را آرام و همراه با رقص شروع می کنیم.»
همراه با بچه ها ( به قول دوست مسن ) بازوانم را رو به بالا باز کردم همراه با موسیقی ملایم و حرکات مربی ، همچون پروانه سبک بال به آسمانها پرواز کردم. میان گلهای صحرائی و لاله های سرخ وحشی سیر کردم. نسیم ملایمی که از پنجره نیمه باز اتاق وارد شده و تماشاگرمان بود ، غم های کهنه ، خاطرات تلخ انباشته شده در سینه را از جای کند و برد. مثل پرنده سبک شدم . آرام شدم ، دلم لبریز از نشاط شد. دنیا را رها کردم.
ساتمیشام بو دونیانین آناسینی / رها کردم این دنیا را

۱۳۸۸/۱۰/۲۸

عالم ضرب المثل ها

دنیای پر حکمت و غنی ضرب المثل ، هزاران درس نگفته برای آدمی دارد. داستان اکثر ضرب المثل ها را فراموش کرده ایم اما موقع و زمان استفاده از آنها را به طور طبیعی بلدیم. هر مثلی جای مخصوص خود را دارد. آنچه که امشب توجه مرا به خود جلب کرد « سگ » و ضزب المثل های مربوط به آن بود. این حیوان مادر مرده یار وفادار انسانهاست. اورزولا سگی سفید و کوچولو و زیبا دارد. هر وقت به خانه شان می روم ، با دیدن من آرام نزدیک می شود و سعی می کند خود را به من نزدیک کند . اما من از او می ترسم دست خودم نیست می ترسم دیگر. شاید او هم حال مرا درک می کند چون با یک بار صدا کردن اورزولا ، بر می گردد و سر جایش می نشیند و تماشایم می کند. موقع ناهار غذایش را مودبانه داخل ظرف خودش می خورد و برخلاف گربه هر وقت دستشوئی داشته باشد همراه اورزولا بیرون می رود و بعد از رفع حاجت برمی گردد. ماه قبل که اورزولا به سختی سرما خورده بود برایش سوپ داغ آماده کرده و به عیادتش رفتم ، احساس کردم که سگ کوچولو به خاطر صاحب و همخانه اش غصه می خورد . نگاهش رنگ و حال بخصوصی داشت. دلم گرفت.
نمی دانم چه حکمتی است که ضرب المثل ها از این حیوان ننه مرده به خوبی یاد نمی کنند. می گوند :
ایته داش آتما / به سگ سنگ پرتاب نکن
منظور این که بهانه به دست آدم نانجیب نده
ایت ایتلیغین ترگیتسه سومسونمه یین ترگیتمز / سگ اگر سگ بودنش را هم ترک کند سرک کشیدنش را ترک نمی کند.
ایت ده اؤز یئدیغینی قوسار / سگ هم آنچه را که ( به ناحق ) بخورد قی می کند. اندکی صبر
ایت بالاسی ایت دیر / سگ زاده سگ است.
ایت ناحاق سومویو تله سه تله سه اوتار، تاماشادی خیدده یینه ایلیشنده / سگ لقمه حرام را با عجله قورت می دهد اما تماشا دارد وقتی در گلویش گیر می کند.
مرحوم شهریار شعری دارد به نام اویون اولدوق ( بازیچه شدیم) شاید جان کلام را می فرماید .

ایتیلن قول بویون اولدوق / با سگ هم آغوش شدیم
ایتیلن قول بویون اولماقین دردسری ده وار هله بیرده ایت هار اولموش اولا
*
یک ضرب المثل دیگر هم هست که حرف آخر را می زند
سؤزو آتدیم یئره صاحابی گؤتوره / حرف را به زمین انداختم تا صاحبش بردارد. یعنی در گفتن ضرب المثل و متل و غیره منظورم همه نیستند. کنایه ایست به فلانی یا بهمانی
*
اوندان قورخماکی هئچ زادی یوخدو آللاهی وار ، اوندان قورخ کی هر نه یی وار آللاهی یوخ / از آن کسی نترس که هیچ چیز ندارد و خدا دارد . از آن کسی بترس که همه چیز دارد و خدا ندارد
*