2006/11/24

هذیان نامه

باید امشب حکایتی بنویسم خواندنی ، سراپا درد و اشک . اما نه نمی نویسم که خود حکایتی هستم سراپا درد و گریه ، باید امشب بنویسم از آن شب ، از آن شب طوفانی . اما از کجا شروع کنم که مست مستم و سر از پا نمی شناسم . امشب در خانه ام جشنی است وبا خودم همراهم ، تنهای تنها . اما نه ، یکی دیگر کنار من است و او تنهاست .




8 comments:

Anonymous said...

خوب این‌بار من اولین خواننده‌ی این پست‌ات شدم

Anonymous said...

سلام شهربانوی عزیزم.اصلآدوست ندارم کلیشه ای کلمات را ردیف کنم و بگویم چه وچه وچه. تو در عین مستی همانگونه مینویسی که در هنگام هوشیاری.چه فرق میکند این مستی از ناملایمات روزگار باشد ،یا شراب سرخ.آنچه مهم است شهامت گفتن است.روز آزادیت مبارک

Anonymous said...

بسوزان

خاطرات عمر شيرين مرا

يادبود درد ديرين مرا

در سکوت بی سرانجام بيابان

آتشی از استخوانم برفروزان

در ميان بوته های خشک بی جان

در غبار آسمانگرد بيابان

بسوزان

بسوزان

شعرهايم را

بسوزان

برگ برگ خاطراتم را

بسوزان

dige har chi boode tamoom shode, amma shayad diir.

oon kalameh "dard"" dar vaghe eshgh hast keh man avazesh kardam.

salmat va khoshhal baashi

Anonymous said...

آرمین عزیز : خدا را شکر که تموم شد . خوب که کلمه عشق را با درد عوض کردید بیشتر وقتها عشق جای خود را با درد عوض می کند .
از شعر زیبایتان تشکر می کنم و در بلاگفا خواهم نوشت .
شهربانو

Anonymous said...

نباید بگم بغضم ترکید ولی
خوشحالم که کابوس تموم شد خوشحالم که الان همه اونها گذشته وامروز بهتره و فردا بهتر

Anonymous said...

سلام شهربانو خانم گل.کدتيه نشده برام که بيام به خونه پرمهرت سربزنم.
از تبريک و آرزويي که براي داشتي ممنونم عزيزم

Anonymous said...

شهربانوي عزيزم سلام
هر چند مدتيه نتونستم بهت سر بزنم ولي به يادت هستم عزيزم
از تبريک و آرزويي که برام کردي ممنونم

Anonymous said...

سلام
شهربانو جان حکایت آن شیر زن را خواندم
لرستانی بود و من چهار محال و بختیاری هستم
شیر زنان ناشناخته اینچنینی زیاد هستند