2006/09/08

تولد وبلاکهای پارسی

دیروز تولد وبلاکهای پارسی بود . من نیز مانند راوی عزیز از قافله عقب مانده ام . حدود دو ماه و اندیست که مشغول به کارم و فرصت کمی دارم . از عمر وبلاک نویسی من حدود شش ماه و اندی می گذرد . اولین بار دردم را در راهیان سپیده فریاد کشیدم و اولین کسی که فریادم را شنید دکتر احمد سیف و سپس مهشید و مریم و مینا بودند . هم دکتر سیف بود که از آن سر دنیا قلم به دستم داد و با دل و جراتی که به من داد موجب شد بدون ترس و اضطراب بنویسم . هر چند که نویسنده نیستم ، اما نوشتم ، می نویسم و خواهم نوشت . تا به آن که سالیان سال در گوشم یاوه ها زمزمه کرد نشان دهم که من هستم و خواهم بود . با قلم ناتوان و ساده ام ، نه تنها درد دل خود که فریاد زنان ستمدیده را از گوشه و کنار روستاهای دورافتاده و حتی بالای شهری ها به گوش شما می رسانم . حکایتهای من حاصل تخیلاتم نیستند ، افسانه نیستند . قصه درد انسانها هستند که با ضرب المثلها و ترانه های محلی تزئینشان می کنم .
شاید اگر این وبلاک نویسی نبود در انزوای خود می پوسیدم . خوانندگان عزیز وبلاکم ، دوستان با ارزش من ، از شما که در بازسازی روحیه و دل زخمی ام یاریم کردید سپاسگزارم

25 comments:

Anonymous said...

inham jaayezat keh minivisi

http://www.azworld.org/music.htm

Anonymous said...

سلام
شهربانوي عزيز

"هر چند که نویسنده نیستم ، اما نوشتم ، می نویسم و خواهم نوشت .... با قلم ناتوان و ساده ام ... نه تنها درد دل خود که فریاد زنان ستمدیده را از گوشه و کنار روستاهای دورافتاده و حتی بالای شهری ها به گوش شما می رسانم ."
اكر شما نويسنده نيستيد ديكر ما جه مي توانيم بكوييم
!!!
قلمت بايدار و قامتت استوار
بدرود

Anonymous said...

شما به طور قطع نویسنده هستید. نویسنده ای توانا. استعداد شما در نوشتن ستودنی است. در توصیف انسانها و وقایع بسیار زیبا مینویسید. ضربالمثل ها را به موقع با نوشته هایتان ترکیب میکنید. خواننده را با نوشته تان همراه میکنید. هیچگاه نوشته هایتان را خسته کننده نیافتم. اگر میگویید که خود را نویسنده نمیدانید از فروتنی شماست. ولی ما خوانندگان شما را نویسنده میدانیم و چون همیشه منتظر نوشته هایتان هستیم.

Anonymous said...

سلام شهر بانوي عزيز
راهي به روز شد
منتظرم
خوش باشي

احمدسیف said...

شهربانوی عزیز: این پست شما راکه خواندم خیس عرق شدم. نه این که نخواهم » مسئولیت» قبول کنم، نه ، به قلم خودم و شما قسم مسئله این نیست. در این ماراتنی که آغاز کرده اید من فقط اول خط ایستاده بودم و سوت زدم. همین. این زبان فاخر شما و این توانائی چشمگیر شما در روایت گری کار خود شماست. یعنی بود. اگر بی جنبه بودم شاید بدم نمی آمد که ادعای شما را تائید کنم. ولی هم بی جنبه نیستم و هم سعی می کنم اندکی منصف باشم. پس اگرچه از بزرگواری شما متشکرم ولی کتبی می کنم که دیگران هم بدانند که اگر کاری کرده باشم، فقط سوت اول کاررازدم. همین والسلام.

Anonymous said...

مدتی با خودم می گفتم در این داستان ها سبک خاص شخص شهربانو و نوع نگاهش به مسائل عمدتا اجتماعی و تلاش های فردی چیزی بی همتاست و کم از داستان های کلاسیک های ما ندارد به جز تکنیک و کاشکی شهربانو کمی تکنیکی تر بنویسد . چون تجربه کوچکی هم در ترجمه داشتم همینطوری قصد کردم یک امتحانی روی ترجمه و تکنیکی کردن متن در حین ترجمه انجام بدهم. ولی اعتراف می کنم کاری بود که از پسش برنیومدم.
در عوض حالا به چشم گزارش های موردی به این داستان ها نگاه می کنم. گزارش موردی پیوندگاه خوبی است. فتحعلی مقدم استاد دانشگاه واشینگتن نوشته بود سه روایت می شه از روانشناسی تعریف کرد اول اینکه به جای خود یه آدم از روی یک داستانی شخصیت داستانی را تحلیل کنند. دوم روانشناسی را مثل مدل کلی بگیرند و داستان ها را مصداق ها . یعنی یکی کلی می گوید یکی جزئی. اما روایت سوم مقدم بسیار جالب است و همانقدر هم در وهله اول دور از ذهن و آن اینکه روانشناسی و ادبیات یک چیزند. به هرحال من از این دید به داستان های شهربانو نگاه کردم. به شکل دیگه ای می تونم بگم همیشه اون ها رو رفرنس دار فرض کردم. چون فکر می کنم کسی اگر کامنت می گذارد اول باید برای خودش معلوم کرده باشد این که می خوانم
چطور می خوانم و بعد هم برای شهربانو وباقی دوستان عزیز دیگر.

Anonymous said...

یک توضیح خیلی مهم بگم که این که من چه جوری می خونم مدعی هیچ نوع انحصاری نیستم. چون تنوع و کثرت برای من اکوی مثبت داره همینطور کثرت در انواع خوندن ها.
دوم نمی دونم شاید قبلا برات نوشتم که آذر نفیسی جمله قشنگی نوشته بود که همیشه یادم می مونه . نوشته بود که لولیتا دو بار قربانی شد یک بار قربانی پدر خواندهه و یک بار دیگه اینکه ما سرگذشتشو باید از زبون همون پدر خوانده بخونیم.
خوب نتیجه ساده و فوری اینه که خوبه که ما سرگذشتمونو خودمون بنویسیم.

Anonymous said...

آرمین عزیز : ضمن تشکر ازت خواهش می کنم لینکی که برایم نوشتی دوباره کنترل کن و بنویس . من نتونستم بازش کنم . خیلی ممنون
شهربانو

Anonymous said...

خسرو عزیز : از شما که از همان اوایل وبلاک نویسی ام همراه من بودید و با نظرات ارزشمندتان موجب دلگرمیم میشدید و می شوید متشکرم . وجود شما دوستان عزیز و ارزشمند غم غربت را برایم کم رنگتر می کند .
شهربانو

Anonymous said...

salam

link moshkel nadare
http://www.azworld.org/
bad rooye "azeri music" click
ya mostaghiman in link roo

http://www.azworld.org/music.htm

shayad lahzeii moshkel dashteh
ghorbanat
armin

Anonymous said...

شهربانوی خوب و دوست داشتنی
امیدوارم قلمتان پرتوان و پاینده باشد همیشه و همیشه
موفق باشید
روی ماهتان را می بوسم

Anonymous said...

man ham baray e khaandan e zarb ol masal hay e shirin o zabaan e gooyaye neveshtarat ast ke miaayam o lezzat mibaram az shenidan khateraati keh bazgoo mikoni...shahrbanooy e aziz ghalamat besyaar ham tavaanaast, hes mikonam saalhaast mishenaasamat va az inkeh ba to aashena shodeham kheili khoshhalam , sarboland baashi

Anonymous said...

شهربانوی عزیز امیدوارم که قلمت همچنان استوار و دلت همچنان گرم باشد.

Anonymous said...

سلام. تبریک می گم خیلی خوب می نویسید. نوشته های شما منو یاد صمد بهرنگی می اندازه. لذت می برم از خوندن مطالبتون. اگرچه می دونم تمامش واقعیته. البته این دو جدای از هم نیستن.

Anonymous said...

فکر میکردم خیلی بیش از این سابقه ی وبلاگ نویسشی دارید. زیبا مینویسید میدونید که خیلی وقت نیست خواننده ی وبلاگتون شدم و همین از دل نوشتنتون منو اینجا نگه داشت. موفق باشید

Anonymous said...

سریال نرگس را زیاد دنبال نکرده ام ولی می دانم خلاصه داستانش اینست: بهروز یک پسر پولدار در خیابان با نسرین یک دختر فقیر دوست می شود و بعد از مدتی بدون اطلاع پدر پسر عقد می کنند. پدر مغازه ای برای پسر می خرد و پسر ضمن فروختن کالاهای مغازه بصورت حراج یک چک هفت میلیونی هم از پدر می دزدد. طبق منطق سریال بهروز مظلوم می شود و پدر ظالم . نسرین زشت هم صاحب فرزند می شود .مادر نسرین در طی حادثه ای از پدر بهروز می ترسد و میمیرد.بهروز هم کمی بعد به ایتالیا می گریزد. به تمام این داستان یک خواهر به اسم نرگس که خیلی دختر خوبی است و خوب می ماند اضافه کنید. با یک پسر که مرد است و مثبت ولی زن داشته و به نرگس نگفته و ....کلی مزخرفات دیگر

Anonymous said...

5 سالگی وبلاگستان با این همه خاطرات خوش و ناخوش آمد و رفت.یاد روزهایی که فارسی نمی توانستم تایپ کنم بخیر

Anonymous said...

هومن عزیز از شما در مورد شرح سریال نرگس تشکر مسی کنم .
شهربانو

Anonymous said...

سپیده جان، آلما جان ، مهتاب عزیز از لطف شما سپاسگزارم .

از لطف شما خیلی تشکر می کنم .
شهربانو

Anonymous said...

متشکر از محبت شما! جای دوستان خالی بود. پس از مدت‌ها جمعمان جمع شده بود. موقع برگشت همه‌گی این آرزو داشتیم که می‌شد بیشتر با هم بمانیم. مدت‌ها بود این چنین دراز مدت با بچه‌ها و وابسته‌گانشان، در یک جا جمع نشده بودیم

خاتونك said...

شهربانوی عزیز ! به طور تصادفی وبلاگ شما رو پیدا کردم و همه آرشیو شما رو خوندم. خیلی خیلی زیبا می نویسید هر چند بعضی از حکایت هایی که می نویسید تلخه اما گفتنشون لازمه.دست شما درد نکنه با اجازه لینک شما رو در وبلاگم می گذارم. راستی منهم یه دوست ماکویی دارم که اونم عاشق ماکوئه!

Anonymous said...

salam
zaheran in siteii keh man addresseshoo daade boodam yeh chand roozi hast kharabe.

felan beh in link boro, kheyli az taranehaye ghadimi roo mitooni beshnavi

http://www.bizimazerbaijan.com/music.htm

Anonymous said...

خوبه بد نیست من آلن هستم از ماکو دانشجو و کرد هستم ..به ما هم سری بزن آخه ماکو فقط مال ترکها نیست

www.km2olar.mihanblog.com

Anonymous said...

آلن عزیز : هموطن لطفن آدرس وبلاکتان را دوباره بنویسید .
شهربانو

Anonymous said...

بسمه تعالی
با عرض سلام و خسنه نباشید