۱۳۸۹/۰۹/۳۰

شب یلدا

آی چله چله قارداش ، آتین قمچیله قارداش
روزی از روزها یوسف علیخانی در پستی به نام « گپی با راویان فرهنگ مردم» گفت : این روزها آمده ام اینجا بنویسم و دعوت تان کنم برای دیدن و خواندن و همکاری با صفحه ای که قرار است به زودی دنبالش کنم و ... و ..و
پست اش تشویقم کرد ، تا درباره فرهنگ و آداب و رسوم مردم ولایتم بنویسم. چند صفحه ای نوشتم و به ایمیلش فرستادم. کافی نبود. به پدرم زنگ زدم . از او خواستم تا جائی که امکان دارد برایم بنویسد و بفرستد.عکس پدربزرگها و مادربزرگها را خواستم. چند صفحه دیگر نوشت و همراه عکسها برایم فرستاد و گفت :« آنچه که به خاطر دارم نوشته ام . اما باز هم کامل نیست خودت هم هرچه به خاطر داری اضافه کرده بفرست تا ویرایش کنم. » خواندن دستخط اش برایم کار ساده ای نبود .

متن کامل

در اینجا و اینجا و در پرشین بلاک

*

۴ نظر:

قلندر گفت...

گل این فرهنگ ها،گرمای دست پدر و چشمان مهربان مادریست که لابلای گذر روزها برای ما ثبت به یادگار می شوندو اسمش میگذاریم فرهنگ ...
یا حق

ناشناس گفت...

سلام ...
مادرم که او هم دختری متولد ماکوست، با خواندن این نوشته ها به آن دوران رفت و کلی برایش جالب بود و بعضاً هم آغلامالی! من هم می خوانم م برایش می برم تا او هم بخواند. موفق باشی و پایدار

sherry گفت...

شهربانو جان مثل قدیم ها که می خواندمت لذت بردم. برات شب یلدا و همه ی روزها و شب های دیگر خوشی آرزو می کنم
خوش می نویسی بانو

افرا و پاییز گفت...

دلم قیقاناخ خواست! کاش یادم بود شب یلدا درست می کردم...!!ا